قصیده

قصیدۀ بهاریۀ انتظار‌

‏‎ ‎

‏‏قصیدۀ بهاریۀ انتظار‏

‏‏آمد بهار و بوستان شد رشک فردوس برین‏

‏‏گُلها شکفته در چمن، چون روی یار نازنین‏

‏‏گسترده باد جانفزا، فرش زمرّد بی شمر‏  ‏افشانده ابر پرعطٰا بیرون ز حد، دُرّ ثمین‏

‏‏از ارغوان و یٰاسمن طرف چمن شد پرنیان‏  ‏وز اُقحوان و نسترن سطح دَمَن دیبای چین‏

‏‏از لٰادن و میمون رسَد هر لحظه بوی جانفزا‏  ‏وز سوری و نعمان وزد، هَر دم شمیم عنبرین‏

‏‏از سُنبل و نرگس جَهان، باشد به مانند جنان‏  ‏وز سوسن و نسرین زمین، چون روضۀ خُلد برین‏

‏‏از فرط لاله بوستان گشته به از باغ اِرَم‏  ‏وز فیض ژاله گُلستان، رشک نگارستانِ چین‏

‏‏از قُمری و کبک و هزار آید نوای ارغنون‏  ‏وز سیره و کوکو و سٰار، آواز چنگ راستین‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 258
‎‏از شارک و توکا رسَد هر لحظه صوتی دلرُبا‏  ‏وز بوالملیح و فاخته هَر دم نوایی دلنشین‏

‏‏بر شاخ باشد زندخوان هر شام چون رامشگران‏  ‏ورشان بسٰان موبدان، هر صُبح با صوت حزین‏

‏‏یکسو نوای بلبُلان، یکسو گل و ریحان و بان‏  ‏یکسو نسیم خوش و زان یکسو روان ماء معین‏

‏‏شد موسم عیش و طرب، بگذشت هنگام کَرَب‏  ‏جامِ مِی گلگون طلب، از گلعذاری مه جبین‏

‏‏قدّش چو سَرو بوستان خدّش به رنگ ارغوان‏  ‏بویش چو بوی ضَیمران جسمش چو برگ یاسمین‏

‏‏چشمش چو چشم آهوان، اَبروش مانند کمان‏  ‏آب بقایش در دهان مهرش هویدا از جبین‏

‏‏رویش چو روز وصل او، گیتی فروز و دلگشا‏  ‏مویش چو شام هجر من آشفته و پرتاب و چین‏

‏‏با اینچنین زیباصنم، باید به بُستان زد قدم‏  ‏جان فارغ از هر رنج و غم دل خالی از هر مهر و کین‏

‏‏خاصه کنون کاندر جهان، گردیده مولودی عیان‏  ‏کز بهر ذات پاک آن شد امتزاج ماء و طین‏

‏‏از بهر تکریمش میان، بَربسته خیل انبیا‏  ‏از بهر تعظیمش کمر خم کرده چَرخ هفتمین‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 259
‎‏مَهدی امام مُنتظَر، نوباوۀ خیرالبشر‏  ‏خلق دو عالم سَر به سَر بر خوان احسانش نگین‏

‏‏مهر از ضیائش ذرّه ای، بدَر از عطایش بدره ای‏  ‏دریا ز جودش قطره ای، گَردون زِ کشتش خوشه چین‏

‏‏مرآت ذات کبریا مشکوٰة انوار هدا‏  ‏منظور بعثِ انبیاء مقصود خلق عالمین‏

‏‏امرش قضا، حکمش قدر، حُبّش جنان بُغضش سَقَر‏  ‏خاک رهش زیبد اگر بر طُرّه ساید حورِ عین‏

‏‏دانند قرآن سَر به سَر بابی ز مدحش مختصر‏  ‏اصحاب علم و معرفت، اَرباب ایمان و یقین‏

‏‏سُلطان دین، شاهِ زَمَن، مالک رقاب مرد و زن‏  ‏دارد به امرِ ذُوالْمِنَن؛ روی زمین، زیر نگین‏

‏‏ذاتش به اَمر دادگر، شد منبع فیضِ بشر‏  ‏خیل ملایک سَر به سَر در بند الطافش، رهین‏

‏‏حبّش سفینۀ نوح آمد در مَثَل، لیکن اگر‏  ‏مهرش نبودی نوح را می بود با طوفان قرین‏

‏‏گر نه وجود اقدسش ظاهر شدی اندر جهان‏  ‏کامل نگشتی دین حق ز امروز تا روز پسین‏

‏‏ایزد به نامش زد رقم، منشور ختم الاوصیٰا‏  ‏چونانکه جدّ اَمجدش گردید ختم المُرسلین‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 260
‎‏نوح و خلیل و بوالبشر، ادریس و داوود و پسر‏  ‏از ابر فیضش مُستمِد اَزکان علمش مُستعین‏

‏‏موسیٰ به کف دارد عصٰا، دربانیش را منتظر‏  ‏آماده بَهر اقتدا، عیسیٰ به چرخ چارمین‏

‏‏ای خسرو گردون فَرَم لختی نظر کُن از کَرَم‏  ‏کفّار مُستولی نگر، اسلام مُستضعف ببین‏

‏‏ناموس ایمان در خطر، از حیلۀ لامذهبان‏  ‏خون مُسلمانان هَدر از حملۀ اعداء دین‏

‏‏ظاهر شود آن شه اگر، شمشیر حیدر بر کمر‏  ‏دستار پیغمبر به سر، دست خدا در آستین‏

‏‏دیّاری از این مُلحدان، باقی نماند در جَهان‏  ‏ایمن شود روی زمین از جور و ظُلم ظالمین‏

‏‏من گرچه از فرط گُنه شرمنده و زارم ولی‏  ‏شادم که خاکم کرده حق با آب مهر تو عجین‏

‏‏خاصه کنون کز فیض حق مدحت سُرودم آنچنان‏  ‏کز خامه ریزد بر وَرق جای مُرکّب انگبین‏

‏‏تا چنگل شاهین کند صید کبوتر در هَوا‏  ‏تا گرگ باشد در زمین بر گوسفندان خشمگین‏

‏‏بر روی احبابت شود مفتوح ابواب ظفر‏  ‏بر جان اَعدایت رسد هَر دم بلای سهمگین‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 261
‎‏تا باد نوروزی وزد هر ساله اندر بوستان‏  ‏تا ز ابر آذاری دَمد ریحان و گل اندر زمین‏

‏‏بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان‏  ‏بر دوستانت هر مهی بادا چو ماه فروَدین‏

‏‏عالم شود از مقدمش، خالی ز جهل، از علم پُر‏  ‏چون شهر قم از مقدمِ شیخ اجل میر مهین‏

‏‏اَبر عطا، فیض عَمیم، بحر سخیٰ، کنز نعیم‏  ‏کانِ کَرَم «عبدالکریم»، پُشت و پناه مُسلمین‏

‏‏گنجینۀ علم سَلَف، سرچشمۀ فضل خلف‏  ‏دادش خداوند از شرف بر کف زمام شرع و دین‏

‏‏دَر سایه اش گرد آمده اعلام دین از هر بَلَد‏  ‏بر ساحتش آورده رو طُلّاب از هر سرزمین‏

‏‏یا رَب به عُمر و عزتش افزای و جٰاه و حرمتش‏  ‏کاحیا کند از همّتش آیین خیرالمُرسلین‏

‏‏ای حضرت صٰاحب زمان ای پادشاه انس و جان‏  ‏لطفی نما بر شیعیٰان، تأیید کُن دین مُبین‏

‏‏توفیق تحصیلم عَطا فرما و زُهد بی ریا‏

‏‏تا گَردم از لُطف خُدا از عٰالِمین عٰاملین‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 262