غزل

کعبۀ مقصود

‏‏ ‏

‏‏کعبۀ مقصود‏

‏‏هَر جا که شدم از تو ندایی نشنیدم‏

‏‏جُز از بُت و بتخانه اثر هیچ ندیدم‏

‏‏آفاق پُر از غلغله است از تو و هرگز‏  ‏با گوش کر خود بصدایی نرسیدم‏

‏‏دنیا هَمه دریای حَیات و من مسکین‏  ‏یک قطره از این موج خروشان نچشیدم‏

‏‏رفتند حریفان بسوی کَعبۀ مقصود‏  ‏با محملی از نور و بگردش نَرسیدم‏

‏‏این خرقۀ پوسیده رَها کرده وَ رفتند‏  ‏من شاد باین پوسته در خرقه خزیدم‏

‏‏صٰاحب دل آشفته گذشت از پل و من باز‏  ‏دنبال خسان پشت به پل کرده دویدم‏

‏‏مُرغان هَمه بشکسته قفس را و پَریدند‏  ‏من در قفس افتاده بخود تار تنیدم‏

‏‏یا رَب شود آن روز که در جَمع حریفان‏

‏‏بینم که از این لانۀ گندیده پَریدم‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 147