مجله خردسال 319 صفحه 8
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء – مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 319 صفحه 8

فرشته ها دایی عباس، من و حسین را برده بود گردش. به ما خیلی خوش گذشت. بستنی خوردیم و در پارک بازی کردیم. بعد دایی ما را به خانه آورد. وقتی می خواستیم از ماشین پیاده بشویم. خانم پیری را دیدیم که با زحمت راه می رفت. در یک دستش عصا بود و در یک دستش یک ساک سنگین. دایی عباس جلو رفت و از او پرسید که به کجا می رود. خانم پیر گفت که به خانه ی دخترش می رود. خانه ی دخترش ته کوچه ی ما بود. من و حسین جلوی در منتظر شدیم تا دایی برگردد. وقتی دایی عباس برگشت پرسیدیم:« مگر شما، آن خانم را می شناختید؟» دایی گفت:« نه پیر و خسته بود و من باید به او کمک می کردم.» پرسیدم:«چرا؟» دایی عباس گفت:« چون ما مسلمانیم و پیامبر ما فرموده است که احترام به سالمندان و پیرها، احترام به خداوند است.» همین موقع مادرم در را باز کرد و من فوری ماجرای آن خانم پیر و گفته ی پیامبر را برای مادرم تعریف کردم.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 319صفحه 8