مجله خردسال 364 صفحه 8
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء – مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 364 صفحه 8

فرشته ها ما برای مراسم عزاداری امام حسین (ع) به مسجد رفته بودیم. مادر و مادربزرگ و زن دایی به قسمت خانم ها رفته بودند. من و پدر و دایی عباس و پدربزرگ هم می خواستیم به قسمت آقایان برویم. قرار بود حسین پیش زن دایی بماند. اما او دست مرا گرفته بود و ول نمی کرد. برای همین هم مجبور شدیم او را هم ببریم. بعد از خواندن دعا، برای همه شربت آوردند. حسین شربت را برداشت تا بخورد. گفتم:" این شربت من است." می خواستم آن را بگیرم که شربت ریخت روی زمین. من خیلی ناراحت شدم. می خواستم شربت حسین را بردارم که حسین آن را از دستم کشید. شربت او هم ریخت روی زمین. دایی عباس عصبانی شد و هر دوی ما را از مسجد بیرون برد و گفت:" همین جا کنار در بمانید. هیچ کدامتان حق ندراید بیایید توی مسجد! " دست حسین را گرفتم و رفتیم قسمت خانم ها، پیش مادرم و به او گفتم که دایی عباس دیگر مرا دوست ندارد. به مادرم گفتم که دایی ما را از مسجد بیرون کرد. مادرم من و حسین را به دستشویی برد و دست و صورتمان را شست و گفت:" امام حسین (ع) فرموده اند:" کسی که تو را دوست دارد، اشتباهات تو را می گوید و کسی که تو را دوست ندارد، همیشه تو را تأیید می کند." گفتم:" یعنی چی؟" مادرم گفت:" یعنی این که دایی عباس چون تو را دوست دارد، دلش نمی خواهد بی ادب باشی. اگر تو را دوست نداشت، به کارهای بد تو بی توجه می ماند. آن وقت تو فرق کار اشتباه و کار درست را نمی فهمیدی. تو باید در مراسم عزاداری امام حسین (ع)ساکت و باادب باشی. این کار تو احترام به دیگران است. برای یک لیوان شربت نباید سر و صدا کنی و باعث ناراحتی بشوی." مادرم می خواست من و حسین را به قسمت خانم ها ببرد. گفتم:" من می خواهم پیش دایی و پدر و پدربزرگ باشم." مادرم دایی را صدا زد و از او خواهش کرد که مرا با خودش ببرد. دایی مرا با خودش برد و مادرم هم حسین را با خودش برد. با رفتن حسین پیش مادرم، همه چیز درست شد .

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 364صفحه 8