غزل

جامه دران

‏‎ ‎

‏‏جامه دران‏

‏‏من خواستار جام می از دست دلبَرم‏

‏‏این راز با که گویم وَ این غم کُجٰا بَرم‏

‏‏جان باختم بحسرت دیدار روی دوست‏  ‏پروانه، دور شمعم و اِسپند آذرم‏

‏‏پَرپر شدم ز دوری او کُنج این قفس‏  ‏این دام باز گیر تا که معلق زنان پرم‏

‏‏این خِرقۀ ملوّث و سجّادۀ ریا‏  ‏آیا شود که بر در میخانه بر دَرم‏

‏‏گر از سَبوی عشق دهد یار جُرعه ای‏  ‏مستانه جان ز خرقۀ هستی درآورم‏

‏‏پیرم ولی بگوشۀ چشمی، جوان شوم‏

‏‏لطفی! که از سراچۀ آفاق بگذرم‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 151