غزل

بار امانت‌

‏‏ ‏

‏‏بار امانت‏

‏‏غمی خواهم که غمخوارم تو باشی‏

‏‏دلی خواهم دل آزارم تو باشی‏

‏‏جهان را یک جوی ارزش نباشد‏  ‏اگر یارم اگر یارم تو باشی‏

‏‏ببوسم چوبۀ دارم بشادی‏  ‏اگر دَر پای آن دارم تو باشی‏

‏‏به بیماری دهم جان و سَر خود‏  ‏اگر یار پَرستارم تو باشی‏

‏‏شوم ای دوست پَرچمدار هستی‏  ‏در آن روزی که سَردارم تو باشی‏

‏‏رسَد جانم بفوق قاب قوسین‏  ‏که خورشید شب تارم تو باشی‏

‏‏کِشم بار اَمانت با دلی زار‏

‏‏امانت دار اَسرارم تو باشی‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 181