قصیده

مدیحۀ نوریْنِ نیّریْن

‏‏مدیحۀ نوریْنِ نیّریْن فاطمۀ زهراء و فاطمۀ مَعصومه سَلامُ الله علیهما‏

‏‏ای ازلیّت به تربت تو مُخمّر‏

‏‏وی اَبدیّت به طَلعت تو مُقرّر‏

‏‏آیت رحمت ز جلوۀ تو هویدا‏  ‏رٰایَتِ قدرت در آستینِ تو مُضْمَر‏

‏‏جودت همْ – بسترا به فیض مقدس‏  ‏لطفت همْ – بالشا به صَدرِ مُصَدَّر‏

‏‏عِصْمتِ تو تا کشید پَرده به اجسام‏  ‏عالَم اجسام گردد عالَم دیگر‏

‏‏جلوۀ تو نور ایزدی را مَجْلیٰ‏  ‏عصمتِ تو سرِّ مُختفی را مَظهَر‏

‏‏گویم واجب تو را نه آنَتْ رُتبت‏  ‏خوانم ممکن تو را ز مُمکِن بَرتر‏

‏‏ممکن اندر لباسِ واجب پیدا‏  ‏واجبی اندر رَدای امکان مَظْهَر‏

‏‏ممکن امّا چه ممکن، علّتِ امکان‏  ‏واجب امّا شعٰاعِ خالقِ اکبر‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 253
‎‏ممکن امّا یگانه واسطۀ فیض‏  ‏فیض به مِهْتر رسد وَ زان پس کهتر‏

‏‏ممکن امّا نمودِ هستی از وی‏  ‏ممکن امّا ز مُمْکِناتْ فزونتر‏

‏‏وین نه عجب زانکه نور اوست ز زهرا‏  ‏نور وی از حیدر است و او ز پیُمبر‏

‏‏نور خُدا در رَسول اکرم پیدا‏  ‏کرد تجلّی ز وی به حیدر صَفدر‏

‏‏وز وی تابان شده به حضرت زهرا‏  ‏اینک ظاهر ز دُختِ موسی جعفر‏

‏‏این اَست آن نور کز مشیّت «کن» کرد‏  ‏عالم، آنکو به عالم است مُنوّر‏

‏‏این اَست آن نور کز تجلّی قدرت‏  ‏داد به دوشیزگان هستی زیور‏

‏‏شیطانْ عالِم شدی اگر که بدین نور‏  ‏ناگفتی آدم است خاک و من آذر‏

‏‏آبِرویِ مُمْکِناتْ جُمله از این نور‏  ‏گر نَبُدی،  باطل آمدند سراسر‏

‏‏جلوۀ این خود عَرَض نمود عَرَض را‏  ‏ظِلّش بخشود جوهَریّتِ جوهر‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 254
‎‏عیسیِ مریم به پیشگاهش دَربان‏  ‏موسیِ عمران به بارگاهش چاکر‏

‏‏آن یک  چون دیده بان فرا شده بردار‏  ‏وین یک چون قاپقان معطیّ بر در‏

‏‏یا که دو طفل اند در حَریم جلالش‏  ‏از پی تکمیل نفس آمده مُضْطَر‏

‏‏آن یک، «انجیل» را نماید از حفظ‏  ‏وین یک «تورات» را بخوانَد از بر‏

‏‏گر که نگفتی امام هستم بر خلق‏  ‏موسیِ جعفر ولیِّ حضرتِ داور‏

‏‏فاش بگفتم که این رَسول خدایَست‏  ‏مُعجزه اش می بُوَد همٰانا دختر‏

‏‏دختر جُز فاطمه نیاید چون این‏  ‏صُلْبِ پدر را و هَم مَشیمۀ مادر‏

‏‏دختر چون این دو از مَشیمۀ قدرت‏  ‏نامد و ناید دگر هَماره مُقدّر‏

‏‏آن یک امواج علم را شده مبدأ‏  ‏وین یک افواج حلم را شده مَصْدَر‏

‏‏آن یک موجود از خطٰابش مَجْلیٰ‏  ‏وین یک مَعدوم از عقابش مُسْتَر‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 255
‎‏آن یک بَر فرق انبیا شده تارک‏  ‏وین یک اندر سرْ اولیا را مُغفر‏

‏‏آن یک دَر عالم جلالت «کعبه»‏  ‏وین یک در مُلک کبریایی «مَشْعَر»‏

‏‏«لَمْ یَلِد»م بسته لب و گر نه بگفتم‏  ‏دختِ خُدایند این دو نور مُطهّر‏

‏‏آن یک کوْن و مکانْش بسته به مَقْنَع‏  ‏وین یک مُلکِ جَهانْش بسته به مِعْجَر‏

‏‏چادر آن یکِ حجابِ عصمت ایزد‏  ‏مِعْجَرِ این یک نقابِ عفّتِ داور‏

‏‏آن یک بر مُلک لایَزالی تارُک‏  ‏وین یک بر عرش کبریایی افسر‏

‏‏تابشی از لطفِ آن، بهشتِ مُخَلّد‏  ‏سایه ای از قهر این، حَجیمِ مُقَعّر‏

‏‏قطره ای از جودِ آنِ، بحارِ سَمٰاوی‏  ‏رَشْحه ای از فیضِ این، ذخایر اَغیر‏

‏‏آن یک، خاکِ مدینه کرده مُزیّن‏  ‏صفحۀ قم را نموده این یک اَنور‏

‏‏خاک قم این کرده از شرافتِ جنّت‏  ‏آب مدینه نموده آن یک کوثر‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 256
‎‏عرصۀ قم غیرت بهشت بَرین است‏  ‏بلکه بهشتش یَساولی است بَرابر‏

‏‏زیبد اگر خاک قم به «عرش» کند فخر‏  ‏شاید گر «لوح» را بیٰابد همسر‏

‏‏خاکی عجب خاک! آبروی خلایق‏  ‏مَلجأ بر مُسلم و پناه به کافر‏

‏‏گر که شنیدندی این قصیدۀ «هندی»‏  ‏شاعر شیراز و آن اَدیب سخنور‏

‏‏آن یک طوطی صفت همی نسرودی‏  ‏«ای بجلالت ز آفرینش بَرتر»‏

‏‏وین یک قمری نَمط همٰاره نگفتی‏

‏‏«ایکه جهٰان از رُخ تو گشته منوّر»‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 257