غزل

مستی نیستی

‏‎ ‎

‏‏مستیِ نیستی‏

‏‏دَر محضر شیخ یادی از یار نبود‏

‏‏در خانقه از آن صَنم آثار نبود‏

‏‏دَر دیر و کلیسٰا و کنیس و مسجد‏  ‏از سٰاقی گُلعذار دیّار نبود‏

‏‏سرّی که نهفته است دَر ساغر می‏  ‏با اهل خرد، جُرأت گفتار نبود‏

‏‏دَردی که ز عشق در دل می زده است‏  ‏با هُشیاران مجال اظهٰار نبود‏

‏‏راهی است رَه عشق که با رَهرو آن‏  ‏رمزی باشد که پیش هُشیار نبود‏

‏‏زین مستی نیستی که دَر جان من است‏  ‏در محکمه هیچ جای انکار نبود‏

‏‏هُشیار مباش و راه مستان را گیر‏

‏‏کاندر صف هُشیاران دیدار نبود‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 106