غزل

با که گویم؟‌

‏‎ ‎

‏‏با که گویم؟‏

‏‏با که گویم غم دیوانگی خود جُز یار؟‏

‏‏از که جویم ره میخانه بغیر از دلدار؟‏

‏‏سرّ عشق است که جز دوست نداند دیگر‏  ‏می نگنجد غم هجرانِ وی اندر گفتار‏

‏‏نوبهار است، درِ میکده را بگشائید‏  ‏نتوان بست درِ میکده در فصلِ بَهار‏

‏‏باده آرید در این فصل به یاد سٰاقی‏  ‏نسزد رفت به گلزار بدین حال خمار‏

‏‏خمِ زلفی بگشا، ای صنم باده فروش!‏  ‏ حاجتِ این دل غمگین به سرِ زلف برآر‏

‏‏روز میلادِ مهینْ عاشِق یار است امروز‏  ‏مددی کن، سَرِ خُم را بگشا بر ابرار‏

‏‏حالتی رفت ز دیدار رُخش بَر مستان‏

‏‏می نگویم به کسی، جُز صنم باده گُسار‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 121