غزل

محرابِ اندیشه‌

‏‎ ‎

‏‏محرابِ اندیشه‏

‏‏باید از آفاق و اَنفُس بگذری تا جان شوی‏

‏‏وآنگه از جان بگذری تا در خور جانان شوی‏

‏‏طُرّۀ گیسوی او در کف نیاید رایگان‏  ‏باید اندر این طریقت پای و سر چوگان شوی‏

‏‏کی توانی خواند در محراب ابرویش نماز‏  ‏قرنها باید دَر این اندیشه سرگردان شوی‏

‏‏در رَه خال لبش لبریز باید جام درد‏  ‏رنج را افزون کُنی، نی دَر پی دَرمان شوی‏

‏‏در هوای چشم مستش در صف مستان شهر‏  ‏پای کوبی، دست افشانیّ و هم پیمان شوی‏

‏‏این رهِ عشق است و اندر نیستی حاصل شود‏

‏‏بایدت از شوق، پروانه شوی، بریان شوی‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 185