غزل

دریای هستی‌

‏‎ ‎

‏‏دَریای هستی‏

‏‏در غم عشقت فتادم کاشکی درمان نبودی‏

‏‏من سَر و سٰامان نجویم کاشکی سامان نبودی‏

‏‏زاده اَسماء را با جَنَّةُ الْمَأْویٰ چه کاری‏  ‏در چَمِ فردوس می ماندم اگر شیطان نبودی‏

‏‏از مَلَک پَرواز کن و ز مُلْک هستی رخت بربند‏  ‏نیست آدم زاده آنکس کز مَلَک پرّان نبودی‏

‏‏یوسفا از چاه بیرون آی تا شاهی نمائی‏  ‏گرچه از این چاه بیرون آمدن آسان نبودی‏

‏‏ساغری از دست سٰاقی گیر و دل بر کن ز هستی‏  ‏برشود از قید هستی آنکه فِکر جان نبودی‏

‏‏عاشقم عٰاشق که دَرد عشق را جُز او نداند‏

‏‏غرق بحر عشقم و چون نوحْ پشتیبان نبودی‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 180