فروشی نیست
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1390

ناشر مجله : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : مروی، ابوالفضل

فروشی نیست

فروشی نیست

(داستان کوتاه)

 ابوالفضل مروی

‏ ‏

‏خیلی ها هر روز وارد گالری می شدند، نگاهی به تابلوها می انداختند و پس از دقایقی ‏‏می رفتند  پی کارشان‏‏.بعضی ها مدتی به طرز کار نقاش نسبتاً جوانی که اکثر ساعات روز در گوشه گالری مشغول کار بود نگاه می کردند و سپس بی گفتگو گالری را ترک می گفتند.بعضی ها نیز در باره نقاشی یا بهای تابلوها سئوالاتی داشتند که نقاش با صبر و حوصله و بدون اینکه وقفه ای در  کارش بوجود آید به آنها پاسخ می گفت.نقاش آنقدر تجربه داشت که بداند اکثر آنها مشتری نیستند.آنها به نقاشی علاقه داشتند و یا از روی کنجکاوی و بیکاری چند دقیقه ای می آمدند تماشا.نقاش هم بدش نمی آمد.بلاخره گالری خلوت چندان هم جــالب نیست.گاهی هم که حوصله اش سر می رفت خودش با بعضی از آنها چند جمله ای صحبت می کرد.‏

‏یک روز وقتی در گالری تنها بود مرد ناشناسی وارد شد و سلام کرد.قیافه اش اصلاً به خریدار یا حتی علاقه مند به نقاشی نمی خورد.ولی حالت خاصی داشت.مردی بود میانسال با ته ریشی زبر و حرکاتی آرام.گاهی به بیرون از مغازه نگاه می کرد و گاهی به تابلوها.سرانجام با احتیاط جلو آمد و دوباره سلام کرد.نقاش همان طور که عادتش بود در حالی که چشم از کارش برنمی داشت و همچنان قلم می زد زیر لبی پاسخ گفت.تازه وارد گفت:کارهای شما خیلی زیباست.قلم خوبی دارید.‏

‏- متشکرم.‏

‏- مزاحم کار شما شده ام.‏


‏- نه،خواهش می کنم.عادت دارم.هر امری دارید بفرمایید.‏

‏- شما عکس سفارشی هم می کشید؟‏

‏- بله،مشکلی ندارم.‏

‏- عکس صورت.‏

‏- بله،همه اینها که می بینید سفارش مشتریهاست.‏

‏- قیمت یک تابلو چقدر است؟‏

‏- متفاوت است.بستگی به اندازه و نوع کار دارد.‏

‏- مثلاً آن یکی.آن تابلوی بزرگ.اگر یک تابلو مثل آن برای من بکشید چقدر هزینه دارد؟‏

‏وقتی نقاش قیمت را گفت او هیچ حرفی نزد فقط گفت:می خواهم این عکس را برای من بکشید.درست بخوبی آن تابلو باشد.‏

‏همزمان عکس سیاه و سفید پیرمرد خوش سیمایی را با احتیاط از جیب کتش بیرون آورد و در حالی که بیرون مغازه را زیر نظر داشت رو بروی نقاش گرفت.معلوم بود اطراف عکس را بریده و صاف کرده اند.نقاش که هنوز باور نمی کرد با یک مشتری واقعی سرو کار دارد نگاهی سرسری به آن انداخت و گفت:اشکالی ندارد.برای من راحت است.‏

‏مرد ناشناس با نگاهی خاص و عمیق به چهره نقاش خیره شد،دستش را حرکتی داد و گفت:‏

‏هیچ اشکالی ندارد؟‏

‏- نه،چه اشکالی؟کار ما همین است.فقط نصف قیمت را قبلاً می گیریم.‏

‏- همه اش را قبلاً می پردازم.فقط نمی خواهم کسی آن را ببیند.‏

‏- من اکثراً توی مغازه کار می کنم.بعد از اتمام هر تابلو آن را به دیوار نصب می کنم تا خشگ شود.بعد ورنی یا به اصطلاح روغن جلا می زنم و بعد به مشتری تحویل می دهم.‏

‏- من خواهش می کنم این یکی را در خانه بکشید.نمی خواهم هیچکس آن را ببیند تا وقتی خودم آن را تحویل بگیرم.‏

‏- ببخشید می پرسم،ایشان با شما چه نسبتی دارند؟‏


‏مشتری لحظاتی سکوت کرد و بعد آرام و شمرده گفت:پدرم هستند.‏

‏- چرا نمی خواهید تصویر پدرتان را کسی ببیند.این کار که خوب است.هر تصویری که توی گالری نصب شود نوعی معرفی و نوعی تبلیغ خوب است.‏

‏- می دانید،آشنایان و اقـوامی دارم که معـمـولاً از همـین دور  و بـرها می گذرنـد.آنها ما را می شناسند.من می خـواهم این یک هدیه بزرگ باشد.نمی خواهم تا خـودم آن را به پدرم هـدیه نکرده ام کسی بداند.‏

‏- می فهمم.باشد قبول می کنم.‏

‏- باید به من قول بدهید که هیچکس جز خودتان، نه این عکس را ببیند و نه تابلویی را که از روی آن می کشید،هیچکس.درخواست من این است که حتی با کسی چنین سفارشی را مطرح نکنید.حتی وقتی خواستید تابلو را برای تحویل بیاورید روی آن را بپوشانید.شما در این اطراف به راستگویی و صداقت معروف هستید.اگر چنین قولی نمی دهید یا نمی توانید قول بدهید من از سفارش خودم صرف نظر می کنم و از شما عذر می خواهم.‏

‏- به هر حال سفارش جالبی است.قبول می کنم.‏

‏مرد ناشناس دستش را جلو آورد و با نقاش دست داد.نقاش گفت:اسم شریفتان؟‏

‏- من،من حسینی هستم.کی آماده می شود؟‏

‏- چندتا کار قبل از شما هست.حداقل یک ماه دیگر.‏

‏- خیلی دیر است.خواهش می کنم هر قدر که می شود تعجیل بفرمایید.من مسافرم.هزینه تسریع کار را نیز می پردازم.تلفن خودتان را به من بدهید.من هر چند روز یک بار با شما تماس می گیرم.برای تحویل تابلو یا خودم می آیم یا کسی را می فرستم.‏

‏آقای حسینی عکس پدرش را توی پاکتی گذاشت و تحویل نقاش داد و گفت:لطفاً جلوی دست نباشد.‏

‏بعد هم خداحافظی کرد و رفت.نقاش با خود گفت عجب آدمهــایی پیـــدا می شــوند.او نمی دانست تصویری که قرار بود نقاشی کند چه تأثیری در زندگی او خواهد داشت وگــرنه ‏


‏خــیلی بیشتر شگفت زده می شد.‏

‏**‏

‏نقاش همان طور که قول داده بود تصویر سفارشی را به خانه برد و طی حدود یک هفته تابلوی زیبایی از روی آن تهیه کرد که به نظر خودش در شمار بهترین کارهایش بود.‏

‏نقاش هنگام کار روی تابلو،احساس مطبوعی داشت.گویی پیرمرد را از قبل می شناخت. سیمای آرام و جذاب او به نقاش آرامش می داد و توان و خلاقیت او را بالا می برد. نقاش با خود می گفت این چهره از آنهایی است که برای نقاشیهای بزرگ ساخته شده است.باید به خاطر چنین پدری به آقای حسینی تبریک گفت.‏

‏تابلو زودتر از وقت مقرر تمام شد.نقاش تابلو را کنار بخاری گذاشت تا زودتر خشگ شود ولی آنقدر صبر نکرد تا بتواند روی آن ورنی بزند.به نظرش می آمد همان طور اصیلتر است،خصوصاً که می توانست آن را زودتر تحویل دهد.چــون همه بهــای تابـلو را گرفــته بود نمی خواست تأخیری صورت گیرد.ولی او هنگام بردن تابلو به گالری مرتکب اشتباهی شد که تابلوی سفارشی هرگز به دست مشتری نرسید.‏

‏او برخلاف قولی که داده بود روی تابلو را نپوشاند زیرا به نظرش چندان مهم نبود.تابلو بزرگ بود و او چیزی دم دست نداشت تا برای پوشاندن تابلو مناسب باشد.شاید هم در ضمیر ناخودآگاه خویش از اینکه چنین تابلوی زیبایی را بپوشاند اکراه داشت.فقط تابلو را رو به بدن خودش گرفت و راه افتاد.وقتی سوار اتوبوس شد اکثر مسافران با حالت خاصی به او و به تابلویی که در دست داشت خیره می شدند.بعضی ها دور و بر او پـچ پـچ می کــردند.نقــاش بـا خــود می اندیشید که تابلوی بسیار خوبی شده است.همه آن را تحسین می کنند.به همین دلیل خود به خود تا حدودی تابلو را در معرض دید همگان قرار می داد.نقاش دوست داشت حتی خودش را معرفی کند و به همه بگوید آن تابلو نمونه کار اوست و او هرگونه سفارشی را می پذیرد.‏

‏وقتی از اتوبوس پیاده شد تا گالری دویست سیصد متری بیشتر فاصله نبود.او همان طور تابلو را در دست داشت و بی هوا راه می رفت.در میان راه احساس کرد بعضی از افراد پلیس خیلی با ‏


‏کنجکاوی به او و به تابلو نگاه می کنند.هنوز نیمی از را ه را بیشتر نرفته بود که افراد ناشناسی با لباس شخصی او احاطه کردند.یکی از آنها از کنار به او نزدیک شد و ناگهان با خشونت بازوی نقاش را گرفت و گفت:وایستا ببینم.‏

‏- برای چی؟چی شده؟‏

‏- حالا می فهمی.‏

‏چند نفر دیگر هم او را دوره کردند که بعضی از آنها لباس نظامی داشتند.آنها به زور نقاش را به طرف کوچه ای کشاندند.نقاش اعتراض کرد:چیکار می کنید؟با من چیکار دارید؟مگر من دزدم؟‏

‏عده ای از عابران نیز جمع شدند ولی نظامی ها آنها را دور کردند و تا او بخواهد بفهمد چه شده است تابلو را از دستش درآوردند و او را توی اتومبیل مخصوصی سوار کردند و بلافاصله به دستهایش دستبند زدند و قبل از اینکه چیز دیگری بگوید با پارچه ضخیمی چشمهایش را نیز بستند.نقاش دقایقی طولانی نمی توانست حرفی بزند.بعد از آن هم هرچه می گفت چه شده یا چرا با من این طور رفتار می کنید پاسخ درستی نمی شنید.سرانجام یکی از آنهــا گفت:خفــه شو،حــالا می فهمی.‏

‏**‏

‏آنها نقاش را به ساختمانی بردند و بعد از عبور دادن از چند راهرو و چندین پله،بدون اینکه دستش را باز کنند توی اتاق تاریکی پرت کردند.فقط یکی از آنها چشم بند او را برداشت و در عوض لگد سختی به کمرش زد که از درد روی زمین نمناک ولو شد.‏

‏درِ آهنی اتاق که صدای غژغژ نفرت انگیزی داشت بسته شد.محبوس تا مدتی اصلاً هیچ چیزی را نمی دید ولی بعد از اینکه چشمهایش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که در اتاق تاریک کوچکی افتاده است که هیچ پنجره ای ندارد.تنها روشنایی آن اتاق،نور مختصری بود که از لای همان در آهنی به زحمت وارد تاریکیها می شد.کف اتاق سنگفرش بود و هیچ پوششی نداشت.‏


‏نقاش هرچه فکر می کرد چرا دچار چنین وضعی شده است نمی توانست قضایا را درست بفهمد ولی احساس می کرد این برنامه ها به نحوی با آن تصویر سفارشی ارتباط دارد. با خود گفت شاید آنها فکر می کنند من تابلو را دزدیده ام.خوب باید توضیح بدهم.آقای حسینی یک چیزهایی راجع به اقوام و آشنایانش گفته بود.نکند اینها مسایل ارث و این قبیل چیزها را دارند.‏

‏نقاش قبلاً با چنین مسایلی روبرو نشده بود.ذهنش آشفته بود.احساس می کرد خطر بزرگی او را تهدید می کند.ولی قبل از اینکه بتواند خود را بازیابد و تصویر روشنی از وضعیت خود پیدا کند ناگهان درِ آهنی باز شد و دو نفر که لباس پلیس داشتند با خشونت او را بلند کردند و به سویی کشاندند و وارد اتاق نیمه تاریکی کردند که لامپ کم سویی از سقف آن آویزان بود.توی اتاق به غیر از دو صندلی چوبی و یک میز کوچک که در کنار یکی از صندلیها قرار داشت چیز دیگری نبود.روی میز،یک چراغ مطالعه بزرگ و مقداری کاغذ و اشیای اداری پخش شده بود.‏

‏آنها او را روی صندلی کنار میز نشاندند.نقاش صدای قلب خود را می شنید.چیزی نگذشت که مرد درشت اندام ترشرویی وارد شد و روی صندلی مقابل او نشست و بلافاصله چراغ مطالعه را روی صورت نقاش،روشن کرد.نور گزنده ای چشمان نقاش را درهم فشرد.شخص دیگری در تاریکی ها وارد شد و تابلوی نقاش را در نزدیکی آنها کنار دیوار گذاشت.‏

‏صدای خش دار تازه وارد بلند شد:اسمت چیست؟‏

‏و پشت سر این سئوال، سئوالهای مسلسل دیگری بر سر و روی نقاش بارید:شغلت چیست؟کجا کار می کنی و...‏

‏نقاش نفس زنان جواب می داد.بازجو گفت:خوب بلبل زبانی می کنی.این تابلو چیست؟‏

‏- مال یکی از مشتریهاست.‏

‏بازجو از جا بلند شد.ســرش را جــلوی صورت نقاش آورد.بـوی گنـد الــکل از دهـانش بیــرون می زد.آنگاه سنگین و کشدار گفت:پرسیدم تابلوی چه کسی است؟‏

‏- پدر آقای حسینی.‏

‏- آقای حسینی کیست؟‏


‏- یکی از مشتریها.‏

‏ناگهان اتفاقی رخ داد.نقاش روی زمین افتاد.سرش گیج رفت.حدود یک دقیقه نمی فهمید چه شده است.سمت چپ صورتش می سوخت.وقتی دوباره او را روی صندلی نشاندند داشت گریه می کرد. بازجو گفت:بیشرف بی همه چیز فکر کردی من خر هستم.پدر تو و آن آقای حسینی را در می آورم.اگر بخواهی پرت و پلا جواب بدهی آنقدر سرت را به دیوار می کوبم تا مغزت بیاید توی دهنت.‏

‏- قربان خواهش می کنم.من که دزد نیستم.هرچه بفرمایید به خدا راستش را می گویم.من اهل دروغ نیستم.‏

‏- این تابلو را از کجا آورده ای؟‏

‏- به خدا مال خودم است.یعنی خودم آن را کشیده ام.من نقاشم.گالری ما را همه می شناسند. این را یکی از مشتریها سفارش داده است.‏

‏- اسمش چه بود؟‏

‏- آقای حسینی‏

‏- آقای حسینی را از کجا می شناسی؟چه کسی او را به تو معرفی کرده بود؟‏

‏- خودش آمد مغازه.من قبلاً ایشان را ندیده بودم.‏

‏- به تو چی گفت؟‏

‏- از من خواهش کرد این تابلو را بکشم.یک عکس سیاه و سفید به من داد.‏

‏- آن عکس را داری؟‏

‏- بله،توی خانه است.‏

‏- می دانی این کیست؟‏

‏- پدر آقای حسینی است،همان که سفارش داد.‏

‏- احمق بیشعور،این دشمن اعلیحضرت است.این کشور را بهم ریخته است.یعنی تو او را نمی شناسی؟می خواهی ما را فریب بدهی؟‏


‏- به خدا راستش همین است.من نه آقای حسینی را می شناختم و نه پدرش را.من یک نقاشم.کار اصلی من کشیدن تابلوهای سفارشی است.‏

‏- اگر دروغ گفته باشی همین جا دفنت می کنم.‏

‏دقایقی بعد او را به سلول قبلی بازگرداندند و خسته و درمانده در تاریکی و تنهایی رهایش کردند.‏

‏نقاش حالا می دانست موضوع چه بوده است و آن کسی را که او تصویر کرده کیست.او در گوشه سلول مچاله شده بود و با احساساتی متضاد درگیر بود.احساس سربلندی و عزت از دورنش می جوشید و ذلت و تحقیر و توهین را از قلبش می زدود.دلش پیش تابلویش بود.ولی به همان اندازه از سفارش دهنده تابلو احساس رنجش و خشم می کرد.او باید می گفت.اگر می گفت نقاش بیشتر احتیاط می کرد و حالا چنین سرنوشتی نداشت.اصلاً آقای حسینی کی بود؟چه نسبتی با صاحب عکس داشت؟چرا او را نادانسته وارد توطئه ای کرده بود که نه علتش معلوم بود و نه سرانجامش.‏

‏یاد سخنان سفارش دهنده افتاد.عکس را جلوی صورت نقاش گرفته بود.پرسیده بود آیا اشکالی ندارد.نقاش خودش قبول کرده بود.ولی نمی دانست علت آن همه تأکید آقای حسینی برای مخفی کردن کار چیست.باید می گفت.او فهمیده بود که من نمی دانم صاحب عکس کیست.شاید اگر می گفت اصلاً قبول نمی کردم.آدم که از جانش سیر نشده است.شاید وضع دیگری پیش می آمد.‏

‏نقاش از شدت فرسودگی و خستگی در همان حال به خواب رفت.ساعاتی بعد با سردرد و حال تهوع،بیدار شد.هنوز هوا تاریک بود.آه خدایا! آخر و عاقبت کار چه خواهد شد؟‏

‏برخلاف تصور نقاش، مدت اسارتش چند روزی بیشتر طول نکشید.در این مدت چند بار بازجویی شد.از او می خواستند ریخت و قیافه سفارش دهنده را مشخص کند.عکسهای متعددی به اونشان دادند و از او پرسیدند آیا سفارش دهنده شباهتی به آنان داشته است یا خیر.هیچکدام شباهتی به او نداشتند.‏


‏ولی بازجوهای جدید مانند بازجوی اولی خشن و تندخو نبودند.یکی از آنها حتی به او چای تعارف کرد و با لحنی که سعی می کرد دوستانه باشد گفت:اگر راست گفته باشی در واقع از بی اطلاعی و حماقت تو استفاده کرده اند تا دشمن اعلیحضرت شاهنشاه را تابلو کنند.معلوم هم نیست مقصود اصلی شان از این کار چه بوده است.ولی وای به حالت اگر دروغ گفته باشی.همکاران دیگرِ ما چندان درس خوانده و مبادی آداب نیستند.زبان آنها میخ و چکش و اره است!‏

‏بازجو لحظاتی با تمسخر خندید و سپس ادامــه داد:ما قبــول می کنیم کــه تو را فــریب داده اند.اینکه تو دشمن اعلیحضرت را نمی شناختی گناهی نیست.شاید خوب هم باشد.ولی باید این حسن نیت ما را قدر بدانی.باید همان طور که می گویم با ما همکاری کنی.‏

‏سرانجام آنها چندین تعهد کتبی از نقاش گرفتند و او را ملزم کردند در صورت مراجعه سفارش دهنده فوراً مأموران را با خبر سازد و به او توصیه کردند افراد را بشناسد و در قبول سفارشات بیشتر احتیاط و دقت کند.آنگاه او را همچون موجودی نشان شده آزاد کردند.‏

‏**‏

‏همه فامیل و همسایه ها فهمیدندکه چرا او را بازداشت کرده بودند.از آن پس رفتار همه با او خیلی تغییر کرد.همگان در سکوتی متقابل نسبت به  او احترام فوق العاده ای نشان می دادند.نقاش احساس می کرد سالها پیرتر و با تجربه تر شده است.او باز هم کار عادی خود را از سرگرفت.ولی تا مدتها مضطرب بود و هر وقت کار می کرد متناوباً چشمانش از روی تابلوی نقاشی به سوی خیابان می چرخید.نقاش متوجه شده بود که مأموران مغازه اش را زیر نظر دارند و می دانست که تلفنش را نیز کنترل می کنند.همه اش فکر می کرد آقای حسینی یا کسی از طرف او هر لحظه ممکن است از راه برسد و آن وقت معلوم نبود چه وضعیتی پیش می آمد.نقاش نه تمایل داشت سفارش دهنده تابلو را بازداشت کنند و نه می توانست او را که باعث چنان مخمصه ای شده بود به سادگی ببخشد.با همه اینها بهای تابلو را در گوشه ای پنهان کرده بود تا در صورت امکان آن را به صاحبش بازگرداند.‏

‏گاهی با خود فکر می کرد سفارش دهنده تقصیری نداشته و خود او بی احتیاطی کرده ‏


taz12

است.خصوصاً که گاهی فکر می کرد شاید آقای حسینی را بازداشت کرده باشند و او الان در گوشه ای از یک سلول تاریک منتظر سرنوشت نامعلوم خویش است.شاید اگر می دانست بــرای نقــاش چه پیش آمــده است بشــدت ناراحت می شد و هرگز خود را نمی بخشید.خشم و رنجش نقاش به تدریج، همان طور که زمان می گذشت، فروکش کرد و کم کم جای آن را احساس همدردی و همدلی فراگرفت.‏

‏**‏

‏سالهای طولانی و سختی سپری شد.ولی ناگهان جرقه ای در کشور بال گشود و همه چشمها را خیره کرد.بزودی چهره مردی را که در خلوت و تنهایی تصویر کرده بود و به خاطرش آن همه مشقت دیده بود بر تمامی در و دیوار شهر نقش بست و همه نظامیان و مأموران به احترامش صف کشیدند.دیگر نیازی به سفارش نبود.دیگر ترسی وجود نداشت.ولی باز هم سالها گذشت و سفارش دهنده تابلو نیامد.مطمئناً اگر زنده بود و می توانست می آمد.‏

‏نقاش هر وقت تنها می شد از خودش می پرسید او که بود.آیا او را دستگیر کرده بودند و زیر شکنجه از بین رفته بود.آیا در جریان انقلاب شهید شده بود.آیا در جبهه شهید شده بود.ولی هیچ پاسخی برای این گونه پرسشها نداشت.‏

‏سرانجام از روی دلتنگی و به خاطر همه آنچه از دست داده بود و تمامی آنچه بدست آورده بود روزی خودش دست بکار شد و در عوض آن تابلویی که از او ربوده بودند تصویر بزرگتری را کار کرد.تابلوی جدید آنقدر زیبا شده بود که حتی اگر آقای حسینی هــم می آمد آن را به او ‏


‏نمی داد و فقط پولی را که از او گرفته بود باز می گرداند.در روشنترین جای گالری جایی عالی برای تابلوی جدیدش در نظر گرفت.‏

‏با اینکه تابلو تمام شده و با قابی زیبا بر دیوار نصب شده بود ولی نقاش نمی توانست از آن دست بردارد و متناوباً با گذشت زمان در اطراف این پرتره بزرگ، گلهای محمدی و لاله  بسیاری را اضافه کرد.هر بار گلی را اضافه می کرد اندوهی در دلش می نشست و با خود می گفت:شاید این گل،نشان همان آقای حسینی،پسر تو باشد که معلوم نیست در کدام تکه از این سرزمین کهن در خون خویش آرمیده است.‏

‏نقاش می دانست که این تابلو بهترین کار اوست،کاری که دوست داشت هرگز قلم پایانی آن را اضافه نکند.این تابلو یادگار همه زندگی او بود.طی سالها خریداران بسیاری ـ حتــی نماینـدگان بعضی از نهـادها یا موزه هـا ـ می آمدند و برای خریدن تابلو مبـالغ زیـادی را پیشنهاد می کردند ولی نقاش که حالا تمامی موهای سرش مثل برف سپید شده بود با لبخندی آرام و محزون آنان را متوجه نوشته ای که در زیر تابلو نصب کرده بود می کرد: فروشی نیست.‏

‏ ‏

‏ ‏

q1