دفترچه شعر همسر امام خمینی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1394

ناشر مجله : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : ثقفی، علی

دفترچه شعر همسر امام خمینی

دفترچه شعر همسر امام خمینی

‏ ‏

‏□ مهندس علی ثقفی‏

‏ ‏

اشاره:

‏می دانیم که در سال 1343 شمسی پس از فرمان ننگین کاپیتولاسیون، حضرت امام خمینی(س) در تاریخ چهارم آبان همین سال سخنرانی مهمی در مخالفت با این قانون استعماری بیان داشت که ضمن محکوم نمودن چنین اقدام زشت از سوی رژیم پهلوی، عزل وکلای مجلس و غیر قانونی بودن مصوبات آن را اعلام نمود. پس از این نطق تاریخی موجی از هیجان ایران آن روز را فرا گرفت و رژیم به جای عذرخواهی و لغو مصوبه مجلس، در روز سیزدهم آبان ماه سال 1343 به خانه امام در قم یورش برد و نیمه شب آن حضرت را دستگیر و به تهران منتقل و بلافاصله به ترکیه تبعید نمود و همان روز حضرت آیت الله سید مصطفی خمینی را دستگیر و راهی زندان قزل قلعه کرد و پس از 57 روز از زندان آزاد و به قم بازگرداند ولی مجدداً بیستم دی ماه او را دستگیر و به ترکیه تبعید نمودند.‏

‏خانم که دو گوهر گران بهایش را در تبعید داشت و از نظر روحی بسیار آزرده خاطر بود به توصیه باقی مانده خانواده، چند روزی را راهی سفر به مکه معظّمه شد. او در این مدت تنهایی اشعاری برای آرامش روح خود سرود که می توان سوز و گداز ایشان را در آن چه از دل زارش به زبان آورده است، مشاهده نمود. اینک به روایت خود ایشان نمونه هایی از دلسروده های او را با هم مرور می کنیم.‏


‏بسم الله الرحمن الرحیم. در سالی که شوهر معظم و پسر محترم به عنوان تبعید به ترکیه بودند بواسطه شدت ناراحتی روح و اعصاب، به همت دوستان من را به سفر حج فرستادند تا انصرافی از این مفارقت عظیم پیدا شود ولی افسوس که دل سوخته و قلب آکنده به خون همیشه همراهم بود و آنچه به عشق خدا و رسول اکرم و بعد ائمه اطهار و دوری از آن دو وجود عزیز از روح افسرده ام تراوش می کرد و به زبان الکنم بیرون می آمد به روی صفحه کاغذ در آوردم تا برای یادگاری این سفر باقی بماند. در تاریخ 6 فروردین که مطابق 22 ذیقعده می باشد از تهران حرکت شد در سنه 1344 هجری شمسی و سنه 1384 هجری قمری.‏

75-1

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎


نگاهی به سبک اشعار خانم 

‏خانم خدیجۀ ثقفی همسر گرامی امام خمینی(س) از نعمت ذوق و طبع شعر برخوردار بود. گرچه سروده های ایشان در حدّی نیست که به عنوان یک شاعر قلمداد شود. زیرا سروده های آن بانو غالباً تحت تأثیر فشارهای روحی ناشی از فراق همسر عزیزش امام خمینی و دوری پسر دلبندش آقا مصطفی بر زبان جاری شده و اکثر آن اشعار با ترکیبی از اشعار سعدی و حافظ و با استفاده از مصرع ها و قافیه های آنها با تغییراتی که مناسب حال ایشان بوده به عنوان زبان حال سروده شده است.‏

‏به عنوان مثال خانم در هجران امام چنین گفته است:‏

 ‏دور از تو که داند چه کشیدم ز فراقت‏

  ‏خون دلم از دیده چو سیلاب بلا رفت‏

‏این بیت برگرفته از شعر حافظ است که فرموده:‏

 ‏دور از رخ تو دم به دم از گوشۀ چشمم‏

  ‏سـیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت‏

‏ ‏

‏نمونه دیگر، خانم سروده است:‏

 ‏مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم‏

  ‏مـرا ز قـبـله چه معنی که عبد کوی تو باشم‏

‏اصل شعر از سعدی است که چنین است:‏

 ‏مـی بـهـشت نـنوشم ز دست ساقی رضوان‏

  ‏مرا به باده چه حاجت که مست کوی تو باشم‏

‏از دفترچه اشعار همسر گرامی امام که موجود است چنین بر می آید که ایشان در فکر سرودن اشعار و غزلیات با رعایت آداب و شرایط آن نبودند بلکه اندوه دل و غصّه های سنگین او را وادار می کرد، با خواندن یکی دو بیت از غزلیات حافظ و یا سعدی دل خود را تسکین دهد ‏


‏اینجاست که بعد از یکی دو بیت ادامۀ غزل را خود سروده و با واژه ها و ترکیب های جدیدی بر همان وزن و قافیه احساسات درونی خود را بروز داده است. در این غزل زیبا دقت کنید که اصل آن و قافیه های آن از جناب حافظ است ولی مضامین و مصرع های آن کاملاً متفاوت و ساختۀ زبان و ذهن خانم است.‏

‏حافظ فرموده:‏

 ‏مـسلمـانان مـرا وقـتی دلی بود‏

  ‏که با وی گفتمی هـر مشکلی بود‏

‏ ‏

‏خانم چنین سروده و ادامه داده است:‏

 ‏مسلـمانـان مـرا وقـتـی دلی بود‏

  ‏که با وی داشتم هر مشـکـلی بود‏

 ‏نـگـاری داشـتم چون ماه پیـکـر‏

  ‏مـرا بـا او هــزاران سـائـلی بود‏

 ‏بـگـردابی چـو می افتادم از غـم‏

  ‏به تدبیرش مـرا صـد ساحلی بود‏

 ‏بـه امـیـدی کـه گـیرد روز آخر‏

  ‏مرا دستم که او خود مـنـزلی بود‏

 ‏خـداونـدا نـگـهدارش به هر جا‏

  ‏که بـا وی گفتمی هر معضلی بود‏

 ‏دگـر همدرد و هـمـیاری نـدارم‏

  ‏که او هـم منزل و هم محفلی بود‏

 ‏کـنم من جــان نـثـار مـقـدم او‏

  ‏کـه او صد آرزو صد حاصلی بود‏


 ‏نگـارم از فــراقـش داسـتـانـی‏

  ‏چـه دانی آن چه مرد کاملی بـود‏

 ‏بود حیران ز وصفش دست قدسی‏

  ‏کـه او دانـا و قـدسی جاهلی بود‏

‏واژه «جاهلی» در بیت آخر حافظ چنین است:‏

 ‏مگو دیگر که حافظ نکته دان است‏

  ‏کـه ما دیدیم و محکم جاهلی بود‏

74

‏نمونه ای از اشعار خانم‏

1‏در سفر حج‏

‏خانه دل‏

‏ای خـدا خـانـه دل کعبه و بتخانه توست‏

‏آنـکه در راه حجاز آمـده دل مـرده منـم ‏

‏آنکه از عشق رخت سر به بیابان زده است‏

‏جان خود در کف و صد بادیه را رفته منم‏

‏از پـریشـانـی ایـــام و گـرفـتــاری دهــر‏

‏یـکـشبه یـک ره صـد ساله به پیموده منم‏

‏ ‏

 ‏امید‏

 ‏بـه در خانه تو نـالـه زنان آمــده ام‏

  ‏بر در کـعـبه تـو سجده کنان آمده ام‏

 ‏به گدائی و سیه روئی من نیست امید‏

  ‏بـه امـید کرم ای خالق جان آمده ام‏

‏ ‏

 ‏نور دو چشمان‏

 ‏روی بر کعبه کنم حلقه بر این خانه زنم‏

  ‏تا نگیرم ز درش، چنگ بر این پرده زنم‏

 ‏داده ام در ره ایـن نور دو چشمان دلم‏

  ‏تا بدستم نرساند بـه رهـش نـالـه زنـم‏

 ‏سـر شب تا به سحر طی مسافت بکـنم‏

  ‏بـا صـبـا بـر در آن قـبله جانانه زنـم‏


 ‏واله و حیران‏

 ‏بنما تو کرم، زار و پریشان شده ام‏

  ‏بنما تو نـظر، واله و حیران شده ام‏

 ‏درمـانـده و افسرده این ملک منم‏

  ‏بیچـاره و وامانده و ویلان شده ام‏

‏ ‏

 ‏همراه‏

 ‏نه خویش بُوَد مرا نه خویشاوندی‏

  ‏نـه دوسـت مرا بود و نه فرزندی‏

 ‏تنها به سـفـر آمده تنها چو روم‏

  ‏ای خالق من فـقط توام همراهی‏

‏ ‏

‏سروده ای در وصف امام خمینی (س)‏

 ‏امـروز بــود مـرجـع تـقـلیـد خمـینـــی‏

  ‏تـابـنـده و پـایـنـده و جــاویـد، خـمینی‏

 ‏چـشـمـان هـمـه شـیعه و قـلب همه مسلم‏

  ‏بـسـتـه اسـت بـه فـرمـان تـوانای خـمینی‏

 ‏در وحـشت و تـرسند همی دشمن و بدخواه‏

  ‏از روح عظیـم و دل پــر نــور خمـیــنـی‏

 ‏بـا آن هـمـه قــدرت که بود در ید ناجنـس‏

  ‏لـرزنـد چــو بـیـد از خـم ابــروی خمینی‏

 ‏بـوده اسـت شـهامت و رشادت به وجودش‏


  ‏بـرده اسـت بـه ارث از بـر اجــداد، خمینی‏

 ‏گر هست به حبس است و یا حصر و به تبعید‏

  ‏جـانـهـاست هـمـه جـایـگـه پاک خمینی‏

 ‏دلـهـا چـو پـریشان شـده از دوری رویـش‏

  ‏آکـنـده بـه خـون گشـته چـو دلها زخمینی‏

 ‏گـر پـرده وحـشـت بـشود بـر طرف از دل‏

  ‏بینی که چه خونها اسـت دل از عشق خمینی‏

 ‏من عاجز و مانده شـدم از وصـف صفـایش‏

  ‏نـبـود چـو کـسی قـادر اوصـاف خـمـینی‏

 ‏اسمش چو مسمی به وجودش بود ای دوست‏

  ‏از روح خــدا خـلـق شـده روح خـمـینی‏

 ‏امـروز هـمــه خـلــق جـهـان پـیرو اویند‏

  ‏دانــد کـه همـه چـشـم جهان سوی خمینی‏

 ‏گـر یک نگهی از غـضـب و غیـض نـمـاید‏

  ‏آتـش بـه جـهـان درفـتـد از بـغض خمینی‏

 ‏گـر سـوخـتم و سوزم از این هجر چه چاره‏

  ‏جـز صـبر و تحـمـل بـرم از هـجـر خمینی‏

 ‏خــواهـم زخـدا تـا که دمی از نفسم هست‏

  ‏روشـن بـکند چشم و دلــم را بـه خمـیـنی‏

 ‏تـرســم کـه رسـد روزی و آگه شود از من‏

  ‏جـز تـربتی از من نـرسـد دســت خمـیـنی‏

 ‏خـواهــم ز وجــودش قدمی رنجه نـمایـد‏

  ‏تــا آنـکـه بـهـشتـم دهـد از عـِزّ خمـینی‏


‏ ‏

77-277-1

‏ ‏

‏ ‏

77-477-3

‏ ‏

 ‏مأیوس از آمدن‏

 ‏بـه انـتـظار ورودت پـسـر نـمـاندم حال‏

  ‏کـه جـان کـنـم بـه نـثار قدوم مالا مـال‏

 ‏هر آنچه صبر و تحمل کـه بـود در مـادر‏

  ‏نـمـود از بـر آن نـور چشـم خود امسال‏

 ‏چـو کــرده پـیـر جـوانـی بپای دلبندش‏

  ‏کـه داد عـمـر بـپایـش بـچشم آب زلال ‏

 ‏درخــت را چـو نشاند زبهر امـیـد است‏

  ‏که  جان کند به فـدا بـاغـبان به صد آمال‏

 ‏نـهـال خـویش چو دادش ثمر زهی رفتم‏

  ‏گرش به خواب بـبینم شوم بسی خوشحال‏

 ‏هر  آنچه بود ذخـیـره مـرا بـه جـان دادم‏

  ‏چـرا کـه بـوده مـرا آرزو در آن احـوال‏

 ‏وجود من به وجود پسر خلاصه شده است‏

  ‏بـدان کـه بر قدمش جان فدا کنم در حال‏


‏ ‏

78-1

‏به یاد مصطفی‏

‏چـه مـحنـتـهـا که در کویت کشیدم‏

‏چه زحمتها کـه در پـایـت کـشـیدم‏

4444443333334-1‏چه بی خوابی که از خوابت به سر شد‏

‏چـه رنـجـشـها که در راهت کشیدم‏

‏نـمـودم سـرو بـالا چـون سـهـی را‏

‏چـو رفـتـی از بـرم هـجـرت کشیدم‏

‏خـــداونـدا نـگـهـدار از زوالــش‏

‏که یک عمری پی اش زحمت کشیدم‏

‏نـشسـتـم در زمـیـن در سایه اش من‏

‏نـهـالی را کـه بـس مـحـنت کشیدم‏

‏زمــان کـودکــی غـمـخوار من بود‏

‏چـو سـروی گشت بـس حـسرت کشیدم‏

‏دو چـشـمـانـم سفـیـد از فـرقت او‏

‏ز بـس دیــده بـه درگـاهـت کشیدم‏

 


80-2

‏تاریخ تبعید به ترکیه‏

‏              در اَبـان بُد سیزده در جیم دو بُد بیست و نه‏

  ‏بـود روزی کـه خـزان شـد آرزوهای دلـم‏

 ‏بـود سال یکهزار و سیصد و چل با سه سال‏

  ‏که مـصیبـات جـهـان آن سال آمد بر سرم‏

 ‏دادم از کف آنچه در دل بـهر خود پنداشتم‏

  ‏چـون ربودند نیمه شب آن تاج زیبا از سرم‏

 ‏آتشـی افروختند آن ناکسان در شهر و کوی‏

  ‏دیـن سـتـیزان ریختند از بام و دیوار و درم‏

 ‏از وجـودش بـی خـبـر اندر بقایش در زلل‏

  ‏زین تصور می خورد صـد ضـربتی بر پیکرم‏

 ‏چون برفتی سوی ترکستان بیا ای ترک مـن‏

  ‏از شــراب دل شــدم لـبریز گو بـرساغرم‏

 ‏آن شنیدستم که هم سوی عراقت مـی بـرنـد‏

  ‏شـکـرلله چـون زیارت شـد نصیب سرورم‏

 ‏گرچه باور نیست از بخت بد خود این چنین‏

  ‏کان شود روشن دو چشم من به نیکو منظرم‏

 ‏گرچه از فرقت گذشت یک سال بلکه بیشتر‏

  ‏بـاز تـرسـم ظالم از ظلمش کند نوعی ستم‏

 ‏در فراقش من بـمانم تا ابد عمری که هست‏

  ‏در نبودش پشت من خم گشته از سر تا قدم‏

 ‏قدس کم نالان و گریان باش در شبهای تار‏

  ‏دست ایزد چون بلند است پای دشمن افکنم‏


‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‎ ‎

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‎ ‎