مجله خردسال 348 صفحه 8
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء – مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 348 صفحه 8

فرشته­ها می خواستم لیوان را روی کابینت آشپزخانه بگذارم که لیوان از دستم افتاد و شکست. از آشپزخانه بیرون آمدم و رفتم توی اتاق. کمی بعد، مادرم مرا صدا زد و گفت: (( کی این لیوان را شکسته است؟ )) من جواب ندادم. مادرم دوباره پرسید: (( تو می دانی این لیوان را چه کسی شکسته؟ )) گفتم: (( اگر بگویم کی آن را شکسته، شما او را دعوا می کنید؟)) مادرم گفت: (( نه هر چیز شکستنی ممکن است یک روز بشکند، اما دو چیز خیلی مهم را باید به او بگو یم.)) گفتم: (( چه چیزی را؟)) مادرم گفت: (( من هنوز نمی دانم چه کسی این لیوان را شکسته است!)) گفتم: (( من شکستم. از دستم افتاد و شکست.)) مادرم فقط به من نگاه کرد. گفتم: (( حالا آن دو چیز مهم را بگویید.)) مادرم گفت: (( اول این که تو باید می آمدی و به من می گفتی که لیوان از دستت افتاده و شکسته است. این یعنی راستگویی و خدا همیشه راستگو­ها را دوست دارد و اما دومین چیزی که تو باید بدانی این است که اگر من متوجه خرده شیشه­های روی زمین نمی شدم، ممکن بود شیشه به پای تو، من یا پدرت برود و باعث ناراحتی و دردسر بشود. گفتم: (( حالا خدا مرا دوست ندارد؟ )) مادرم مرا بوسید و گفت: (( خدا تو را خیلی دوست دارد. چون خودت راستش را گفتی! حالا توی آشپزخانه نیا تا من همه جا را خوب جارو کنم. ))

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 348صفحه 8