
خیابان شلوغ
مهری ماهوتی
خیابان خیلی شلوغ بود.
ماشینها گیر افتاده بودند، چون پیکان زرد، راه را بند آورده بود. آمبولانس شروع کرد به آژیر کشیـدن یعنی «بروید کنـار من مریض دارم.» اتوبوس آبی نمیدانست چه کـار کند.
یک قدم رفت عقب ولی دوباره سرجایش برگشت و یک بوق حسابی زد یعنی «این همه مسافر دارم بزرگ، کوچک، پیر، جوان، طفلکیها خسته شدند. راه را باز کنید!»
ژیان کوچولو که ساکت سرجایش ایستاده بود، از صدای اتوبوس ترسید.
چیزی نمـانده بود پنچر بشود، یعنی غش کند. پیکان زرد کنـار او بود. روی در و بدنهاش چند خراش حسابی داشت. یکی از چراغهایش هم شکسته بود. معلوم بود اهل بزن بزن و تصادف است. «پرت پرت» خندید و هنوز خندهاش تمـام نشده بود که «فیش و فوش» کرد و بخـار سفید داغـی از زیر کاپوت جلویش بیرون زد. رنوی قرمز، همان که سقف و درهایش حسـابی گل زده بود به سرفه افتاد و گفت: «اوهو، اوهو» پس چـرا هیچ کس کـاری نمیکند؟
من باید دنبال عروس بروم. خیابان پر از سروصدا شده بود. چراغ راهنمایی هم همین طور رنگ به رنگ میشد.
سبز، زرد، قرمز، دوباره، سه باره ولی چه فایده!
خیابان بسته بود.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 195صفحه 4