خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1370

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است

‏خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است‏

‏بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ آگاهی است‏

‏در نماز همه حتی من من بی او نیست‏

‏به صنم صور و بی‌قبله ثمن نیکو نیست‏

‏بعد از این نکته زاهد به قلندر گیرند‏

‏زمره مدرسه در میکده لنگر گیرند‏

‏«بعد از این خرقه صوفی به خرابات آرند»‏

‏«شطح و طامات به بازار خرافات آرند»‏

‏بعد از این زخم در آدینه شگون خواهد بود‏

‏شنبه تا شنبه وضویی است به خون خواهد بود‏

‏مستحب است در آیینه جراحت دیدن ‏

‏بهر اخیار ز اغیار صراحت دیدن‏

‏بعد از این موجب اشک است تماشا هشدار‏

‏از پس پرده اشک است تماشا هشدار‏

‏قحبه است عشرت دیروز الا بیگانه است‏

‏تاب کابینت اگر هست بلا در خانه است‏

‏جوش شوق است و شبابست که را آمیزه است‏

‏بیوه پای است دلا نیست بلا دوشیزه است‏

‏بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ آگاهی است‏

‏خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است‏

‏«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم»‏

‏«چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم»‏

‏بعد از این از من و دل رنگ ملامت برخاست‏

‏تقیه از تیغ تو تا صبح قیامت برخاست‏

‏ بعد از این سجده به گل، غسل به مِی خواهم کرد‏

‏ذکر تسبیح و دعا با دَف و نی، خواهم کرد‏

‏پایکوبان سر بی تن به حرم خواهم برد‏

‏رکعتی سجدۀ بی من، به صنم خواهم برد‏

‏دست‌افشان دل مسکین به دعا خواهم سوخت‏

‏تا سپندی به سر کوی شما خواهم سوخت‏

‏هله خیزید که ما بر سر بازار شویم‏

‏دگر از مسجد و از مدرسه بیزار شویم ‏

‏نه کلیساست نه کعبه نه کنشت است اینجا‏

‏فهم پیمانه حدیث سر و خشت است اینجا‏

‏قبله اهل سعادت در عیاران است‏

‏ورنه در صومعه سودای تبهکاران است‏

‏من چه دانم که بود خواجه مسلمان یا نیست‏

‏در اُحد هر که ز احمد نبود سفیانی است‏

‏هله خیزید که ما راه قلندر گیریم‏

‏زمره از مدرسه در میکده لنگر گیریم‏

‏در حرم آتشی از نالۀ نی اندازیم‏

‏یا شبی صومعه را در خُم می اندازیم‏

‏خیز تا نیم شبی دامن دولت گیریم‏

‏رهروانیم چرا چله عزلت گیریم‏

‏شوق پیش سبق از ذوق پشیمانی برد‏

‏باز پای آبله از پینه پیشانی برد‏

‏زاهدا! شرمی از آن چشم شراب آلوده‏

‏پیش کوثر به هل این آب تراب آلوده‏

‏راهرو گر خضر است ابن سبیل است اینجا‏


‏ دو دماغی بر سان باده سبیل است اینجا‏

‏زاهدا! نخوت این دلق مزور تا کی ‏

‏ای خمار در خمار مکدر تا کی ‏

‏چون گل از آب گرفتند که را پست افتاد ‏

‏خواجه هفتاد بهار است که در شصت افتاد‏

‏خواجه هفتاد بهار است حنا می‌بندد‏

‏به نسیم گلی احرام منا می‌بندد‏

‏ای خوش آن غنچه که در باغ سنانش گیرند‏

‏حیف رمحی که بتابند و کمانش گیرند‏

‏ملح یک عربده از شور جهانی خوشتر‏

‏عرصه ننگ است کلوخی ز کمانی خوشتر‏

‏خواجه گر سایه دولت به گمان خواهد زد‏

‏پنبه ریش بدین کهنه کمان خواهد زد‏

‏                          □□□‏

‏ای جوانان چمن فرصت بالیدن نیست‏

‏وهم این یک دو نفس جز پی نالیدن نیست‏

‏به زبان گل و مل نامیه خون می‌گرید‏

‏گوش اگر می‌شنود صبر و سکون می‌گرید‏

‏واحه از ولوله وادی ز سخن خامش نیست‏

‏چشمه از غلغله یک چشم زدن خامش نیست‏

‏نه ز گل بود و نه از غنچه سراغی در باغ‏

‏غم دهانی بدرید از سر داغی در باغ‏

‏غنچه لعی است ز خون رسته که بنمودندش‏

‏گل دهانی است به خون شسته که بگشودندش‏

‏به زبانی که زبان‌بند شود هوش آنجا‏

‏ده زبان است عجب سوسن خاموش آنجا‏

‏گرنه گنگید و نه گیجید و به غش آلوده‏

‏جوش نطق است در این عطش آلوده‏

‏ بشنوید این دژ جادو تهی از رازی نیست‏

‏هر کجا نیست دهان خالی از آوازی نیست‏

‏ای بسا مست که از شرب عدم آسوده است‏

‏وی بسا نطق که از ذهن کلام آسوده است‏

‏شش جهت این چمن آواز فنا می‌خواند‏

‏نه فلک بی‌دهن آواز فنا می‌خواند‏

‏چرخ صفر است اگر کوی زمین می‌گردد‏

‏رقص مرگ است اگر چرخ برین می‌گردد‏

‏عمق این دشت بریدیم به کرات از وهم‏

‏صرعیانند در این بادیه ذرات از وهم‏

‏کوی لیلی است که از غم مجنونی یاد است‏

‏قصه کوته کنم این واحه جنون آباد است‏

‏                        □□□‏

‏ای جوانان چمن مشغله خون باید داشت‏

‏بعد از این مشغله اهل جنون باید داشت‏

‏عقل با واهمه آغشته و فهم آلوده است‏

‏و اگر اینجا سخنم بیهده و هم آلوده است‏

‏یک نمک مرهم و صد لاله جراحت دارم‏

‏بی نمک نیست اگر شور صراحت دارم.‏

  ‏□□□‏

‏ای جوانان چمن روح بهاران بگذشت‏

‏چشمه ابر سترون شد و باران بگذشت‏

‏خشک رود است در این مزرعه جیحون زین پس‏

‏خشکسال است هلا تا چه کند خون زین پس‏

‏قحط آب است تو از آب چه می‌دانی هان‏

‏از گدار و تک و پایاب چه می‌دانی هان‏

‏قحط آب است تو از قحط چه می‌فهمی هیچ‏

‏از تموز و عطش رهط چه می‌فهمی هیچ‏


‏گرنه بر مرکب سودا و جنون خواهی رفت‏

‏قحط آب است در این بادیه چون خواهی رفت‏

‏هله منشین که سواران تف اینسان رفتند‏

‏تا پدید است یلان صف به صف اینسان رفتند‏

‏درد دین را نه به ما سیل هرات آورده است‏

‏این علم را عطش شط فرات آورده است‏

‏خواب دیدم که شب این بنگره طی خواهد کرد‏

‏پاره سرخ کسی بر سر نی خواهد کرد‏

‏پیک صبحیم اگر غنچه اگر گل در باغ‏

‏قحط آب است ببندیم ز خون مل در باغ‏

‏پیک صبحم چو گل حربه عریان داریم‏

‏وی بسا دشنه که در چاک گریبان داریم‏

‏آستینها چو نیام است و ید بیضا تیغ‏

‏در شب تیه شود معجز موساها تیغ‏

‏خشت بالین مسیحا پی آسودن نیست‏

‏بعد از این هستی مردانه پی بودن نیست‏

‏                             □□□    ‏

‏باز یک هاله مه از هرم تب آماسیده است‏

‏یک افق لاشه مسموم شب آماسیده است‏

‏جوش تبخاله و پای آبله اخترهاست‏

‏بویناک است هوا از نفس اژدرهاست‏

‏چاک چاک است دل مرده صحرا در باد‏

‏بوی خون می‌چکد از کرده صحرا در باد‏

‏پیشه در یورش ناسور عفونت خسته است‏

‏رفتن از قافله از جاده سکونت خسته است‏

‏رشته رود روان پشت به دریا دارد‏

‏چشمه سلسله در سلسله در پا دارد‏

‏ جام دریای دل از دست سبو لغزیده است‏

‏قبله زان سو که نماز است فرو لغزیده است‏

‏فارغ از مصر در آیینه و غربت چون ماه‏

‏ یوسف اشتر مستند عزیزان در چاه‏

‏گفتم ای شب پدرم گفت که شب ماتم نیست‏

‏یله کن شتر به بازار تو را از عالم نیست‏

‏گفتم این تب پدرم گفت مکاهش جاوید‏

‏شیر و نیزار به کار است ببین در خورشید‏

‏گفتم: آتش؛ پدرم گفت مجوی از شبتاب‏

‏کم بوزینه و سرما به دروگر مشتاب‏

‏گفتم: آئین؛ پدرم گفت: که با آیینه است‏

‏گفتم این دل پدرم گفت اگر بی‌کینه است‏

‏گفتم: ایمان؛ پدرم گفت: که باور باقی است‏

‏بنگر دان دل و هشدار که اختر باقی است‏

‏گفتم: انسان؛ پدرم گفت: که نسیانش کشت‏

‏این همان مرغ بهشتی است که عصیانش کشت‏

‏گفتم: آبا؛ پدرم گفت: ملاک آینده است‏

‏بعد از این حرمت اینجاست اگر پاینده است‏

‏گفتم: اینا؛ پدرم گفت: بر ابناشان گیر‏

‏کام و ناکام به میزان مهاباشان گیر‏

‏گفتم: آفت؛ پدرم گفت: دلیری با اوست‏

‏گفتم: آهو؛ پدرم گفت: که شیری آهوست‏

‏گفتم: اقران؛ پدرم گفت: کریمان بهتر‏

‏گفتم: اعوان؛ پدرم گفت: عزیمان بهتر‏

‏گفتم: اسما؛ پدرم گفت: که در اثنا بین‏

‏شو در این آینه هم صورت و هم معنا بین‏

‏بر لب کنگره آواز کبوتر یاهوست‏


‏در دل منظره تقوای پلنگ از آهوست‏

‏ماکیانها به غضب ساز خروسان دارند‏

‏شیرمردان عجب ناز عروسان دارند‏

‏شود ر این سوق رم طاقیه پوشان بنگر‏

‏جوش دستار به پاهنگه فروشان بنگر‏

‏خار بن جلوه ‌فروش آمده در گلشنها‏

‏سرکشی دوخته بر قامت گل جوشنها‏

‏وای کوفان شنو از نای هزاران در باغ‏

‏قهر طوفان نگر از باد بهاران در باغ ‏

‏تب و شب بین که به یک جام عجین افتاده است‏

‏وز تعب لرزه در اندام زمین افتاده است‏

‏ تب و شب صورت و معناست در اثنا آنک ‏

‏ظاهر با هر اسمی است از اسما آنک‏

‏تب و شب عین ستوه است دریغا خورشید‏

‏عطسه در پوزه کوه است دریغا خورشید‏

‏□علی معلم ـ مشهد خرداد 69‏

‏پانوشت:‏

‏خورآیان: خورآسان، خور+ آیان: برآینده‏

‏در شأنم: شأن: منزلت‏

‏ثغر: مرز‏

‏کاژ: کاش‏

‏اتراکم: جمع ترک‏

‏مزکت: مسجد‏

‏شفت: رشتکاری‏

‎ ‎