
مرا خراب کنی!»»
پرسید: «مگر میخواستی لانهی و را خراب کنی؟»
جواب داد: «نه! من لانهی و را ندیدم. کم مانده بود پایمرا روی لانهشان بگذارم. حالا نمیدانم چه طوری به خانه برگردم. میترسم این دفعه لانهی و را خراب کنم.»
کمی فکر کرد و گفت: «من میدانم چه باید بکنیم!»
رفت و با خودش چند تا رنگی آورد.
یکی را به داد.
، را جلوی سوراخ لانهاش گذاشت.
یک هم به داد.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 147صفحه 18