
اول راه را برای آمبولانس باز کرد. بعد، آنهای دیگر، یکییکی راه افتادند.
آمبولانس گفت: «بوق، بوق!» یعنی متشکرم آقای پلیس، متشکرم دوستان، من رفتم.
بعد اتوبوس داد زد: «بوق، بوق!» یعنی من هم رفتم. رنوی قرمز، برف پاک کنش را زده بود و همینطور که شیشهی جلویش را برای صدمین بار تمیز میکرد گفت:
«بوق، بوق! یعنی وای! طفلک عروس خانم حتما تا حالا خیلی دلواپس شده.»
بعد با خوشحالی راه افتاد و شروع کرد به بوق زدن: «بوق، بوق، بوبوق، بوق!»
اتوبوس دنبال ماشین عروس راه افتاد. حالا او هم بوق عروسی میزد. مسافرهایش هم با خوشحالی دست میزدند. ژیان زرد درست پشت سر آنها بود و مواظب بود کسی به او تنه نزند.
فقط پیکان زرد هنوز سرجایش ایستاده بود و پلیس موتوری داشت برایش جریمه مینوشت.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 195صفحه 6