مجله نوجوان 227 صفحه 15
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : زهرا سادات موسوی محسنی

ویراستار : سپیده اسلامی

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء، محسن وطنی

موضوع : نوجوان

مجله نوجوان 227 صفحه 15

عروس مریم شریف رضویان تصویرگر: طاهر شعبانی - آمدی مادر ؟ چیزی پیدا کردی ؟ مادر آه بلندی کشید و گفت : « نه مامان ، طلا خیلی گرون شده . » با پولی که من دارم نمی شود چیز مناسبی خرید . می خواهم برای صدیق سنگ تمام بگذارم . ولی نمی توانم ! » مینا دست های کوچکش را ، که محکم مشت کرده بود جلوی صورت مادر گرفت و گفت : « اگر گفتی توی مشتم چی هست ؟ ! » مادر لبخند زد . - چه می دونم مادر ؟ خسته ام . نمی توانم معما جواب بدهم . مادر بزرگ ، که دستمال سفید رنگی دور سرش بسته بود . از اتاق بیرون آمد . گفت : « بخت و اقبال دخترهای من را ببین . این از تو که هنوز سی سالت نشده بیوه شدی ، آن هم از صدیقه که دارد زن آدمی می شود که باید تا آخر عمر روی ویلچر بنشیند . » مادر گفت : « ما خوشبختیم مادر ، غصه نخور . خدا سایة شما و پدر را از سرمان کم نکند . » مینا دوباره مشت هایش را جلوی صورت مادر گرفت . - مامان ! بگو دیگر ، تو دستم چی هست ؟ مادر دختر کوچکش را روی زانواش نشاند . موهای قهوه­ای اش را نوازش کرد و گفت : « نمی دانم عزیزم ، حالا مشت های کوچکت را باز کن تا ببینم چی توی ان ها قایم کردی ؟ » انگشتان ظریف مینا از هم باز شدند و گردن بندی میان آن ها درخشید . مینا خندید و باز دندان های قشنگش دل مادر را برد . گفت : « مامان ، این هم هدیة خاله صدیقه ، دیگر غصه نخوری­ها . » مادر به گردن بند خیره شد . . . . . شوهرش تازه شهیده شده بود و مینا سه ساله بود . به ملاقات امام خمینی رفته بودند . مادر کنار اتاق نشسته بود و امام را می دید که مینا را روی زانوانش نشانده است و در گوش او آرام سخن می گوید ، مینا ، که اول غریبی کرده و گریه کرده بود ، کم کم آرام گرفت و لبخند روی لبانش نشست . سپس امام گردن بندی را از روی میز کنار دستش برداشت و آن را به گردن مینا بست . لبخند مینا به خنده تبدیل شد و امام نیز خندید . مادر گفت : « دخترم این هدیة امام خمینی است . مال خود خود توست . می دانی که؛ وقتی از اتاق امام بیرون آمدیم ، به من گفتند که این گردن بند را یک خانم مسیحی ایتالیایی برای امام خمینی فرستاده . این گردن بند یادگار ازدواج آن خانم بوده و چون خیلی امام خمینی را دوست داشته برای امام هدیه فرستاده . » مینا گفت : « من می دانم امام دوست دارد که من این گردن بند را به خاله صدیقه بدهم . » مادر گردن بند را از دست مینا گرفت و گفت : « اگر تو این طوری فکر می کنی ، باشد . » این هدیه واقعاً برازندة خاله صدیقه است ! دوست نوجوانان سال پنجم / شماره 15 پیاپی 227 / 3 مرداد 1388

مجلات دوست نوجوانانمجله نوجوان 227صفحه 15