غزل

سایۀ لطف

‏‎ ‎

‏‏سایۀ لُطف‏

‏‏بوی گُل آید از چمن گویی که یار آنجا بود‏

‏‏دَر باغ جشنی دلپسند از یاد او بَرپا بود‏

‏‏بَر هر دیاری بگذری بَر هر گروهی بنگری‏  ‏با صَد زبان با صَد بیان در ذکر او غوغا بود‏

‏‏آن سَرو دل آرای من آن روح جٰان افزای من‏  ‏در سایۀ لطفش نشین کاین سٰایه دل آرا بود‏

‏‏این قفلهٰا را باز کُن از این قفس پرواز کُن‏  ‏انجام را آغاز کُن کآنجا ز یار آوا بود‏

‏‏این تارها را پاره کُن و این دَردها را چٰاره کُن‏  ‏آواره شو آواره کُن از هَرچه هستی زا بود‏

‏‏بَردار این ارقام را بگذار این اوهام را‏

‏‏بستان ز ساقی جٰام را جٰامی که در آن «لا» بود‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 103