"من، «قدس ایران»، در شناسنامه ام؛ «خدیجه»، فامیلی؛ «ثقفی»، متولد 1292 شمسی. در صبح دوم ربیع الآخر 1333 هجری قمری[1] در ناحیه 9 تهران، در خانواده ای مرفه به ثمر رسیدم که از طرف پدری همه از علمای درجه اول محسوب می شوند که بسیاری از اهل علم آنها را می شناسند.


پدرم آقای حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی که مردی فاضل، ادیب و اهل علم می باشند و امام همیشه از ایشان به عنوان مردی مجتهد جامع الشرایط یاد می کند؛ صاحب «تفسیر روان جاوید» و حاشیه ای بر دُرَر و نیز دارای تألیفات دیگر می باشد.[2]


از طرف مادری، از اعیان و اشراف مملکت هستیم. تا سه پشت وزیر بودند. مادرم دختر خازن الممالک است که به مناسبت شغل پدرش، او را «خازن الملوک» نامیدند. پس یک طرف از علما و طرف دیگر از اعیان و اشراف مملکت.


من از طفولیت پیش مادربزرگم، دختر میرزا هدایت الله و زن خازن الممالک که نامش «خانم مخصوص» بود بزرگ شدم. او ثروتی سرشار و دارای املاک فراوان و زندگانی قابل توجهی بود. من روحاً آدمی ساده و صاف بودم و حتی برای یک مرتبه هم با خواهران و برادرم زد و خوردی نکردیم. به قول معروف: «بی شیله پیله» بزرگ شدم."


خانم (همسر امام (س))کمتر از یک سال داشت که بنا به درخواست مادربزرگش «خانم مخصوص» که به او خانم مامانی می  گفتند از خانه پدری گرفته شد و تحت تعلیم و تربیت مادربزرگ قرار گرفت و چون بعداً مادرش صاحب اولاد دیگری گردید خانم مخصوص که خود فرزندی نداشت و سخت دلبند این دختر ناز پرورده شده بود او را نزد خود نگاه داشت به گونه ای که بنا به نقل سرکار خانم فریده مصطفوی[3] این ارتباط آنقدر صمیمی و نزدیک بود که خانم[4] تا هشت ـ نه سالگی نمی دانست فرزند خازن الملوک و آیت الله ثقفی است. او خود را فرزند خانم مخصوص می دانست.


علاقه مفرط مادربزرگ سبب می شد تا او هر چه بخواهد و یا حتی قبل از اظهار فقط با یک اشاره چشم آن خواسته برآورده شود. در خاطرات ایشان دیدم آنقدر نازپرورده و دُردانه مادربزرگ بوده که در کودکی وقتی حمام می گرفت لباس قبلی تنش را به کناری می گذاردند و لباس نو بر او می پوشانیدند.


از آنجا که خانم هویتی پاک و فطرتی الهی و ریشه از خانواده های عالم و عارف داشت از این زندگی مرفه کودکی و نوجوانی درسی به بلندی آفتاب و آزادگی سرو و استواری کوه آموخت و در باور خود زندگی رفاهی را به حقارت انگاشت و یقین کرد که برای رشد و بالندگی باید به قله های رفیع تعالی اندیشید و به سوی آنها از خاکدان طبیعت عبور نمود و این شعر را در خاطر خود مرور می کرد که:


              نـازپرورده تنعم نبرد راه به جای                                 


                                           عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد


و باز به همین جهت بود که خود را غرق مادیات نکرد و در این ایام که کمتر نوجوانی به فکر درس و بحث علمی می افتاد؛ به خصوص اگر از جنس اناث بود که اگر به فرض، خود هم می خواست بیاموزد با مخالفت های والدین روبرو می شد، او به تحصیل علم همت گماشت و دوران دبستان و نیمه ای از دبیرستان را طی کرد و برای آموزش زبان فرانسه معلم سرخانه گرفت. این اهتمام به دانش اندوزی در دوران همسرداری قوت گرفت و تا سالها و زمانی که چهارمین فرزندش به دنیا آمد نزد امام به طور مرتب و روزانه ادامه تحصیل می داد و به فرموده خود ایشان، یکی از مشکلات ازدواج و هجرت به قم که رنجش می داد، مسأله ترک تحصیل در تهران بود. خانم می گوید:


"یکی از موضوعاتی که رنجم می داد ترک تحصیل بود. من برخلاف میل پدرم در کلاس هشتم مشغول درس بودم. آن موقع، دختر آخوند و دبیرستان! سنت شکنی عجیبی بود که پدرم به خاطر احترام و ابهت مادربزرگم هیچ نمی گفت.


تصمیم داشتم درسم را ادامه دهم؛ ولی دائماً پدرم به نرفتن دبیرستان تشویقم می کرد. پدرم مثل اکثر قریب به اتفاق روحانیون درس را فقط دروس حوزوی خودشان می دانست، بقیه یا فن است و یا فضل. ولی من معتقدم که فیزیک با آن  همه گستردگی اش و شیمی با تمام پیچیدگی اش و علم الابدان با آن  همه وسعتش همه علم هستند و فقه افضل علوم است بعد از علم توحید و عرفان و آواز[5] (موسیقی) و شعر که در عرض هم موجب لطافت روح اند و تنها فرقی که دارند این است که عرفان عمیق است و شعر لطافتش سطحی و ... و آواز در بین این دو، ولی هر کدام دارای علم و قواعد پیچیده مخصوص به خود، آری همه اینها به نظر من علم اند.


من از نظر روحی چنین بودم که دوست داشتم به ماه سفر کنم و هنوز همچنین هستم، که البته سفرم از ماه به محلۀ چاه یخچال قاضی[6] قم تغییر مسیر داد!"


اصولاً خانم بسیار علاقمند به مطالعه و دانش اندوزی بود. کمتر اتفاق می افتاد که ایشان بدون کتاب و یا روزنامه و مجله، روزی را سپری کنند. قرائت قرآن، جزو برنامه کاری روزانه ایشان بود. بارها گلستان سعدی، دیوان اشعار حافظ، کلیله و دمنه و بسیاری از کتب ادبی و تاریخی و علوم تجربی را خوانده بودند و بسیاری از متن گلستان و اشعار حافظ را از حفظ داشتند. حتی در این اواخر که حالشان اقتضای مطالعه نداشت و چشمشان چندان یاری نمی کرد از همراه شان خانم رسول زاده[7] می خواست که برایشان کتاب بخواند. او می گوید: «خانم کتابخوانی را از همه چیز بیشتر دوست داشتند و من از باب سلیقه ایشان بیشتر کتاب های داستان  تاریخی را می خواندم؛ مثلاً کتاب های عبرت آموز امپراطوری های جهان را و یک بار کتاب «شرمیون کنیز کلئوپاترا» که 750 صفحه بود به مرور هر شب چند صفحه برای خانم خواندم. جالب اینکه روی تخت مرتب و با نظم و ترتیب خاص می نشست و به صورت من نگاه می کرد و با دقت مطالب را می شنید و آنگاه که صدایم اندکی افت می کرد می فرمود: اینجا را متوجه نشدم بلندتر بخوان. وقتی ساعت مطالعه پایان می پذیرفت کتاب را می بستم و اجازه می گرفتم که از حضورش مرخص شوم ایشان می فرمود از اینکه ساعتی را با من سپری کردی بسیار خوشحال و مشعوف شدم، این لحظه مطالعه برای من کاملاً با کارهای روزانه ی دیگر فرق می کند. مهم تر اینکه فردا شب وقتی باز می خواستم به قرائت کتاب بپردازم. خانم می گفت: دیشب تا اینجای مطلب را خواندی از آن به بعد را ادامه بده و این نشان دهنده ی دقت و علاقه خانم به مطالعه آن هم در سنین کهولت می باشد که معمولاً افراد کمتر توان و حوصله چنین کارهایی را دارند.»


خانم مخصوص با گرفتن معلم سرخانه از همان کودکی خیاطی را به خانم آموخت و برای اینکه بیشتر این هنر را فرا گیرد اقدس خانمی را که به خیاطی شهره بود برای آموزش او انتخاب نمود و هرچه پارچه می خواست برای او به وفور خرید تا اینکه خانم در دوازده سالگی، خیاطی توانا شده بود.


خانم در مورد ازدواجش می فرماید:


روزی آقا سید احمد لواسانی آمد پیش پدرم، اظهار میل خودش و آقا روح الله را مطرح نمود، یعنی برای ایشان خواستگاری کرد.


خوب فکر کنید دختری که اینگونه زندگی کرده است چگونه زن طلبه ای می شد که از نظر معیشتی به اصطلاح، هشتش گرو نُه بود! و بدین دلایل بود که به نظر آقا جانم[8] این وصلت غیر ممکن می نمود.


آقا، یعنی امام، سیدی بود ساده و بی آلایش، دارای عمامه با نعلینی کهنه و لباسی از کرباس، قیافه ای معمولیِ معمولی و لاغر، اول بار او را اینگونه دیدم. آمده بود تا دختری با آن خصوصیات که اشاره کردم را ببیند و بپسندد!!


خودم را به خدا سپردم و فهمیدم باید تسلیم تقدیر الهی شد و تابع محض بود و خودم را تسلیم تقدیر و سرنوشت نمودم تا ببینم با من چگونه رفتار خواهد کرد.


بالاخره آقا سید احمد با امیدواری رفت قم و به داماد مژده داد که خانم ها تقریباً راضی شدند. پس از سکوت مادربزرگ و من و خبر رضایت ضمنی ما به آقا سید احمد، نامه های آقای لواسانی از قم شروع شد و جواب ها هم مرتب داده می شد. بعدها داماد گفت از جواب ها و نحوه برخورد، مقدار رضایت تان را می شد فهمید.


روز هشتم ماه رمضان 1348 بود[9] که آقا جانم مرا صدا زد و گفت: «به من اجازه بده تا آقا سید احمد را وکیل کنم بروند حضرت عبدالعظیم و در آنجا صیغه عقد را جاری کنند.» من که نه از مهر خبر داشتم و نه از چیز دیگر، اول جواب ندادم. دوباره گفتند: «آقایان معطّلند!» گفتم: وکیل هستید. با ذوق یک «مبارک است» گفتند و از جا بلند شدند. برادر بزرگ داماد یعنی آقای پسندیده هم از طرف داماد وکیل بود. من 16 ساله بودم و آقا 28 ساله. عقد در حرم حضرت عبدالعظیم خوانده شد و تا شانزدهم ماه مبارک رمضان خانه مهیا گردید. مادرم، چند نفر از زنان را به خانه داماد فرستاد تا وسایل پذیرایی را فراهم کنند، مجلس عروسی برپا شد. حدود شصت ـ هفتاد نفر، عروس را با چند سواری به منزل داماد بردند.


حدود دو ماه از ازدواجمان می گذشت. نوروز 1309 یعنی اوایل فروردین بود. مدت اجاره خانه تمام و بهار نزدیک شده بود. کم کم درس ها در قم شروع می شد. داماد، این محصّلِ ساعی دیگر دست از پا نمی شناخت. هوش و حواسش در قم بود. به اصطلاح برای رفتن به قم روضه خوانی را شروع کرد، او مشتاق رفتن و من در اکراه، اظهار و اصرار از او و سکوت معنی دار از من. می دانستم که راه گریزی نیست و باید رفت ولی مگر به این زودی می شد به این مسأله تن داد. او ماندن برایش سنگین و سخت بود و من رفتن برایم محال می نمود. قمی که زندگی در آن را دوست نداشتم حتی برای آن زمانی که مسافر بودم، آن هم در حالی که پدر و مادرم در قم بودند. حالا باید تنها و غریب بروم و آنجا زندگی کنم.


فرازها و لحظات بحرانی زندگی این شخصیت تاریخی و ملی درس زندگی است. امروز نظام اجتماع خانوادگی ما سخت نیازمند تجربیات امثال خانم است.


شاید این نابسامانی ها بخصوص در نسل جوان ناشی از فاصله گرفتن از شعائر اسلامی و سیره اولیاء است؟! امید است در سال جدید در رفتارها تجدید نظر کنیم. انگاره های دینی را باور نماییم. ارشادات قرآنی و الهی را جدّی بگیریم و سیره انبیا و اولیا را راهنمای عمل خود قرار دهیم.


خانم چه زیبا می فرماید:


«من پذیرفته بودم که با آقا زندگی کنم اینک علیرغم میلم باید تهران را که وطن اصلی من است و پدر و مادر و خواهران و برادرانم در آنجا ساکن اند، همه را بگذارم، بروم به جایی که هم غریبم و هم بدم می آید. امّا نه، باید همراهی با همسر را اصل قرار داد و به مقدرات الهی که خداوند خواسته و من پذیرفته ام، پایبند باشم و آن را با رضایت خاطر بپذیرم که حتماً سعادت من و خیر دنیا و آخرتم در این است که قرآن فرموده است: «عَسی‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُمْ وَ عَسی‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ ».[10]


بر گرفته از "بانوی انقلاب خدیجه ای دیگر"


 






[1]. مطابق با شنبه، دهم اسفند ماه 1292 هـ. شمسی.




[2]. خلاصه‌ای از احوالات این بزرگواران را می‌توانید در بخش معرفی خانواده  مطالعه فرمایید.




[3]. دختر دوم حضرت امام خمینی(س).




[4]. در این نوشته هر کجا کلمه خانم به تنهایی به کار رفته است مقصود سرکار مرحومه مغفوره حاجیه خانم خدیجه ثقفی، همسر امام خمینی رضوان الله تعالی علیهما می‌باشد.




[5]. در اصطلاح محاوره عمومی قدیمی‌ها اکثراً موسیقی را در قالب آواز می‌شناختند و به همین جهت گاهی به جای کلمه «موسیقی» از آواز استفاده می‌کردند.




[6]. اشاره به آخرین خانه قم است که خانم و خانواده در آن زندگی می‌کردند و امروز بازسازی شده و محل بازدید عموم است.




[7]. خانم انسیه رسول‌زاده، از آخرین کسانی بود که در خانه، خانم را همراهی می‌کرد. وی که فقط برای پانزده روز خدمتگزاری به حضور خانم معرفی شده بود، حدود هفت سال افتخار حضور در بیت امام(س) را پیدا کرد و تا آخرین لحظه حیات خانم در کنار او به خدمتش مشغول بود. 




[8]. مقصود حضرت آیت‌الله ثقفی  پدر خانم است.




[9]. مطابق با هجدهم بهمن سال 1308 هـ . شمسی.




[10]. سوره بقره، آیه 216: چه بسا از چیزی اکراه داشته باشید که خیر شما در آن است و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید که شرّ شما در آن نهفته باشد. 



. انتهای پیام /*