بوی عید از همه جا احساس می شد. مدّت زیادی تا عید باقی نمانده بود. هر سال جشنهای شب عید تولد مسیح و سال نوی میلادی خوشحالمان می کرد ولی امسال چیز دیگری باعث شده بود تا از سالهای گذشته هم خوشحالتر باشیم؛ حال پدر هم بهتر شده بود. نیاز او به دارو کمتر شده بود و کم کم حالت طبیعی گذشتۀ خودش را پیدا می‏کرد. دیگر لازم نبود مُشت مُشت از آن قرصهای رنگارنگ بخورد و مثل یک آدم معتاد، بیحال روی تخت بیفتد، حالا می توانست روزی چند ساعت قدم بزند و از طبیعت زیبا استفاده کند.


و همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه آن اتّفاق افتاد!


یک روز که از مدرسه بر می گشتم، شلوغی بی سابقه ای در کوچه مان توجّهم را جلب کرد. جلوی باغی که کمی آن طرفتر از خانه مان بود، جمعیّت زیادی جمع شده بودند. خبرنگارانی که دوربینهایشان را به گردن آویخته بودند و از پشت در چوبی و سبز رنگ باغ سرک می کشیدند، حس کنجکاوی هر عابری را تحریک می کردند. داخل باغ اتّفاقی افتاده بود که من از آن بیخبر بودم. خودم را داخل جمعیت کردم و جلو رفتم تا ببینم چه خبر است. هر چه سرک کشیدم چیزی نفهمیدم. از یک خبرنگار پرسیدیم: «اینجا اتفاقی افتاده است؟»


خبرنگار پاسخ داد: «هنوز نه؛ ولی از حالا به بعد اتّفاقهای مهمی خواهد افتاد!» و پرسید: «شما اهل همین دهکده هستید؟»‏


از حرفهای او چیزی سر در نیاورده بودم. جواب دادم: «بله خانه مان کمی آن طرفتر است».


خبرنگار گفت: «بزودی دهکده تان مشهورترین دهکدۀ دنیا خواهد شد!»


با تعجّب پرسیدم: «متوجه نمی شوم. چه اتّفاقهای مهمّی قرار است در دهکدۀ ما بیفتد که باعث شهرت آن می شود؟»


جواب داد: «تا به حال اسم آیت الله خمینی را شنیده ای؟»


این اسم را شنیده بودم. هم در اخبار رادیو و تلویزیون اسمش را شنیده بودم و هم تو روزنامه‏ ها عکسش را دیده بودم. می دانستم که رهبر مذهبی ایران است. گفتم: «همان که رهبر مذهبی ایران است؟»


گفت: «آفرین پسر، خودش است! حالا همسایۀ شماست! به اینجا آمده!»‏


با شنیدن این موضوع، هیجان زده شدم. پرسیدم: «حالا شما برای چه اینجا جمع شده اید؟ مگر قرار است بیرون بیاید؟»


پاسخ داد: «نه، بیرون نمی آید ولی قرار است مصاحبه کند. منتظریم تا اجازه بدهند و به داخل باغ برویم».


کنجکاوی باعث شده بود تا بخواهم هر طور شده او را ببینم. دیدن کسی که هر روز عکسش تو روزنامه ها چاپ می شد، یک افتخار بزرگ بود و می توانستم پیشِ همکلاسیهایم پُز بدهم!


پرسیدم: «اگر من هم منتظر بمانم، را هم می دهند؟»


گفت: «نمی دانم؛ باید از آن آقا بپرسی!»


به سویی که اشاره می کرد، نگاه کردم. مردی با کت و شلوار اتو زده و سر و وضع مرتّب، آن طرف در چوبی، داخل باغ ایستاده بود. به سوی او رفتم و صدایش کردم.


ـ «ببخشید! منزل ما چند خانه آن طرفتر است. به من گفتند که آیت الله خمینی به اینجا آمده است. آیا می‏توانم او را از نزدیک ببینم؟»


مرد، فرانسوی نبود. این را بعد از اینکه صحبت کرد، از لهجه اش فهمیدم؛ ولی خیلی خوب فرانسه را می فهمید و می توانست فرانسوی صحبت کند.


پرسید: «از آیت الله خمینی چه می دانی؟»


گفتم: «اینکه رهبر مذهبی ایران است و هر روز در روزنامه ها عکسش را می اندازند!»


گفت: «می دانی که در ایران انقلاب شده و ایشان رهبر این انقلاب است؟»


چیز زیادی نمی دانستم. کُلاً خیلی از سیاست سر در نمی آوردم و علاقه ای به بحث راجع به آن نداشتم. گفتم: «ببخشید؛ جواب سؤالم را ندادید! آیا می‏توانم او را ببینم؟»


کمی فکر کرد و گفت: «به غیر از شما، کس دیگری هم هست؟»


به خبرنگارها اشاره کردم و گفتم: «خوب می بینید که؛ اینها هم هستند!»


لبخندی زد و گفت: «خبرنگارها قبلاً دعوت شده اند؛ می خواهند مصاحبه کنند. آنها را نمی گویم! اگر شما تنها باشید، مانعی ندارد؛ ولی باید قول بدهید که فقط یک گوشه بنشینید و نگاه کنید. نباید نظم جلسه را به هم بزنید!»


گفتم: «قول می دهم!» و چند لحظه بعد که درِ باغ گشوده شد، من هم همراه خبرنگارها به داخل رفتم. آیت‏ الله خمینی پیرمردی بود با لباس روحانی و پارچۀ سیاهی که دور سر پیچیده بود. وقتی که برای اولین بار نظرم به چهرۀ او افتاد، ضربان قلبم تندتر از قبل شد. چیزی در چهره اش بود که بیننده را به خودش جذب می کرد. من مسیح را دوست داشتم. همیشه یک چهرۀ نورانی از او در نظرم مجسّم می کردم؛ چهره‏ای مهربان و با جذبه. مجسمه های مسیح و تصاویر کلیسا نمی توانستند مرا قانع کنند. چهره ای که از مسیح در نظر داشتم، با همۀ اینها فرق می کرد. شاید برای یک مسیحی اعتراف سختی باشد، ولی اعتراف می کنم که برای یک لحظه احساس کردم مسیح در مقابلم نشسته است! چیزی در وجود او بود که مرا بهت زده می کرد. عکاسها تند تند عکس می انداختند و خبرنگارها سؤال می کردند و او پاسخ می داد و همان آقایی که دمِ در دیده بودم، ترجمه می کرد ولی من توجهی به سؤال و جوابها نداشتم؛ محو تماشای چهرۀ نورانی او شده بودم. آنقدر از خود بیخود شده بودم که نفهمیدم چگونه یک ساعت گذشت وقت مصاحبه به پایان رسید.


منبع: روزی که مسیح را دیدم؛ ص 3 - 7

. انتهای پیام /*