بدون تردید، بررسی ابعاد گسترده اخلاق و عرفان حضرت امام خمینی (س) فرصتی به آدمی می دهد تا برای گام نهادن در مسیر سبزی که او تا همیشه تاریخ برای بشریت ترسیم نمود، تأملی دوباره کند؛ چه این که شناختن او که حقیقتی فراموش نشدنی در خاطره اعصار است، شناختن همه خوبی­ ها است. او چکیده قرن ها درس آموزی بشر در محضر انبیا و اولیای الهی است و حیات انسانی کمتر چنین وجود با عظمتی به خود دیده است.

باید اقرار نمود که اگرچه قلم ­ها و زبان ­های بسیاری درباره گستره وجودی او سخن گفته­اند، اما به جرأت می توان گفت که هنوز ابعاد وسیعی از وجود الهی او ناشناخته باقی مانده است. و گلستان خصایص او همچنان مجال گسترده­ای برای سیر در خود می طلبد و اقیانوس مواج عرفان و اخلاق او بسیار عمیق­تر از تلاش دُریابان آن است؛ اما در همین عرصه کوتاه و مجال اندک، ماه ضیافت الهی بهانه­ ای دست داد تا گوش جان به آوای سیره  ملکوتی او بسپاریم و در محضر او زانوی ادب زده، میهمانان سفره رمضان را به جرعه ­نوشی و توشه ­گیری از خوان نعیم او فرا خوانیم.

مجموعه حاضر، ره آوردی است از آیات و روایات و سیره نورانی امام راحل (س) که در سی بخش، متناسب با سی روز ماه مبارک رمضان تهیه و تنظیم شده است.

 مفهوم ­شناسی زهد

حضرت امام خمینی(س) درباره مفهوم زهد می ­نویسد: زهد به حسب لغت، عبارت است از ترک شیء و اعراض از آن و بی­ میلی و بی‏ رغبتی به آن، و به معنی قلیل شمردن و حقیر شمردن نیز آمده... زهدِ اصطلاحی اگر عبارت باشد از ترک دنیا برای رسیدن به آخرت، از اعمال جوارحی محسوب است و اگر عبارت باشد از بی­ رغبتی و بی ­میلی به دنیا ـ که ملازم باشد با ترک آن ـ از اعمال جوانحی محسوب ­شود... بالجمله در معنی زهد، بی­ رغبتی و بی­ میلی که از صفات نفسانیه است، مأخوذ است.[1]

زهد در قرآن

در قرآن فقط یک واژه از ریشه زهد آمده است: وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَکَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ؛[2] و او [یوسف(ع)] را  به بهای ناچیزی (چند درهم) فروختند؛ در حالی که در آن بی­ رغبت بودند.

اما در مورد ضرورت دوری از دنیا، آیات بسیاری نازل شده است که برخی از آن‏ها عبارتند از:

1. اعْلَمُوا أنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الأمْوَالِ وَالأوْلادِ... وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛[3] بدانید که زندگانی دنیا در حقیقت بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشی شما به یکدیگر و فزون­جویی در اموال و فرزندان است و زندگانی دنیا جز کالای فریبنده نیست.

2. وَلا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أزْوَاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ  رَبِّکَ خَیْرٌ وَأبْقَی‏؛[4] و دیدگان خود را مدوز به سوی آنچه ایشان را بهره ­مند کردیم (که این فقط) زیور دنیا است تا ایشان را بیازماییم و بدان­که روزی پروردگار تو بهتر و پایدارتر است.

3. فَلا تَغُرَّنَّکُمْ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلا یَغُرَّنَّکُمْ بِالله الْغَرُورُ؛[5] زنهار تا این زندگی دنیا شما را نفریبد و زنهار تا شیطان شما را نسبت به خدا مغرور نسازد!

4. مَنْ کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَنْ کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ[6] کسی که کشت آخرت بخواهد، برای وی در کشته ­اش می ­افزاییم و کسی که کشت این دنیا را بخواهد، به او از آن می­ دهیم؛ ولی در آخرت او را نصیبی نیست.

5. إِنَّمَا الحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أجُورَکُمْ وَلا یَسْألْکُمْ أمْوَالَکُمْ‏؛[7] به درستی که زندگانی این دنیا، جز بازی و سرگرمی نیست و اگر ایمان بیاورید و پروا بدارید، [خداوند] پاداش شما را می­دهد و اموالتان را هم [در عوض آن] نمی­ خواهد.

بر آستان جانان

1. امیرالمؤمنین(ع) می ‏فرماید: «إنّ من أعون الأخلاق علی الدین الزهد فی الدنیا»؛[8]به درستی که کمک­ کننده­ترین اخلاق برای دین­داری، زهد در دنیا است.

2. امام صادق(ع) می ‏فرماید: «کلّ قلب فیه شکّ أو شرک فهو ساقط، وإنّما أرادوا بالزهد فی الدنیا لتفرغ قلوبهم للآخرة»؛[9] هر قلبی که در آن شک و شرک باشد، ساقط است و جز این نیست که مقصود از زهد در دنیا برای آن است که قلب فارغ شود برای آخرت.

3. مردی از امام سجاد (ع) در مورد زهد سؤال کرد. امام (ع) پاسخ فرمود: «ألا وإنّ الزهد فی آیۀ من کتاب الله )لِکَیْلا تَأسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ( [10]»؛[11] به درستی که زهد در یکی از آیات کتاب خدا است، ]که می­ فرماید[: «تا بدان‏چه از دست می ­دهید، حسرت نخورید و بدان­چه به دست می­ آورید، شادمان نگردید».

4. رسول خدا(ص) می ‏فرماید: «الزّهد فی الدنیا قصر الأمل وشکر کلّ نعمۀ والورع عن کلّ ما حرّم الله»؛[12] زهد در دنیا، یعنی کوتاه کردن آرزو و شکر کردن همه نعمت­ها و پروا از هر چه خدا حرام کرده است.

5. امام باقر(ع) می‏ فرماید: «أکثر ذکر الموت فإنّه لم یکثر إنسان ذکر الموت إلا زهّد فی الدنیا»؛[13] بسیار یاد مرگ کن! پس به درستی که انسانی یاد مرگ را زیاد نکرد، مگر این­که در دنیا زهد ورزید.

پرتو نور

1. صورت دارایی ­ها

وقتی قرار شد طبق اصل قانون اساسی، مسئولان صورت دارایی ­های خود را بدهند، اوّلین کسی که صورت دارایی خود و متعلقان خود را داد، خود حضرت امام(س) بود. تمام موجودی­ هایش را نوشت و فرستاد که الحمدلله هم موجودی درست و حسابی و چیزی نداشت! ما اقدام نکردیم و از امام(س) هم نخواستیم؛ ولی ایشان خودش نخستین کسی بود که اقدام کرد. از تاریخش معلوم است. الآن در صندوق دیوان عالی کشور هست. درست مقابل این شیوه امام(س) بنی­ صدر قرار داشت که هرگز صورت خود را نداد. هر چه گفتیم این قانون است، گفت: «اگر بنای قانون باشد، خیلی حرف­‏ها هست» و از این جدل­ه ایی که می­ کرد. جدل کرد و بالاخره نداد. از این رو، الآن صورت دارایی او با اینکه رئیس جمهور بود، در دیوان عالی کشور نیست. البته غیر از او هم یک آقای وزیری بود که لازم نیست اسمش را بیاورم، او نیز نداد؛ اما بقیه دادند. منتها بقیه با اقدام ما دادند.[14]

2. امکانات ساده منزل

اوایلی که من توفیق پیدا کردم در خدمت امام(س) باشم، سال 60 بود. امام (س) در  منزلشان یخچال نداشتند. حاج احمد آقا فرمودند: «یک یخچال برای آقا تهیه کنید». آقای کفاش ­زاده رفت و یک یخچال چهارده فوت خرید و آورد. وقتی من و یکی از برادرها آن را به آشپزخانه منتقل کردیم، امام(س) در حال قدم زدن در حیاط منزل بود. گفتند: «چیه؟» گفتم یخچال. گفتند: «کجا بوده؟» گفتم: «حاج احمد آقا در جریانند». امام(س) دیگر چیزی نفرمودند و رفتند. بعد ما آن را به برق وصل کردیم؛ ولی دیدیم یخچال کار نمی­ کند. گفتیم نکند سیم اتصالی داشته باشد. تا به آشپزخانه برگشتیم، دیدیم امام(س) دو شاخه را از برق درآورده ­اند. بعد حاج احمد آقا گفت: «امام گفته­ اند این یخچال بزرگ است. یک یخچال کوچک­تر باشد، بهتر است». ما بلافاصله رفتیم و  یک یخچال کوچک­تر تهیه کردیم. خدمت امام(س) عرض کردیم: «اگر اجازه بدهید، این یخچال بزرگ‏تر را ببریم و آن کوچک­تر را بیاوریم». امام(س) فرمودند: «نه، آن را نیاورید. همین را هم ببرید». ما هم به حکم وظیفه و دستور ایشان عمل کردیم. حاج احمد آقا که قضیه را فهمید، ناراحت شد و گفت: «چرا شما یخچال را بیرون بردید؟» از طرف دیگر، آن فردی که یخچال را از او تهیه کرده بودیم، وقتی ماجرا را فهمید گفت: «من این یخچال را نذر امام می­ کنم و امام هم نذر را برنمی­ گردانند». مطلب را به حاج احمد آقا عرض کردیم به امام بگویند که برای این یخچال پولی داده نشده و نذر شخص ایشان است. وقتی حاج احمد آقا مطلب را به عرض امام(س) رساند، ایشان پذیرفت و فرمود: «حالا که نذر است، اشکالی ندارد؛ ولی این کوچک را بگذارید و آن بزرگ­تر را ببرید».[15]

امام در نجف که بودند، یک بار یکی از ارادتمندان ایشان که کویتی بود، دو ایرکاندیشن بزرگ که تمامی اتاق­ها و بیرونی منزل امام را خنک می­ کرد، خریده (در منزل امام کولر نبود؛ پنکه دستی بود) و رفته بود کسی را بیاورد که آن را نصب کند. به او گفتیم: «بگذارید به حاج آقا اطلاع بدهیم». تا خدمت امام عرض کردیم، فرمودند: «خیر، لازم نیست». وقتی ایشان می­ گفت نه، اگر دنیا جمع می­ شد حریفشان نمی­ شد که حرفشان را برگرداند. او هم مجبور شد آن را بردارد و ببرد. علت احتیاط امام مصرف برق آن تنها نبود؛ ایشان خیلی از تجملات بدشان می‏ آمد.[16]

یک بار وقتی در نجف به ملاقات امام رفتم، هوا خیلی گرم بود. رفتم دیدم در وسط حیاط نشسته ­اند. سلام کردم و دستشان را بوسیدم. دیدم ایشان یک دستمالی دارند و عرق صورتشان را پاک می­ کنند. گفتم: «آقا شما این­جا نشسته ‏اید و می­ خواهید مطالعه کنید و بنویسید. یک کولر شاید کفایت همه منزل را بکند. بگویید یک کولر بیاورند تا شما بتوانید با خیال راحت مطالعه کنید». امام با کمال ناراحتی گفتند: «فلانی! از شما توقع نداشتم این­طوری بگویید».[17]

3. منزل ساده امام در جماران

امام در طول مدتی که در نجف اشرف اقامت داشتند، در خانه­ ای محقر و فرسوده در یکی از کوچه­ های شارع الرسول همچون صدها طلبه معمولی اجاره‏ نشین بودند. بعد از پیروزی انقلاب نیز چه ایامی که در قم بودند و چه در مدت نزدیک به ده سال که در جماران اقامت داشتند، همچون بسیاری از مستضعفان به صورت مستأجر زندگی می­ کردند. خانه کوچکی که امام در جماران اجاره کردند، صد و بیست متر مربع مساحت و هفتاد متر زیر بنا داشت.[18]

روزی جمعی از خبرنگاران خارجی به جماران آمده بودند. یکی از آن‏ها که ظاهراً جوانی آمریکایی بود، سخت از دیدن خانه و اقامتگاه امام(س) شگفت ­زده و گیج شده بود. با آنکه همه چیز را به چشم خود می ­دید، باز هم برای او قابل هضم و باور نبود. از این رو، گویی همواره دنبال یک چیز غیر عادی می­ گشت. در این حال، در جستجوی کسی بود که آزادانه از او استفسار کند و معمای خود را حل نماید. بالاخره با برخورد به این جانب با سوز و شوق سر صحبت را باز کرد. زبانش را نمی­ فهمیدم؛ ولی مترجمی پیدا شد و حرفش را ترجمه کرد. روی حیاط کوچک منزل امام(س) داربستی فلزی نصب شده بود تا بعد از پهن کردن پارچه برزنت روی آن، از سرمای زمستان و آفتاب سوزان تابستان جلوگیری نماید. سؤالش این بود: «این لوله­ ها و نرده­ ها چیست؟ آیا در آن‏ها برق جریان دارد؟» و بعد پرسید: «واقعاً خانه امام همین است؟» با توضیح و جواب من بر تعجبش افزوده شد و در ادامه نکته­ ای را برای او گفتم که حتی سؤال آن به ذهن خبرنگارانه و کنجکاو او خطور نکرده بود. به او گفتم: «تازه این خانه که می­ بینید، ملک امام نیست و اجاره­ ای است». تعجبش بیشتر شد و با آنکه از چهره ­اش معلوم بود که نمی­ تواند باور کند، اما تصور چنین چیزی او را به شدت تحت تأثیر قرار داد. اشک در چشمانش حلقه زد و منقلب شد. انگار که افق جدیدی به رویش گشوده شده است؛ ولی چشمش از دیدن آن ناتوان است. با فهمیدن این نکته، یعنی اجاره ­ای بودن خانه، با تمام وجود از این جانب تشکر کرد و گویا دیگر نیازی به ترجمه نداشت.[19]

4. منزلی محقر در نجف

خانه امام(س) در نجف بسیار محقر و کوچک بود. شاید حیاط آن به چهار­ده متر هم نم ی­رسید. اتا ق­هایی در پایین داشت و یک اتاق بزرگ در بالا که سال­ ها بود رنگ‏ آمیزی نشده بود و نمای ناراحت­ کننده ­ای در آن دیده می­ شد. البته این منزل، اجاره ­ای بود. روزی به مرحوم آقای اشراقی عرض کردم: «آیا ممکن است یک قسمت از این خانه را تعمیر و قسمت دیگر را رنگ ­آمیزی بکنید و از این حالت فعلی بیرون بیاورید؟» ایشان گفت: من این موضوع را به امام(س) پیشنهاد کردم. حتی خدمتشان عرض کردم که حاضرم از پول شخصی خودم این کار را بکنم؛ اما ایشان موافقت نفرمودند و گفتند: «به همین سبک باشد. خانه ­ای است که مال صاحبش است، مربوط به غیر است و هیچ وجهی ندارد که حالا ما این خانه را بیاییم و تعمیراتی در آن بکنیم و رنگ ­آمیزی بکنیم. یک صورتی به آن بدهیم که تقریباً با زیّ روحانی مناسبت و موافقتی ندارد».[20]

وسایل و لوازمی که برای منزل امام در نجف خریده بودند، عبارت بود از: فرش کهنه، گلیم کهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، یک گونی شکر، یک صندوق چای، چهل دست استکان و نعلبکی جورواجور برای پذیرایی از جمعیت، چهار سینی، چهار دست ظرف غذاخوری. به آقایان هم اطلاع دادند بیایند در همان حیاط که پنج متر در شش متر بود، بنشینند. آقا هم از کربلا به منزل محقر و اجاره ­ای خودشان وارد شدند و در آن‏جا چهارده سال زندگی کردند. منزل خیلی کوچک بود و آشپزخانه ­ای به اندازه یک تشک داشت. ما مجبور بودیم موقع کشیدن غذا دیگ را بگذاریم در حیاط. دو تا اتاق سه در چهار پایین داشت و دو تا اتاق هم بالا که یکی‏شان قابل استفاده نبود. یکی از اتاق ­ها را برای آقا فرش کردیم و خانه پهلویی را هم برای بیرونی آقا اجاره کردند. اصولاً خانه کوچک و کهنه ­ای بود.[21]

5. منزل زاهدانه ای در پاریس

یکی از مصاحبه­ های تاریخی امام در نوفل لوشاتو مصاحبه با تلویزیون آمریکا بود. آن‏ها مدعی بودند که این مصاحبه زنده پخش می­ شود. سؤالات زیادی داشتند. از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر که دوربین ­هایشان را تنظیم می‏ کردند، به ما اعتراض می‏ کردند که این چه اتاق تنگ و کوچکی است که برای امام در نظر گرفته­ اید! ما نمی ­توانیم درست فیلمبرداری کنیم.[22]

وقتی امام در نوفل لوشاتو بودند، به دلیل مراجعه زیاد مردم که هر روز شلوغ­تر می ­شد از نظر جا در مضیقه قرار گرفتند. به جست‏وجو پرداختیم و منزلی را در یکی از محله­ های خلوت پاریس انتخاب کردیم که منزل بسیار جالبی بود. هم از نظر پذیرایی از کسانی که به دیدار امام می ­آمدند جای وسیعی داشت و هم برای سکونت امام خیلی مناسب بود. دیگران هم آمدند و پسندیدند. برادرمان آقای مهری پول اجاره را پرداخت؛ اما در همین اثنا، امام سؤال کردند که: «وضع این منزل چطور است؟ منزلی عادی است یا در سطح بالا؟» عرض کردیم که این منزل در سطح بالاست و خیلی خوب و جالب می‏ باشد. امام فرمودند:«نه، من داخل یک چنین منزلی که سطحش بالاست، نمی­ روم».[23]

6. محل اقامت پس از ورود

وقتی که مرحوم آیت الله بهشتی در پاریس خدمت امام شرفیاب شدند، صحبت‏ هایی شد و ایشان بیرون آمدند و عده­ای از دوستان را برای تشکیل کمیته استقبال از امام به منزل خودشان دعوت کردند و طی صحبت­هایی گفتند: «برادران! کمربند­ها را محکم ببندید؛ امام به زودی می ­آید. امامی که من ملاقات کردم، ساعت رفتن شاه را هم می­داند و آینده را هم می ­داند». در همان­جا بود که کمیته استقبال درست شد و بعد از پاریس پیغام رسید که امام اراده کرده ­اند که اولاً محل اسکان ایشان شمال شهر نباشد، در اماکن خصوصی نباشد و جای پرزرق و برق هم نباشد.[24]

امام زمانی که از پاریس عازم تهران بودند، پیغام دادند محل اقامت ایشان در تهران باید پایین ­تر از میدان توپخانه (امام خمینی) باشد؛ نه در قسمت شمال شهر. قبلاً دوستان امام به خاطر هوای مناسب شمال تهران تصمیم داشتند در آن منطقه منزلی را تهیه نمایند که بعد از پیغام امام مدرسه علوی واقع در میدان بهارستان، خیابان ایران انتخاب شد. در سال 58 که امام پس از پیدایش عارضه قلبی از قم به بیمارستان قلب تهران اعزام شدند، پس از آن برای مدتی محدود ـ و به منظور مراقبت­های پزشکی ـ در خیابان دربند تهران ساکن بودند. ایشان حاضر به ادامه سکونت در آن منطقه نشدند و در منزل یکی از روحانیون در ده جماران ساکن گشتند. بازدیدکنندگان و خبرنگاران جهان، بعد از رحلت آن حضرت از سادگی زندگی آن حضرت و محل سکونت محقر ایشان همواره با شگفتی یاد می­ کنند.[25]

7. سادگی در وسایل زندگی

گاهی که امام برای حرم یا کار دیگری از خانه خارج شده یا باز می­ گشتند، می‏ فرمودند: «آقای فلانی شما برای فلان شخص یک عبا بخرید»؛ یعنی ایشان در حرم و خیابان مواظب بودند که اگر طلبه ­ای وضع خوبی ندارد، فوری دستور می ­دادند که برای او عبا بخرید. یک روز شخصی پیش امام آمد عبای خود را نشان داد و گفت: «عبای من، پاره است». امام دنبال عبای خود گشتند و بعد آن را به او نشان دادند و گفتند:«ببین عبای من هم پاره است». ایشان به بعضی این‏طور جواب می ­دادند و در بعضی مواقع آن­طور کمک می­ کردند.[26]

امام در مدرسه آقای بروجردی در نجف روی یک قالیچه کلکی زبر نماز می‏ خواند. یک نفر یک قالیچه کاشانی مناسب سجاده آورد و خدمت ایشان تقدیم کرد. آقا دو شب با آن نماز خواند شب سوم که با ایشان از خانه بیرون آمدیم که به مدرسه برویم، فرمودند: «آقای فرقانی این سجاده را ببر همان قالیچه اولی را بیاور!» ما هم ناچار شدیم آن قالیچه نفیس را برداریم و همان قالیچه زبر و خشن اوّلی را انداختیم.[27]

حیاطی را که حضرت امام(س) از آن می­ گذشتند و به حسینیه می­ آمدند، با پلاستیک سفید و معمولی پوشانده بودند؛ یعنی برای جلوگیری از سرما آن را شیشه نکرده بودند.[28]

آیت الله خمینی کسی است که به دعوتش در عرض چند دقیقه میلیون­ها ایرانی از خانه­ ها به خیابان­ ها می ­آیند، با این حال وقتی فیض حضور او را در محل کار و یا اقامتگاهشان می ­یابی، می­ بینی که بر زمین ساده نشسته ­اند و میز کوچکی پیش رویشان است. این، تمامی اسباب و اثاثیه دفتر کار ایشان است.[29]

در سایه سار عترت

1. لباس خیس

 

مردم دسته دسته برای خواندن نماز جمعه به سوی مسجد کوفه م ی­آمدند و صف­ها کامل می ­شد. امام علی(ع) وارد مسجد شد و عطر سلام و صلوات فضای مسجد را عطرآگین کرد. امام (ع) شروع به خواندن خطبه­های نماز جمعه کرد. او با یک دست بر شمشیر خود تکیه کرده بود و با دست دیگر لباس خود را تکان می ­داد. ابو اسحاق سبیعی همراه پدرش به نماز جمعه آمده بود. از پدرش پرسید: «چرا امام لباسش را تکان می­دهد؟» این حرکت برای پدرش هم پرسش ایجاد کرده بود. پس از خواندن نماز، نزد امیر مؤمنان(ع) رفتند و از امام پرسید: «ای امیر مؤمنان! چرا در بین خطبه­ ها لباس خود را تکان می­ دادید؟ آیا به جهت گرمای هوا بود؟» امام (ع) فرمود: «خیر، بلکه من همین یک پیراهن را دارم و آن را پیش از آمدن به نماز شسته بودم؛ ولی چون خشک نشده بود، آن را تکان می­ دادم که زودتر خشک شود».[30]

2. سایه درخت

برای این­که پیامبر را از خواب بیدار نکند، آرام وارد حجره ایشان شد. پیامبر(ص) روی حصیری خوابیده بود. اندکی در اتاق نشست تا پیامبر(ص) خود از خواب بیدار شود. ساعتی نگذشته بود که پیامبر(ص) بیدار شد و ابن مسعود را در اتاق خود دید. وقتی پیامبر سرش را از روی زمین برداشت، جای حصیر خشک روی دست و صورت ایشان مانده بود. پس از سلام و احوالپرسی، ابن مسعود با دیدن این وضع به پیامبر اکرم(ص) گفت: «ای رسول خدا! چرا خود را آزار می­ دهید. به ما اجازه دهید تا اتاق خوابی با همه امکانات و وسایل آن برای شما فراهم سازیم». پیامبر اکرم(ص) با تبسمی شیرین فرمود: «ابن مسعود! وسایل آسایش این دنیا برای من اهمیتی ندارد؛ زیرا من مسافری هستم که از استراحتی کوتاه در سایه درختی برمی­ خیزم و به سوی مقصد خود به راه می ‏افتم».[31]

3. الگوی دیگران

پیامبر پیش از ورود، مانند همیشه به اهل بیت خود سلام داد و وارد خانه شد . فاطمه(س) خوشحال به استقبال پدر دوید و پاسخ سلام او را گفت. پیامبر حال او و  اهل خانه را پرسید. پیامبر در گردن دختر خود گردنبندی از طلا دید که امیر مؤمنان(ع) آن را از در­آمد و دسترنج کار خود در مزرعه تهیه کرده بود. اهل خانه دیدند که خنده از چهره پیامبر محو شد و فرمود: «دختر من نباید طوری باشد که دیگران بگویند فاطمه(س) دختر محمد(ص) خود را به تجملات و زیور و زینت­ های سلاطین آراسته است». فاطمه(س) که توان دیدن لحظه­ ای ناراحتی پیامبر را نداشت و همواره تشنه حقیقت بود، بی­ درنگ گردنبند را از گردن خویش باز کرد و فردای آن روز آن را به امیر مؤمنان(ع) داد تا آن را بفروشد و با پول آن بنده ­ای در راه خدا آزاد گرداند. امیر مؤمنان(ع) به بازار رفت و گردنبند را فروخت و همان روز برده­ای خرید و آزاد کرد. وقتی این خبر به پیامبر رسید، با شنیدن آن بسیار خرسند شد.[32]

دلبرگ ‏های عاشقی

علی(ع) اسطوره زهد است؛ همو که دنیا را در حسرت یک نظر و چشمداشت خود گذاشت. ابن ابی الحدید در ترسیم مقام زهد آن امام همام می­ نویسد: «او سید الزهّاد و پیشوای پارسایان است؛ او که هرگز از طعامی به قدر سیری نخورد و هرگز لباس لطیف نپوشید».[33]

«عبدالله بن ابی رافع» می­گوید: روز عیدی نزد مولایم امیر مؤمنان(ع) رفتم. دیدم کیسه ­ای سربسته را آورد و باز کرد. درون آن، نان خشک و مانده ­ای بود. امام مقداری از آن خورد و سپس درب آن را محکم بست و لاک و مهر نمود. من با تعجب از امام (ع) پرسیدم: چرا درب کیسه را مهر می­ کنید؟ او پاسخ داد: «به جهت آن­که می ­ترسم حسنین(ع) به این نان، روغنی بیفزایند».[34]

نوشته ­اند: روزی مردی غریبه وارد شهر کوفه شد. او به مسجد رفت و در گوشه ­ای از مسجد پیرمردی را دید که به اعتکاف نشسته است. هنگام افطار بود. مرد غریبه دید او سفره خود را پهن کرد تا افطار نماید. از او خواست تا با وی همسفره شود. مرد معتکف مقداری نان جوی خشک بیرون آورد و ظرف آب را در کنار آن نهاد و روزه خود را افطار نمود؛ اما مرد غریبه هر چه کرد نتوانست از آن بخورد. ناچار برخاست و خداحافظی کرد و بیرون رفت. اندکی در شهر سرگردان ماند تا به خانه امام مجتبی(ع) رسید. امام(ع) با دیدن سرگردانی وی، از او خواست که مهمان ایشان گردد. امام(ع) پذیرایی مفصلی از او نمود. مرد غریبه وقتی که سیر شد، ناخواسته به یاد پیرمردی که در مسجد بود، افتاد و تقاضا کرد تا مقداری طعام برای او ببرد. در این لحظه، اشک در چشمان امام مجتبی(ع) جمع شد و فرمودند آن پیرمرد پدر ما امیر مؤمنان(ع) است.[35]

و اکنون این علی(ع) است که بر رواق شهادت ایستاده است و برای عروجی سرخ‏گون لحظه­ شماری می­ کند و بدن رنجدیده خود را که هرگز در دنیا بهره ­ای از آسایش نبرد، در بستر شهادت وامی ­گذارد و به سوی ملکوت اعلا و آشیان امن خویش بال می ­گشاید.

منیع: بر ساحل آفتاب، ص 393-411


[1]شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 293 ـ 294.  [2]. یوسف (12): 20.  [3]. حدید (57): 20.  [4]. طه (20): 131.  [5]. لقمان (31): 33.  [6]. شوری (42): 20.  [7]. محمد (47): 36.  [8]شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 299.  [9]. همان.  [10]. حدید (57): 23.  [11]. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 305.  [12]تحف العقول، ص 58.  [13]بحار الانوار، ج 73، ص 64.  [14]. ر.ک: برداشت‏هایی از سیره امام خمینی، ج 2، ص 41؛ به نقل از: آیت الله موسوی اردبیلی.  [15]ر.ک: همان، ص 44 ـ 45؛ به نقل از: سید رحیم میریان.  [16]. همان، ص 46؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محی ‏الدین فرقانی.  [17]. همان، ص 47 ـ 48؛ به نقل از: حجت الاسلام والمسلمین عباس مهری.  [18]. همان، ص 48؛ به نقل از حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان.  [19]. ر.ک: در سایه آفتاب، ص 82 ـ 84؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان.  [20]ر.ک: سرگذشت­ های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی (س)، ج 6، ص 122 ـ 123؛ به نقل از: آیت الله فاضل لنکرانی.  [21]برداشت­هایی از سیره امام خمینی، ج 2، ص 51 ـ 52؛ به نقل از: همسر امام(س).  [22]همان، ص 56؛ به نقل از: حجت الاسلام والمسلمین فردوسی ­پور.  [23]. همان، ص 56؛ به نقل از: حجت الاسلام والمسلمین سید علی ­اکبر محتشمی.  [24]. همان، ص 56 ـ 57؛ به نقل از: محسن رفیق­دوست.  [25]همان، ص 57.  [26]. همان، ص 60؛ به نقل از: حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا ناصری.  [27]. همان، ص 62؛ به نقل از: حجت الاسلام والمسلمین محی ­الدین فرقانی.  [28]. ر.ک: همان، ص 59؛ به نقل از: آیت الله حائری شیرازی.  [29]. همان، ص 59؛ به نقل از: حامد الگار.  [30]. بحار الانوار، ج 34، ص 352.  [31]. همان، ج 16، ص 283؛ ج 73، ص 123 و 126؛ ج 79، ص 322.  [32]. همان، ج 43، ص 26.  [33]الامام علی(ع)، ص 143.  [34]. همان.  [35]. همان.  

 

. انتهای پیام /*