تعداد 128 مورد یافت شد

مجله خردسال 364 صفحه 6

برای همه ی پرنده ها دعا می کنم." کبوتر رفت و رفت و رفت. بال های کوچکش را آرام ... کوه گفت:" خسته نباشی مسافر کوچک! وقتی رسیدی برای من هم دعا کن! کبوتر گفت:" دعا می کنم!" و پرواز کرد و رفت. دشت داغ ... مسافر کوچک! وقتی رسیدی برای من هم دعا کن! کبوتر گفت:" دعا می کنم!" و پرواز کرد و رفت. دشت داغ بود. آسمان داغ بود و ... هایش را شست. رود گفت:" وقتی بالای گنبد نشستی برای من هم دعا کن. خدا مرا ببخشد که پر آب بودم وگل هایش در کنارم پر پر ... که پر آب بودم وگل هایش در کنارم پر پر شدند." کبوتر گفت:" دعا می کنم. برای همه دعا می کنم." پرنده پر زد و روی گنبد حرم ...

مجله خردسال 414 صفحه 8

فرشته­ها مادربزرگ، یک تسبیح دارد که همیشه، بعد از نماز آن را در دست میگیرد و دعا میکند. یک روز به مادربزرگ گفتم:«اجازه میدهید با تسبیح ... میکند. یک روز به مادربزرگ گفتم:«اجازه میدهید با تسبیح شما دعا کنم!» مادربزرگ گفت:«مراقب باش آن را پاره نکنی!» بعد ... پاره نکنی!» بعد تسبیح را به من داد. من میخواستم با تسبیح دعا کنم که حسین آن را کشید تا از من بگیرد. من نمیخواستم ... بدانی که این برای بازی نیست.» گفتم:«میدانم. میخواستم با آن دعا کنم. امام حسین تسبیح را از دستم کشید و پارهاش کرد.» ... حسین تسبیح را از دستم کشید و پارهاش کرد.» مادربزرگ گفت:«دعا کردن و حرف زدن با خدا، هیچ وسیلهای نمی خواهد. نه تسبیح ...

مجله خردسال 343 صفحه 8

فرشته ها دیروز، روز تولد امام است." مادرم می گوید:"فرشته ها در این روز برای شادی مردم دعا می کنند." پدر می گوید:" فرشته ها برای تمام عروس ها هم ... دعا می کنند." پدر می گوید:" فرشته ها برای تمام عروس ها هم دعا می کنند!" به مادرم گفتم:" من هم یک روز عروس می شوم؟" او ... می شوی. یک عروس زیبا و مهربان." گفتم:" و فرشته ها برایم دعا می کنند؟" مادرم گفت:" فرشته ها برای همه ی کسانی که خدا ... گفت:" فرشته ها برای همه ی کسانی که خدا آن ها را دوست دارد، دعا ی کنند." پرسیدم:" خدا مرا هم دوست دارد؟" مادرم گفت:" خدا ... همیشه خوب و مهربان باشم. خدایا به فرشته ها بگو، برای من هم دعا کنند. خدایا! به فرشته هایت بگو، برای حسین هم دعا کنند. ...

مجله خردسال 25 صفحه 4

مسافر کوچولو کبوتر گفت: «با چیزی نگفتند. کبوتر بال­هایش را باز کرد. طوطی گفت: «برای ما دعا کن.» کبوتر گفت: «برای همه­ی شما دعا می­کنم.» و پرواز کرد ... طوطی گفت: «برای ما دعا کن.» کبوتر گفت: «برای همه­ی شما دعا می­کنم.» و پرواز کرد و رفت. آسمان آبی آبی بود و زمین پر ... می­روم و می­رسم.» آسمـان گفت: «وقتی رسیـدی برای من هم دعا کن.» کبوتر خندید و گفت: «برای تو و برای همه­ی پرنده­ها ... دعا کن.» کبوتر خندید و گفت: «برای تو و برای همه­ی پرنده­ها دعا می­کنم.» کبوتر رفت و رفت تا به چشمه­ی آب رسید. چشمه گفت: ... از آن آب خواهم نوشید.» چشمه گفت: «وقتی رسیـدی برای من هم دعا کن.» کبوتر خندیدو گفت: «برای تو، برای آسمان و برای همه­ی ...

مجله خردسال 349 صفحه 8

فرشتهها مادرم میگوید:" هر شب وقت افطار دعا کن و چیزهایی را که از خدا میخواهی، به او بگو. وقت اذان ... رمضان، بهترین زمان حرف زدن با خداست." من هر شب وقت اذان، دعا کردم و با خدا حرف زدم. اما یک شب وقتی داشتم دعا میکردم، ... وقت اذان، دعا کردم و با خدا حرف زدم. اما یک شب وقتی داشتم دعا میکردم، یادم آمد که دیشب هم همین دعا را کردم. به مادرم ... اما یک شب وقتی داشتم دعا میکردم، یادم آمد که دیشب هم همین دعا را کردم. به مادرم گفتم:" دعاهای من تمام شده است. امشب، ... یادم آمد که دیشب هم همین دعا را کردم. به مادرم گفتم:" دعاهای من تمام شده است. امشب، من دوباره همان دعای دیشب را ...

مجله خردسال 310 صفحه 8

فرشته ها دایی عباس و پدرم می خ بیاییم؟!» پدرم گفت:« نه»، دست حسین را گرفتم و گفتم:« بیا دعا کنیم ما را هم ببرند.» من و حسین رفتیم توی اتاق، جانمازی ... آمد و گفت:« چه کار می کنید؟» گفتم:« من و حسین می خواهیم دعا کنیم اما دستمان به جانماز نمی رسد.» مادرم گفت:« برای دعا ... دعا کنیم اما دستمان به جانماز نمی رسد.» مادرم گفت:« برای دعا کردن لازم نیست جانماز را بردارید، خدا همه ی دعاهای شما ... گفت:« برای دعا کردن لازم نیست جانماز را بردارید، خدا همه ی دعاهای شما را می شنود. حالا بگو ببینم می خواستید چه دعایی ... همه ی دعاهای شما را می شنود. حالا بگو ببینم می خواستید چه دعایی بکنید؟» حسین خندید و گفت:« دعا!» گفتم:« ما می خواستیم ...

مجله خردسال 25 صفحه 6

کوه گفت: «خسته نباشی مسافر ک داغ آن پر است از گل­های سرخ و زیبا. وقتی رسیدی برای من هم دعا کن.» کبوتر گفت: «برای تو، برای آسمان، برای چشمه ... کن.» کبوتر گفت: «برای تو، برای آسمان، برای چشمه و پرنده­ها دعا می­کنم.» و پرواز کرد و رفت. وقتی شب از راه رسید، کبوتر ... را شست. رود گفت: «وقتی بالای گنبد نشستی برای من هم دعا کن.» کبوتر گفت: «دعا می­کنم. برای همه دعا می­کنم.» بعد ... بالای گنبد نشستی برای من هم دعا کن.» کبوتر گفت: «دعا می­کنم. برای همه دعا می­کنم.» بعد پر زد و روی گنـبد حرم ... نشستی برای من هم دعا کن.» کبوتر گفت: «دعا می­کنم. برای همه دعا می­کنم.» بعد پر زد و روی گنـبد حرم امــام حسـین(ع) ...

مجله خردسال 461 صفحه 9

فرشته­ها حسین تب کرده بود و با بچهها مریض میشوند، فرشتهها کنار آنها مینشینند و برایشان دعا میکنند. اگر حسین داروهایش را بخورد و استراحت کند، حتما ... و استراحت کند، حتما حالش خوب میشود.» گفتم:«من هم میخواهم دعا کنم.» مادرم گفت:«پس برو کنار او بنشین و مثل بقیه ... گفت:«پس برو کنار او بنشین و مثل بقیه فرشتهها، برای حسین دعا کن!» من فکر کنم مادرم هم یک فرشته است چون او هم برای ... کن!» من فکر کنم مادرم هم یک فرشته است چون او هم برای حسین دعا کرد. [[page 9]] ...

مجله خردسال 48 صفحه 8

فرشته­ها دیروز خاله­جان ا می­شود؟» دایی گفت: «حـتما خوب می­شود. بیـا من و تو برایش دعا کنیم، مثل امام که برای دخترش دعا می­کرد.» پرسیدم: «مگـر ... بیـا من و تو برایش دعا کنیم، مثل امام که برای دخترش دعا می­کرد.» پرسیدم: «مگـر دختـر امـام هم مریض بود؟» ... بیاورد. وقتی اورا به بیمارستان بردند امام برای­او خیلی دعا کرد. همان شب خبر دادند که حال دختر امام خوب است و نی­نی ... سرحال به دنیا آمده.» من دست­هایم را بالا بردم و برای خاله دعا کردم. دایی­عباس هم همین کار را کرد. من می­دانم که ... همین کار را کرد. من می­دانم که ­فرشته­های مهربان هم با ما دعا کردند, چون شب، مادرم به ما تلفن کرد و گفت­ که نی­نی خاله ...

مجله خردسال 364 صفحه 5

کبوتر گفت:" باید بروم." طوطی گ ها ساکت شدند. کبوتر بالهایش را باز کرد. طوطی گفت:" برای ما دعا کن." گنجشک گفت:" وقتی رسیدی به یاد ما هم باش!" کبوتر ... وقتی رسیدی به یاد ما هم باش!" کبوتر گفت:" برای همه ی شما دعا میکنم." و پرواز کرد و رفت. کبوتر با بالهای کوچکش در میان ... نیستم، می روم و میرسم." آسمان گفت:" وقتی رسیدی، برای من هم دعا کن." کبوتر خندید و گفت:" برای تو و برای همه ی پرنده ... دعا کن." کبوتر خندید و گفت:" برای تو و برای همه ی پرنده هادعا می کنم." کبوتر رفت و رفت تا به چشمه ی آب رسید. چشمه ... از آن آب خواهم نوشید." چشمه گفت:" وقتی رسیدی، برای من هم دعا کن." کبوتر خندید و گفت:" برای تو، برای آسمان و ...

صفحه 1 از 13 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | بعدی >