غزل

پرتو حسن

‏‎ ‎

‏‏پَرتو حُسن‏

‏‏خواست شیطان بد کند با من ولی احسٰان نمود‏

‏‏از بهشتم بُرد بیرون بستۀ جانان نمود‏

‏‏خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند‏  ‏عشق پیدا گشت و از مُلک و مَلَک پرّان نمود‏

‏‏ساقی آمد تا ز جام باده بیهوشم کند‏  ‏بی هُشی از مُلک بیرونم نمود و جان نمود‏

‏‏پَرتُوِ حُسْنَت بجٰان افتاد و آنرا نیست کرد‏  ‏عشق آمد دَردها را هَرچه بُد دَرمان نمود‏

‏‏غمزه ات دَر جان عاشق بر فروزد آتشی‏  ‏آنچنان کز جلوه ای با موسی عمران نمود‏

‏‏«ابن سینا» را بگو در طور سینا ره نیافت‏

‏‏آنکه را بُرهان حیران سٰاز تو حیران نمود‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 115