بیت شریف آیت الله العظمی آقامیرزا حسن بجنوردی از بیوت مشهور و بسیار مورد احترام بزرگان علم و دین در دوره های گذشته تا کنون است. هفته نامه حریم امام به مناسبت سالروز ارتحال عالم پارسا و فقیه والا مقام، دوست و همراه حضرت امام؛ آیت الله العظمی میرزا حسن بجنوردی در گفتگویی با فرزندشان آیت الله سید محمد موسوی ابعاد شخصیتی و سرگذشت زندگی آن عالم  وارسته را مرور کرده است. در ادامه بخش هایی از این گفتگو را می خوانید:

 آشنایی مرحوم آیت الله العظمی بجنوردی با حضرت امام

پدرم فرمود: «حاج آقا روح الله 24 سالش بود که سفری به نجف آمد. به منزل آقای آشیخ نصرالله خلخالی رفت. وقتی نشستم دیدم او هم تیپ من است.» امام به من می گفتند: «خیلی وقت ها به رختخواب که می رفتم در می زدند و می گفتند آقای میرزا [پدر من] آمده است. زود سماور را روشن می کردیم و می نشستیم به بحث کردن.» پدرم خیلی به حضرت امام علاقه داشت. هم به تقوای امام و هم به علمش. بعد از فوت آقای بروجردی از پدرم پرسیدم: «الان چه کسی در قم است؟» گفت: «حاج آقا روح الله. او باتقوا و فقیه و اصولی و فیلسوف و جامع است.» پدرم خیلی ایشان را قبول داشت. آشنایی هم از آن جا شروع شد.

 پدرم حدود پنجاه سال پیش زمان آقای بروجردی یک سفر آمد ایران. از ایشان خواسته بودند که قم بماند. آقای بروجردی هم فرمودند: «شما قم بمانید!» حتی می خواست خانه کرایه کند که ما برویم. پدرم به منزل امام رفت. می خواست درس شروع کند. یک روز فشار خونش رفت بالا. گفت: «حالا که بناست بمیرم می روم نجف بمیرم.» بدون خداحافظی با آقای بروجردی سوار ماشین شده و رفته بود تهران و بعد هم نجف.» وقتی امام تازه از زندان آزاد شده بود من آمدم ایران. با این که خیلی جوان بودم ایشان آمد دیدن من. بعد این ماجرا را برای من تعریف کرد و گفت: «ایشان بنا بود این جا بماند اما فشارش که رفت بالا منصرف شد.»

 همراه با امام از شروع نهضت

 به هر حال امام که نهضت را شروع کرد در نجف دودستگی بود. یک دسته ای متاسفانه با شاه ارتباطاتی داشتند و خرابکاری می کردند. پدر من عامل خوبی برای معرفی امام بود. چون آن ها خیلی سعی داشتند امام را کوچک معرفی کنند و بگویند سواد ندارد. پدر من علنا می گفت: «امروز ملا حاج آقا روح الله است. حاج آقا روح الله اقلاً صد شاگرد مجتهد دارد.» او حرفی که می زد همه قبول می کردند. چون کسی نبود که علمیت او را قبول نداشته باشد. پدر من در حوزه نجف خیلی سبب معرفی امام شد. به همین جهت ساواک و شاه خیلی از او ناراحت بودند.

 رفتن حضرت امام و فرزندشان به نجف

 یک سفر آمدم این جا که ممنوع الخروج شدم. خیلی تلاش کردیم تا به زور ممنوع الخروجی را برداشتند. خیلی از ما عصبانی بودند. تا این که امام به ترکیه و عراق تبعید شد. جریان آمدن عراق هم خیلی جالب است. حاج آقا مصطفی گفت: «یک دفعه ما را سوار هواپیما کردند. نگفتند کجا می رویم. آمدیم در فرودگاه بغداد. گفتند: این جا بغداد است. خداحافظ شما. نه یک قران در جیب من بود نه یک قران در جیب امام. تاکسی گرفتیم گفتیم ما را ببرید دم صحن حضرت امام موسی ابن جعفرعلیه السلام . ما را آورد آن جا. پول نداشتیم. ساعتم را دادم به راننده گفتم: این پیشت باشد، الان برایت پول می آورم. امام رفت حرم. من در صحن گشتم آقایی را دیدم گفتم: یک دینار به من بده. بعد حرف می زنیم. فعلا یک دینار بده. گرفتم یک دینار را و به تاکسی دادم. ساعتم را گرفتم. کنار صحن کاظمین یک مسافرخانه ای بود. امام به آن جا رفت. بعد تلفن کردیم نجف به آشیخ نصرالله خلخالی و بعد سیل جمعیت و طلبه ها آمدند.» برادر بزرگم آقای آیت الله آسید مهدی بجنوردی الان حدود هشتاد سال دارد. از فقهای امروز و مانند پدرم تارک دنیاست. حاضر نیست رساله بنویسد. خیلی ملاست. امام هم خیلی قبولش داشت و مکرر به من می گفت: «چرا ایشان به قم نمی رود تا از او استفاده کنند.» اما حالت انزوا دارد و در خانه درس می گوید. خیلی نوشته جات دارد. الان در تهران است. از طرف پدرم با همین برادر بزرگم رفتیم خدمت امام. ایشان دو شب کاظمین بود. بعد به سامرا رفتند و زیارت کردند. بعد آمدند کربلا. کربلا استقبال خیلی مهمی شده بود. آسید محمد شیرازی و دیگران خیلی تلاش کردند. ایشان در صحن سید الشهدا نماز می خواند. به جای او امام به نماز ایستاد. آن دو سه شبی که امام کربلا بود تقریباً تمام صحن با ایشان نماز می خواند. خود آسید محمد شیرازی هم پشت سر ایشان بود. بنا شد این ها بیایند نجف. از نجف تا کربلا چهارده فرسخ است. آن جا در نیمه راه یک مکانی است که عرب ها به آن خان النص می گویند. یعنی نصفه راه. ما از طرف پدرمان با برادرم و دیگران، در سه چهار ماشین رفتیم خان النص. بعد دیدیم امام آمد. آسید محمد شیرازی جلو نشسته بود. امام و حاج آقا مصطفی هم پیش هم بودند. یک توقفی کردند و سلام و احوالپرسی کردیم و رفت و ما هم دنبالشان رفتیم. امام یکسره رفت حرم مشرف شد. ساواک رودست خورد. عرب ها ریخته بودند دوروبر امام و دست ایشان را بوس می کردند. امام شب دست هایش درد می کرد. با چه تشریفاتی امام رفت حرم.

تمام مردم استقبال عظیمی از ایشان کردند. خیلی دست پاچه شدند. خیال کردند امام را می فرستند نجف و مستهلک می شود. دیدند نه، آمد نجف و تمام عرب ها و مردم و عوام استقبال می کنند. طلبه ها هم همان طور. شب با پدرم رفتیم دیدن امام. همان جا پدرم به امام گفت: «فردا درس شروع کن. همین فردا که می گویم درس را شروع بکن.» چون چو انداخته بودند که ایشان سواد ندارد. گفت درس شروع کند که نمایش دهد کیست. امام البته پس فردا شروع کرد. چون دید و بازدید بود. درس که شروع کرد من هم از همان اول تا آخر رفتم. چهارده سال به درس ایشان رفتم. امام که درس شروع کرد خیلی درسش گرفت. درس امام همین کتاب بیع و این ها بود که چاپ شده. همه اش حرف های تازه و حمله و اشکال به شیخ انصاری و میرزای نایینی و همین هایی بود که نجفی ها می پرستیدند. درسش خیلی رونق گرفت. نقشه آن ها روی آب رفت. به خیال خودشان ایشان را می فرستند نجف و مستهلک می شود که عکس شد. یک مرتبه صد پله بالاتر آمد. درسش گرفت. امام هر شب به حرم می آمد. مراجع نجف مثلا هر ده روز می رفتند حرم. پدرم از آن دسته ای بود که هر روز عصر می رفت حرم. بعد از این که درس تمام می شد برای مغرب می رفت که نماز جماعت بخواند. امام همیشه سه ساعت بعد از غروب می رفت. به قدری آمدنش منظم بود که می توانستید ساعتتان را با آمدن ایشان به حرم درست بکنید. باور کنید می شد آدم ساعتش را درست بکند. حتی بعضی شب ها باران و طوفان بود اما امام سه ساعت بعد از مغرب در حرم بود. هر شب در تمام این مدت. ساواک به قدری پشیمان شده بود که چرا این را فرستادند این جا. دیدند آقای خمینی صدبرابر بالاتر آمد. هم در عوام هم در طلبه ها و هم در دنیا. چون نجف بین المللی است و از همه جا به آن جا می روند. در این بین آقای حکیم فوت کرد. همه افغانستان مقلد ایشان شدند. یعنی اگر ایشان قم بود شاید این طور نمی شد. چون در افغانستان مقیدند از نجف تقلید کنند. بعد هم برای امام کار شده بود. افغانستان و پاکستان از ایشان تقلید کردند. فقط ایران نبود..  این ها همه از برکات این بود که ایشان در نجف بو د.

اجازه اجتهاد از سوی امام

اواخر سال 46 پدرم به من اجازه اجتهاد داد. آن وقت شاگرد سه نفر بودم؛ پدرم، امام و آقای خویی. شانزده سال درس فقه و اصول پدرم رفتم، چهارده سال فقه امام و دوازده سال درس آقای خویی. این اجازه اجتهادم را بردم پیش آقای خویی. ایشان نگاه کرد. چون اجازه اجتهاد عربی بود نوشت: «ما افاده سید الاساطین سماحه آیت الله الحجه الکبیر السید البجنوردی اُاَیده و اُوَقع.» زیر اجازه اجتهاد پدرم به من نوشت. چون من همیشه از آن افرادی بودم که وقتی ایشان بیرون می آمد اشکال می کردم. یادم می آید گفت: «شما با نظرتان می خواهید رای مرا عوض کنید؟» گفتم: «مگر رای شما قرآن است؟» آقای خویی می خندید. خیلی به من علاقه داشت. پیش امام هم بردم. امام هم نوشت: آنچه حضرت آیت الله العظمی بجنوردی مرقوم فرموده اند راجع به فرزند گرامیشان مورد تایید اینجانب است. اجازه اجتهاد این سه را در سال 1346 گرفتم. این هم جزء همان چیزهایی است که در آن جا مانده.

 عوامل پرورش شخصیت های بزرگی در حوزه علمیه قم و نجف

 یکی مسئله حاکمیت تقوا بود. یعنی واقعا به عنوان یتقربون الی الله درس می خواندند. نه این که بخواهند مرجع شوند و عنوان داشته باشند. بنده کاملا لمس می کردم. هم پدرم هم امام هم مرحوم آقای حکیم و هم مرحوم آقای شاهرودی. اصلا درس خواندن را به هدف تکامل و قرب الی الله می دانستند. این خیلی موثر است که هدف تقرب به ذات باری تعالی باشد. «لیس العلم به کثره التعلم بل هو نور یقذفه الله فی قلب من یشا / علم به کثرت یادگیری نیست بلکه نوری است که خداوند در قلب آنکه بخواهد هدایت کند می افکند.» وقتی هدف فرد از علم و تحصیل تقرب به خدا باشد، خداوند افاضه می کند. به قول حاج ملا هادی سبزواری: «و الحق اَن فاضَ مِن القُدسِ الصُوَر / و اِنّما اِعداده من الفِکَر». یعنی افاضه علم واقعا از طرف خداست. ما مُعِدات را درست می کنیم. علومی که می خوانیم فقط مُعِد است. آن که علم را به ما افاضه می کند خداست. وقتی تمام هدف فرد از درس خواندن تقرب الی الله و تکامل و رضای خدا باشد هم آراء خوبی دارد و هم خیلی رشد می کند. به خلاف این هایی که برای مشهوریت و دنیا و مرجعیت درس می خوانند که موفق نیستند. این مطلب را در پدرم دیدم در امام هم دیدم. چون با این ها خیلی نزدیک بودم. البته آقایان نجف مثل آیت الله حکیم، آیت الله شاهرودی و آقای خویی هم بودند. اما این دو را می توانم با اطمینان بگویم که هدف اصلی و اولی شان رضا و تقرب به خدا بود. این عامل سبب می شود که رشد کنند و آرا جدید و خوب داشته باشند. عزت را هم خدا می دهد. «و لله العزه و لرسوله و للمومنین». عزت را خدا می دهد. وقتی بنده یک قدم رفتم طرف خدا او ده قدم برای من می آید و عزت می آورد. شیخ انصاری مظهر تقوا بود. مظهر این بود که فقط برای خدا کار کند. الان کتاب هایش مکاسب و رسائل کهنه نمی شود. چون واقعا برای خدا این کتاب ها را نوشت. الان حرف های شیخ انصاری چه در اصول و چه در فقه زنده است. اما می خواهم بگویم این ها را از نزدیک لمس می کردم چون به درسشان می رفتم و با آن ها محشور بودم.  مرحوم آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی هم اگر می ماند یک آقای خمینی بود. یعنی تمام همان استعدادها و فعلیت های علومی که امام داشت را داشت. استعداد سرشار و حافظه عجیب غریبی داشت. شهادت ایشان ضربه بزرگی بود. واقعا شهید شد. چون صبح که پزشک متخصص آوردم بالای سر جنازه نگاه کرد گفت: «سید! این مسموم است.» تصریح کرد. او هم در سن 48سالگی جوانمرگ شد. حاج احمد آقا هم در همین سن از دنیا رفت. عجیب است این دو برادر در یک سن رفتند. آن ها هم فهمیدند و حاج آقا مصطفی را شهید کردند که به خیال خودشان امام را از پا بیندازند. هدف آن ها این بود. چون امام عاشق حاج آقا مصطفی بود. آن ها خیال کردند حاج آقا مصطفی که شهید بشود امام از کار می افتد. لکن امام بعد از دو سه روز گفت: فوت آقا مصطفی از الطاف خفیه بود. درس را شروع کنید. هیچ عکس العمل نشان نداد. ساواک و این ها دیدند آقای خمینی باز همان آدم است و عوض نشده. هدفشان این بود که این صدا را خاموش بکنند. این هم ببینید برای تقواست.

منبع: حریم امام، شماره 114 

. انتهای پیام /*