غزل

نیم غمزه

‏‎ ‎

‏‏نیم غمزه‏

‏‏پروانه وار بَر در میخانه پَر زدم‏

‏‏در بسته بود با دل دیوانه در زدم‏

‏‏خوابم ربود آن بُتِ دلدار تا به صُبح‏  ‏چون مُرغ حق ز عشق ندا تا سَحر زدم‏

‏‏دیدار یار گر چه مُیسّر نمی شود‏  ‏من در هوای او به همه بام و بَر زدم‏

‏‏دَر هر چه بنگری رُخ او جلوه گر بود‏  ‏لوح رُخش به هر دَر و هر رهگذر زدم‏

‏‏در حٰال مستی از غم آن یار دلفریب‏  ‏گاهی به سینه گاه به رُخ گه به سر زدم‏

‏‏جان عزیز من، بُت من چهره باز کرد‏  ‏طعنه به روی شمس و به روی قمر زدم‏

‏‏یارم به نیم غمزه چنان جان من بسوخت‏

‏‏کآتش به ملک خاور و هم باختر زدم‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 141