ترجیع بند

نقطۀ عطف

‏‏نقطۀ عطف‏

‏‏خم را بگشا به روی مستان‏

‏‏بیزار شو از هواپرستان‏

‏‏از من بپذیر رمزِ مستی‏  ‏چون طِفل صَبور، دَر دبستان‏

‏‏آرام ده گُل صفٰا باش‏  ‏چون ابر بهٰار دَر گُلستان‏

‏‏تاریخچۀ جمٰال او شو‏  ‏بشنو خبر هزار دستان‏

‏‏بَردار پیٰاله و فرو خوان‏  ‏بَر می زدگان و تنگ دستان‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست، جٰام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 285
‎‏من شاهد شهر آشنایم‏

‏‏من شاهَم و عاشق گدایم‏

‏‏فرماندۀ جمع عاشقانم‏  ‏فرمان بَر یار بی وفایم‏

‏‏از شهر گذشت نام و ننگم‏  ‏بازیچۀ دور و آشنایم‏

‏‏مست از قدح شراب نابم‏  ‏دور از بَرِ یار دلربایم‏

‏‏سٰازندۀ دیر عاشقانم‏  ‏بازندۀ رندِ بی نوایم‏

‏‏این نغمه برآمد از روانم‏  ‏از جٰان و دل و زبان و نایم‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جٰام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 286
‎‏رازی است دَرون آستینم‏

‏‏رمزی است بُرون ز عقل و دینم‏

‏‏در زمرۀ عاشقان سَرمست‏  ‏بی قید ز عٰار صُلح و کینم‏

‏‏در جرگه طیر آسمانم‏  ‏در حَلقه نملۀ زمینم‏

‏‏در دیدۀ عاشقان چنانم‏  ‏در منظر سٰالکان چنینم‏

‏‏دلبٰاختۀ جمٰال یارم‏  ‏وارسته ز روضۀ برینم‏

‏‏با غمزۀ چشم گُلعذاران‏  ‏بیزار ز ناز حورِ عینم‏

‏‏گویم به زبان بی زبانی‏  ‏در جَمع بُتان نازنینم‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 287
‎‏برخاست ز عاشقی صفیری‏

‏‏می خواست ز دوست دستگیری‏

‏‏او را به شرابخانه آورد‏  ‏تا توبه کُند به دست پیری‏

‏‏از عشق دگر سُخن نگوید‏  ‏تا زنده کُند دلش فقیری‏

‏‏درویش صفت اگر نبٰاشی‏  ‏از دوری دلبرت بمیری‏

‏‏میخانه نه جٰای افتخار است‏  ‏جای گُنه است وَ سر بزیری‏

‏‏با عشوه بگو به جمع یاران‏  ‏آهسته و لیک با دلیری‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 288
‎‏ای صوت رَسای آسمٰانی‏

‏‏ای رمز ندای جٰاودانی‏

‏‏ای قُلۀ کوه عشق و عاشق‏  ‏وی مُرشد ظاهر و نهٰانی‏

‏‏ای جلوۀ کامل انا الحقّ‏  ‏در عَرش مُرفّع جهٰانی‏

‏‏ای مُوسی صعق دیده در عشق‏  ‏از جلوۀ طور لامکانی‏

‏‏ای اصل شجر ظهوری از تو‏  ‏در پرتو سرّ سَرمدانی‏

‏‏برگوی به عشق سرّ لاهوت‏  ‏در جمع قلندران فانی‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 289
‎‏ای دورنمٰای پور آزر‏

‏‏نادیده افول حق زِ منظر‏

‏‏ای نار فراق بر تو گُلشن‏  ‏شد بَردْ و سَلام از تو آذر‏

‏‏بردار حجاب یار از پیش‏  ‏بنمٰای رُخش چو گل مُصوّر‏

‏‏از چهرۀ گلعذار دلدار‏  ‏شد شهر قلندران مُنوّر‏

‏‏آشفته چه گشت پیچ زلفش‏  ‏شد هَر دو جَهان چو گل مُعطّر‏

‏‏بر گوش دل و رَوان درویش‏  ‏برگوی به صَد زبان مُکرّر‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جام مستی‏

‏
‏
‎

کتابدیوان اشعارصفحه 290
‎‏در حلقۀ سالکان درویش‏

‏‏رندان صبور دوراندیش‏

‏‏راهب صفتان جام بر کف‏  ‏آن می زدگان فارغ از خویش‏

‏‏در جُملۀ زاهدان و می نوش‏  ‏در صورت عالمٰان و بدکیش‏

‏‏در راه رسیدن به دلدار‏  ‏بیگانه بود ز نوش یا نیش‏

‏‏فارغ بود از جهٰان به جامی‏  ‏در خلوت می خوران دلریش‏

‏‏فریاد زند ز عشق و مستی‏  ‏بر پاک دلان مُرده از پیش‏

‏‏ای نقطۀ عطف راز هستی‏

‏‏برگیر ز دوست جام مستی‏


‎

کتابدیوان اشعارصفحه 291

کتابدیوان اشعارصفحه 292