تعداد 2188 مورد یافت شد

مجله کودک 408 صفحه 37

هانیه: «مادر خیلی ناراحتم. کاش تلویزیون خواهرم را از من گرفته است. هر کاری میکنم دیگر هدیه با من دوست نمیشود. یادش رفته که من خواهرش ... با من دوست نمیشود. یادش رفته که من خواهرش هستم...» مادر: «هدیه، رفتارت اصلا درست نیست. تو با همه، حتی با عروسکهایت ... چطور میتوانی با خواهرت این قدر بداخلاقی کنی؟» هانیه: «هدیه جان، اگر میخواستی بیایی اینجا، کاش بهم میگفتی تا من هم ... هانیه چطور است؟ بگو او هم بیاید تا سه نفری بازی کنیم.» هدیه: «حرف هانیه را نزن. خودمان بازی کنیم بهتره.» ـ : «این ... تو دوست منی یا او؟» مهسا: «نگاه کن خودش دارد میآید.» هدیه: «مهسا بهت بگویم، اگر او را بازی دهی، من بازی نمیکنم. ...

مجله کودک 123 صفحه 13

هانیه :«مادر خیلی ناراحتم . ک تلویزیون خواهرم را از من گرفته است. هر کاری می کنم دیگر هدیه بامن دوست نمی شود . یادش رفته که من خواهرش ... بامن دوست نمی شود . یادش رفته که من خواهرش هستم...» مادر:«هدیه، رفتارت اصلا درست نیست. تو با همه ، حتی با عروسک هایت ... ، چطور می توانی با خواهرت این قدر بد اخلاقی کنی؟» هانیه:«هدیه جان،اگر می خواستی بیایی این جا، کاش بهم می گفتی تا من ... . هانیه چطور است؟ بگو او هم بیاید تا سه نفری بازی کنیم.» هدیه :«حرف هانیه را نزن. خودمان بازی کنیم بهتره.» -:«این چه ... تو دوست منی یا او؟» مهسا:«نگاه کن خودش دارد می آید . » هدیه:«مهسا بهت بگویم ، اگر او را بازی بدهی ، من بازی نمی ...

مجله خردسال 235 صفحه 8

فرشته­ها مسجد نزدیک خانه­ی ما خیلی شلوغ بود. هر کس به مسجد می­رفت، هدیه­ای در دست داشت.از مادر پرسیدم: «چرا همه با هدیه به مسجد ... می­رفت، هدیه­ای در دست داشت.از مادر پرسیدم: «چرا همه با هدیه به مسجد می­روند؟» مادرم گفت: «امروز، روز جمع­آوری کمک ... خدا را راضی و خوش حال می­کند. برای همین هم، همه در این روز هدیه­های خود را در یک جا جمع می­کنند تا به دست مردمی که به ... مردمی که به آن­ها نیاز دارند برسد.» گفتم: «من هم می­خواهم هدیه­ای به مسجد ببرم.» مادر گفت: «چه کار خوبی!» بعد من و ... خرید و آن را در کاغذ کادویی پیچیـد و گفت: «فکر می­کنم این هدیه­ی خوبی باشد.» گفتم: «این خیلی کم و کوچک است. من ...

مجله کودک 167 صفحه 9

9 باید زود بروم . قورقور برای جشن تولد امشب هدیه ام هنوز آماده نیست.پروانه پرسید ، خب چی می خوای هدیه ... امشب هدیه ام هنوز آماده نیست.پروانه پرسید ، خب چی می خوای هدیه بگیری؟ آقا قورباغه گفت : قورقور یک جفت کفش سبز و بعد ... جیرجیرک آمد که جیرجیرکنان می گفت: هی پروانه مواظب باش روی هدیه ام نشسته ای ! خراب می شود. برای جشن تولد امشب است و بعد ... ای ! خراب می شود. برای جشن تولد امشب است و بعد با عجله هدیه اش را از زیر بال های پروانه ، بیرون کشید . پروانه گفت . ... بال های پروانه ، بیرون کشید . پروانه گفت . حالا چه چیزی هدیه خریدی؟ خاله جیرجیرک گفت : یک جفت کفش آبی ، پروانه گفت : ...

مجله کودک 96 صفحه 12

داستان دوست محم در خانه همه خوشحال بودند. غیر از راضیه، چون مادر نمیخواست هدیهای را که راضیه برایش تهیه کرده بود، بپوشد؛ آخر هدیه ... هدیهای را که راضیه برایش تهیه کرده بود، بپوشد؛ آخر هدیه راضیه، یک پیراهن سبز قشنگ، با پارچهای نرم و لطیف و گلها ... را ذره ذره و سکه سکه توی قلکش جمع کرده بود. تا بتواند این هدیه زیبا را برای روز مادر بخرد. ولی حالا که با یک عالمه شور ... بود. مادرش حاضر نبود آن را بپوشد. نه این که فکر کنی مادر هدیه راضیه را قبول نمیکرد، یا از آن خوشش نمیآمد، نه! اتفاقا ... بیچاره نمیرفت. تا از او عیادت و احوالپرسی کند، یا با یک هدیه کوچک دلش را شاد کند. آن زن بیمار هم مثل مادر راضیه، ...

مجله کودک 154 صفحه 14

تمام روزها روز جهانی کودک است فرارسیدن این روز را بهانۀ خوبی می دانند تا برای بچه ها هدیه تهیه کنند و با تقدیم آن به کودکانشان، در جشن این روز ... گفتگو کنیم. « نیلوفر غلامی » یازده ساله است او می گوید : « هدیه برای بچه ها خاطره انگیز است و هدیه دادن هم یکی از رسم ... ساله است او می گوید : « هدیه برای بچه ها خاطره انگیز است و هدیه دادن هم یکی از رسم های نیکو و دوست داشتنی است. معمولاً ... از رسم های نیکو و دوست داشتنی است. معمولاً بزرگترها برای هدیه دادن به بچه ها، بهانه های مختلفی دارند که از میان آنها ... مقابل هم بچه ها از هر مناسبتی استفاده می کنند تا با تهیه هدیه زحمات بزرگترها را جبران کرده باشند. به طور مثال خود من ...

مجله خردسال 95 صفحه 8

فرشته­ها امروز، همه منتظر بودیم تا پدر به خانه بیاید. من و پدر، برای مادرم هدیه گرفته بودیم. مـادر و دایی عبـاس و پدربرزگ هم برای ... بودیم. مـادر و دایی عبـاس و پدربرزگ هم برای مـادربزرگ هدیه گرفته بودند. پدر گفته بود: «هدیه­ها را ندهید تا من ... پدربرزگ هم برای مـادربزرگ هدیه گرفته بودند. پدر گفته بود: «هدیه­ها را ندهید تا من بیایم!» برای همین هم منتظر بودیم تـا ... منتظر بودیم تـا پدر بیـاید. وقتی او آمد، یک دسته گل و یک هـدیه در دست داشت. من رفتم و هدیه­ی مادرم را آوردم. مـادر و ... وقتی او آمد، یک دسته گل و یک هـدیه در دست داشت. من رفتم و هدیه­ی مادرم را آوردم. مـادر و دایی عبـاس هم هدیه­ی مادربزرگ ...

هدیه ای برای امام

طی‏ سال‏های پس از انقلاب قریب جواب می ‏داده ‏اند . از آن میان نامه ای است که به همراه یک هدیه ازسوی یکی از دوستداران حضرت امام(س) برای ایشان ارسال ... روز پنجم اسفند ماه سال 1361 به آن پاسخ گفته اند و از این هدیه ابراز تشکر کرده اند. متن این نامه سرشار از ارادت و ... چنین روزى را که امام، این پیر جماران، نامه ‏ام را بخواند و هدیه ناقابلم را بپذیرد. اى خدا من، مى ‏توانم این سعادت را ... ناامید برگردد. امام عزیز از شما خواهش مى‏ کنم که این هدیه ناقابل را که فرسنگها راه طى نموده بپذیرى و دلم را نشکنى ... مهین محمدى‏. بسمه تعالى‏ دخترم، نامه محبت ‏آمیز شما با هدیه ارزشمندى که با دست خود بافته‏ اید واصل شد. از ارزشهاى ...

مجله خردسال 380 صفحه 8

فرشته­ها مادرم، پارچه خریده ب تا برای مادر بزرگ، یک چادر تازه بدوزد. مادرم گفت:« این یک هدیه برای مادر بزرگ است تا او را خوش حال کنیم.» مادرم می ... مادر بزرگ است تا او را خوش حال کنیم.» مادرم می گوید که هدیه خریدن برای کسی که دوستش داریم، کار خیلی خوبی است.» ... داریم، کار خیلی خوبی است.» گفتم:« دلم می خواهد برای خدا یک هدیه بگیرم.» مادرم کمی فکر کرد و گفت:« چرا می خواهی برای خدا ... بگیرم.» مادرم کمی فکر کرد و گفت:« چرا می خواهی برای خدا هدیه بگیری؟» گفتم:« تا او را خوش حال کنم. اما نمی دانم خدا، ... او همه چیز را برای ما آفریده است، اما اگر بتوانی با یک هدیه ی کوچک کسی را خوش حال کنی، خدا هم به همان اندازه خوش ...

مجله کودک 382 صفحه 36

نقره و هدیه ای سبز مادر برای«نقره» هدیه خریده است ، یک روسری زرد و ... و هدیه ای سبز مادر برای«نقره» هدیه خریده است ، یک روسری زرد و قشنگ . هدیه ای که نقره روزها ... سبز مادر برای«نقره» هدیه خریده است ، یک روسری زرد و قشنگ . هدیه ای که نقره روزها پیش در مغازه مش رحیم دیده بود و چیزی ... از کجا آورده بود؟ حالا نقره دلش می خواست او هم برای مادر هدیه ای بخرد ، هدیه ای مثل . . . مثل آن گردنبند طلا ، که ... بود؟ حالا نقره دلش می خواست او هم برای مادر هدیه ای بخرد ، هدیه ای مثل . . . مثل آن گردنبند طلا ، که همسایه شان در ...

صفحه 1 از 219 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | بعدی >