غزل

پیر مغان

‏‎ ‎

‏‏پیر مُغان‏

‏‏عهدی که بسته بودم با پیر می فروش‏

‏‏در سال قبل؛ تازه نمودم دوباره دوش‏

‏‏افسوس آیدم که در این فصل نوبهٰار‏  ‏یاران، تمام، طَرف گُلستان و من خموش‏

‏‏من نیز با یکی دو گُلندام سیم تن‏  ‏بیرون رَوم به جانب صحرا به عیش و نوش‏

‏‏حیف است این لطیفۀ عُمر خدای داد‏  ‏ضایع کُنم به دلق ریایّی و دیگْجوش‏

‏‏دستی به دامن بُت مَه طلعتی زنم‏  ‏اکنون که حاصلم نشد از شیخ خرقه پوش‏

‏‏از قیل و قال مَدرسه ام حاصلی نشد‏  ‏جز حرف دلخراش، پس از آنهمه خروش‏

‏‏حالی به کُنج میکده با دلبری لطیف‏  ‏بنشینم و ببندم از این خلق چشم و گوش‏

‏‏دیگر حدیث از لب «هندی» تو نشنوی‏

‏‏جُز صحبت صفای می و حرف می فروش‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 131