فصل چهارم : خاطرات رضا فراهانی
ماجرای آن روز بارانی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) ( گرد آورنده )

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1387

زبان اثر : فارسی

ماجرای آن روز بارانی

‏حضرت امام مثلا‏‎ ‎‏در طول یک ماه یا‏‎ ‎‏پانزده روزی که ملاقات در قم ‏‎ ‎‏داشتند در طول این مدت گاهی وقت ها‏‎ ‎‏یک استراحتی بین آن برایشان ‏‎ ‎‏به وجود می آمد. آقای اشراقی بیرون از شهر قم باغچه ای داشت که ‏‎ ‎‏حدود دو هزار متر بود. آنجا چند درخت و مقداری یونجه کاشته بود ‏‎ ‎‏مدرسه و دو اتاق هم در گوشه ای از آن زمین ساخته بود. آقای اشراقی ‏‎ ‎

کتابخاطرات خادمان و پاسداران امام خمینی (س)صفحه 113

‏در ایام استراحت حضرت امام، ایشان را به آن باغچه می بردند تا تنوعی ‏‎ ‎‏برای امام باشد. این توفیق نصیب بنده هم می شد که آنجا نیز در خدمت ‏‎ ‎‏امام باشم. باغ زیرزمینی داشت که حضرت امام نماز را به جماعت در ‏‎ ‎‏آنجا ‏‏اقامه می کردند‏‏. رعیت  های اطراف و برادر  های پاسدار هم ‏‏می آمدند و ‏‎ ‎‏همه پشت سرحضرت امام نماز می خواندند. در یکی از روزهایی که در ‏‎ ‎‏باغ بودیم حضرت امام در اتاقشان بودند و من و حسن آقا‏‎[1]‎‏ هم قدم زنان ‏‎ ‎‏به ته باغچه می رفتیم. من دیدم که آقا ما را نظاره می کند. ما به ته باغ ‏‎ ‎‏رسیدیم. در این هنگام هوا ابری شد و رگبار گرفت و باران شروع به ‏‎ ‎‏باریدن کرد و تندتر شد. من دیدم اگر بخواهیم خودمان را به ساختمان ‏‎ ‎‏آقا برسانیم حسابی خیس می شویم. هیچ چیز هم همراه نداشتیم. یک ‏‎ ‎‏لحظه چشمم به جوی آب سیمانی افتاد که بی آب بود. یک تکه حلبی ‏‎ ‎‏هم آن اطراف افتاده بود. به سرعت آن تکه حلبی را برداشتم و پریدم ‏‎ ‎‏داخل جوی. حسن را نیز مثل مرغی که جوجه خود را زیر بالش پنهان ‏‎ ‎‏کند به زیر کتم گرفتم که خیس نشود و سرما نخورد خودم هم همین ‏‎ ‎‏طور. حلبی را روی سرمان گرفتیم که خیس نشویم ولی هدفم بیشتر آن ‏‎ ‎‏بود که حسن خیس نشود. حدود بیست دقیقه طول کشید که رگبار و ‏‎ ‎‏رعد و برق تمام شد. بلند شدم و دیدم آقا ایستاده و با حالت نگران ‏‎ ‎‏باغچه را نگاه می کند. پس از قطع شدن کامل باران به طرف ساختمان آقا‏‎ ‎‏به راه افتادیم. آقا ما را دیدند و فرمودند: شما خیس شدید؟ گفتم: نه آقا‏‎ ‎‏جان، باران که شروع به باریدن کرد به جوی آب رفتم ‏‏و حسن را زیر کتم ‏‎ ‎‏پنهان کردم، خودم هم یک تکه حلبی روی سرم گرفتم که خیس نشوم. ‏‎ ‎

کتابخاطرات خادمان و پاسداران امام خمینی (س)صفحه 114

‏آقا فرمودند: من نگران شما بودم. ایشان واقعا هم در ایوان ایستاده بودند ‏‎ ‎‏و تمام آن بیست دقیقه ای که باران می آمد منتظر و نگران ما بودند. تا ما‏‎ ‎‏را دیدند خوشحال شدند.‏

کتابخاطرات خادمان و پاسداران امام خمینی (س)صفحه 115

  • . حجت الاسلام والمسلمین سید حسن خمینی فرزند حاج احمد آقا.