غزل

غمزۀ دوست‌

‏‎ ‎

‏‏غمزۀ دوست‏

‏‏جز سر کوی تو ای دوست ندارم جائی‏

‏‏دَر سرم نیست بجُز خاک دَرت سودائی‏

‏‏بَر در میکده و بُتکده و مسجد و دیر‏  ‏سَجده آرم که تو شاید نظری بنمائی‏

‏‏مشکلی حل نشد از مَدرسه و صحبت شیخ‏  ‏غمزه ای! تا گره از مشکِل ما بگشائی‏

‏‏این هَمه ما و منی صوفی دَرویش نمود‏  ‏جلوه ای! تا من و ما راز دلم بزدائی‏

‏‏نیستم نیست، که هستی همه در نیستی است‏  ‏هیچم و هیچ، که دَر هیچ نظر فرمائی‏

‏‏پی هر کس شدم از اهل دل و حال و طَرب‏  ‏نشنیدم طرب از شاهد بزم آرائی‏

‏‏عاکف درگه آن پَرده نشینم شب و روز‏

‏‏تا به یک غمزۀ او قطره شود دَریائی‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 186