
جادوی حمام
مرجان کشاورزی آزاد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچکس نبود.
جادوگر، بیحوصله و غمگین بود. موشی پرسید: «چی شده؟»
جادوگر گفت: «هیچکس با من حرف نمیزند. هیچکس به خانهی من نمیآید. هیچ کس مرا به خانهاش دعوت نمیکند. خط به خط کتاب جادو را خواندم اما جادویی پیدا نکردم که مشکل مرا حل کند.»
موشی با تعجب به جادوگر نگاه کرد و گفت: «ولی من دوست تو هستم. به خانهات میآیم و تو را به خانهام دعوت میکنم.»
جادوگر گفت: «میدانم! ولی مدتی است که وقتی میخواهم با کسی حرف بزنم، او از من فاصله میگیرد. وقتی به خانهی همسایهها میروم، در را برایم باز نمیکنند. حالا نمیدانم چه کنم؟»
موشی نزدیک جادوگر آمد و گفت: «من میدانم! میدانم!» جادوگر پرسید: «چه چیز را میدانی؟»
موشی گفت: «جادویی که مشکل تو را حل میکند.»
جادوگر با خوشحالی دستهایش را به هم زد و گفت: «آفرین موشی! بگو باید چه کار کنم؟»
موشی گفت: «جادوی تو آب و صابون است. حمام کن و تمیز و خوش بو شو!»
جادوگر با تعجب پرسید: «تمیز و خوش بو؟»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 208صفحه 4