امام خمینی (س) دارای روحیه مبارزه و جهاد در راه خدا بود. مبارزات ایشان از یک سو و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی ایران از سوی دیگر موجب شد تا ایشان در مکانهای مختلفی زندگی کنند. ایشان در خمین متولد شد و دوران کودکی و نوجوانی را در آنجا گذراند سپس به قم عزیمت نمود. در دوران مبارزات در سالهای 1341 ه.ش الی 1342 ه.ش پس از دستگیری و آزادی از زندان مدتی در قیطریه تهران اقامت داشت و با مواضع ضد آمریکایی در تصویب لایحه کاپیتولاسیون در مجلس به دستور محمد رضا شاه که وابستگیش به استعمار غرب مشهود بود به ترکیه و سپس به عراق تبعید شد. در دوران تبعید در ترکیه در شهر بورسا و در عراق در شهر نجف سکنی گزید و به دنبال اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به فرانسه هجرت نمود و در نوفل لوشاتو ساکن شد. سرانجام در بهمن سال 1357به ایران بازگشت و با اقامت در مدرسه علوی واقع در خیابان ایران، انقلاب را رهبری کرد. در اواخر همان سال به  قم بازگشت و در اوایل سال 1359 ه.ش به دلیل بیماری قلب و به توصیه موکد پزشکان در تهران؛ محله دربند در خانه یکی از علاقمندان اقامت گزید. روح ساده زیستی و توصیه های مکرر آن حضرت برای انتخاب مکانی ساده و بی پیرایه موجب شد تا خانه ساده ای در ده جماران برای سکونت ایشان انتخاب شود. این خانه و حسینیه هم جوارش مکانی جاودانی برای رهبری نظام جمهوری اسلامی در زمان امام خمینی (س) شد.

اماکن منتسب به امام خمینی در شهر تهران

مقدمه

اگر شهر قم را مرکز بسته شدن نطفه¬ی انقلاب و رشد و نمو نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی بدانیم، بالطبع شهر تهران را نیز می¬توان مرکز و پایگاه جمهوری اسلامی و رشد و نمو نظام جمهوری اسلامی دانست.

حضرت امام نهضت اسلامی را از قم آغاز و در همین شهر رهبری کردند تا اینکه در۱۵ خرداد ۴۲ توسط ایادی رژیم شاه دستگیر و به تهران منتقل شده و ۱۰ ماه در بازداشتگاه، زندان و یا در منازل متعدد در حصر سپری کردند. بعداز آزادی و برگشت به قم، باز حضورشان ۷ ماه بیشتر طول نکشید و این¬بار مجدداً دستگیر و به مدت ۱۴ سال به خارج از ایران تبعید شدند. حضرت امام با اینکه از کشور دور شدند، ولی ارتباطشان با مردم قطع نشد و دورادور مردم را هدایت و رهبری می¬کردند تا اینکه این زحمات پس از ۱۴ سال به ثمر نشسته و بهمن ۵۷ انقلاب به پیروزی رسید و با افتخار وارد ایران اسلامی شدند.
با اینکه علاقه به حضور در قم، اجازه نداد ایشان بیش از ۲۸ روز در شهر تهران بمانند، ولی در این مدت کوتاه در چندین محل و مکان حضور یافتند و خاطرات شیرین زیادی در اذهان نزدیکان و یاران و مردم بر جای گذاشتند، سپس به قم تشریف بردند. اما سرنوشت اینگونه رقم خورد که حضرت امام بیش از ۱۱ ماه در قم نباشند و علی¬رغم میل باطنی، مجبور به ترک آنجا شده و راهی تهران شدند. هجرتی که متأسفانه برگشتی در پی نداشت.
ده سال حضور مستمر در مرکز کشور، بدون اینکه حتی لحظه¬ای از آن خارج شوند،انقلاب و نظام نوپای کشور و ۸ سال جنگ را با افتخار و سربلندی رهبری کردند. در این مدت حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین زیادی رخ نمود که هر کدام نیاز به توضیح و شرح و بسط خاص خود را دارد و زمان ویژه¬ای می¬خواهد.
برای اینکه گوشه¬ای از این حوادث و وقایع را به نسل فعلی و آینده¬ی کشوربشناسانیم و نیز یادآور و زنده کننده¬ی خاطرات نسل¬های پیشین باشیم، رخدادهایی که هر کدام در محل¬ها و مکان¬های خاصی در شهر تهران اتفاق افتاده و در خاطرات یاران و شاگردان امام و انقلابیون باقی است، به رشته‌ی تحریر در می¬آوریم.
سعی ما این است که ضمن معرفی اماکن منتسب به حضرت امام خمینی در شهر تهران، وقایع و حوادث مربوط به هر کدام، چه پیش از انقلاب و چه پس از پیروزی انقلاب را بیان کنیم تا علاوه بر زنده شدن در اذهان، در تاریخ نیز به صورت منظم و یکجا ثبت گردد. لذا این اماکن را در قالب دو فصل پیش از انقلاب و پس از انقلاب و هر کدام از فصول را نیزدر دو بخش معرفی می¬کنیم.

فصل اول: اماکن منتسب به امام خمینی در تهران، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی

بخش اول: پیش از قیام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ ش

۱ ـ منزل آیت¬الله میرزا محمد ثقفی (تهران، محله پامنار)
آیت الله ثقفی، یکی از فقها، مفسرین و از شاعران معاصر ایرانی است که در جمادی الثانی سال ۱۳۱۳ ق، برابر با مهر ماه ۱۲۷۴ ش، در تهران به دنیا آمد. پدرش؛ علامه حاج میرزا ابوالفضل تهرانی است. این عالم ربانی در ۱۸ مردادماه ۱۳۶۴ ش، در سن ۹۰ سالگی دعوت حق را لبیک گفت و در جوار بارگاه حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) به خاک سپرده شد.
ایشان در مدت حضورشان در قم، یک دوره معقول را نزد آیت الله حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی فرا گرفت. سپس دو دوره خارج اصول و عمده مباحث فقهی را نزد مؤسس حوزه حضرت آیت¬الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری تحصیل نمود. همچنین از مباحث درس آیت الله حاج شیخ محمد رضا اصفهانی نیز بهره¬مند گردید.
مقام اجتهاد آیت¬الله ثقفی توسط آیات عظام: حاج شیخ عبدالکریم حائری، حاج سید ابوالحسن اصفهانی، سید محمد تقی خوانساری، آقا ضیاءالدین عراقی، حاج سید ابوالحسن قزوینی و شیخ محمد رضا اصفهانی تصدیق و توشیح گردیده است. وی پس از بازگشت به تهران در محل پامنار اقامت یافت و به تدریس علوم دینی مشغول شد و شاگردان فراوانی را در مکتب خود تربیت کرد و سالیان دراز در مسجد صالحیه معروف به مسجد پامنار اقامه نماز جماعت داشت و لحظه¬ای از ترویج احکام الهی فروگذار ننمود.
آقای ثقفی با اینکه از علماء و فضلای صاحب¬نام و معروف تهران بود، اما یک نقطه¬ی عطف در زندگی خانوادگی ایشان موجب اثر ماندگار و تحول عظیم در زندگی و خاندان او شد؛ و آن ازدواج دختر محترمه¬ی ایشان با حاج آقا روح¬الله مصطفوی؛ امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیان¬گذار نظام جمهوری اسلامی ایران بود.
امام خمینی که به دلیل اشتغالات علمی تا ۲۷ سالگی مجرد می¬زیست، در حدود سن ۲۸ سالگی به تاریخ ۲۶ بهمن ۱۳۰۸ ش (۱۵ رمضان ۱۳۴۷ ق) هم¬زمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع) با فرزند آیت الله میرزا محمد ثقفی، سرکار خانم خدیجه (قدس ایران) ثقفی ازدواج کرد.
آشنایی حضرت امام با آیت الله ثقفی به زمان اقامت ایشان در قم بر می¬گردد. دوست مشترک حضرت امام و آقای ثقفی،آیت الله سید محمد صادق لواسانی بود که در آن زمان سرپرستی مدارس فیضیه و دارالشفا را بر عهده داشت.این سه نفر با یکدیگر رفت و آمد خانوادگی هم داشتند.
نقل می¬کنند: یک روز آیت الله سید احمد لواسانی (برادر بزرگتر سید محمد صادق) به حضرت امام می¬گوید: باید ازدواج کنید! و دختر آقای ثقفی را پیشنهاد می¬کنند، امام هم می¬پذیرد و توسط آقای سید احمد موضوع به خانواده¬ی آقای ثقفی منتقل می¬ شود. چند بار خواستگاری انجام می¬گیرد تا به نتیجه می¬رسد.البته آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی هم که همسایه خانواده ثقفی در محله پامنار تهران بود در شکل‌گیری این ازدواج نقش داشت.
در مراحل نخست خواستگاری، صبیه آقای ثقفی تحت تأثیر مادربزرگش تمایلی به این وصلت نداشت، امّا پدر می‌گفت من به روح الله اعتقاد دارم، فردی با سواد، اهل تدیّن و تقوا است و نمی‌گذارد به تو بد بگذرد و او آینده‌ای درخشان خواهد داشت. تا اینکه بانو قدس ایران بعد از رویایی که می¬بیند از این بابت راضی شده و برادران حضرت امام، اخوان لواسانی (احمد و محمدصادق) و خود امام برای خواستگاری و مقدمات مراسم ازدواج در تهران به خانه آیت الله ثقفی می¬روند.
آیت الله سید احمد لواسانی به وکالت از دختر و آیت الله مرتضی پسندیده، از جانب حضرت امام وکیل گردیدند تا به حرم حضرت عبدالعظیم رفته و صیغه عقد دائم را جاری کنند. این سنّت انجام شد، مراسم عروسی در نهایت سادگی در رمضان ۱۳۴۶، اسفند، ۱۳۰۸ صورت گرفت. حضرت امام سال¬های سال به این خانه رفته و آمد داشتند.

۲ ـ مجلس شورای ملی و مدرسه سپهسالار
بعد از پیروزی انقلاب مشروطه و لزوم تاسیس ساختمان مجلس شورای ملی، میرزا حسین خان سپهسالار ساختمان مجلس را بنا گذاشت و ساخت. در کنار آن مسجد و مدرسه سپهسالار را هم تاسیس نمود که هم اکنون مدرسه عالی شهید مطهری نامیده می¬شود.
در دوران حضور مرحوم سید حسن مدرس در مجلس شورای ملی، حضرت امام با توجه به علاقه¬ای که به آیت الله مدرس داشتند، در فرصت¬های مغتنم از قم به تهران رفته و در این اماکن حضور یافته و علاوه بر شرکت در درس مرحوم مدرس در مدرسه سپهسالار، به صورت میهمان در بعضی جلسات مجلس نیز حاضر می¬شدند.
حضرت امام درباره ایستادگی شهید مدرس در برابر رضا خان می¬فرماید:
«مرحوم مدرس- رحمه اللَّه- خوب، من ایشان را هم دیده بودم. این هم یکی از اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد، در مقابل ظلم آن مرد سیاهکوهی، آن رضا خان قلدر ایستاد و در مجلس بود... ایشان را به عنوان طراز اول، علما فرستادند به تهران و ایشان با گاری آمد تهران. از قراری که آدم موثقی نقل می‏کرد، ایشان یک گاری آنجا خریده بود و اسبش را گاهی خودش می‏راند، تا آمد به تهران. آنجا هم یک خانه مختصری اجاره کرد. و من منزل ایشان مکرر رفتم؛ خدمت ایشان- رضوان اللَّه علیه- مکرر رسیدم. ایشان به عنوان طراز اول آمد لکن طراز اول که اصلًا از اول موضوعش‏ منتفی شد. بعد ایشان وکیل می‏شد. هر وقت هم که ایشان وکیل می‏خواست بشود، وکیل اول؛ در تهران وکیل اول مدرس بود. ایشان در مقابل ظلمْ تنها می‏ایستاد و صحبت می‏کرد، و اشخاص دیگری از قبیل ملک الشعرا و دیگران همه دنبال او بودند اما او بود که می‏ایستاد و بر خلاف ظلم، بر خلاف تعدیات آن شخص، صحبت می‏کرد. یک اولتیماتوم در همان وقت دولت روسیه فرستاد.»
حضرت امام در یک سخنرانی دیگر اشاره به حضور خود در مجلس شورای ملی کرده و می¬فرماید:
«من آن وقت مجلس رفتم دیدم برای تماشا. بچه بودم، جوان بودم رفتم- مجلس آن وقت تا مدرس نبود، مثل اینکه چیزی در آن نیست؛ مثل اینکه محتوا ندارد. مدرس با آن عبای نازک و با آن- عرض بکنم- قبای کرباسی وقتی وارد می‏شد، مجلس می‏شد یک مجلس- طرحهایی که در مجلس داده می‏شد، آنکه مخالف بود، مدرس مخالفت می‏کرد و می‏ماساند مطلب را! وقتی که روسیه در یک قضیه‏ای- که الآن یادم نیست- اولتیماتوم داد به ایران و آوردند به مجلس و قوای نظامیش هم حرکت کرده بودند به طرف تهران یا قزوین که این را قبول کنند، مجلس- آن طور که حالا نقل می‏کنند- بهتشان زده بود که باید چه بکنند. قوا، قوای شوروی است، مقاومت نمی‏توانیم بکنیم؛ قبول این هم که خیانت است. آنجا نوشته است که یک روحانی با دست لرزان آمد و گفت حالا که ما باید از بین برویم چرا خودمان از بین ببریم؟ ما این را ردش می‏کنیم. رد کرد. همه هم قبول کردند. آنها هم هیچ کاری نکردند.»

۳ ـ روستاهای درکه و امام¬زاده قاسم
حضرت امام در تابستان¬ها که گرمای هوا به اوج خود می¬رسید و امکاناتی چون کولر و پنکه هم نبود، جهت رفاه حال خانواده گاهی به مناطق ییلاقی سفر می¬کردند و ایام تابستان را در این اماکن به سر برده و همزمان به تنظیم و تبویت دروسی که در طول سال تدریس کرده بودند می¬پرداختند. در انتهای اکثر کتاب¬ها ذکر کرده¬اند که این کتاب در تاریخ فلان و در شهر فلان به اتمام رسید. به عنوان مثال در انتهای کتاب «طلب و اراده» نوشته¬اند: پایان نگارش در همدان، به سال ۱۳۳۳ ش.
از جمله این ییلاقات می¬توان به محلات، درکه و دربند تهران اشاره نمود. امام در انتهای کتاب «أنوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة، ج‏۲، ص ۴۴۳» مرقوم کردند:
«هذا تماما لکلام فی مباحث البراءة والاشتغال، و الحمدللَّه أوّلًا و آخرا ًو ظاهرا ًو باطناً، و قد فرغت من تبییضها صبیحة یوما لحادی عشر من شهر رمضان المبارک سنة «۱۳۶۸» القمریّة فی قریة «درکه» من محال ّشمیران.
که اتمام این کتاب را به رمضان (مرداد) سال ۱۳۲۸ ش، تاریخ زده¬اند.
علاوه بر این حضرت امام به دوستان خود نیز در محات درکه و دربند سر می¬زند. از جمله حضور در بیت مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید حسین رسولی محلاتی که از دوستان امام بوده و دوستی دیرینه باعث می¬شد حضرت امام به دیدار ایشان بیایند. مثلاٌ در سال ۱۳۴۱ حضرت امام در جلسه¬ای در منزل آقای رسولی به چند تن از روحانیون می-گویند: من دارم به قم می¬روم و به زودی صدایی از قم بلند می¬شود. شما آماده باشید.

۴ ـ کرج، مکانی برای دوران نقاهت امام
سال ۱۳۳۸ ش بود که حضرت امام مریض شدند و با توجه به اینکه پزشکان قم کسالت ایشان را تشخیص ندادند، پیشنهاد کردند که در منطقه‏ای خوش آب و هوا استراحت کنند. چراکه ممکن است بر اثر بحث و درس زیاد عارضه‏ای پیش آمده باشد. عده‏ای از شاگردان پیشنهاد کرج را دادند تا امام تابستان را در آنجا بگذرانند و از امکانات پزشکی تهران هم استفاده کنند. منزلی مهیا شد و امام رفتند. پس از چند روز استراحت امام به پزشک مراجعه کردند و معلوم شد که ایشان به تب مالت دچار شده‏اند. نکته جالب این بود که امام در مدت مراجعه به پزشک، فاصله تهران و کرج را با ماشین عمومی طی می‏کردند، در صورتی که علاقه‏مندان ایشان که ماشین داشتند اصرار داشتند امام را با وسیله نقلیه خود ببرند ولی آقا موافقت نمی‏کردند. عده‏ای از دوستان برای رفع خستگی امام چند مرتبه پیشنهاد دادند که از سد کرج دیدن نمایند و عرض می‏کردند که سد کرج دیدنی است ولی امام قبول نکردند و فرمودند: «هر دیدنی که دیدن ندارد!»

بخش دوم: اماکن منتسب به امام خمینی در تهران، از بازداشت ۱۵ خرداد سال ۴۲ تا آزادی در فروردین ۴۳

۱ ـ دستگیری و انتقال امام خمینی از قم به تهران
با توجه به مخالفت¬های حضرت امام با رژیم پهلوی و رهبری نهضت و اقدامات روشنگرانه ایشان، به ویژه سخنرانی عصر عاشورای ۱۳خرداد ۴۲، رژیم شاه تصمیم به دستگیری امام گرفت. شبانگاهان مأموران رژیم به منزل امام هجوم آورده و پس از ضرب و شتم خدمتکار ایشان، در حالی که حضرت امام مشغول نماز شب بودند، ایشان را دستگیر و به تهران منتقل کردند. عمال رژیم ابتدا در صبح ۱۵ خرداد ایشان را به بازداشتگاه باشگاه افسران (پادگان بی¬سیم) بردند و سپس غروب همان روز به زندان قصر منتقل کردند که ۱۹ روز در آنجا محبوس بودند. سپس به پادگان عشرت آباد منتقل و پس از یک شبانه روز سلول انفرادی، در اتاقی زندانی گردیدند.
پس از بازداشت شبانه امام خمینی و انتقال ایشان به پادگان بی¬سیم (باشگاه افسران) بنا به دستور سر لشکر پاکروان ـ رئیس ساواک ـ قرار بازداشت موقت امام توسط بازپرس لشکر یک گارد صادر شد و به رؤیت امام رسید، حضرت امام ذیل آن تحریر کردند: «به این قرار اعتراض دارم».
آیت الله سید عباس خاتم یزدی، از یاران نزدیک حضرت امام می¬گفت: خود امام از خاطرات دستگیری و انتقال به تهران می¬فرمودند:
در بین راه قم و تهران ناگهان ماشین از جاده¬ی اصلی به جاده¬ی خاکی منحرف شد و من یقین کردم که (مأمورین ساواک) می‏خواهند مرا بکشند، ولی مجدداً ماشین به جاده اصلی بازگشت. من به نفس خود مراجعه کردم و دیدم هیچ تغییری در من حاصل نشده است.
داماد حضرت امام، آقای دکتر محمود بروجردی می¬گفت:
وقتی امام را به تهران بردند مدت نوزده روز در یک محلی نگه داشتند. سپس به مدت ۲۴ ساعت به یک سلول انفرادی بردند. بعدها امام می‏فرمودند: طول آن اتاق چهار قدم و نیم بود و من سه تا نیم ساعت طبق روال همه روزه‏ام در آنجا قدم زدم. بعد از آن امام را به منزلی بردند که یک اتاق و یک حیاط کوچک و حوضچه‏ای داشت وقتی پاکروان معدوم خدمت امام آمد و گفت: «می‏بخشید چون اینجا آماده نبود دیشب در آن سلول شما را نگه داشتیم.» امام به او فرمودند: «نه خیر، شما می‏خواستید به ما نشان بدهید که همچون جایی هم هست.»
آیت¬الله صادق خلخالی نقل می¬کرد. امام خودشان در این باره می‏فرمودند:
وقتی که من رسیدم به این چاه نفت قم، گفتم که تمام بدبختی¬های ملت ایران زیر سر این نفت است. به خاطر این نفت است که باید قم خراب بشود، حوزه¬ی علمیه باید از بین برود و علمای اسلام باید بازداشت بشوند.
از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تا ۱۵ فروردین ۱۳۴۳، امام خمینی به مدت ۱۰ ماه در بازداشت و حصر رژیم شاه بودند. امام این مدت را در ۵ نقطه گذراندند که عبارتند از: باشگاه افسران، زندان قصر، زندان عشرت‌آباد، منزلی متعلق به ساواک در داوودیه تهران و منزل دیگری در قیطریه.

۲ ـ باشگاه افسران
امام خمینی در زندان باشگاه افسران تنها چند ساعت ماندند. روز ۱۵ خرداد از ۵ صبح تا پاسی از شب را در بازداشتگاه افسران به سر بردند. سپس به پادگان قصر (بی‌سیم) انتقال یافتند.

۳ ـ زندان قصر
زندان قصر سازه¬ای بازمانده از دوران قاجار و اولین زندان متمرکز تهران بود. این زندان هم اینک تعطیل شده و به عنوان باغ موزه قصر مورد بازدید عموم است.
در زمان ریاست سوئدی¬ها بر شهربانی (نظمیه) تهران، زندان نظمیه در محل اداره شهربانی (بخشی از وزارت امور خارجه فعلی) در میدان توپخانه واقع بود. این زندان مرکب از دو یا سه اتاقک کوچک معروف به حبس نمره یک و چند اتاق و یک زیرزمین برای زندانیان عمومی بود.
با ایجاد حکومت رضاشاه محل قبلی تکافوی خیل عظیم زندانیان را نمی‌کرد. لذا رئیس نظمیه تقاضای یک محل وسیع برای ایجاد زندان تهران را نمود. محلی که برای اینکار در نظر گرفته شد، همین قصر قاجار بود که دارای ساختمان¬های قدیمی و وسیع و متروکه بود. این مجموعه که در سال ۱۱۶۸ ش ساخته شده بود، محل مناسبی برای ایجاد زندان تشخیص داده شد. و بین ارتش، مخابرات و زندان تقسیم گردید.
زندان قصر در تاریخ ۱۱ آذرماه ۱۳۰۸ ش، به دست رضاشاه افتتاح گردید. فاز اولیه زندان که در آن زمان افتتاح شد ۱۹۲ اتاق بود با گنجایش ۸۰۰ زندانی. بعدها و تا زمان ساخت زندان اوین در دهه چهل، این زندان تنها زندان پایتخت بود. در این دوران زندان قصر توسعه زیادی پیدا کرد. پس از انقلاب اسلامی این زندان محل حبس زندانیان معمولی بود.
در سال ۱۳۸۳این زندان تعطیل وشهرداری شروع به تخریب بخشهائی از زندان نمود که باپیگیری کانون زندانیان سیاسی قبل از انقلاب با ثبت زندان به عنوان آثار ملی در سازمان میراث فرهنگی ازتخریب آن جلوگیری ومتعاقباً بوسیله شهرداری به باغ موزه تبدیل گردید.سرانجام این باغ موزه در تاریخ ۱۴ آبان ماه ۱۳۹۱ با حضور شهردار تهران و جمعی از هنرمندان برای بازدید عموم رسماً افتتاح گردید.
زندانیان مشهور این زندان
اولین زندانی زندان قصر، سازنده آن یعنی سرتیپ درگاهی بود. او تنها دو روز پس از همراهی رضا شاه در مراسم افتتاح زندان، در همان زندان محبوس گردید. قوام¬السلطنه، صارم¬الدوله، صولت¬الدوله، تیمورتاش، بزرگ علوی، علیمردان خان بختیاری، تقی آرانی و پنجاه و سه نفر و از همه مهمتر امام خمینی در سال ۴۲ از زندانیان معروف این زندان بودند.
از زندانیان معروف پس از انقلاب این زندان، می‌توان به امیر عباس هویدا و برخی از سران و عوامل رژیم پهلوی اشاره کرد.
امام خمینی در زندان قصر
بعداز دستگیری و انتقال حضرت امام از قم به بازداشتگاه افسران تهران،پس از چند ساعت، شب ایشان را به زندان قصر انتقال داده و مدت ۱۹ روز در آنجا زندانی بودند.
طی این مدت حکومت شاه با دردسرهای فراوانی مواجه بود. این دردسرها اشکال گوناگونی داشت. در این مدت واکنش‌های گسترده‌ای از سوی شخصیت‌ها و مجامع روحانی نسبت به بازداشت امام و سایر زندانیان سیاسی ۱۵ خرداد ظاهر شد. عموم علما و روحانیون شیعه ایران و عراق با صدور اعلامیه‌ها و تلگرام‌هایی، دستگیری امام و دیگر علما و روحانیون و نیز کشتار مردم عزادار دوازدهم محرم (۱۵ خرداد) را محکوم کردند و کمتر از یک هفته پس از آن واقعه، ده‌ها نفر از برجسته‌ترین مراجع و علمای سراسر کشور به عنوان اعتراض به دستگیری امام به تهران مهاجرت کرده و به بحث و تبادل نظر پرداختند.
مهاجرت دسته‌جمعی علما از یک سو اسطوره وحشت و اختناق را در کشور شکست و از سوی دیگر حمایت قاطع آنان از امام، ایشان را در موقعیتی ممتاز قرار داد.
در طول مدت بازداشت امام خمینی، رژیم شاه نتوانست کمترین توفیقی در بازجویی از امام به دست آورد. زیرا ایشان به هیچ یک از سوالات بازجویان خود پاسخ نمی‌دادند.
از طرفی نگاه داشتن امام در بازداشتگاه با توجه به نزدیک شدن تدریجی چهلمین روز شهادت قربانیان حادثه ۱۵ خرداد و مراسمی که قرار بود در سراسر کشور برگزار شود، شدیداً رژیم را نگران کرده بود. آزاد کردن امام نیز معنایی جز عقب‌نشینی و اعتراف به شکست رژیم در رویارویی با ایشان نداشت.
در چنین شرایطی امام خمینی را روز چهارم تیر به پادگان عشرت‌آباد منتقل کردند.

۴ ـ زندان پادگان عشرت آباد
حضرت امام را روز ۴ تیر ماه ۴۲ ش، از زندان قصر به پادگان عشرت آباد منتقل و در این مکان به مدت ۴۰ روز زندان کردند. امام در این مدت علاوه بر عبادات روزانه و قرائت قرآن و دعا به مطالعه کتاب‌هایی پیرامون انقلاب مشروطیت، استقلال هند، استقلال اندونزی و ... نیز ‌پرداختند. در همین مدت تنی چند از علما و روحانیون، از جمله برادر بزرگ امام توانستند که با ایشان ملاقات نمایند. در این دیدار بود که امام غیرمستقیم در جریان مهاجرت علمای شهرستان‌ها به تهران قرار گرفتند و پس از اطلاع از تعطیلی بازار و دروس حوزه، ‌دستور بازگشایی بازار و شروع دروس را دادند.
وقتی که حضرت امام را از زندان قصر به زندان پادگان عشرت‌آباد آوردند، نخست ۲۴ ساعت در یک سلول انفرادی در سمت درِ غربی پادگان بازداشت نگه داشتند.
فرزند حضرت امام، حاج سید احمد خمینی در این باره می¬گوید: سخت‏ترین شب‏های زندگی امام را زمانی می¬دانند که ایشان را به سلول انفرادی در حبس منتقل کردند. چرا که مأموران رژیم برای آزار روحی ایشان فردی را در سلول مجاور شکنجه می‏دادند و صدای ضجه و فریاد وی بلند بود. امام برای اینکه دیگر آن فرد را شکنجه نکنند نذری کرده بودند. ایشان بعدها به من فرمودند: آن شب از سخت‏ترین شب‏های زندگیم بود.
پس از آن، به زندانی در سمت شرق پادگان عشرت¬آباد منتقل شدند و تا ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ در حبس بودند. در مجموع ۵۸ روز دوران حبس امام به طول انجامید و در این مقطع حوادث خونینی در تهران و شهرستان‌ها رخ داده بود ولی امام کاملاً بی‌اطلاع بودند.
در حالی که سران رژیم و دستگاههای تبلیغاتی رژیم مرتب از محاکمه و اعدام امام سخن می‌گفتند، مردم هم گروه گروه با علما و مراجع تقلید ملاقات و نسبت به این برخوردهای رژیم اعتراض می‌کردند و خواستار آزادی امام بودند.
مراجعه مکرر مردم در تهران و شهرستانها به منازل علما و مراجع تقلید موجب گردید دولت با نمایندگان علما از طریق مذاکره زمینه آزادی امام را فراهم کند تا اینکه تصمیم گرفت ایشان را از زندان به خانه‌ای در شمال تهران منتقل و به صورت حصر نگهداری کند.
آیت‌‌الله پسندیده، برادر بزرگ امام که موضوع را پی‌گیری می¬کرد، در خاطرات خود در این رابطه می‌نویسد: «به وسیله آقای پناهی که داماد همشیره‌مان بود و در عشرت‌آباد معلم بود (گرچه نظامی هم نبود ولی استاد نظامیان بود) پیغامی به امام دادیم. من مطلبی را به این شرح خدمت ایشان نوشتم که: «شما را بنا است امروز آزاد کنند و پاکروان برای آزادی شما به آنجا می‌آید و قصد دارد شما را به منزل «نجاتی» ببرد و نجاتی آدم خوشنامی نیست. صلاح نیست شما به آنجا بروید. لذا موافقت نکنید.» من آن کاغذ را به پناهی دادم و او هم پیغام را به امام رساند، امام در پاسخ نوشتند: «ما راهی نداریم جز اینکه قبول کنیم و به منزل نجاتی برویم، ولی بیش از یک شب در آنجا نیستیم. و بعداً منزل بگیریم، فعلاً رفتن به آنجا اشکالی ندارد...» هنگامی‌که نزدیک بود امام آزاد شود، مهندس کشاورز دامادمان را به اتفاق اخوی، مرحوم آقای هندی، فرستادم به طرف عشرت‌آباد که دم در ورودی منتظر امام بشوند ولی مأمورین اجازه ندادند و نگذاشتند بمانند و آنها برگشتند، طولی نکشید که امام را آزاد کردند و به منزل نجاتی در داودیه فرستادند.»
قبل از انتقال امام به داودیه، امام و آیت‌الله قمی را به دفتر ستاد پادگان می‌برند تا حسن پاکروان رئیس ساواک وقت به همراه مولوی رئیس ساواک تهران با امام دیدار داشته باشند. شرایط این دیدار فراهم می‌گردد. پاکروان در ابتدای سخنان‌اش از موضع نصیحت وارد گفتگو می‌شود و نکاتی را خطاب به آنها ذکر می‌کند که امام در سخنانی به این ملاقات و حرف‌های پاکروان ضمن بیان خاطره‌ای اشاره کرده و می‌فرمایند:‌
«من از حبس که بنا بود بیرون بیایم، آمدند گفتند که شما بیایید آن اتاق. یک اتاق بسیار بزرگی و مجلّلی بود؛ ما رفتیم‏
آنجا دیدیم که رئیس سازمان آن وقت که حالا هم کشتندش- حسن پاکروان- آنجاست آن و مولوی است، ایشان شروع کرد صحبت کردن که سیاست یک امری است که دروغ گفتن است، خُدعه کردن است، فریب دادن است؛ از این چیزها، الفاظ جور کرد و آخرش هم گفت: «پدر سوختگی» است! و این را شما بگذارید برای ما. من به او گفتم که این خوب، مال شما هست! این به این معنا اگر سیاست است خوب، مال شماست. این همین را برداشتند در روزنامه نوشتند که ما تفاهم کردیم با فلانی در اینکه در سیاست دخالت نکند. من هم وقتی آمدم بالای منبر گفتم که مطلب این بود.»
تا اینکه بالاخره، در روز ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ حضرت امام را تحت‌الحفظ به منزل «نجاتی» در داودیه منتقل کردند.
برادر بزرگ امام، آیت الله پسندیده از خاطرات این دوره¬ی زندان امام می¬گوید:
زمانی که حضرت امام در پادگان عشرت آباد تهران زندانی بودند آقای حاج شیخ علی رامهرمزی، معروف به بهبهانی برای عیادت ایشان به تهران آمد و به منزل حاج آقا رضا زنجانی وارد شد و من در آنجا به دیدن ایشان رفتم. آقای سیدکاظم شریعتمداری هم به دیدن ایشان آمده بود. در همان ساعتی که ما آنجا بودیم، مأمورین آمدند و به آقای بهبهانی رامهرمزی فشار آوردند که شما برگردید بروید، چرا به تهران آمدید؟ ایشان هم گفتند: «من حرفی ندارم و بر می گردم» ولی آقای شریعتمداری، تلفنی با یک مقامی که احتمالا از سازمان امنیت بود صحبت کرد و گفت: «آقای بهبهانی خودش می رود، به او معترض نباشید.» آنها هم به مأمورین دستور دادند که معترض نباشند. فقط من و آقای حاج شیخ فضل الله محلاتی و حاج آقا رضا زنجانی پیش آقای بهبهانی بودیم و بقیه رفته بودند.
ما توی اطاق نشسته بودیم که دیدم از پله ایوان منزل ایشان یک آقای محترم و معمم بالا آمد و تا آمد، آقای حاج شیخ فضل الله نجفی که نشسته بود به ما گفت: «شما بروید» من گفتم:«این آقا می آید، خوب نیست ما برویم». گفت: «این آقا، بهبهانی است و از بهبهانی های معروف نیست، روابط زیادی با دولت دارد و صلاح نیست که شما با او ملاقات کنید، بهتر است بروید». ما هم رفتیم.
در هر صورت، جلسات زیادی در این رابطه برگزار می شد و ما هم در این جلسات شرکت می کردیم. ضمنا با امام هم روابط محرمانه ای داشتیم که گاهی پیغامی به ایشان می دادیم و ایشان هم پیغام به ما می دادند.
مرحوم برادرمان آقای هندی هم با واسطه هایی، توانستند در زندان با امام ملاقات کنند. من تقاضای ملاقات کردم، موافقت نکردند.
تا اینکه به وسیله ارتباطی که با برادرزاده نصیری، رئیس شهربانی وقت، داشتم، درخواست ملاقات کردم. نصیری هم موافقت کرد و به اتفاق یکی از دوستان، برای ملاقات امام به عشرت آباد رفتیم. وقتی به در پادگان رسیدیم، گفتند: «ماشین حق ندارد داخل محوطه باغ پادگان بیاید». از ماشین پیاده شدیم و به داخل باغ رفتیم. اول باغ، دست چپ، ساختمانی بود که مأمورین شهربانی در آنجا سکونت داشتند. وقتی وارد شدیم فقط دو صندلی در آنجا بود، که روی یکی از آنها رئیس پادگان نشسته بود و من هم روی صندلی دیگر نشستم. به او گفتم که: «می خواهم با آقا ملاقات کنم». او گفت: «پسر آقای محلاتی آمده است که با پدرش ملاقات کند، هر وقت برگشت نوبت شما می شود.» نوبت ما که شد با همان رئیس پادگان برای ملاقات امام رفتیم. به من گفت: «شما فقط احوالپرسی کنید و در امور سیاسی با آقا صحبت نکنید.» گفتم:«بسیار خوب، من خودم می دانم.»
وارد محوطه ای شدیم که از باغ جدا شده بود، ولی دیوار نداشت. رفتند که به امام اطلاع بدهند، هنگامی که برگشتند، گفتند: «آقا مشغول نماز است.» رئیس پادگان گفت: «ما می رویم در یکی از همین اتاقها منتظر می شویم تا آقا از نماز فارغ شوند». طولی نکشید که آمدند و گفتند: «آقا از نماز فارغ شده اند». سپس ما به اتاق امام رفتم. در اتاق، تختی بود و امام روی آن نشسته بودند. چند صندلی هم داخل اتاق بود. امام از تخت پائین آمدند و روی صندلی نزدیک من نشستند. رئیس پادگان نیز نشست ولی دو مأمور سرپا ایستادند.
من با امام صحبت کردم و تمام مطالب را به ایشان گفتم. اظهار داشتم: «آقای شریعتمداری تقاضای ملاقات دارند موافقید یا خیر؟» گفتند: «مگر ایشان به تهران آمده اند؟» گفتم: «آری، تازه آمده اند و منزل آیت الله خوانساری وارد شده اند» پرسیدند: «چرا آمده اند؟» پاسخ دادم: «کار داشتند!» آنگاه گفتم:«آقای یاوری و آقای بحرالعلوم هم از رشت آمده بود. آیت الله آملی (که در تهران بودند) سلام رساندند، آقای میلانی هم آمده بودند و سلام رساندند» و یک یک اسامی علما را گفتم که ایشان متوجه بشوند همه در تهران جمع شده اند. آنگاه پرسیدم: «اجازه می دهید شهریه طلاب قم را منظم بپردازیم؟» گفتند: «بله» گفتم: «آقای آملی ظاهرا تقاضا داشتند اجازه بدهید بازارهای تهران و شهرستانها که تعطیل است باز شود». امام پرسیدند: «مگر تعطیل است؟» گفتم: «آری تعطیل است». گفتند: «باز کنند، مانعی ندارد». گفتم: «حوزه های درس هم تعطیل است، اجازه می دهید درس شروع شود؟» گفتند: «آری» . غرض من از این سوال و جوابها این بود که ایشان را به مهمترین اوضاع کشور و پیامدهای دستگیری معظم له آگاه سازم. ایشان هم کاملا از اوضاع مطلع شدند و سپس خداحافظی کردیم و به منزل برگشتیم تا در جلسات شرکت کنیم .

۵ ـ حصر در منزل؛ داودیه
مأموران رژیم روز ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ حضرت امام را تحت‌الحفظ به منزل «نجاتی» در داودیه منتقل می‌کنند. دستگاههای امنیتی رژیم که گمان می‌کردند داودیه نقطه دور افتاده‌ای است در روز جمعه که مطبوعات منتشر نمی‌شد در بهترین فرصت امام را انتقال دادند. روز بعد روزنامه‌ها خبری را به دستور ساواک منتشر کردند تا در نظر مردم چنین وانمود کنند که انتقال امام از زندان به محل جدید به دلیل تفاهمی بود که میان ایشان و «مقامات انتظامی» بوجود آمده است. این خبر چنین بود: «طبق اطلاع رسمی که از سازمان اطلاعات و امنیت کشور و اصل گردیده است، چون بین مقامات و حضرات آقایان خمینی، قمی و محلاتی تفاهمی حاصل شد که در امور سیاسی مداخله نخواهند کرد و از این تفاهم اطمینان کامل حاصل گردیده است که ‌آقایان برخلاف مصالح و انتظامات کشور عملی انجام نخواهند داد، لذا آقایان به منزل خصوصی منتقل شدند.»
غرض رژیم از بردن امام به داودیه، دور نگه داشتن ایشان از مراکز پر جمعیت تهران بود، چرا که می¬دانست اگر ایشان را در خود تهران آزاد سازد موجب پدید آمدن شور و هیجان و موج سهمگینی خواهد شد.
ولی علی¬رغم کلیه تدابیر امنیتی، تدارکات، پیش بینی¬ها و پیش¬گیری¬های دامنه¬دار و همه جانبه هنوز ساعتی از آزادی امام نگذشته بود که خبر آن برق¬آسا در سراسر تهران انعکاس یافت و تهران را تکان داد؛ و مردم فوج فوج به دیدار امام در داودیه رفتند.
در نخستین ساعات ورود امام به داوودیه چند نفر از برجسته‌ترین علمای مهاجر و نیز علمای تهران به دیدار ایشان شتافتند. مردم به محض اطلاع برای دیدار امام روانه محل اقامت ایشان شدند، به طوری که خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف، مملو از جمعیت مشتاق گردید و عبور و مرور خودروها به سختی صورت می‌گرفت.
از نخستین ساعات صبح روز شنبه ۱۲ مرداد، مغازه‌داران تهران و شهرستان‌ها به مناسبت آزادی نسبی امام، بر سر در مغازه‌های خود پرچم نصب کرده و چراغانی نمودند و میان مردم شیرینی و شکلات توزیع کردند.
هجوم سیل‌آسای مردم به سوی اقامتگاه امام موجب شد، ملاقات با ایشان در پایان روز دوم اقامت از سوی مأموران ساواک و شهربانی ممنوع شود.
امام خمینی سه روز پس از اقامت در داوودیه به منزل دیگری در قیطریه منتقل شدند. در این منزل نیز ایشان ۸ ماه اقامت داشتند.
در اسناد ساواک آمده است: روز جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۴۲، پاکروان، «رئیس سازمان امنیت ایران» ساواک به دیدار امام خمینی در پادگان عشرت¬آباد رفت و خطاب به سرهنگ مولوی، رئیس ساواک تهران، اظهار داشت که «وسایل و اقدامات آزادی آقا را فراهم کنید که همین امروز از اینجا بروند. مولوی پاسخ می¬دهد:
امروز جمعه است و از مقامات مربوطه پادگان کسی اینجا نیست.ناچاریم آزادی حضرت آیت الله را به فردا موکول کنیم. پاکروان اظهار داشت: فرمان است که همین امروز آقا آزاد شوند.
لذا ساعت ۳۰/۱۴ روز جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ مطابق با ۱۲ ربیع الاول ۱۳۸۳، به ظاهر حضرت امام را همراه آیت الله قمی با ماشین بنزی با همراهی سرهنگ مولوی و چند تن از مامورین ساواک از پادگان عشرت آباد به محله¬ی «داودیه»، در ۱۲ کیلومتری تهران، خانه¬ی شماره ۸ که به ظاهر منزل شخصی به نام «آیت الله عباس نجاتی واعظ»، ولی در اصل مربوط به ساواک بود، منتقل شدند، و سپس آیت الله محلاتی هم به آنها پیوست. مدت زمان اقامت حضرت امام و آیت الله قمی و محلاتی در این خانه بیش از ۴ روز، یازدهم تا پانزدهم مرداد طول نکشید.
حاج احمد آقا دراین باره می¬گوید: هنگامی که امام را از زندان به خانه¬ی محصوری در تهران منتقل کردند، من و اخوی به تهران آمده و خدمت امام رسیدیم. اخوی، آقا مصطفی در اولین برخورد از امام سؤال کرد که حالا تکلیف چیست؟ امام فرمود: ما باید از همین امروز شروع کنیم تا مردم دلسرد نشوند و فکر نکنند که قضیه تمام شده است.
هدف رژیم شاه از بردن امام به داودیه، دور نگه داشتن ایشان از مراکز پر جمعیت تهران بود، چرا که می¬دانست اگر ایشان را در خود تهران اسکان دهند، موجب پدید آمدن شور و هیجان و موج سهمگینی خواهد شد و ممکن است شورش طوفان باری را بدنبال داشته باشد که خاموش ساختن آن به آسانی ممکن نگردد. ولی علیرغم تمام تدابیر امنیتی، تدارکات، پیش بینی¬ها و پیش¬گیری¬های دامنه¬دار و همه جانبه هنوز ساعتی از آزادی امام نگذشته بود که خبر آن برق¬آسا در سراسر تهران انعکاس یافت و تهران را تکان داد؛ و مردم فوج فوج به دیدار امام در داودیه رفتند.
دیری نپایید که داودیه از جمعیت آکنده شد و ازدحامی فوق¬العاده به وجودآمد مردم از در خانه¬ای که امام در آن اسکان یافته بود تا مسیر بسیار طولانی صف کشیده بودند و با نظم و انضباط ویژه¬ای در انتظار فرار رسیدن نوبت برای دیدار با او دقیقه شماری می¬کردند و از آنجا که به علت کثرت جمعیت، توقف در محضر امام خمینی موجب معطلی و سرگردانی مردمی می¬شد که برای زیارت او آمده بودند، مردم از توقف در محضر او خوداری می¬کردند و پس از دست‌بوسی و اظهار وفاداری خارج می¬شدند تا راه را برای دیگران باز کنند.
اما در این میان، توده¬هایی که به انتظار دیدن ایشان ازداخل حیاط خانه تا راه درازی صف کشیده بودند،کاسه صبرشان لبریز شد و از ایشان خواستند که در مقابل پنجره قرارگیرند تا همگان ایشان را ببینند. امام از جا برخاست و در مقابل مردم قرار گرفت و با بلند کردن دست، به احساسات پرشور و هیجان¬بار آنان که با دیدن او بشدت ابراز احساسات می-کردند و صلوات می¬فرستادند، پاسخ گفت و آنگاه به جایگاه خود بازگشت، ولی دیگر نتوانست خودداری ورزد و توفانی را که در دورن او به وجود آمده بود مهار کند. یکباره فریاد کشید:«آخر من با این احساسات مردم چه کنم!» و دستمالی بر چهره گرفت و به گریستن پرداخت. تا آن روز کسی امام را گریان و اشک ریزان ندیده بود، تا آن روز کسی او را تا این حد اندوهگین و منقلب مشاهده نکرده بود. لیکن کشتار بی¬رحمانه شاه در ۱۵ خرداد، ضربه سنگینی بر امام وارد آورد.
به هر حال ،رژیم شاه که می¬خواست همه جا وانمود کند که امام خمینی را آزاد کرده و هر گونه قید و بندی را نسبت به او برداشته است و رفت وآمد به حضور او کاملا آزاد است. از عکاسان، فیلمبرداران و خبرنگاران خارجی دعوت کرد که به «داوودیه» بروند و از آنچه می¬بینند عکس بردارند و گزارش کنند. خبرنگاران خارجی نیز خبر آزادی امام و رفت و آمد مردم به محضر او را با عکس و تفصیلات به دنیا مخابره کردند که مایه مسرت و خرسندی آزادیخواهان جهان که نسبت به او ارادتمند و از سرنوشت او نگران بودند، شد و تلگرافاتی به عنوان تبریک، به مناسبت آزادی او از حوزه علمیه نجف و بسیاری از کشورهای اسلامی به مراکز دینی و مقامات روحانی ایران مخابره شد.
ساواک که خانه و محل دیدار امام با میهمانان را از پیش کنترل می¬کرده، از دیدارها و گفت¬گو¬های مقامات روحانی با امام و دیدگاه امام درمورد برخی از مسائل وجریان¬ها چنین گزارش کرده است:
«عصر دیروز به مناسبت آزاد شدن آیت الله روح الله خمینی اززندان، اغلب از روحانیون و علمای طراز اول و دوم، همچنین معممین و بازاری¬ها واصناف و سایر طبقات مردم،در منزل آیت الله نجاتی واعظ به ملاقات [امام] خمینی رفته،و بین روحانیون طراز اول؛ آیت الله بهبهانی، شریعتمداری، میلانی، نوری، مرعشی نجفی، خوانساری و خلاصه عموم آیات الله¬ها و حجج الاسلام وجودداشته¬اند و دسته¬دسته ازمردم به منزل داخل و درحالی که در صف ایستاده بودند، به نوبت سینه و دست و پای خمینی را می¬بوسیدند و عموماً هم متأثر شده وگریه می¬کردند...و تنها مذاکره¬ای که بین خمینی وآیت الله بهبهانی که در جوار یکدیگر نشسته بودند، احوالپرسی آیت الله بهبهانی ازخمینی بود ومشارالیه پاسخ داد: خیلی خوب و موفق هستم. و[بهبهانی]پرسید: اینجا خواهید ماند؟ خمینی گفت:«تا فردا غروب اینجا هستم و بعد منزلی در شمیران تهیه کرده¬اند که چند روز آنجا خواهم رفت و سپس به قم می روم، ولی کارهایی است که باید انجام شود و من ایستادگی می¬کنم که تمام محبوسین آزاد شوند. همچنین باید جلوی انتخابات مفتضح را گرفت.»و آیت الله بهبهانی هم تصدیق کرد و دیگر،مطلبی به علت ازدحام مردم و زیادی جمعیت مذاکره نشد و تا ساعت ۹ جمعیت مثل سیل می¬آمد و از یک در وارد می¬شدند و دست و پای خمینی را می¬بوسیدند و از در دیگر خارج می¬شدند. از جمله مذاکراتی که بین بازاری¬ها به عمل آمد،این بود که ظاهراً قصد دارند امروز یا فردا که روز یکشنبه است،بازار را چراغانی کنند و جشن بگیرند.این موضوع بین بازاری¬ها مورد مذاکره بود.
شاه که نقشه خود را در مورد انعکاس آزادی امام تا حدودی با موفقیت همراه می¬دید، با فرارسیدن شب شنبه ۱۲ مرداد ۴۲ و رفتن عکاسان و خبرنگاران و کاسته شدن از شدت ازدحام، دستور منع اکید رفت و آمد به محضر امام را صادر کرد! فردا وقتی مردم این خبر را شنیدند، همگی حیرت زده شدند، و وقتی به محل اسکان امام در داودیه می¬رفتند، خود را با نظامیان شاه مواجه می¬دیدند که خانه امام را محاصره کرده بودند.
سیدمحمود محتشمی‌پور درباره وضعیت اوضاع خانه نجاتی توضیح می‌دهد:‌
«یکی از دوستان که منزلش نزدیک منزل آقای نجاتی بود، به ما خبر داد که در منزل محل اقامت امام، ساواکیها دور بر ایشان هستند و از مردم پذیرایی می‌کنند، بلافاصله جلسه‌ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم در منزل آقای نجاتی حرکتی علیه ساواکی‌ها انجام دهیم.
بعد از ظهر همان روز، چند کیسه شکر و چای و یک سماور آماده کردیم و برای پذیرایی به خانه ‌آقای نجاتی رفتیم. از آنجا که بیشتر مأموران ساواک را می‌شناختیم، توانستیم آنها را یکی یکی کنار بزنیم و خودمان بر اوضاع مسلط شویم. بعد از آن جمعیت بسیاری برای دیدار حضرت امام صف کشیدند، صفی طولانی، دو سه کیلومتر به شکلی که مجبور شدیم چند نفر از همراهان را برای ایجاد نظم به بیرون خانه بفرستیم.»
آیت‌الله پسندیده هم از عزیمت خود به داودیه در خاطرات خود توضیح داده‌اند که امام را آزاد کردند و به منزل نجاتی در داودیه فرستادند و ما هم به آنجا روانه شدیم وقتی رفتیم، دیدیم خیابان خیلی شلوغ و پر سر و صدا است و جمعیت موج می‌زند، مأمورین... هم سواره و پیاده در حرکتند و مراقب مردم، ولی متعرض کسی نمی‌شوند. مردم روبروی ساختمان که امام در آنجا بود جمع شده بودند. من هم به آنجا رسیدم و وقتی وارد منزل شدم، امام نشسته بودند و عده‌‌ای از آقایان از جمله ‌آقای فلسفی، آقای قمی و آقای محلاتی هم در خدمت امام بودند...»
سیدمحمود محتشمی‌پور در بخشی دیگر از خاطراتش چنین توضیح می‌دهد: «رژیم وقتی دید که جمعیت برای دیدار حضرت امام این همه بی‌تابی می‌کند و صف طویل می‌کشد، دیدار امام را ممنوع کرد به این ترتیب دیگر نگذاشتند مردم به دیدار امام بیایند. آن روز، علمای شهرهای مختلف، آقایان: میلانی، قمی، مرعشی و شریعتمداری نیز آنجا بودند و قصد داشتند با حضرت امام دیدار کنند. سخت‌گیری مأموران به حدی بود که حتی یک شب وقتی آقای میلانی قصد داشت تا به دیدن امام برود، جلوی و‌رود ایشان را گرفتند. بعد اعلام کردند که ما هم باید از منزل خارج شویم ولی ما سرپیچی کردیم. عده‌ای از ‌آقایان علما، در حدود پنجاه نفر آن شب در منزل، مهمان امام بودند، وقتی دیدیم برای امام و مهمانهای امام غذایی در نظر گرفته نشده، تصمیم گرفتیم آن شب شام تهیه کنیم، بلافاصله از منزل خارج شدیم و مقداری مرغ و برنج تهیه کردیم. غذا که حاضر شد مطمئن نبودیم که بتوانیم وارد منزل شویم. آن روزها آقایی در نزدیکی خانة ما امام جماعت مسجد بود، به نام «عصار» برادرزاده او «عصار» نامی هم آن وقت رئیس سازمان امنیت شمیرانات بود. من خدمت امام جماعت رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. وقتی نام برادرزاده‌اش را گفتم بنا کرد به نفرین کردن برادرزاده‌اش. از او خواستم ترتیبی دهد تا توسط برادرزاده‌اش شام به محل اقامت امام ببریم. گفت: «از قول من به او بگویید. «پدر سوخته قرتی»، او هم ترتیب ورود شما را به منزل خواهد داد!»
غذا را برداشتیم و راه افتادیم. وقتی نزدیک منزل رسیدیم. مأمورین جلو ما را گرفتند از آنها خواستیم که «عصار» را خبر کنید، وقتی رئیس ساواک آمد. آنچه را که عمویش گفته بود برایش بازگو کردیم، او کلی خندید و بعد اجازه داد تا ما به اقامتگاه امام برویم. به هر ترتیب آن شب توانستیم از امام و مهمانهایشان پذیرایی کنیم.»
آیت‌الله پسندیده در این رابطه اظهار داشته‌اند که «بار دیگر که خواستم برگردم، مأمورین جلوگیری کردند، من ناچار شدم برای ملاقات امام، توسط خواهرزاده دکتر نصیری و مهندس محتشمی که همکارش بود، سوار ماشین خواهرزاده نصیری بشوم و با آنها برویم. خواهرزاده نصیری با خود نصیری روابط خوبی نداشت، ولی با مهندس محتشمی شریک بود چون می‌دانستم که اتومبیل او را نمی‌توانند جلوگیری کنند لذا ناچار با آنها رفتم. وقتی پیاده شدیم که بر امام وارد شویم، مأمورین ممانعت کردند، مهندس محتشمی و یکی که ظاهراً مهندس کشاورز بود، برگشتند ولی من هیچ به حرفهای مأمورین گوش ندادم و بر امام وارد شدم و با ایشان ملاقات نمودم از آن پس قرار شد امام از منزل بیرون روند و منزلی تهیه کنند در قیطریه». محمود محتشمی‌پور در این باره اظهار داشته که «بعد از مدتی ساواک دید که اقامت حضرت امام در آن مکان برای رژیم خطرناک است و روز به روز، ساعت به ساعت صف ملاقات کنندگان طویل‌تر می‌شود، تصمیم گرفتند تا مکان دیگری را برای امام پیدا کنند. این بود که «عصار» رئیس ساواک و آقای «مهدی عراقی» چند روزی را به دنبال محلی مناسب برای انتقال امام گشتند. آقای عراقی چند جا را انتخاب کرد اما «عصار» نپسندید، هر بار می‌گفت:‌«این جا از جای قبل بدتر است تا اینکه سرانجام منزل آقای «روغنی» را انتخاب کردند، جایی که کاملاً دور و بر امام محصور بود. آنجا آشپزخانه‌ای راه انداختند که فقط حدود سی، چهل نفر از مأمورین ساواک می‌توانستند، صبحانه و ناهار و شام بخورند. امام هم تنها بودند.»

۶ ـ حصر در منزل؛ قیطریه
منطقه¬ی قیطریه که در جنوب شرقی تجریش واقع شده است، از شمال به دزاشیب از جنوب به دروس و قلهک از غرب به خیابان شریعتی و از شرق به چیذر و اختیاریه محدود می‌شود. قیطریه کنونی (پارک قیطریه و خیابان قیطریه) بر روی این یک گورستان قدیمیِ پیش از اسلام بنا شده است و ویلاها و خانه‌ها امروزی جای آن را گرفته‌اند.
رژیم شاه دریافت که از محبوبیت و نفوذ امام در میان توده¬ها نه تنها چیزی کاسته نشده، بلکه بشدت فزونی یافته است. سرانجام،بیش از ۲۴ ساعت از انتقال امام خمینی و آقایان قمی و محلاتی به داوودیه نگذشته بود،که ساواک به آنان رسانید که اقامت آنان در آنجا موقتی است و لازم است هر یک در فکر تهیه خانه¬ای برای خود باشند. به محض انعکاس این خبر و جستجوی بعضی از نزدیکان امام برای پیدا کردن خانه، فوراً شخصی به نام آقای روغنی –از تجارتهران- طبق نظر و رأی ساواک، به حضور امام رفت و آمادگی خود را برای پذیرایی از او در خانه خویش واقع در «قیطریه»اعلام داشت و بدین گونه، زمینه انتقال امام به خانه مزبور، تحت مراقبت دستگاه جاسوسی شاه فراهم شد؛ و امام از تاریخ ۱۵ مرداد ۴۲ در قیطریه اقامت گزید.
آقای روغنی که از تجّار محترم بازار بود از حضرت امام درخواست کرد تا به منزل ایشان در قیطریه بیایند و امام نیز پذیرفتند. سیدتقی بیان‌زاده در خاطراتش به انگیزه‌آقای روغنی در پذیرفتن حضرت امام اشاره می‌کنند و اظهار می‌دارد: «آقای روغنی در بازار آشنا شده بودم، ایشان قبل از ‌آزادی امام، به آقای مطهری گفته بودند خواب دیده‌ام «آقا امام زمان (عج)» در منزل ما نماز می‌خواندند. تا اینکه روز قبل، به ایشان خبر دادند، امام را به منزل شما خواهیم آورد. البته ما خبر نداشتیم تصمیم را چه کسی گرفته است، بعد از مدتی به دلیل کوچک بودن محل مراجعات، منزل همجوار آن را در نظر گرفتند.»
محسن رفیق‌دوست، که در آن روزها موفق به ملاقات امام می‌گردد، در خاطرات خود می‌گوید: «پس از مدتی به قیطریه منتقل شدند که من در آنجا خدمت ایشان شرفیاب شدم همین که ملاقات امام آزاد اعلام شد بار دیگر آن روح گرایش به امام و پیروی از مرجع تقلید در مردم زنده شد و مردم برای دیدار با امام هجوم بردند. در روزهای اول و دوم، از دیدار با امام جلوگیری نمی‌شد و جمعیت زیادی هر روز ازدحام می‌کردند تا با امام دیدار کنند. ولی از روز سوم در خانه را بستند و فقط به روحانیون اجازه داده می‌شد به محضر امام شرفیاب شوند.
یکی از خاطراتی که از حضرت امام و دیدار ایشان با روحانیان یادم می‌آید در قیطریه بود. آن روز، عده زیادی از علما، در سالن خانه آقای روغنی در قیطریه در محضر امام بودند. یکی از اشخاصی که خدمت می‌کرد و کاروان‌دار حج بود، به نام حاج‌آقا صرّافان پیش امام رفت و در گوش امام چیزی گفت. وقتی سخن صرافان تمام شد، امام به حالت تشهد نشست در حالی که به شدت عصبانی شده بود و من رگ برافروخته، گردن امام را می‌دیدم، فرمودند: «خوب از این که آقایان مجاهده کردند و زحمت کشیدند زندان رفتند و زجر دیدند خداوند انشاءالله به آنها اجر بدهد. برای خدا این کار را کردند، خداوند هم اجرشان را می‌دهد، ولی اگر به خاطر من زندان رفتند کار بیخودی کردند.» وقتی که سخنان امام تمام شد از آقای صرافان پرسیدم که به آقا چی گفتی که این گونه عصبانی شد. گفت: به ایشان گفتم که این آقایان روحانیان زندان رفتند و زجر کشیدند و سختی دیدند، یک دلجویی از آنان بکنید و آقا از این حرف ناراحت شدند.»
به هر روی، امام امت به مدت ۸ ماه در این خانه در حصر به سر بردند و سرانجام در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۴۳ آزاد شده و به قم انتقال یافتند.
هنگام آزادی و رفع حصر از حضرت امام در قیطریه تهران و انتقال ایشان به قم، سرهنگ مولوی (معاون ساواک تهران) قصد و اصرار داشته در اتومبیل کنار امام بنشیند و در انظار چنین وانمود کند که اختلافات برطرف شده و دیگر خبری و مشکلی نیست! امّا حضرت امام اجازه نمی¬دهند و به بهانه¬ی اینکه وسایل (یک سماور بزرگ همراه خود برداشته بودند) دارم و جا تنگ است مانع می¬شوند.
حاج سید احمد آقا خمینی در این باره می¬گوید: هنگامی که امام در قیطریه بودند، پاکروان [سرلشکر] معدوم، که در آن وقت رئیس ساواک [تهران] بود، گاهگاهی خدمت امام می‏رسید. شبی پاکروان [نزد امام] آمده بود. در همان روزها یک کنفرانس اقتصادی جهانی نیز [در تهران] برپا بود. امام خطاب به پاکروان سخنانی فرموده بود که من عین سخنان امام یادم هست و در اینجا تکرار می‏کنم. امام چنین فرمودند: «این نمایندگان اقتصادی دنیا که در اینجا جمع شده‌اند از وضع نابسامان اقتصاد کشورهایشان صحبت کردند، در حالی که نمایندة ایران که وزیر اقتصاد بود [دکتر علیخانی] گفته بود که به سلامتی اعلیحضرت! تمام مسائل و مشکلات اقتصادی ما حل شده» امام اضافه کردند: «من به پاکروان گفتم: چه چیزش حل شده؟ کجای اقتصاد این مملکت سالم هست؟ کدام اقتصاد سالم را ما داریم؟ چه چیزی را خودمان داریم که بشود اسمش را اقتصاد گذاشت.

فصل دوم: اماکن منتسب به امام خمینی در تهران، پس از پیروزی انقلاب اسلامی (برگشت حضرت امام به میهن)

بخش اول: از هنگام ورود به تهران (۱۲ بهمن ۵۷) تا رفتن به قم (۱۰ اسفند ۵۷)
۱ ـ برنامه¬ریزی جهت استقبال از امام، بهمن ۵۷
با اوج‌گیری تظاهرات و اعتراضات مردمی در سراسر کشور، به ویژه در تهران، شاه با انتصاب شاهپور بختیار به عنوان نخست‌وزیر، از کشور فرار کرد. از همین زمان بود که بیش از پیش احتمال بازگشت امام به ایران مطرح گردید و مقدمات بازگشت ایشان سرعت گرفت. اگرچه بختیار در ابتدا در برابر خواست مردم مقاومت کرد و فرودگاه مهرآباد را بست و مانع تشریف¬¬فرمایی حضرت امام شدند، اما وی و دیگر طرفداران رژیم به ناچار تن به پذیرش خواست مردم دادند و با عقب نشینی نیروهای نظامی، بازگشایی فرودگاه بین‌المللی مهرآباد را اعلام کردند و با این کار ورود رهبر انقلاب به کشور قطعی شد و امام پس از انتشار پیامی که در آن از مردم دهکده نوفل لوشاتو، تشکر و قدردانی کردند، بار سفر بستند و عازم کشور شدند.
شهید آیت الله محلاتی درباره اقدامات اولیه برای تشکیل کمیته استقبال چنین می‌گویند: «یک روز صبح بعد از اذان در منزل در حال استراحت بودم. تلفن زنگ زد، شهید مطهری بود، گفتند: دیشب احمد آقا از پاریس تلفن کردند و گفتند، امام تصمیم گرفته‌اند بیایند ایران، شما رفقا را خبر کنید و به منزل ما بیایند. من به بعضی از افراد تلفن کردم و رفتم صبح اول آفتاب منزل مرحوم شهید مطهری، ایشان پیام امام را به ما ابلاغ کردند و بعد فرمودند، باید اول فکر محلی برای استقرار امام باشیم و سپس کمیته استقبال از امام را تشکیل بدهیم... از منزل شهید مطهری تلفن کردیم به مرحوم شهید بهشتی که بیایند آنجا، گفتند که بعضی از دوستان اینجا هستند و دارند مذاکره می‌کنند، دیدیم که دو تا کار می‌شود کرد... برای اینکه هماهنگ کنیم به اتفاق مرحوم مطهری رفتیم منزل شهید بهشتی و بقیه افراد جامعه روحانیت مبارز را هم خبر کردیم و همگی در منزل شهید بهشتی جمع شدیم و پس از ارائه نظرات، شورای مرکزی کمیته استقبال تشکیل شد.»
مهم‌ترین وظیفه «کمیته استقبال از امام» تهیه برنامه استقبال و برنامه‌ریزی برای اجرای آن بود و حساس‌ترین بخش این برنامه نیز حفظ امنیت جانی امام در فرودگاه و در طول مسیر حرکت ایشان از فرودگاه تا بهشت زهرا بود.
یکی از حساس‌ترین کارهای کمیته، حفاظت از جان امام و تأمین جانی امام پس از ورود به کشور تا ورود به مدرسه رفاه بود. این کار به گروهی از یاران موتلفه اسلامی همچون شهید عراقی و محسن رفیقدوست واگذار گردیده بود. به این ترتیب مسوولیت حفاظت از حضرت امام و نیز کنترل مسیر امام از فرودگاه تا بهشت زهرا و مدرسه رفاه و علوی، به انتظامات کمیته استقبال واگذار شد و آنان هم شهید عراقی و شهید بروجردی را به عنوان فرمانده گروه و تیم حفاظت از امام برگزیدند.
کمیته استقبال از امام تصمیم گرفت با تشریفات خاصی از حضرت امام استقبال کند، به این صورت که خیابان‌ها را چراغانی کرده، امام از طریق‌هلی‌کوپتر از فرودگاه به بهشت زهرا منتقل شود ولی حضرت امام از هر گونه تجملات خودداری می‌ورزیدند و با این تصمیم کمیته مخالفت کردند. البته باید اذعان کرد که سیل خروشان جمعیت مشتاق دیدن یار، بسیاری از برنامه‌های کمیته استقبال را بلا انجام گذارد، اما هنوز برای بسیاری سؤال است که آن نظم حاکم در برنامه، اجرای ۲ سرود با شکوه و... چگونه در آن خفقان طراحی و اجرا گردید.
حجت الاسلام و المسلمین ناطق نوری می‌گوید: «وقتی هواپیمای حامل امام در فرودگاه نشست، مرحوم مطهری از طرف جامعه‌ی روحانیت به عنوان خیرمقدم به امام، داخل هواپیما رفت. از باند فرودگاه تا سالن، امام را با یک بنزی آوردند. در عکس‌های مربوط به استقبال، آقای صباغیان دیده می‌شود. این آقایان همه جا را قبضه کرده بودند، لذا پریدم و تریبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدایت کردم تا امام بتواند صحبت کند و سپس گروه سرودی که توسط آقای اکبری آموزش دیده بودند در طبقه دوم سالن فرودگاه سرود خودشان را اجرا کردند.
حجت الاسلام و المسلمین فردوسی پور نقل می¬کنند:
روزی از کمیته استقبال از تهران به پاریس زنگ زدند. من مسؤول دفتر و تلفن امام بودم. تلفن کننده شهید مظلوم دکتر بهشتی بود که می‏گفت برای ورود امام برنامه‌هایی تنظیم شده، به عرض امام برسانید که فرودگاه را فرش می‏کنیم، چراغانی می‏کنیم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا را با هلی‌کوپتر می‏رویم و... وقتی خدمت امام مطالب را عرض کردم پس از استماع دقیق که عادت همیشگی ایشان بود که سخن طرف مقابل را به دقت گوش کنند و آنگاه جواب گویند، با همان قاطعیت و صراحت خاص خود فرمودند: «برو به آقایان بگو مگر می‏خواهند کوروش را وارد ایران کنند! ابداً این کارها لازم نیست یک طلبه از ایران خارج شده و همان طلبه به ایران باز می‏گردد. من می‏خواهم در میان امتم باشم و همراه آنان بروم ولو پایمال بشوم.»
حتی حضرت امام زمانی که از پاریس عازم تهران بودند پیغام دادند محل اقامت ایشان در تهران باید پایین‏تر از میدان توپخانه (امام خمینی) باشد نه در قسمت شمال شهر. قبلاً دوستان امام به خاطر هوای مناسب شمال تهران تصمیم داشتند در آن منطقه منزلی را تهیه نمایند که بعد از پیغام امام، مدرسه علوی واقع در میدان بهارستان، خیابان ایران انتخاب شد.
این ساده زیستی امام فقط مختص به دوران قبل انقلاب یا سال¬های پیروزی نبود، بلکه جزو صفات بارز و همیشگی ایشان بود. به همین خاطر در سال ۵۸، که امام پس از پیدایش عارضه قلبی از قم به بیمارستان قلب تهران اعزام شدند، پس از آن برای مدتی محدود ـ و به منظور مراقبت‏های پزشکی ـ در خیابان دربند تهران ساکن بودند، ایشان حاضر به ادامه سکونت در آن منطقه نشدند و در منزل یکی از روحانیون در ده جماران ساکن گشتند. بازدیدکنندگان و خبرنگاران جهان بعد از رحلت آن حضرت از سادگی زندگی آن حضرت و محل سکونت محقر ایشان همواره با شگفتی یاد می‏کنند.
۲ ـ فرودگاه مهرآباد
تاریخچه فرودگاه مهراباد
فرودگاه مهرآباد در شمال بزرگراه ۶۵ متری فتح، غرب بزرگراه آیت‌الله سعیدی و جنوب جاده مخصوص کرج قرار دارد.
این فرودگاه که پیش از راه¬اندازی فرودگاه بین¬المللی امام خمینی، تنها فرودگاه بین‌المللی تهران به حساب می¬آمد، در زمین و روستایی به نام مهرآباد ساخته شد که در گذشته جزو اراضی دارالخلافه تهران محسوب می‌شد. مرحوم دوست‌علی معیرالممالک درباره سابقه تاریخی این محل یادداشت‌هایی دارد، از این قرار: «مهرآباد از املاکی بود که حاج میرزا آقاسی به ناصرالدین شاه هبه کرد. ولی در ۱۲۷۱ق‌(۱۲۳۴ ش)، نظام الدوله معیرالممالک آن را از دولت به ۲۸۰۰ تومان خریداری کرد و به احداث قنات و باغ و قلعه روستایی همت گماشت‌. در ابتدا نام آن حسین آباد بود، ولی پس از آن که جزء مهریه عصمت الدوله درآمد، نام مهرآباد را بر آن گذاشتند.
چندی بعد، در یکی از روزهای سال ۱۲۹۶ ش، و در اواخر جنگ جهانی اول‌، مردم تهران برای اولین بار شاهد پرواز هواپیما بر فراز آسمان کشور بودند. این هواپیما به صورت قطعات مجزا از روسیه و از طریق بندر انزلی به وسیله اتومبیل به تهران حمل شد و پس از سوار کردن قطعات‌، توسط خلبان روس بر فراز تهران و در ارتفاع پایین پرواز کرد. با توجه به این‌که در آن موقع محلی به عنوان فرودگاه در تهران وجود نداشت خلبان در محل وزارت امور خارجه و شهربانی کنونی تهران (میدان مشق‌) به زمین نشست.
به دنبال پیشرفت سریع صنعت نوپا و پر شتاب هواپیمایی و تمایل کشورها به استفاده از این تکنولوژی‌، حق انحصاری هواپیمایی در ایران به موجب قانونی‌، در بهمن‌ماه سال۱۳۰۴ ، به شرکت هواپیمایی آلمانی یونکرس واگذار گردید. شعبه این شرکت درسال ۱۳۰۵ ، در ایران افتتاح و ارتباط هوایی بین تهران و شهرهای مشهد، شیراز، بندر انزلی و بوشهر برقرار شد و به حمل و نقل مسافر و محموله‌های پستی در آسمان کشور پرداخت.و ۲۲ سال بعد و پس از تأسیس باشگاه خلبانی با ۲۰ فروند هواپیما در سال ۱۳۱۷، عملاً فرودگاه مهرآباد تأسیس و متولد شد.
در سال ۱۳۲۵ اولین گروه خلبانان نیروی هوایی به آمریکا اعزام شدند و پس از آن نیروی هوایی در سال ۱۳۲۸ با هواپیمای T.۸۶ و F.۳۳ در مهرآباد شروع به کار و عملیات پروازی را آغاز نمودند. و در راستای رشد تکنولوژی صنعت هواپیمائی و عضویت ایران در سازمان ایکائو منجر به رشد روز افزون صنعت حمل و نقل هوایی مسافری و باری در فرودگاه مرکز ایران (مهرآباد) گردید.
در حال حاضر این فرودگاه شش ترمینال مسافربری دارد که عبارتند از: ترمینال یک و دو که مربوط به پروازهای خارجی است‌، ترمینال سه که متعلق به حجاج می‌شود، و ترمینال‌های چهار و پنج و شش که به ترتیب برای خروج و ورود پروازهای داخلی از آن استفاده می شود.
فرودگاه مهرآباد، یادآور خاطرات تلخ و شیرین برای امام خمینی
فرودگاه مهرآباد برای حضرت امام و یارانش، انقلابیون و مردم مسلمان ایران یادآور خاطرات تلخ و شیرین است. چراکه هم خود امام و هم دیگران تلخی تبعید ۱۳ آبان سال ۴۲ از این فرودگاه را فراموش نخواهند کرد. تبعیدی که نه بدرقه کننده¬ای داشت و نه همراه و نه دوست، فقط دشمن بود و نگاه¬های سنگین نیروهای امنیتی رژیم، اما شیرینی روزهای برگشت و استقبال پرشور مردم بعداز ۱۴ سال تبعید و دوری در ۱۲ بهمن سال ۵۷ نیز فراموش نشدنی است. این بار فرودگاه خالی از دوست نیست. همه هستند و یاران جمعند.
در ۱۳ آبان ۴۲ امام تنهای تنها بود. کسی نبود، جز کسانی که رژیم شاه مشخص نموده بود. روز قبل از تبعید رژیم صورت خدمة هواپیمای حامل امام خمینی به ترکیه (محل تبعید) را چنین ابلاغ کرده بود: در نامة رئیس ستاد فرماندهی نیروی هوائی (سرلشگر تدین)، دربارة هواپیمای حامل امام به ترکیه آمده است: به فرمان مطاع شاهانه مقرر است یک فروند هواپیمای ۱۳۰- ث به شمارة ۱۰۳- ۵ با پرسنل پروازی پیوست در ساعت ۱۳۰ گرینویچ روز ۱۳/۸/۴۳ از [فرودگاه مهرآباد] تهران حرکت و در ساعت ۵۵۴ گرینویچ در آنکارا فرود خواهد آمد. صورت خدمة هواپیما؛ ۱- سرگرد محمد علی اروندی، ۲- سروان جواد حسینی، ۳- ستوان یار سوم امین الله طلوع بدیعی، ۴- ستوان یکم احمد خزری، ۵- استوار یکم نصیر بکلی، ۶- استوار عبدالله محمد تقی، ۷- گروهبان دوم عباس خالدی.
تبعید امام خمینی از زبان مطبوعات رژیم شاه نیز خواندنی است:
در اطلاعیه سازمان امنیت آمده است که چون رویه آقای [امام] خمینی و تحریکات مشارالیه بر علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی کشور تشخیص داده شد، لذا ساعت ۸ صبح چهارشنبه ۱۳/۸/۴۸ از ایران تبعید گردید. آیت الله العظمی خمینی در صبحگاهان، به وسیله هواپیمای هرکولس نیروی هوایی ایران و به اتفاق سرهنگ افضلی، مأمور ساواک به ترکیه تبعید شدند. با نشستن هواپیمای حامل آیت الله خمینی [ امام] پس از سه ساعت و سی دقیقه پرواز، در ساعت یازده و سی دقیقه در فرودگاه آنکارا مورد استقبال مأموران امنیتی ترکیه در سالن فرودگاه قرار گرفتند.»
یک روز امام مسأله رفتنشان به ترکیه را چنین نقل می‏کردند: «مرا مستقیم آوردند تا فرودگاه. هواپیما آمده بود. داخل هواپیما که رفتیم دیدیم که یک قسمت را پتو انداخته‏اند و تا اندازه‏ای برای نشستن منظمش کرده‏اند. معلوم شد که این هواپیما باری است. آنها گفتند چون هواپیمای مسافربری آماده نبود ما خواستیم شما را با این هواپیما ببریم تا این کار به سرعت انجام شود. من گفتم نه خیر، به خاطر اینکه نمی‏خواستید من در میان جمعیت باشم که بروم».

۳ ـ خیابان¬های فرودگاه تا بهشت زهرا(س)
آقای محسن رفیقدوست که هم انتظامات داخل سالن فرودگاه و هم از فرودگاه تا بهشت زهرا رانندگی خودرو حامل حضرت امام را به عهده داشتند می¬گوید: روز بازگشت امام به فرودگاه رفتیم، انتظامات سالن به عهده من بود. چون ازدحام زیاد بود به داخل باند رفتیم. هواپیمای امام بر روی باند نشست و ایشان را در یک ماشین بنز سواری سوار کردند چون سطح ماشین پایین بود قرار شد به بلیزر انتقال پیدا کنند. از بنز پیاده شدند و خواستند سوار بلیزر شوند برای امام در قسمت عقب جا آماده کرده بودیم. آقای یزدی و صباغیان هم جلوی ماشین نشسته بودند. امام گفتند: من جلو می‏نشینم. وقتی قرار شد امام جلو بنشینند، دکتر یزدی و صباغیان عقب ماشین نشستند. امام گفتند: آقایان بیایند پایین،‌آقای صباغیان گفتند، ما قرار است از اینجا برنامه را اداره کنیم، امام گفتند خودش اداره می‏شود. وقتی آقای صباغیان اصرار کرد امام گفتند: بیایید پایین مسأله می‏شود، آن دو آمدند پایین مرحوم عراقی هم تا آن لحظه همراه امام بود. آقا فرمودند فقط احمد آقا بیاید.
البته عده¬ای از یاران امام، از جمله آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی بعداز صحبت حضرت امام در فرودگاه نمی گذاشتند به بهشت زهرا بروند و می گفتند: خطرناک است. از ایشان خواستند یکسره به منزل بروند. شهید بهشتی هم همین نظر را داشتند. ولی وقتی آنها خوب حرفایشان را زدند، امام پیشنهاد آنها را رد کردند و به من گفتند: ماشین کجاست؟ من به مردم قول داده¬ام که به بهشت زهرا بروم. و همینطور هم شد. هر چند در بهشت زهرا امام نزدیک بود بعد از سخنرانی در میان جمعیت له بشوند و حالشان به هم خورد ولی الحمدلله به خیر گذشت.
در مسیر بهشت زهرا بعد از میدان منیریه یک جوان که از این داش مشتیهای جنوب شهر تهران بود، دستگیره طرف امام را در دست گرفته بود و با سرعت ماشین می دوید. از یک طرف قربان صدقه امام می رفت و از یک طرف هم به شاه و دار و دسته اش فحشهای بدی میداد. من دو سه مرتبه ترمز کردم که دستگیره ماشین را رها کند که نکرد. بعد شروع کردم به او پرخاش کردن که خفه شو گم شو، این حرفها چیست که میزنی! امام یک مرتبه با غضب مرا نگاه کردند و فرمودند: تو چه کار داری، این که حالش طبیعی نیست، تو رانندگیت را بکن.
نکته جالب توجه دیگری که باید گفته شود لبخند امام بود. از لحظه سوار شدن به ماشین تا رسیدن به بهشت زهرا و تا لحظه¬ای که من در خدمت ایشان بودم این لبخند یک لحظه قطع نشد. فشار جمعیت آنچنان بود که من چندین بار حس کردم کنترل اعصاب خودم را از دست داده¬ام و دیدم نمی¬توانم فرمان ماشین را در اختیار بگیرم ولی هر بار که به این حالت دچار می¬شدم، امام اشاره¬ای می¬کردند که ناراحت نباش و کارخودت را انجام بده. من باز احساس قدرت و نیرو می¬کردم و کار خودم را انجام می¬دادم.
آقای رفیقدوست در بخشی دیگر از خاطرات مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا می¬گویند: وقتی نگاه به جمعیت می¬کردم و می¬دیدم در خیل عظیم مردم یک آشنا وجود ندارد مضطرب می¬شدم. تا امام می¬دیدند که من نگران هستم می¬فرمودند: نگران نباشید، هیچ حادثه¬ای اتفاق نخواهد افتاد. گاهی امام دستشان را می¬بردند تا در را باز کنند و در میان جمعیت پایین بیایند و می¬فرمودند: حیف است که من این مردم را نادیده بگیرم.
ایشان در ادامه نقل می¬کنند: در مسیری که با امام به طرف بهشت زهرا می¬رفتیم وقتی به منطقه جنوب و فقیرنشین تهران رسیدیم به محض اینکه خانه¬های کاه گلی و فقیر دیده شد. امام به احمد آقا فرمودند اینجا کجاست؟ البته در مسیر مرتبه می¬پرسیدند که این کدام خیابان است و این کدام محله است؟ و احمد آقا مرتباً جواب می¬داد یا از من می¬پرسیدند. آنجا بود که امام فرمودند: من با این مردم کار دارم و این مردم هم با من کار دارند.
مسافت فرودگاه مهرآباد تا بهشت زهرا در آن زمان به طور عادی بیشتر از یک ساعت نباید طول می کشید، اما ماشین حامل امام به خاطر ازدحام میلیونی مستقبلین و ابراز احساسات امام به مردم ساعت¬ها طول کشید.

۴ ـ بهشت زهرا(س)
تاریخچه
اولین تلاشها برای طراحی، اجرا و احداث گورستانی به نام بهشت زهرا (س)، با هدف پایان دادن به موضوع تعدد گورستانها در سطح شهر تهران در سال ۱۳۴۵ انجام گرفت.
در این تصمیم¬گیریها که با حضور شهردار وقت تهران و معاونین و رؤسای سازمان گورستان¬های پایتخت انجام پذیرفت قطعه زمینی در مسیر مورد احترام تهران ـ قم با مساحت ۳۱۴ هکتار به این موضوع اختصاص یافته وبرای فعالیت¬های عمرانی و فضای سبز نیز بلافاصله اقدام گردید.
بهشت زهرا (س)در سال ۱۳۴۹ آماده گردید ولی در ابتدا به علت وجود گورستان¬های متعدد فعال در محله¬های تهران با عدم اقبال عمومی جهت دفن اموات مواجه و سرانجام با دفن اولین متوفی بنام مرحوم محمدتقی خیال در قطعه ۱ ردیف ۱ شماره ۱ که به خانواده¬ای ارتشی و متنفذ متعلق بود، رسماً مورد بهره برداری قرار گرفت.
از آن روز تا به امروز افزون بر ۴۰ سال می¬گذرد و بهشت زهرا (س) که در زمینی به مساحت ۳۱۴ هکتار در سال ۱۳۴۹ با رعایت مصالح شهرنشینی نوین پی¬ریزی شد، به سبب رشد روز افزون جمعیت و توسعه بی¬رویه شهر تهران و به تبع آن افزایش روند مرگ و میر تا بهمن ماه ۱۳۷۶ دوام آورد و مدیران وقت سازمان نیز خرید و تملک ۱۱۰ هکتار زمین¬های قسمت شمال وشمال شرقی را در دستورکارخود قرارداده و پس از الحاق آنگورستان شهر در بخش شمالی توسعه یافت.
اصرار حضرت امام بر حضور در بهشت زهرا
حاج سید احمد آقا خمینی می¬فرمود: امام یک هفته قبل از آمدن به ایران اعلام کردند: به ایران می¬آیم. به دنبال این ماجرا بختیار فرودگاه را بست و گفت: تا دو روز بسته است. امام هم گفتند: من روز سوم می¬روم. وقتی بختیار مجدداً فرودگاه را بسته نگاه داشت، امام گفتند: به محض اینکه باز شد، می¬رویم. بالاخره بلیط تهیه کردیم. حدود پنجاه نفر ایرانی بودیم و صد و پنجاه نفر هم از خبرنگاران خارجی با ما بودند.
قرار شد وقتی به تهران رسیدیم من اول پیاده شوم و وضع سالن را ببینم. بعد با عمویم آیت¬الله پسندیده برگشتیم به داخل هواپیما و به همراه امام پیاده شدیم. در فرودگاه مرحوم آیت¬الله طالقانی و آیت¬الله منتظری و مرحوم شهید دکتر بهشتی و سایر افرادی که آنجا بودند، همه معتقد بودند که امام نباید به بهشت زهرا بروند. ولی امام گفتند: خیر، من باید بروم بهشت زهرا. طرح رفتن به بهشت زهرا را امام خودشان وقتی در پاریس بودیم اعلام کردند.
یکی مبارزین انقلابی در این باره می¬گویند:
در رابطه با اینکه امام در کجا با مردم سخن خواهند گفت جنجال بود. بعضی از گروههای سیاسی از همین¬جا می-خواستند سوء استفاده بکنند و امام را به محل¬های بالای شهر که پولدارها هستند ببرند تا امام در آنجا صحبت بفرمایند و برای آینده خودشان سابقه¬ای درست بکنند. ولی امام فرمودند: من به بهشت زهرا، بر سر مزار شهیدان می¬روم و در آنجا صحبت می¬کنم.
آیت¬الله شهید محلاتی نیز می¬فرمود:
امام درباره کیفیت ورود به تهران فرموده بودند من اول باید به زیارت شهدا بروم. امام خودشان تصمیم می¬گرفتند و به این دلیل هیچ¬کس هم نمی¬توانست در اراده¬ی ایشان تأثیر بگذارد. فرمودند من باید اول بروم سر خاک شهداء، ما گفتیم خطرناک است. فرمودند نمی¬شود. ناچار تمام این مقدمات را در بهشت زهرا فراهم کردیم که ایشان تشریف بیاورند آنجا و سخنرانی بفرمایند و عجیب است که امام فرموده بودند: من وقتی آمدم و وارد فرودگاه شدم می¬خواهم همراه مردم هم راهپیمایی کنم و پیاده بروم زیارت شهدا منتهی امام می¬دانستند که این دیگر امکان¬پذیر نیست.
حضرت امام، خود درباره وقایع بهشت زهرا می‏گفتند: «آن روز به خاطر محبت زیاد مردم نزدیک بود من از بین بروم. یک وقت متوجه شدم که عمامه ندارم، کفش ندارم، عبا ندارم، هیچی، دارم از بین می‏روم، واقعاً دارم بیهوش می‏شوم که ظاهراً اطرافیانم متوجه می‏شوند و خیلی هم فریاد می‏زنند که فشار نیاورید. ولی خوب فایده نداشت و مرا بلند کردند روی دست، گذاشتند توی آمبولانس و بعد در آنجا ـ توی آمبولانس ـ تقریباً داشتم بیهوش می‏شدم.
دکتر حسن عارفی که از اعضای تیم پزشکی ستاد استقبال امام بودند و همراه ایشان می¬فرماید:
چیزی که هنگام برگشت از بهشت زهرا اتفاق افتاد این بود که موقعی که امام به آمبولانس تشریف آوردند با وجود آن خستگی و بی خوابی شبانه، من دیدم عرق بر پیشانی ایشان نقش بسته است. خواستم با گازهایی که در داخل آمبولانس بود عرق امام را خشک کنم. ولی ایشان قبول نکردند و دستمالی را که خودشان داشتند از جیب در آورده و با همان حالت سنتی و رسمی که خودشان داشتند پیشانیشان را خشک کردند. در آنجا چیزی که برای ما جالب بود اینکه آمبولانسی که ما در آن بودیم در بین راه مریضهای مختلف و افراد مختلفی را در آن جای داده بودیم و فکر نمیکردیم که در همین آمبولانس در خدمت امام خواهیم بود. ایشان در داخل آمبولانس دائما تذکر میدادند که مواظب این خانم باشید که ناراحتی تنفسی دارد. و یا مواظب آن بچه باشید که زیر دست و پا مانده و ما از همان اول شیفته شدیم که ایشان با اینکه خودشان شاید در وضعیت مناسبی نبودند و با آن سنی که آن موقع داشتند مع الوصف مواظب و در فکر دیگران بودند.
در خاطرات حجت الاسلام والمسلمین ناطق نوری درباره آن روزها می¬خوانیم:
روز ۱۲ بهمن در بشت زهرا وقتی صحبت امام تمام شد و بنا شد که برویم هلی¬کوپتر هم روشن و آماده شده بود. دستور داده شد یک راهی باز کنند برای اینکه از جایگاه¬مان به هلی¬کوپتر برسیم. آقای محی¬الدین انواری هم بودند. مرحوم شهید مفتح هم بودند. یک سری از آقایان دیگر هم بودند که داشتیم به طرف هلی¬کوپتر می¬رفتیم. همین¬طور که داشتیم به طرف هلی¬کوپتر می¬رفتیم، از آنجایی که مردم به هلی¬کوپتر نزدیک شده بودند و چون هلی¬کوپتر روشن بود ممکن بود خطر جانی پیش بیاید، ناگهان هلی¬کوپتر خالی بلند شد و ما مانده بودیم که امام را به کجا ببریم. خواستیم به جایگاه برگردیم که دیگر تعادل همه به هم خورد. آقای انواری افتاد. شهید مفتح هم افتاد. بعضی از آقایان بی¬هوش شدند و خلاصه تنها کسی که توانسته بود بایستد بنده بودم.
در این کشمکش¬ها بود که خطر پیش آمد و عمامه از سر امام افتاد. من هرچه تلاش می¬کردم اثری نداشت و امام در لابلای مردم به این طرف و آن طرف کشیده می¬شد. البته همه این¬ها نتیجه عشق مردم به امام بود. وضع واقعاً خطرناک شده بود. اما امام آرامش خاصی داشت. گاه مردم را نگاه می¬کرد و گاه آسمان را نگاه می¬کرد و تنها کسی که آرامش داشت ایشان بود. مانند این بود که ایشان در گهواره است و مردم آرام آرام تکانش می¬دهند. اما فشار عجیب بود. من انصافاً در یک لحظه قطع امید کردم. یعنی فکر کردم که دیگر کار امام تمام شد. و داد می¬زدم دیگر کارتان را کردید و امام از دست رفت. ولی در همان زمانی که دیگر ناامید و مایوس شده بودم، اتفاقی افتاد که هنوز برای خود بنده هم حل نشده است. در میان آن کشمکش_ها ناگهان نیروی خاصی ایشان را دوباره به جایگاه برگرداند. و ایشان در روی جایگاه قرار گرفت و تقریبا حدود ۲۰ – ۲۵ دقیقه ایشان بی¬حال بودند ودست¬هایشان بر روی زمین بود و نشسته بودند.
حجت الاسلام والمسلمین سید مهدی امام جمارانی می¬گویند:
بعد از سخنرانی در بهشت زهرا امام اظهار تمایل کردند که به داخل جمعیت بروند. یک عکس هم از امام هست که نه عمامه دارد و نه عبا و وسط جمعیت گیر افتاده اند. امام بعدها فرمودند: من احساس کردم دارم قبض روح می شوم. تعبیر امام این بود که بهترین لحظات من همان موقعی بود که زیر دست و پای مردم داشتم از بین میرفتم. این خود نهایت تواضع و خلوص امام را می رساند که این طور نسبت به مردم ابراز احساسات داشتند.

۵ ـ منزل داماد آیت الله پسندیده، آقای کشاورز
بعداز اینکه روز ۱۲ بهمن ۵۷ سخنرانی حضرت امام در بهشت زهرا(س) به اتمام رسید، طبق برنامه¬ی ستاد استقبال باید حضرت امام به مدرسه رفاه منتقل می¬شد. مدرسه و یاران امام در مدرسه منتظر تشریف¬فرمایی ایشان بودند، اما چند ساعتی گذشت و خبری نشد. عدم حضور و‌ غیبت ‌امام‌، موجب ‌نگرانی‌اعضای‌کمیته استقبال و سایر انقلابیون ‌شده ‌بود. درآن‌هنگام‌که‌امکان‌وقوع‌هراتفاقی‌می‌رفت‌، غیبت‌چندساعته‌ی‌امام‌نمی‌توانست‌عادی‌تلقی‌شود و با توجه‌به‌بغرنج‌بودن‌اوضاع‌، بازارشایعات‌نیز داغ‌بود. انقلابیون از این می‌هراسیدند که مبادا امام توسط عوامل رژیم پهلوی ربوده شده باشد.
همه نگران و با دلی پرآشوب منتظر بودند! اذهان پر از سؤال که امام کجاست؟ او را کجا بردند؟ و...
خلبان سیدین در خاطرات خود می¬گوید: برنامه این بود که امام پس از سخنرانی در بهشت زهرا به محل اقامت خود یعنی مدرسه رفاه تشریف ببرند، ولی در مسیر پرواز، امام فرمودند که میل دارند از مجروحین انقلاب در بیمارستان هزار تخت¬خوابی عیادت کنند.
آیت الله هاشمی رفسنجانی دراین زمینه می‌گوید:
ما حدس‌می‌زدیم که‌رژیم اقدامی کرده است. این جزو پیش‌بینی‌های ما بود که رژیم بر اساس طرحی از پیش تعیین شده در نقطه‌ای امام را برباید و به نقطه‌ای نامشخص برده و زندانی کند. قطع برنامه‌ی پخش مستقیم ورود امام از تلویزیون بر این نگرانی افزود و شک و تردید ما و نگرانی‌های‌مان را افزایش داد.
این‌نگرانی پس از چند ساعت رفع شد، به این ترتیب که حاج سیداحمد آقا به کمیته‌ی استقبال اطلاع دادند که امام‌کجاست.
شهید فضل‌الله محلاتی ـ از اعضای کمیته‌ی استقبال ـ در این باره می‌گوید:
هلی¬کوپتر حامل امام قرار بود بیاید جلوی مدرسه‌ی‌رفاه، ما آن‌جا را آماده کرده بودیم برای ورود امام. یک جایی هم مهیا کرده بودیم برای نشستن هلی‌کوپتر. از طریق بی‌سیم به ما گفتند که ‌هلی‌کوپتر حرکت کرده، ولی ما هیچ صدایی نمی‌شنیدیم‌... ماوحشت¬زده و مردم در انتظار بودند. در همین‌حال بود که گفتند: «حاج آقا احمد آقا پشت تلفن، شما را می‌خواهد. من فوراً رفتم توی مدرسه‌ی رفاه. حاج احمد آقاگفت که امام حالش بد و خسته شده بود، دیدیم اگر با این خستگی دوباره بیاییم توی‌جمعیت، ناجور است. در یک گوشه‌ی تهران پایین آمدیم و با ماشین رفتیم منزل داماد آقای آیت الله پسندیده. حالا شما به‌عمو (آیت الله پسندیده که در مدرسه رفاه منتظر بودند) بگویید زود بیایند. ما هم جمعیت را خبر نکردیم. اول آیت‌الله پسندیده را راهی کردیم رفتند و بعد هم من با بلندگو آمدم و به مردم گفتم که امام جای دیگری تشریف برده‌اند و حال‌شان هم خیلی خوب است، شما ناراحت نشوید. فردا صبحِ اول وقت، برای ملاقات امام هر کس بخواهد بیاید آزاد است.
عده‌ای از یاران امام باز هم با وجود این خبر، نگران بودند؛ از جمله آقای هاشمی‌رفسنجانی که آن روز در کمیته‌ی استقبال از امام در مدرسه‌ی رفاه بود، در این زمینه می‌گوید:
باور نمی‌کردیم. فکر کردیم دارند ما را فریب می‌دهند. خیلی تلاش کردیم تا به واقعیت برسیم. فکر می‌کنم سرانجام صدای امام را خودمان از طریق تلفن شنیدیم تا آرام گرفتیم. البته بعضی ازهمراهان در ستاد نسبت به صحت این موضوع هم شک کردند و گفتند که رژیم دارد ما را فریب می‌دهد، ولی بااطلاعاتی که به دست آوردیم همان شب مطمئن شدیم که امام کاملاً سالم هستند و خیال ما راحت شد.
حضرت امام در منزل آقای کشاورز ـ داماد آیت‌الله پسندیده ـ استراحت کرده بودند، تا اینکه در ساعات آخر شب عده‌ای از اعضای کمیته‌ی استقبال، چون شهیدعراقی به آنجا رفته و امام را به مدرسه‌ی‌رفاه برده بودند. اواخر شب بود که امام وارد مدرسه‌ی رفاه شد.

۶ ـ مدرسه رفاه
پس از مراسم سخنرانی بهشت زهرا، حضرت امام در منزل آقای کشاورز ـ داماد آیت الله پسندیده ـ بودند، تا اینکه در ساعات آخر شب عده‌ای از اعضای کمیته‌ی استقبال چون شهیدعراقی به آنجا رفته و امام را به مدرسه‌ی رفاه آوردند. اواخر شب ‌بود که امام وارد مدرسه‌ی رفاه شد. مقام معظم رهبری که آن شب در کمیته‌ی استقبال از امام بود، در زمینه‌ی ورود امام و احساسات اعضای کمیته‌ی استقبال از رؤیت امام می‌فرمایند:
در ستاد استقبال، در دبستان علوی نشسته بودیم. من مشغول تنظیم روزنامه‌ای بودم که آنروزها به مناسبت ورود امام در همان ستاد منتشر می‌کردیم... من مشغول نوشتن بودم که خبر آوردند کسی درِ پشت حیاط کوچک مدرسه رفاه رامی‌زند. آن موقع اسلحه نداشتیم. از آن درب با چوب حفاظت می‌شد. خلاصه در راباز کردیم، دیدیم امام هستند. یادم نیست که تنها بودند یا حاج آقا احمد نیز باایشان بود. صدای شورانگیز «امام آمد، امام آمد» به همه رسید. ده بیست نفر از کسانی که آن شب در مدرسه‌ی رفاه بودند امام را دوره کردند، امام نیز با وجودخستگی زیاد با روی خوش همه را مورد مرحمت قرار دادند. من تعجب می‌کردم که ایشان با وجود آن همه خستگی مسافرت و رفتن به بهشت زهرا و سخنرانی چطور می‌توانستند این چنین با روی خوش با مردم مواجه شوند. من هم جلوتر رفته بودم دم در، از فاصله‌ی یکی دو متری مشغول تماشای ایشان شدم. سال‌ها بود امام را ندیده بودم، البته نزدیک‌تر نرفتم که مزاحمتی برای ایشان ایجاد نکنم. امام آمدند و به طرف پله‌های سرسرا که منتهی به طبقه‌ی دوم می‌شد، رفتند. حدود پنجاه تا شصت نفر پایین پله مشتاقانه رهبرشان را نگاه می‌کردند، ایشان از پله‌ها بالا رفتند و همین که به پاگرد رسیدند، روی‌شان‌را به طرف جمعیت چرخاندند و چهار زانو روی زمین نشستند. این حرکت بسیارجالب بود. مردم با دیدن این منظره متوقف شدند. امام با تبسم محبت‌آمیزی از آنها احوال‌پرسی کرده و بعد شروع به صحبت کردند. آن ده ـ پانزده دقیقه‌ای که امام روی پله‌ها با آن تبسم زیبای‌شان برای‌مان صحبت کردند، از خاطرات جالب و فراموش نشدنی من است.
بر اساس برنامه¬ریزی ستاد استقبال، مدرسه‌ی رفاه به عنوان محل اقامت و نیز دیدارهای امام تعیین شده بود، ولی گنجایش اندک آن مدرسه و نیز کثرت مشتاقان دیدار با امام باعث شد تا کمیته‌ی استقبال ‌در تلاش‌برای‌یافتن‌محل‌دیگری‌ برای ‌اقامت‌و دیدارهای‌امام ‌برآیند.سعی آنان بر این بود تا مکان مزبور در کنار مدرسه‌ی رفاه باشد که مقر کمیته‌ی استقبال بود. درکنار مدرسه‌ی رفاه، دو مدرسه با اسامی مدرسه‌ی شماره‌ی یک علوی و مدرسه‌ی شماره‌ی دوی علوی وجود داشت که به نسبت بزرگ بودند و تنها دیواری بین آن مدارس و مدرسه‌ی رفاه حایل بود؛ بنابر این مسئولان کمیته‌ی استقبال تصمیم گرفتند آن دو مدرسه را به عنوان مقر امام انتخاب کنند. مسئولیت این دو مدرسه با علامه کرباسچیان،خرازی، خواجه پیری و... بود. به محض آنکه این فکر با آنان در میان گذاشته شد، پذیرفتند و مدرسه‌ها را در اختیار کمیته‌ی استقبال از امام قرار دادند. مدرسه‌ی علوی شماره‌ی دو که به نسبت بزرگ‌تر بود، سرسرایی داشت که امام می‌توانست از آنجا به ابراز احساسات مردم پاسخ دهند و با آنان دیدار کنند. از طرف دیگر چون آن مدرسه دو در ـ یکی ورودی و دیگری خروجی داشت ـ مردم می‌توانستند بعد از استماع بیانات امام و نیز دیدار با ایشان از در خروجی خارج شوند و مناسب دیدار مردم با امام بود. به علت این شرایط بود که صبح روز سیزدهم بهمن ماه، حضرت امام به مدرسه‌ی علوی شماره‌ی دو منتقل شد.
علی اکبر ناطق نوری در این زمینه می‌گوید:
صبح دیدیم که آقای عراقی دست امام را گرفته و برای ملاقات با مردم که درحیاط مدرسه‌ی علوی شماره‌ی یک بودند، از پله‌ها پایین می‌آیند. آقای مطهری دست امام را گرفت و داخل پارکینگ آورد. همراه امام، داخل یک پیکانی که ازقبل آماده شده بود، نشستیم و از جلوی مردم رد شدیم و به این ترتیب امام را به مدرسه‌ی علوی شماره‌ی دو انتقال دادیم. آقای مطهری به من گفت: «برو به مردم بگو بیایند مدرسه‌ی علوی شماره‌ی دو.» من به مدرسه‌ی علوی شماره‌ی یکرفتم و پشت بلندگو اعلام کردم: «این‌جا تنگ است و شما به زحمت می‌افتید و امام به این زحمت راضی نبودند، لذا تشریف ببرید مدرسه‌ی شماره‌ی دوعلوی.» البته این اقدام شهید مطهری باعث ناراحتی شهید عراقی و به خصوص شهید بهشتی شده بود که شهید مطهری از دل آنها در آورد.
یکی از حاضرین در مدرسه رفاه می¬گوید: غروب روز ورود امام، با دیگر برادران خسته و کوفته و در کمیته استقبال از امام در مدرسه رفاه برای رتق و فتق امور در حال برنامه ریزی بودیم که امام نزد ما تشریف آوردند و ما هم شعار روح منی خمینی، بت شکنی خمینی را سر دادیم. امام عبای خودشان را روی زمین پهن کردند و نشستند و با نگاه¬های پدرانه در پاسخ بچه¬ها فرمودند: عزیزان من، شما روح من هستید. و در این میان همه بچه¬ها به گریه افتادند.
آقای مهندس علی منفرد از مبارزین پیش از انقلاب درباره نحوه¬ی استقرار حضرت امام در مدرسه رفاه نقل می¬کنند:
پس از خروج شاه و اعلام بازگشت امام به میهن، شورای انقلاب جلسه تشکیل داد. من هم با شهید بهشتی و شهید رجایی مرتب در ارتباط بودم. درباره تشکیل کمیته استقبال و محل اقامت حضرت امام گفت‌وگو شد. هنوز مشخص نبود که رویدادهای آینده به چه شکل خواهد بود. امام نیز قصد نداشتند که پس از بازگشت به خانه‌شان در قم مراجعت کنند و باید در تهران که مرکز مبارزه بود، مستقر می‌شدند تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد.
اولین و مهم‌ترین موضوعی که می‌بایست مشخص می‌شد، مکان و جایگاه کمیته استقبال بود تا هم برای آمدن امام و استقرار در آن آماده می‌شد و هم کمیته استقبال، فعالیت‌های خود را در آن آغاز می‌کرد، به همین دلیل، از طریق حاج احمد آقا با حضرت امام در پاریس، تماس گرفته شد تا نظر ایشان برای تعیین مکان کمیته استقبال مشخص شود. امام معیارهایی را ارایه دادند مبنی بر این‌که مکان استقرار امام (کمیته استقبال) در یکی از نقاط مردمی تهران و مرکز مبارزه واقع باشد و در محلات شمال شهر یا دور از مرکز تهران نباشد و متعلق به شخص و مالک خاصی نباشد و جنبه عمومی و مردمی داشته باشد. طبیعتاً مکان دولتی هم نمی‌توانست باشد و می‌بایست نوع فعالیت‌هایی که در این مرکز وجود دارد، با اهداف نهضت اسلامی نزدیکی داشته باشد.
با توجه به معیارهایی که حضرت امام ارایه کردند، چندین مرکز به ایشان پیشنهاد شد؛ از جمله مدرسه علوی. در نهایت، حضرت امام، در ابتدای امر و برای اولین مکان اقامت خودشان پس از بازگشت از پاریس، مدرسه رفاه را برگزیدند؛ چراکه اولاً مدرسه رفاه، در خیابان ایران و نزدیک میدان بهارستان قرار داشت که در قلب تهران و از بهترین محلات بود. ثانیاً این مکان در مالکیت شخص خاصی قرار نداشت و آن را جمعی از نیروهای متدین و آگاه و شخصیت‌هایی چون آیت الله هاشمی رفسنجانی و تعدادی از نیروهای متدین و مبارز بازار، به صورت مؤسسه تعاون رفاه به وجود آورده بودند. ثالثاً فعالیت‌های این مرکز، فعالیت‌های تربیتی، اسلامی و بستری برای نهضت بزرگ اسلامی به رهبری امام بود.
با توجه به این معیارها، گرچه مدرسه دخترانه رفاه، از امکانات بالایی، مانند مساحت قابل قبول حیاط و دیگر نیازها برخوردار نبود، از نظر شرایط دیگر، با نظرات رهبر انقلاب تطابق داشت و امام آن‌جا را برای استقرار خود انتخاب و به ما اعلام کردند. بلافاصله پس از انتخاب مدرسه رفاه برای استقرار حضرت امام، کمیته استقبال، فعالیت خود را آغاز کرد.
پس از این‌که امام تشریف آوردند، همه معادلات و تصوری که از ابعاد انقلاب وجود داشت، به هم خورد. با آن تجمع و حمایت مردمی و عظمت سخنان امام که اعلام کردند من دولت تعیین می‌کنم، فردای ورود امام، دیگر مدرسه رفاه جواب‌گوی نیاز نبود. همان‌طور که گفتم، ساختار کمیته استقبال طوری طراحی شده بود که جواب‌گوی مراجعات مردمی باشد و ملاقات‌های عمومی امام نیاز به فضای بیشتری داشت. همان شب، با مشورت‌هایی که صورت گرفت، تصمیم بر این شد که ایشان به مدرسه علوی تشریف ببرند؛ چون مدرسه علوی حیاط بزرگی داشت و برای ملاقات‌های مردمی مناسب بود. ما هم در مدرسه رفاه، عملاً فعالیت‌های اداری انقلاب را انجام می‌دادیم. مردم زندانیانی را که دستگیر می‌کردند، از سران رژیم و ساواکی‌ها و وزرا، به مدرسه رفاه می‌آوردند.
نماز صبح ۱۳ بهمن را به جماعت، همراه تمامی کادر کمیته استقبال، پشت سر امام خواندیم و ساعت حدود ده بود که ماشینی تهیه شد و ایشان به مدرسه علوی منتقل شدند. کسی هم اطلاع نداشت. تنها حاج احمد آقا، شهید مطهری، شهید عراقی و بنده اطلاع داشتیم.
۷ ـ مدرسه علوی
مدرسه علوی یا موسسه فرهنگی علوی، با همکاری جمعی از متدینین از جمله حجت الاسلام شیخ علی¬اصغر کرباسچیان، استاد رضا روزبه و دکتر علی گلزاده غفوری در تهران، در سال ۱۳۳۵ش تاسیس شد. این مدرسه، از چهار بخش؛ شماره ۱ و ۲ و... تشکیل شده است.
تاسیس این مؤسسه به منظور تربیت نخبگان متدین بود. مؤسسین به این نتیجه رسیده بودند که کار سیاسی و دنباله-روی از سیاسیون مشکل¬گشای جامعه دینی نیست و به جای آن باید انسان¬های متدین متخصص و تحصیل کرده را با کمک بهترین متخصصان دانشگاهی تربیت کرد.
مدرسه علوی در ده سال نخست فعالیت خود (۱۳۳۵ تا ۱۳۴۵ ش) اگرچه با زحمت و کُند، ولی نسبتاً بدون سر و صدا و به دور از جنجال¬های تبلیغاتی سیاسی و اجتماعی به پرورش نسل نخست دست پروردگان خود مشغول بود. در این دوره اگرچه حادثه مهمی همچون ماجرای دستگیری امام خمینی و قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ رخ داد، ولی مسئولان مدرسه ترجیح دادند که به مشی مرجع متوفی خود، حضرت آیت الله بروجردی وفادار بمانند و وارد کشمکش¬های سیاسی نشوند.
دهه دوم: ورود به عرصه سیاست
در این دوره (۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ ش) تلاش¬های فراوان مسئولان غیرسیاسی علوی از کنار ماندن دانش¬آموزان و معلمان از مسائل سیاسی تا حدی ضربه¬پذیر شد. علت این امر را می‌توان اوج¬گیری فعالیت¬های سیاسی و مسلحانه علیه حکومت پهلوی، شکل¬گیری فعالیت¬های دانشجویان مذهبی و نهایتاً تاسیس و گسترش نفوذ سازمان مجاهدین خلق ایران برشمرد که در آن زمان (عمدتاً تا قبل از جریان تغییر ایدئولوژی در سال ۱۳۴۵ جزو سازمان¬های مذهبی طبقه بندی می‌شد و در بین جوانان متدین سیاسی جذابیت داشت.
در این دوره اگرچه همچنان کرباسچیان فرمانده و کارگردان بلامنازع مدرسه علوی و منادی تربیت افراد متخصص، با اصرار بر حفظ آموزه‌های اخلاقی و سنتی دینی بود، ولی روحانیان نواندیش دیگری نیز بودند که دقیقاً پیرو خط مشی تربیتی و آموزشی وی نبودند. از میان این عده می‌توان از یک سو به علی گلزاده غفوری و شهید سیدمحمد بهشتی اشاره کرد که منادی اسلام اجتماعی و گسترش حضور مسلمانان در عرصه‌های مختلف بود.
دهه سوم: در راه انقلاب سال ۱۳۵۷
دهه سوم فعالیت مدرسه علوی (۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ ش) با اوج¬گیری و پیروزی انقلاب و فراز و نشیب¬های سال¬های آغازین نظام جمهوری اسلامی همراه بود. در دوره اوج¬گیری انقلاب بیشتر مسئولان مدرسه آشکارا معلمان و دانش-آموزان را از دخالت در فعالیت¬های سیاسی و انقلابی برحذر می‌داشتند و هرگونه فعالیت مخالف حکومت و حتی حمایت از امام خمینی و پیروان وی را مغایر با اهداف فردسازی و پرورش بدون سر و صدای نسل متخصص متدین می‌دانستند. با این همه به مرور با گسترش و شتاب انقلاب، مدرسه علوی و مسئولان آن نیز خواسته یا ناخواسته با موج انقلاب همراه شدند و حتی در اوان پیروزی انقلاب نیز ناگهان شماری از مسئولان و یا فارغ التحصیلان آن به سرعت در سمت¬های خالی شده و بلامنصب مسئولان حکومت سابق صاحب منصب شدند.
اقامت امام خمینی در مدرسه علوی
هم¬زمان با اوج انقلاب و بازگشت رهبر کبیر انقلاب از تبعید و پیروزی انقلاب، با صلاح¬دید و تصمیم کمیته استقبال امام خمینی برای اقامت موقت به دبستان علوی واقع در خیابان ایران (در حال حاضر دبستان علوی شماره دو) وارد شد. این انتخاب به دلیل ریشه دار بودن اختلاف دیدگاه مدرسه علوی با طرفداران انقلاب بسیار سوال برانگیز است. البته صرف نظر از امکانات تدارکاتی این مدرسه و موقعیت جغرافیایی خاص آن، تاکنون دلایل زیادی برای ریشه¬یابی این اقدام بیان شده، از آن جمله گفته شده که انتخاب این محل برای سکونت موقت حضرت امام، به پیشنهاد و اصرار شهید مرتضی مطهری و با هدف نزدیک¬تر کردن و آشتی دو جناح انقلابی و غیرانقلابی مذهبی به یکدیگر صورت گرفته بود.
طبقه‌ی‌ دوم ‌مدرسه‌ی ‌علوی ‌برای ‌استراحت ‌و زندگی ‌امام ‌تعیین ‌شد و طبقه‌ی‌ اول، دفتر و اتاق ملاقات‌ها شد. در طبقه‌ی‌ اول ‌مدرسه‌، جلوی ‌دفتر سرسرایی‌بود که‌ امام ‌در آن ‌سرسرا به ابراز احساسات‌ مردم ‌پاسخ ‌می‌داد و برای ‌آنان‌سخنرانی می‌کرد. یکی ‌از مشکلاتی‌ که ‌بعد از استقرار امام‌ در مدارس‌ علوی‌ و رفاه‌ وجود داشت‌، نظم‌ و ترتیب‌ آن مدارس‌ و برنامه‌ریزی‌ برای‌ دیدارهای ‌مردم‌ با امام‌بود. مردمی‌که ‌بعد از سال‌ها مبارزه، امام‌ خود را در کشور می‌دیدند، خواستار ملاقات‌ با معظم‌له‌بودند و این‌امر باید با برنامه‌ریزی ‌توأم ‌می‌شد. مسئولان کمیته‌ی استقبال که انتظام امور مدارس فوِق را برعهده‌داشتند، برای‌سهولت‌ ملاقات ‌مردم ‌با امام ‌مقرر کردند که‌صبح‌ها آقایان‌و بعدازظهرها خانم‌ها با امام‌دیدارکنند.
مشکلی که باز در این میان بود، نبودن مأموران زن بود تا بتوانند دیدارهای بانوان را نظم دهند. ازطرف دیگر، هجوم بانوان برای دیدار با امام به مراتب بیشتر بود. حجت¬الاسلام و المسلمین علی‌اکبرناطق‌نوری در این زمینه می‌گوید:
«زن‌ها از ساعت یازده جلوی مدرسه‌ی علوی و خیابان ایران برای ملاقات با امام صف می‌کشیدند. سر تا سر خیابان ایران پر از زنان محجبه و چادر مشکی می‌شد. عده‌ای از زنان به صورت فامیلی با هم می‌آمدند و برای اینکه همدیگر را گم نکنند، چادرهای‌شان را به‌هم گره می‌زدند. در اثر فشار جمعیت چادرهای‌شان به پاهای‌شان گیر می‌کرد و به زمین می‌افتادند و شاید روزی چندصد نفر از زنان غش می‌کردند. از طرف دیگر، ما احتمال می‌دادیم که یک موقع زنان عوامل رژیم زیر چادرهایشان نارنجکی داشته باشند تا در ملاقات به سوی امام پرتاب کنند، چون‌اصلاً وضع قابل کنترل نبود.
این عوامل باعث شد تا اعضای کمیته‌ی استقبال به امام پیشنهاد دهند تا ملاقات خانم‌ها تعطیل شود. آقای ناطق نوری در این‌زمینه می‌گوید:
به‌ امام عرض کردم: «خانم‌ها که به ملاقات شما می‌آیند در اثر فشار جمعیت غش می‌کنند. چادرهای‌شان می‌افتد و دست‌و گردن‌شان پیدا می‌شود و بی‌حجاب می‌شوند و دوم اینکه مردها باید این‌ها را بردارند و ببرند و چون ما زنان امدادگر نداریم، جمع کردن این¬ها مشکل است. اگر اجازه بفرمایید ما دیدارخانم‌ها را تعطیل کنیم.
ولی حضرت امام با این پیشنهاد مخالفت کردند و فرمودند:
شما فکر می‌کنید اعلامیه‌های شما شاه را بیرون کرد؟ همین‌ها شاه را بیرون کردند. و سپس فرمودند: شماها بروید و وسیله‌ی رفاه و آسایش آن‌ها را فراهم‌کنید.
وقتی این فرمان امام صادر شد، تلاش‌ها برای تشکیل انتظامات بانوان آغاز شد و روز شانزدهم بهمن ماه، انتظامات بانوان تشکیل و انتظام امور بانوان را به دست گرفت.
آقای ناطق نوری در خاطره دیگری می¬فرمایند:
در ایامی که امام در مدرسه علوی اقامت داشتند، یک شب، حدود ساعت ده، ۱۹/۱۱/۵۷ بود. به طور ناشناس با ایشان و شهید عراقی به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) رفتیم. البته قبلاً به مسؤولین حرم گفته شده بود حرم را خلوت کنند. اما آنها نمی¬دانستند قضیه چیست، لذا تا مردم خبردار شدند، امام زیارتشان را کرده بودند.
روز نوزدهم بهمن گروهی از پرسنل نیروی هوایی در این مدرسه به دیدار امام شتافتند و در برابر حضرت امام سلام نظامی دادند که تصویر آن به عنوان یک سند تاریخی در تمامی رسانه¬ها و مطبوعات اعلام شد. بختیار نخست وزیر غیرقانونی شاه آن را تکذیب کرد.
آقای محسن رفیقدوست که در این دوره راننده و همراه حضرت امام بود، نقل می¬کنند:
در آن ایام هجوم سیل آسای نهادهای مختلف مردمی به بیت امام قابل توجه بود که به نوعی تبعیت و پیوستگی خودشان را به انقلاب و امام اعلامی می¬داشتند. ما هر روز لیست و برنامه¬ای از نهادها و وزارتخانه¬های مختلف داشتیم که مسئولینش به صورت رسمی و دسته جمعی به حضور امام مشرف می¬شدند. و فردی به نمایندگی از طرف آنان پیامی را قرائت می¬کرد و اعلام همسبتگی می¬نمود. زیباترین منظره¬ای که خاطرم هست مراجعه برادران پرشور و حماسه آفرین و سرنوشت¬ساز همافر بود. می¬توان گفت پیوند ارتش با انقلاب را آنها تشکیل دادند. آنها برادران پرسنل نیروی هوایی بودند که قبلا با مرحوم مفتح هماهنگی نموده و قرار بود که در حضور امام با لباس فرم رژه بروند و اعلام همبستگی کنند. برای این کار مهم وسایلی مورد نیاز بود که این وسایل تهیه شد و برادران نیروی هوایی با لباس فرمشان بطور منظم از آن محیط تا مدرسه علوی رژه رفتند و من برای آنکه امام هم آماده شوند به ایشان مراجعه کردم. جالب آن بودکه آن روز امام بر اثرخستگی ناشی از پذیرایی مستمر مردم تب داشتند و ما با شرمندگی به ایشان گفتیم که برادران نیروی هوایی از قبل وقت گرفته¬اند و امروز می¬خواهند به شما بپیوندند و اجازه می¬خواهند که شما از ایشان سان ببینید. امام با لبخند زیبا و صمیمت و فروتنی خاصی اعلام آمادگی کردند. کسالت امام به حدی بود که ما نگران این مسئله بودیم. یادم هست به شهید مطهری که در آنجا حضور داشتند، عرض کردم شاید امام با این حال تب و کسالت نتوانند از یک نیروی حماسی و شجاع و فداکاری که این چنین خودش را در تاریخ ثبت می¬کند و به آغوش مردم برمی¬گردد، آنطور که شایسته است سان ببیند.
شب پیروزی انقلاب، ۲۲ بهمن، امام در مدرسه علوی بودند. وضعیت خطرناکی بود و هر لحظه احتمال حمله و سوء قصد به امام بود. حجت¬الاسلام والمسلمین آشتیانی در این باره می¬گویند:
شب ۲۲ بهمن عده¬ای از رفقا نزد امام رفته و با اصرار از ایشان خواستند که مدرسه را ترک کرده و به یک مکان امن بروند، اما امام که در نهایت آرامش به سر می¬بردند با این پیشنهاد مخالفت کرده و اظهار داشتند به هیچ وجه مدرسه را ترک نخواهند کرد. سپس بدون اینکه تفاوتی میان آن شب و شب¬های دیگر قائل شوند نماز شب خواندند و در کمال آرامش شب را به صبح رساندند.
در خاطرات آیت الله شهید محلاتی آمده است: دو روز قبل از اینکه امام از تهران به قم تشریف ببرند، در مدرسه علوی فیلم کاخ و کوخ را نشان دادند که وضع بد زندگی مردم را در حلبی¬آبادها نشان می¬داد. امام وقتی این منظره¬ها را دید حالشان خیلی منقلب شد.
آن روزها که انقلاب در آستانه پیروزی بود و ما در کنار امام بودیم، صفات و روحیات امام همه را متعجب کرده بود، بخصوص آن روز و آن روحیه قوی امام هرگز از یادم نمی‏رود. لحظه اعلام حکومت نظامی بود، ساعت نزدیک چهار و نیم بعدازظهر ما در خدمت امام بودیم همة ما دلهرة عجیبی داشتیم امّا امام گویی که هرگز اتفاقی رخ نداده است. ایشان در حالی که مشغول نوشتن اعلامیه برای شکستن حکومت نظامی بودند گفتند: در مدرسه باز هست یا نه؟ گفتیم به علت خطراتی که ممکن است وجود داشته باشد در مدرسه را بسته‏ایم ایشان فوراً گفتند: در را باز کنید تا مردم رفت و آمد کنند. و فردا شب که شب ۲۲ بهمن بود و احتمال بمباران و کودتای نظامی می‏رفت هر چه از امام تقاضا کردیم که مدرسه را ترک کنید و فعلاً در جای دیگر بمانید، ایشان در جواب ما با اطمینان خاطر می‏گفتند: «هر که می‏ترسد برود، من اینجا هستم.»
آن روز ما در غذاخوری مدرسة علوی مشغول غذا خوردن بودیم که ساعت دو بعدازظهر رادیو اعلام کرد حکومت نظامی ساعت چهار و نیم است. عده کمی رفتند و عدة زیادی ماندند مسأله خدمت امام عرض شد که دولت چنین تصمیمی گرفته. امام اشخاصی را که در اتاق بودند. بیرون فرستادند و خودشان تنها بودند. همة کسانی که بیرون از اتاق امام بودیم لحظات حساسی را می‌گذراندیم که امام چه تصمیمی می‌گیرند که آقای صانعی آمدند و گفتند: امام دستور دادند حکومت نظامی نیست، مردم رعایت نکنند.

۸ ـ منزل دکتر محمود بروجردی، داماد امام خمینی
حضرت امام از همان اول تصمیم داشتند که پس از سر و سامان دادن به اوضاع کشور، به قم بروند و در همانجا ساکن شوند، اما پیش از عزیمت به قم تصمیم گرفتند به منظور استراحت، یکی دو روز به منزل دامادشان آقای دکتر بروجردی بروند و بعد از آن، تهران را به مقصد قم ترک نمایند. رفتن حضرت امام به منزل دخترشان به طور پنهانی انجام گرفت و فقط بنده، حاج مهدی عراقی و حاج احمد آقا از آن اطلاع داشتیم. برای بردن امام به منزل دکتر بروجردی که پشت ضرابخانه در خیابان پاسداران قرار داشت، دوباره اتومبیل خودم را به مدرسه آوردم و پس از نماز مغرب ، حضرت امام را سوار آن کردم و به راه افتادم. شهید عراقی هم با یک اتومبیل پژو که چند نفر مسلح در آن قرار داشتند، به دنبال ما در حرکت بود. قرار ما با شهید عراقی بر این بود که بنده در سه راه ضرابخانه توقف کوتاهی کنم تا در همان مدت، شهید عراقی همراهان خود را به نحوی از آنجا دور کند و خودش به ما ملحق شود. طبق برنامه، به همین ترتیب عمل شد و شهید عراقی از اتومبیل پژو پیاده و سوار ماشین ما شد. وقتی به منزل آقای بروجردی رسیدیم، ایشان خود در را باز کرد. من با اتومبیل وارد حیاط شدم. پس از بستن در، حضرت امام پیاده شدند و به داخل ساختمان رفتند. ما هم منزل را ترک کردیم و به خانه خود رفتیم. دو روز بعد، هنگام مغرب برای بردن امام با شهید عراقی وارد خیابان پاسداران شدیم.
وقتی به محلی که منزل آقای بروجردی در آن قرار داشت رسیدیم، دیدیم سراسر منطقه را جمعیت پر کرده است و در هر گوشه، تعدادی از جوانان، ژ ۳ به دست ایستاده اند. معلوم بود که اهل محل از حضور امام در آن منطقه با خبر شده بودند. با وجود آن جمعیت انبوه، دیگر راهی برای بردن ماشین وجود نداشت. به ناچار، آن را در گوشه ای گذاشتیم و پیاده به منزل آقای برورجردی رفتیم. در منزل، شهید عراقی با دکتر بروجردی شوخی کرد و گفت: محمود، این چه کاری بود که کردی؟ آقای بروجردی که با ما دوست بود، با لحن خودمانی گفت: به من چه، خودش کرد. گفتیم: یعنی چه ؟ پاسخ داد: چون حضرت امام عادت به پیاده روی دارند، هنگام صبح در حیاط منزل مشغول قدم زدن بودند. از آن طرف، رو به روی خانه ما، یک مدرسه دخترانه قرار دارد که بچه ها از طبقه دوم مدرسه متوجه حضور امام در خانه شدند. بعد هم همه اهل محل با خبر شده به اینجا هجوم آوردند.
به کمک چند تن از همان جوانان ژ۳ به دست، ماشین را آوردیم و حضرت امام را سوار کردیم و به حرکت در آمدیم. آنجا هم جمعیت نمی گذاشت به درستی حرکت کنیم. هر کس دستش میرسید، به ماشین آویزان میشد و روی سقف و کاپوت می رفت. بالاخره شهید عراقی از ماشین پیاده شد و دور آن را خالی و راه را باز کرد و ما توانستیم امام را به مدرسه علوی باز گردانیم.

بخش دوم: برگشت امام از قم به تهران (۳ بهمن ۱۳۵۸) تا رحلت (۱۵ خرداد ۱۳۶۸)

۱ ـ بیمارستان قلب شهید رجائی تهران
با وقوع انقلاب و بازگشت حضرت امام در ۱۲ بهمن سال ۵۷، پس از تبعید ۱۴ ساله به کشور و پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن، تا حدودی آرامش برقرار شد و حضرت امام بنابر نظر قبلی خود بعد از ۲۸ روز حضور در تهران، جهت سکونت دائمی در تاریخ ۱۰ اسفند به شهر قم آمدند. حدود ۱۱ ماه از حضورشان نگذشته بود که دچار بیماری قلبی شدند.
حضرت امام در تاریخ ۲۸ دی ۵۸ در حالی که طبق روال هر روز برای ابراز احساسات و دیدار با مردم از پله¬های منزل به پشت بام تشریف می¬بردند در پشت جناغ سینه احساس درد و فشار کرده، لذا یکی از اطباء قم از ایشان عیادت کرده و مطلب به تهران اطلاع داده می¬شود. پزشک¬های متخصص قلب تهران به قم آمده و حضرت امام را معاینه می¬کنند. به دلیل نبود امکانات کافی، توصیه به انتقال به تهران می¬کنند. لذا ساعت ۸ بعداز ظهر روز ۳ بهمن ۵۸ در حالی که حضرت امام سرم در دست داشتند بوسیله یک دستگاه آمبولانس از قم عازم تهران می¬شوند.
حضرت امام خمینی در آخرهای شب سوم بهمن ۱۳۵۸ در بیمارستان قلب بستری گردیدند. این بیمارستان واقع در پارک ملت در خیابان ولی عصر(عج) است و پس از شهادت شهید رجایی در شهریور ۱۳۶۰ به بیمارستان قلب شهید رجایی تغییر نام یافت.
در پی بستری شدن حضرت امام، سراسر کشور برای شفای معظم¬له دست به نیایش بلند کردند. دو روز بعداز بستری شدن امام، نخستین انتخابات ریاست جمهوری در ایران در تاریخ ۵/۱۱/۱۳۵۸ برگزار شد و امام در همان بیمارستان در انتخابات شرکت کردند و سید ابوالحسن بنی صدر بر سایر رقبا پیشی گرفت. مراسم تنفیذ حکم ریاست¬جمهوری نیز توسط امام خمینی در همین بیمارستان قلب برگزار شد.
در خاطره¬ای دیگر آمده است:
چند ساعت قبل از آغاز رأی‏گیری اولین انتخابات ریاست جمهوری، حال امام بسیار بد بود؛ یعنی چند ساعت قبل از آوردن صندوق رأی، یک شوک به امام دست داده بود. این را فراموش نمی‏کنم که در همان حال که دکترها اجازه نمی‏دادند که امام حرف بزنند، ایشان با چشم به من اشاره کردند، من گوشم را بردم نزدیک دهانشان، ایشان به سختی فرمودند: «اگر حادثه‏ای اتفاق افتاد تا شب کسی را مطلع نکنید.» در آن حال که فشار امام پنج بود با تمام وجود می‏خواستند انتخابات به صورتی عادی پایان پذیرد.
پس از بهبودی نسبی حضرت امام خمینی پزشکان به ایشان توصیه کردند محل مناسبی را برای اقامت در تهران انتخاب کنند که آلودگی هوایی کمتری داشته باشد و در دسترس پزشکان و تجهیزات بیمارستانی باشند. در ۱۲ اسفند ۱۳۵۸ حضرت امام از بیمارستان قلب شهید رجایی مرخص و به خانه¬ای واقع در خیابان دربند وارد شدند.
آقای دکتر حسن عارفی، پزشک مخصوص حضرت امام در خاطرات خود نقل می¬کنند:
یکی از برادرانی که در بیمارستان قلب در خدمت امام بود، می¬خواست ازدواج بکند، آمد و به من گفت:اگر می¬شه خواهش کنید امام خطبه عقد مرا بخواند. من رفتم خدمت امام، امام حالش خوب بود و ایشان هم قبول کرد و خطبه¬ی آن برادر و آن دختر خانم را در آن زمان که در بیمارستان شهید رجایی کار می¬کردند قرائت کردند. یادم هست وقتی امام خطبه این زوج را خواندند و قضیه تمام شد، یک قرآنی برادرمان داشت خدمت امام داد و از ایشان خواهش کرد که در قرآن هم یک دست خطی داشته باشد. متنی که امام نوشتند بسیار جالب بود. جمله¬ای که امام در صفحه اول قرآن مرقوم فرمودند به این صورت است: زن و مردی که می¬خواهند ازدواج کنند اگر بخواهند خوشبخت باشند باید عازم سازش باشند.
یکی از پرسنل بیمارستان نیز تعریف می¬کنند: یک روز حضرت امام اظهار تمایل کردند علی¬رغم نقاهتی که داشتند با بیماران بیمارستان ملاقات و از آنها عیادت کنند؛ با اجازه¬ی پزشکان مبنی بر اینکه می¬توانند تخت خود را ترک کنند با صندلی چرخدار در محوطه¬ی بخش از بیماران عیادت فرمودند.

۲ ـ دَربَند
دربند در حال حاضر یکی از محله¬های شمال شهر تهران است که از دهکده‌های قدیمی این شهر به حساب می¬آمده است. این محله از مناطق خنک و گردشگری تهران می¬باشد.
محل اقامت حضرت امام(س) در محله «دربند» شمیران
حضرت امام پس از حدود ۱۱ ماه حضور در شهر قم، بخاطر بیماری قلبی به تهران، بیمارستان قلب شهید رجائی منتقل شدند. بعد از مداوا، در ۱۲ اسفند ۱۳۵۸ از بیمارستان قلب مرخص شده و به خاطر تنگی عروق قلب و لزوم مراقبت¬های ویژه از حضرت امام و توصیه¬های پزشکان در خصوص اقامت در منطقه¬ای مناسب از نظر آب و هوا، ایشان ابتدا به خانه-ای (یک دستگاه آپارتمان در طبقه سوم ساختمان) در دربند، کمی بالاتر از میدان قدس، خیابان ظهیرالدوله، کوچه معتضد، داخل کوچه ۶ متری، پلاک ۲۹۰، رفتند. این خانه شامل یک اتاق نشیمن جنوبی بسیار ساده با یک آشپزخانه و دو اتاق کوچک جانبی بود. عده زیادی از مردم به دیدار حضرت در آن محل شتافتند.
آقای دکتر حسن عارفی، پزشک معالج امام در این باره می¬گویند:
یادم است که در بدو ورود حضرت امام می¬خواستند سه طبقه پله¬های ساختمان را شخصاً بالا بروند، ولی صلاح ندیدم، آسانسور هم نداشت، لذا ایشان را روی صندلی نشانده و چند نفر صندلی حامل امام را به طبقه سوم حمل کردند. روز اول ورود، تقاضای قبله¬نما کردند و دقیقاً قبله¬ی اتاق را مشخص کردند.
البته در مدت حضور حضرت امام در این مکان، طبقه¬ی همکف به اعضای دفتر و اداره دفتر اختصاص داشت. طبقه¬ی دوم در اختیار خانواده و محارم بود. فقط طبقه سوم به حضرت امام اختصاص داشت که دیدارها در آنجا صورت می-گرفت. گاهی از روی بالکن این طبقه که مشرف به اطراف و خیابان دربند بود با مردم دیدار کرده و به ابراز احساسات آنها پاسخ می¬گفتند. تا اینکه به دلیل بروز مشکلات در ملاقات¬ها و تنگی کوچه و کوچکی مکان و ناراحتی شخص امام از محیط آنجا که آنجا را اشرافی می¬دانستند، حاج سیداحمد آقا و دیگر یاران امام چند روز فرصت می¬خواهند تا مکان دیگری پیدا کنند.
حجت الاسلام والمسلمین انصاری کرمانی نقل می¬کند:
یک روز امام در بیمارستان قلب فرمودند که من باید از محیط بیمارستان بیرون بروم، اینجا بیشتر مرا بیمار می‏کند و من باکی ندارم، اگر وسایل را مهیا نکنید خودم می‏روم. چند مسأله برای بیرون آمدن امام وجود داشت. رفتن امام به قم خیلی بعید به نظر می‏رسید چون امام در قم منزل نداشتند. از طرفی در تهران نیز شورای پزشکی امام، با این شرط موافق بودند امام در خارج بیمارستان باشند به شرطی که بین منزل امام و بیمارستان قلب فاصله زیادی نباشد. جنوب تهران مشکل آلودگی هوا و فاصله زیاد داشت. تحقیقات زیادی شد، تا اینکه در خیابان دربند یک ساختمان سه طبقه اجاره شد. روزهای اوّل طبقه هم کف پاسداران می‏نشستند. طبقه دوم خانواده امام و طبقه سوم برای دیدار و ملاقات بود. مدتی گذشت امام فرمودند: «این منزل مناسب نیست و من باید از اینجا بروم.» شما شاید منزل را دیده باشید آنجا به درد یک فرد متوسط تهرانی می‏خورد و تنها مسأله خانه، داشتن سنگ در نمای بیرونی آن بود. امام به آقای رسولی فرمودند: «بروید منزلی مانند خانه پدرتان برایم پیدا کنید مشکل شروع شد. تهیه منزل در قسمت شمالی شهر و نزدیک بیمارستان قلب، مثل منزل پدر آقای رسولی یعنی یک خانه خشت و گلی، کار آسانی نبود. امام هم تهدید کرده بودند که اگر تهیه نشود می‏روم به قم. تلاش زیادی شد. همه بسیج شدند که یک خانه پیدا کنند که هم خواسته ایشان را تأمین کند.
در این باره حجت الاسلام والمسلمین امام جمارانی نیز در خاطراتشان بیان کردند:
در خیابان دربند برای امام جایی را گرفتند که چهار ماه در آنجا سکونت داشتند، منتها ایشان از ابتدا در آنجا ناراحت بودند. به همین دلیل امام تأکید داشتند که حتماً منزلی مناسب با وضع خودشان پیدا شود. ولی منزل مناسبی که بتواند آمد و رفت امام را هم تأمین کند، پیدا نمی‏شد. بعد از چهار ماه امام تهدید کردند که: اگر برایم منزل مناسبی پیدا نکنید، به قم می‏روم.
از یک طرف دکترها بر اقامت امام در تهران تأکید داشتند و از طرفی هم امام تهدید کردند که به قم می‏روند.
یک روز حاج احمد آقا آمده بود منزل ما که برویم جای مناسبی برای سکونت امام پیدا کنیم. جایی پیدا نشد. ظهر در منزل ما ناهار می‏خوردیم که به حاج احمد آقا گفتم: «اگر منزل ما به دردتان بخورد، این دو منزل کوچک اخوی و همشیره‌مان را با حسینیه یکی می‏کنیم تا بتواند خواسته‏های ایشان را برآورده سازد.» ایشان برآوردی کردند و گفتند: «خوب است، منتها باید خانم بپسندند.» خانم همان روز عصر تشریف آوردند و آنجا را دیدند و با اینکه خیلی مطلوبشان نبود، به خاطر امام پذیرفتند.»

۳ ـ منزل و حسینیه¬ی جماران
منطقه جماران واقع در شمال شهر تهران و پای کوه البرز قرار گرفته و از محله¬های قدیمی این شهر بشمار می¬آید. در گذشته از روستاهای ییلاقی پایتخت بوده و در حال حاضر جزو مناطق بالا شهر و خوب محسوب می¬شود.
حضرت امام که در دوم بهمن ۱۳۵۸ جهت مداوا به بیمارستان قلب تهران منتقل شد. و بعد از ۳۹ روز مداوا، موقتاً در منزلی واقع در منطقه دربند تهران اقامت گزیدند. ایشان در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۵۹ بنا به توصیه پزشکان و صلاح دید یاران و مسئولان نظام و همچنین تمایل خودشان، به منزلی در محله جماران نقل مکان کردند و تا زمان رحلت در آن جا اقامت داشتند.
حجت الاسلام والمسلمین محمدعلی انصاری کرمانی نقل می¬کند:
وقتی که حضرت امام در محله¬ی دربند تهران بودند، فرمودند: «این منزل مناسب نیست و من باید از اینجا بروم.» شما شاید منزل را دیده باشید آنجا به درد یک فرد متوسط تهرانی می‏خورد و تنها مسأله خانه، داشتن سنگ در نمای بیرونی آن بود. امام به آقای رسولی فرمودند: «بروید منزلی مانند خانه پدرتان برایم پیدا کنید مشکل شروع شد. تهیه منزل در قسمت شمالی شهر و نزدیک بیمارستان قلب، مثل منزل پدر آقای رسولی یعنی یک خانه خشت و گلی، کار آسانی نبود. امام هم تهدید کرده بودند که اگر تهیه نشود می‏روم به قم. تلاش زیادی شد. همه بسیج شدند که یک خانه پیدا کنند که هم خواسته ایشان را تأمین کند و هم اگر گروهی بخواهند ملاقات کنند جا باشد؛ نتیجتاً همین منزل کنونی پیشنهاد گردید که از حسینیه جماران نیز برای ملاقات عمومی استفاده شود. دو منزل که برای امام و دفتر گرفته شد مجموعاً صد و شصت متر زمین داشت. منزل خصوصی امام دارای دو اتاق یکی برای ملاقات با شخصیت‏ها و دیگری برای استفاده و خواب داشت که گاهی که ملاقات کنندگان زیاد می‏شوند، مجبوریم از دیگری استفاده کنیم و دفتر هم با همین کیفیت با چند صندلی مختصر.
حجت الاسلام والمسلمین امام جمارانی نیز در این باره نقل می¬کنند:
یک روز حاج احمد آقا آمده بود منزل ما که برویم جای مناسبی برای سکونت امام پیدا کنیم. جایی پیدا نشد. ظهر در منزل ما ناهار می‏خوردیم که به حاج احمد آقا گفتم: «اگر منزل ما به دردتان بخورد، این دو منزل کوچک اخوی و همشیره‌مان را با حسینیه یکی می‏کنیم تا بتواند خواسته‏های ایشان را برآورده سازد.» ایشان برآوردی کردند و گفتند: «خوب است، منتها باید خانم بپسندند.» خانم همان روز عصر تشریف آوردند و آنجا را دیدند و با اینکه خیلی مطلوبشان نبود، به خاطر امام پذیرفتند.
حسینیه درب جداگانه‏ای داشت و آن در را فقط به خاطر امام باز کردند. سه چهار روز در حسینیه بنایی داشتیم، چون ساختمان هنوز تکمیل نبود. قرار شد کارها زودتر پیش برود. این تعمیرات جزیی چهار روز طول کشید. وقتی امام متوجه شدند که این تعمیرات لازم بود، راضی شدند و چهار روز مهلت دادند. بعد از چهار روز تشریف آوردند و گفتند: «منزل مناسب ما اینجاست.» و هفت یا هشت سال در آنجا سکونت داشتند.
یادم است که آن حسینیه مملو از مصالح بود و برای ورود کسی آماده نبود، اما ظرف این چهار روز، تمامی اهل محل به عشق دیدار امام کمک کردند تا حسینیه تکمیل شود و آنجا را برای ملاقات‏های امام مهیا کنند. یادم هست که شب بیست و هشت اردیبهشت بود و مردم چراغانی عظیمی به راه انداخته بودند و همه شادمان بودند و هر کس سر در منزل خودش را چراغانی کرده بود. مردم محل اطلاع داشتند که امام تشریف می‏آورند ولی از ساعت و زمان ورود ایشان اطلاعی نداشتند. ظرف این چهار روز، چراغانیها، تعمیر حسینیه و حتی آسفالت کوچه‏ها و تمام کارهایی که باید بیش از یک ماه طول می‏کشید، انجام می‏شد و امام فرمودند: «اول شب می‏رویم.» این مطلب را فقط من و چند نفر از اطرافیان ایشان می‏دانستیم.
ساعت هفت شب بود که دیدیم امام با یک اتومبیل بلیزر وارد جماران شدند. با وجود اینکه هیچ کس از ساعت ورود ایشان اطلاع نداشت، وقتی وارد کوچة باریک منتهی به حسینیه شدیم، دیدم که تا چشم کار می‏کرد جمعیت با هیجان عجیبی فریاد می‏زدند «صل علی محمد، رهبر ما خوش آمد.» و امام در میان این فریادها وارد جماران شدند. وقتی امام داخل خانه شدند و به اطراف و اتاقی که در آن می‏نشستند نگاهی کردند، فرمودند: «من حالا راحت شدم. چون این چهار ماه همه‏اش در عذاب بودم.»
زندگی امام از هر جهت بسیار ساده بود. نه تنها ایشان در زندگی شخصی خود مراقبت بر ساده‌زیستی داشتند که نسبت به آنچه به ایشان مرتبط می‏شد نیز مراقبت می‏نمودند؛ از باب نمونه حسینیه جماران با اینکه به شخص ایشان زیاد ارتباط نداشت و مکانی بود به نام امام حسین(ع)، ولی امام نگذاشتند از نظر تجمّل و زیبایی تغییری در آن ایجاد شود. حتی وقتی آقای جمارانی خواست آنجا را سفیدکاری کند امام فرمودند: «اگر می‏خواهید من اینجا بمانم تزیینات نکنید.»و موقعی هم که امام متوجه شدند که می‏خواهند حسینیه را کاشی‌کاری کنند عصبانی شدند و فرمودند: «من از اینجا می‏روم».
با اینکه اجاره منزل امام در جماران به صاحب آن پرداخت می‌شد، روزی امام قبل از ماه مبارک رمضان دستور دادند که اعضای این خانه بیایند و با من صحبت کنند، من خاطرم جمع نیست که آیا در این خانه که می‌مانم صاحبانش راضی هستند یا خیر. آنها خیلی تعارف کردند که شما به ما و محل خیلی افتخار داده‌اید و ما تا قیامت از این موهبت الهی قدردانی می‌کنیم. ولی امام فرمودند که حالا به زن‌ها بگویید بیایند. خانم‌ها آمدند. آقا به آنها فرمودند: «ممکن است شما به چیزی از زندگی خود علاقه‌مند باشید و دوست نداشته باشید که جای دیگری بروید.» آنها نیز به نوبه خود اعلام رضایت کردند. آنگاه امام فرمودند: «حالا می‌مانم».
بعداز مدتی، چون رفت و آمد به بیت زیاد بود. خانم هم رفت و آمد زیاد داشت، بعد از مدتی تصمیم گرفته شد، خانه‏ای جنب اینجا اجاره شود. اوّل حضرت امام اکراه داشتند، با اینحال دلایل گفتیم و راضی شدند. بعد ما رفتیم یک جایی را اجاره کردیم، یک ساختمان آجری قدیمی بود که فرش نداشت و فرشی هم در منزل امام نبود که آنجا را فرش کنند. من خودم رفتم، پنج ـ شش تا فرش‏های ۳ × ۵ / ۲ یا ۴ × ۵ / ۳ از فرشهای بُته جِقّه‏ای که معمولاً در مساجد پهن می‏کنند و از ارزانترین فرش‏های ایران است خریدم و آوردم. فرش‏ها را من وقتی پهن کردم. حاج احمد آقا گفت: امام فرموده‏اند مگر می‏خواهید از من رضا شاه درست کنید؟ احمد آقا گفته بودند، اینها ارزانترین فرشهاست و اینها را ما همه این فرش‏ها را هزار و هفتصد تومان خریده بودیم.
حاج عیسی جعفری، خدمت¬کار امام می¬گوید:
یک روز بعد از ظهر حدود ساعت یک بود که آب کل منطقه جماران از جمله منزل امام قطع شده بود. پس از یکی دو ساعت امام خبر گرفتند، عرض شد که هنوز آب نیامده است. این قضیه قطع آب تا ساعت هشت ادامه داشت. امام مرا خواسته و فرمودند: برو به احمد بگو که تلفن کند و بگوید که پس مردم چه کار کنند؟ چرا باید اینقدر آب قطع شود و مردم به زحمت بیفتند؟ بنا به امر ایشان تلفن شد و ساعت ده شب بود که آب در لوله ها جریان پیدا کرد.

۴ ـ بیمارستان بقیه¬الله الاعظم
بعداز اینکه حضرت امام در منطقه جماران تهران سکنی گزیدند، جهت ادامه¬ی مداوا و کنترل پزشکی ایشان یک تیم پزشکی از اطباء مورد اطمینان با مدیریت دکتر عارفی در نزدیک محل اقامت امام مستقر شدند، اما این تیم علی¬رغم تلاش شبانه روزی و داشتن تجهیزات لازم نگرانی¬های مسئولان نظام و تیم پزشکی را کم نکرده و هرآن بیم داشتند اتفاقی افتاده و نتوانند به موقع اقدام نمایند و ایشان را به بیمارستان مجهز برسانند.
دکتر حسن عارفی در این باره می¬گویند: این نگرانی ها بود تا اینکه در اوایل سال ۶۲ مطلبی به ذهنم خطور کرد برای حل این مشکل بهتر است در کنار بیت امام یک بیمارستان مجهز کوچک احداث کنیم تا هم مشکل حفاظت و حراست پزشکی و امنیتی امام حل شود و هم برای مردم منطقه یک کار خیر و ماندگاری انجام داده باشیم. لذا این ایده را با حاج احمد آقا خمینی در میان گذاشتم، ایشان هم با استدلال من مطلب را زود گرفت و در ادامه دیگر اعضای دفتر و مسئولان کشور هم موافقت نمودند. ابتداء محل مورد نظر زیر زمین حسینیه جماران تعیین شد، ولی بعداً روبروی درب حسینیه یک مکانی مشخص گردید. کم¬کم امکانات مورد نیاز را آوردیم و یک بیمارستان مجهز و جمع و جور مهیا کردیم.
بعداز رحلت حضرت امام این محل که مورد توجه عاشقان آن حضرت بود توسعه یافت و با تجهیزاتی که بعداً فراهم گردید، به عنوان بیمارستان بقیه¬الله¬اعظم به صورت یک مرکز قلب مجهز به بخش آنژیولوژی و قلب و جراحی قلب فعالانه در خدمت مردم قرار گرفت.
یکی از نزدیکان امام در خاطراتشان می¬گویند:
سال ۶۵ امام بدلیل عارضه قلبی مدتی را در بیمارستان مقابل حسینیه جماران بستری شدند. بر اثر این عارضه و بیماری ایشان بشدت ضعیف شده بودند و لذا دکترهای معالج توصیه کرده بودند که در غذای روزانه ایشان مقدار معینی گوشت قرار داده شود،‌که این دستور اجرا می‌شد شاهد بودم حاج عیسی خدمتکار امام با ترازوی کوچکی که داشت، گوشت‌ها را دقیقاً وزن می‌کرد و گاهی که چند گرم اضافه یا کم بود دو سه بار با کارد از آنها می‌برید تا متعادل می‌شد. چون امام به ایشان فرموده بودند باید همان مقدار گوشت که دکتر توصیه کرده مصرف شود نه بیشتر.
یکی از پاسداران تیم حفاظت حضرت امام هم نقل می¬کند:
در طول تقریبا چهار –پنجسال، چندین بار امام در این بیمارستان بستری شدند و یک بار شاید به مدت یک ماه بستری بودند و ما هیچ موقعی ندیدم که امام طلب مرگ بکنند، ولی در بیماری آخری که بستری بودند بنده چند مرتبه از ایشان شنیدم که از خدا طلب مرگ می¬کنند. یک بار وقتی بود که امام می¬خواستند جهت کارهای ضروری بروند و چون توان نداشتند که خودشان بروند، من و یک نفر دیگر زیر بغل امام را گرفتیم و ایشان را بردیم. این امر خیلی برایشان سخت و نگران کننده بود. لذا طلب مرگ از خدا کردند. من عرض کردم: خدا نکند. خدا ما را مرگ دهد و شما انشاءالله زنده باشید و این پرچم را به دست امام زمان (عج) بسپارید. امام فرمودند: نه، حالا دیگر مرگ من رسیده انشاءالله، مرگ من رسیده انشاءلله. که ما خیلی ناراحت و نگران حال امام شدیم و شاید این دعای امام بود که مورد اجابت قرار گرفت و دعای ۵۰ میلیون عاشق دلباخته¬اش که برای بهبودیش دعا می¬کردند، مستجاب نشد.
۵ ـ مصلای بزرگ امام خمینی تهران
شهر تهران با اینکه پایتخت یکی از کشورهای بزرگ اسلامی بوده و از کلان شهرهای دنیا به حساب می¬آید، اما از زمانی که به عنوان مرکز کشور انتخاب شده، فاقد یک مسجد و مصلای جامع و بزرگ و متناسب با جایگاه و جمعیت خودش، جهت برگزاری مراسمات رسمی و نماز جمعه و نماز اعیاد اسلامی که از سنت¬های جاری همه¬ی کشورهای اسلامی است، بوده است. نبود چنین مکانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷، که با هدف احیای سنت¬های اسلامی به پیروزی رسیده بود، بیشتر احساس می¬شد. به خصوص نماز اعیاد اسلامی و جمعه تهران هم از زمان پیروزی انقلاب بخاطر نبود مکان مناسب در محوّطه¬ی دانشگاه تهران برگزار می¬شد.
لذا با احساس نیاز به مکانی مناسب، مسئولین کشور نیز به فکر چاره¬ افتادند تا اینکه با درنظر گرفتن زمینی مناسب که متعلق به شهرداری تهران بوده و مدعی خصوصی نداشت، طی نامه¬ای خدمت حضرت امام تقاضا می¬کنند مصلای بزرگی در تهران ساخته شود. در این نامه که رئیس¬جمهور وقت (آیت الله خامنه¬ای) و رئیس مجلس وقت (آیت الله هاشمی رفسنجانی) به تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۶۷ نوشته¬اند، آمده است:
«بسمه تعالی. محضر مبارک رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی حضرت آیت اللَّه العظمی امام خمینی- مدظله العالی- السلام علیکم و رحمه اللَّه‏
به دنبال احساس نیاز به ایجاد مصلای تهران و در پی جستجو و بررسی چند ساله، محلی مناسب در قسمت شمال مرکزی تهران (عباس‏آباد) که در مالکیت شهرداری است شناسایی شد و طرح مناسب و جامعی پس از مشورت فراوان و به مسابقه گذاشتن میان مهندسان داخلی و خارجی، تهیه شد.
از آنجا که مشکلات حقوقی و ثبتی و تشریفات انتقال قانونی به این زودیها قابل حل نیست و مشکلات اقامه نماز جمعه تهران در دانشگاه روزافزون است و به نظر می‏رسد که این کار باید به همت و اراده حضرتعالی به سرانجام برسد، لذا استدعا دارد اجازه فرمایید به مقدار یک میلیون متر مربع از اراضی مزبور در حدفاصل خیابان شهید بهشتی به سمت شمال، که قسمت اعظم آن نیز با موافقت شهرداری محصور گردید و در اختیار مصلا است به ساختمان مصلا و تا حدلازم در محور قبله از شمال آن برای سایر مرافق اختصاص یابد و تصدی امور آن با امام جمعه تهران باشد.
همچنین طرح¬هایی که بعداً در حریم مصلای تهران پیش‏بینی می‏شود با موافقت امام جمعه انجام گیرد.
سیدعلی خامنه‏ای- اکبرهاشمی‏»
حضرت امام با این پیشنهاد موافقت می¬کنند، اما نوع پاسخ ایشان درخور تأمل و توجه است. دریایی از معرفت و بینش بلند ایشان را به آموزه¬های اسلامی نشان می دهد.
حضرت امام در پاسخ نامه، در چند سطر مرقوم می¬کنند:
«بسمه تعالی‏
با حفظ جهات شرعی در مورد زمین مذکور با پیشنهاد حجتی الاسلام، آقایان: خامنه‏ای و هاشمی، موافقت می‏شود. انشاء اللَّه در کنار ساختن مصلای تهران، در ساختن ‏بینش کفرستیزی مسلمانان موفق باشید. ضمناً سادگی مصلا باید یاد آورسادگی محل عبادت مسلمانان صدر اسلام باشد. و شدیداً از زرق و برق ساختمانهای مساجد اسلام امریکایی جلوگیری شود. خداوند تمامی دست‏اندرکاران بر پاکننده مساجد اللَّه را تأیید فرماید. ۲۳/ ۸/ ۶۷
روح اللَّه الموسوی الخمینی.»
یعنی هم به مسأله¬ی شرعی مالکیت زمین مسجد و مصلا تذکر و تأکید می¬کنند و هم به نوع ساختمان که باید ساده و به دور تجمل و زرق و برق باشد همچون صدر اسلام و هم به اهداف ساخت که مرکزی باشد برای تقویت بینش کفرستیزی و استکبار و استبداد ستیزی که از دیگر نمادهای اسلام آمریکایی هستند.
این دیدگاه حضرت امام نسبت به ساخت مساجد و امکان مذهبی چیز جدیدی نبوده، ریشه¬دار و از مبانی فقهی ایشان است. چنانکه یکی از یاران حضرت امام در اینباره گویند:
حضرت امام صرف سهم مبارک امام(ع) را برای ساختن مسجد اجازه نمی‌دادند، مگر به دو شرط، یکی مورد نیاز بودن مسجد و دیگر آن که بودجه آن از طریق دیگری مانند وجوه خیریّه و تبرّعات تأمین نشود. لذا اگر سؤال کننده توجه به دو شرط مذکور داشت و در متن سؤال آنها را قید کرده بود، می‌فرمودند: «در فرض مذکور مجازند پرداخت کنند.»
و اگر توجه نداشت یا قید نکرده بود،‌پاسخ می‌دادند: «چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگری تأمین نشود، مجازند پرداخت کنند.»
آنچه ذکر شد،‌در مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود. اما در مورد تزئینات و تهیه لوازم غیر ضروری و درجه دوم از قبیل سنگ، کاشی، فرش و... معمولاً به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعی را نمی‌دادند. در این رابطه نمونه‌های بسیاری وجود داشت. از جمله این که یک نفر استجازه کرده بود که مبلغ سی هزار تومان بابت سهم مبارک امام(ع) برای فرش مسجدی در خیابان اباذر تهران پرداخت کند. امام فرمودند: «اجازه نمی‌دهم.»
کلنگ احداث مصلا در زمین مذکور که با موافقت حضرت امام از همان زمان به زمین زده شد، هنوز چند ماه نگذشته و ساخت آن آغاز نشده بود که زمینش پذیرای پیکر پاک حضرت امام شد. با رحلت حضرت امام در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پیکر پاک و مطهرش به محل احداث این مصلا، جهت وداع امت و عاشقان امام انتقال داده شد و روز و شب پانزدهم خرداد ۱۳۶۸، میلیون‌ها نفر از مردم تهران و شهرستان‌ها، در این محل اجتماع کردند تا برای آخرین بار با پیکر امام وداع کنند.
در حال حاضر نیز ساخت این مصلا ادامه دارد و هنوز تکمیل نشده است. فقط شبستان اصلی آن تا حدودی آماده¬ی بهره¬برداری است و نمازهای اعیاد مذهبی در طول سال در این قسمت اقامه می¬گردد، ولی نماز جمعه¬ی تهران هنوز به این مکان انتقال داده نشده است. البته در چند سال اخیر برای اموری غیر از اقامه نماز نیز استفاده شده، مثل برگزاری نمایشگاه سالانه¬ی بین¬المللی کتاب و مطبوعات و...

۶ ـ مرقد مطهر امام خمینی
همانطور که در بخش اول این فصل اشاره شد، بهشت زهرا (س)که در زمینی به مساحت ۳۱۴ هکتار در سال ۱۳۴۹ ش، با رعایت مصالح شهرنشینی نوین پی¬ریزی شد، به سبب رشد روز افزون جمعیت و توسعه بی¬رویه شهر تهران و به تبع آن افزایش روند مرگ ومیر تا بهمن ماه ۱۳۷۶ دوام آورد و مدیران وقت سازمان نیز خرید و تملک ۱۱۰ هکتار زمین¬های قسمت شمال و شمال شرقی را در دستور کار خود قرار داده و پس از الحاق آن گورستان شهر در بخش شمالی توسعه یافت.
بخش توسعه شماره ۱ که در سال ۱۳۷۶ آغاز شد نیز در سال ۱۳۸۷ روزهای پایانی خود را گذرانده و مدیران سازمان با تلاش فراوان و نهایتاً کسب موافقت مسئولین شهرداری¬های محلی توانستند زمین¬های خریداری شده در قسمت شرقی به وسعت ۱۶۰ هکتار را به عنوان بخش توسعه شماره ۲ در نظر گرفته و از ابتدای مرداد ماه ۱۳۸۸ امر دفن روزانه شهر تهران در این قسمت آغاز شده است.
در حال حاضر در بهشت زهرا (س) بالغ بر یک میلیون و چهار هزار متوفی مدفون می‌باشد که از تاریخ دفن اولین متوفی در آن بیش از ۴۰ سال می¬گذرد و از رهگذر رایحه دل¬انگیز شهیدان سرافراز و فضای روحانی آستان مقدس امام شهیدان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی جایگاهی عظیم در فرهنگ ملت ایران یافته است.
جریان تدفین حضرت امام در بهشت زهرا
بعداز وداع دو روزه¬ی مردم با امام راحل، و نماز آیت الله العظمی گلپایگانی بر پیکر مطهرش، همه آماده¬ی تدفین شدند. بدن پاکش در تابوتی قرار گرفت و با بالگرد به طرف بهشت زهرا حرکت دادند. ادامه¬ی قضایا و وقایع تدفین را از زبان حجت الاسلام و المسلمین ناطق نوری می¬خوانیم. ایشان می¬گوید:
من بعداز نماز بر پیکر امام به بهشت زهرا و محل دفن حضرت امام آمدم. پس از مدتی هلی¬کوپتر حامل بدن پاک امام به زمین نشست و چون طول تابوتی که امام را در آن گذاشته بودند از عرض هلی¬کوپتر بیشتر بود، درهای هلی¬کوپتر بسته نشده بود و دو سر تابوت بیرون بود.
به محض نشستن هلی¬کوپتر و دیدن تابوت، مردم به سمت آن هجوم آوردند. با مشاهده¬ی ازدحام، خودم را به جایگاه رساندم و پشت میکروفون رفتم و سعی کردم مردم را به آرامش دعوت کنم. ولی دیدم هیچ فایده¬ای ندارد و اصلاً صدا به هیچ کجا نمی¬رسد. به هر حال، جنازه از هلی¬کوپتر پایین کشیده شد و به میان جمعیت رفت. هرچه فریاد می¬زدیم، اثری نداشت. یک لحظه احساس کردم که بعید است بدن امام سالم به دست ما برسد. هرچه به نیروی انتظامی، کمیته و سپاه تذکر می¬دادم، بی¬فایده بود. از دست آنان هم کاری بر نمی¬آمد و چه بسا آنان هم مثل بقیه¬ی مردم برای بوسیدن پیکر مطهر و لمس کردن تابوت، هجوم می¬آوردند.
این مسئله باعث شد که به آمبولانسی که داخل محوطه بود، دستور بدهند وارد جمعیت شود و خود را به تابوت برساند، و نیروی انتظامی هم به زحمت تابوت را به داخل آمبولانس منتقل کنند. متأسفانه آمبولانس که به کنار قبر رسید، دوباره هجوم جمعیت چنان شد که تابوت دوباره در میان مردم گم شد. بعد مدتی به زحمت توانستیم پیکر امام را در میان جمعیت پیدا کنیم و دیدم که کفن باز شده و سر و پاهای ایشان از کفن بیرون است. دیدن این صحنه خیلی برای من گران آمد، ولی کاری هم از دست هیچ¬کس ساخته نبود.
به محض اینکه دستم به تابوت رسید، خدایی شد و تابوت را به جایگاه منتقل کردیم و برای پوشاندن پیکر امام، ابتدا عمامه¬ای را باز کردند و روی ایشان قرار دادند و سپس من عبایم را روی تابوت انداختم. با بی¬سیم فریاد زدم هلی¬کوپتر بفرستید که جنازه را انتقال دهیم برای کفن مجدد، هلی¬کوپتر در وضعیتی به پرواز درآمد که هنوز قسمتی از تابوت بیرون بود و مردم به دسته¬های تابوت چسبیده بودند. هلی¬کوپتر از بهشت زهرا به دانشکده¬ی افسری رفت و در آنجا با هماهنگی آقای هاشمی رفسنجانی و حاج احمد آقا، به منظریه رفت تا پیکر مطهر امام را به جماران منتقل کنند.
از منظریه، تابوت را از هلی¬کوپتر به یک اتومبیل استیشن که پرده داشت منتقل کردیم و به جماران بردیم و بدن مطهر امام را مجدداً به منزل خودشان انتقال دادیم. برای کفن جدید امام، حضرت آیت الله خامنه¬ای، بُرد یمانی متبرّکی را که متعلق به خودشان بود سریعاً به جماران فرستادند و امام مجدداً کفن شدند و ساعت چهار بعداز ظهر با یک تابوت فلزی دردار به بهشت زهرا منتقل شد.
تابوت را به سختی در کنار قبری که صبح همان روز حفر کرده بودند، گذاشتیم و من به اتفاق یکی از بچه¬های سپاه و حاج آقا اربابی، پیرمرد روحانی که از قم آمده بود و معمولاً بر جنازه علما تلقین خوانده بود، آماده تدفین شدیم و تلقین هم خوانده شد. آقای اربابی بند کفن را باز کرد و آخرین نفری هم بود که صورت امام را بوسید. سپس سنگ لحد را بر قبر قرار داد. لحد را که چیدیم، هجوم جمعیت به قدری زیاد شد که دیگر توانی نداشتم که بیرون بیایم.
به زور بیرون آمدم و روی قبر را خاک ریختند. دوباره هجوم جمعیت بود و بردن خاک قبر برای تبرک! لذا مجبور شدند یک کانتینر روی قبر مطهر امام قرار دادند و مراسم تدفین پایان پذیرفت.
بدین ترتیب حضرت امام به نوعی آغاز انقلاب را با سخنرانی ۱۲ بهمن سال ۵۷ در بهشت زهرا، با پایان عمر خود و آرمیدن در کنار مزار یاران در بهشت زهرا پیوند زد و برای همیشه هم¬جوار یاران شهیدش گردید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.


منابع
۱. آثارالحجه، شریف رازی، محمد، قم: موسسه مطبوعاتی درالکتاب (جزایرسی)، چاپ سوم
۲. انقلاب و پیروزی‌، هاشمی رفسنجانی کارنامه و خاطرات سال‌های ۱۳۵۷ ، ۱۳۵۸/ نشرمعارف انقلاب، تهران ۱۳۸۳
۳. برداشت‌هایی از سیره امام خمینی (س)/ رجایی، غلامعلی، تهران: عروج، ۱۳۷۶
۴. پابه پای آفتاب، روح الله مهدوی، تهران: پنجره، ۱۳۸۰
۵. تاریخ بیست ساله، مکی، حسین، تهران: نشر ناشر، ۱۳۶۳
۶. جغرافیای تاریخی شمیران/ستوده، منوچهر، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۷۴
۷. حدیث بیداری/ انصاری، حمید، تهران: عروج، ۱۳۷۸
۸. خاطرات ۱۵ خرداد، دفترسوم، گفتگو با محتشمی‌پور، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۴
۹. خاطرات آیت ‌الله پسندیده، تهران: عروج، ۱۳۸۴
۱۰. خاطرات توکلی بینا، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۳
۱۱. خاطرات حجه الاسلام علی اکبر ناطق نوری، میردار، مرتضی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۸۴
۱۲. خاطرات محسن رفیق‌دوست/ تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۳
۱۳. خاطرات و مبارزات شهید محلاتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۷۵
۱۴. خمینی روح الله، قادری، علی، تهران: عروج، ۱۳۷۸
۱۵. دهه سرنوشت ساز، ۲۲-۱۲بهمن ۵۷/ قاسمپور، داود، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
۱۶. سرگذشتهای ویژه از زندگانی امام خمینی/ تهران: پیام آزادی، ۱۳۶۷
۱۷. سیر مبارزات امامخمینی درآیینةاسنادساواک/ تهران: عروج، ۱۳۸۶
۱۸. صحیفهامام،تهران: عروج، ۱۳۷۸
۱۹. طبیب دلها، عارفی، حسن، تهران: عروج، ۱۳۷۶
۲۰. قدس ایران، بانوی بزرگ انقلاب/ تهران: عروج، ۱۳۸۸
۲۱. قیام ۱۵ خرداد به روایت اسناد (کتاب زندان)/ تهران: وزارت اطلاعات، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ۱۳۷۸
۲۲. کوثر، مجموعه سخنرانیهای حضرت امام به همراه شرح وقایع انقلاب اسلامی، تهران: عروج، ۱۳۷۱
۲۳. گفتگوی مهندس علی دانش منفرد با پایگاه اطلاع رسانی جماران، ۱۴/۱۱/۱۳۸۸ ش.
۲۴. گنجینه دانشمندان، شریف رازی، محمد، قم: چاپخانه پیروز
۲۵. میراث خبر به نقل از سایت درنا
۲۶. نشریه امید انقلاب،ش ۲۸، ش ۲۵
۲۷. نشریه پیامانقلاب،ش ۱۸۳
۲۸. نشریه حضور،ش ۳
۲۹. نشریه صف،ش ۱۲۶
۳۰. نهضت امام خمینی، روحانی، حمید، تهران: عروج، ۱۳۸۱

اماکن منتسب به امام

. انتهای پیام /*