غزل

ساحل وجود‌

‏‎ ‎

‏‏ساحل وجود‏

‏‏عاشق روی توام دست بدار از دل من‏

‏‏به خدا جُز رُخ تو حل نکند مُشکِل من‏

‏‏مهر کوی تو در آمیخته دَر خلقت ما‏  ‏عشق روی تو سرشته است به آب و گل من‏

‏‏نیست جز ذکر گُل روی تو در محفِل ما‏  ‏نیست جز وصل تو چیز دگری حٰاصِل من‏

‏‏پاره کن پَرده انوار میٰان من و خود‏  ‏تا کند جلوه رخ ماه تو اندر دل من‏

‏‏جلوه کن در جَبَل قلب من ای یار عزیز‏  ‏تا چو موسیٰ بشود زنده دل غافل من‏

‏‏در سَراپای دو عالم رُخ او جلوه گر است‏  ‏که کند پوچ هَمه زندگی باطل من‏

‏‏موج دَریاست جَهان، سٰاحل و دَریایی نیست‏  ‏قطره ای از نم دَریای تو شد ساحل من‏

‏‏زد خلیل عٰالم چون شمس و قمر را به کنار‏

‏‏جلوۀ دوست نباشد چو من و آفل من‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 174