آنچه که امام در خشت خام می دید به روایت مرحوم محمدنبی حبیبی

بیستم شهریور سال ۵۹ بود. با اینکه تحرکاتی در مرزها شروع شده بود اما جنگ شکل رسمی به خود نگرفته بود. محمدعلی رجایی در قامت نخست وزیر با کابینه اش خدمت امام رسیدند تا مشکلاتشان را با ایشان در میان بگذارند و راه چاره جویند.

عناوین مطالب خاطرات شخصیت ها

روایت موسوی خوئینی ها از آرامش عجیب امام در بازگشت به ایران

روایت موسوی خوئینی ها از آرامش عجیب امام در بازگشت به ایران

هواپیمای حامل امام خمینی(س) و چند تن از همراهان ایشان به علاوه خبرنگاران و خدمه هواپیما در نیمه شب 11 بهمن از فرودگاه شارل دوگل فرانسه با هجمی انبوه از نگرانی ها، اضطراب ها و دلهره ها که ناشی از عدم اطمینان کامل از سلامت جان امام در طول مسیر می شد، به سمت ایران حرکت کرد. رفتار امام از جمله نماز شبشان و سکون و آرامشی و سکونت قلبی که داشتند بسیار عجبی می نمود.

روایت رهبر معظم انقلاب از حالت امام هنگام ورود به ایران

روایت رهبر معظم انقلاب از حالت امام هنگام ورود به ایران

امام خمینی(س) در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط ممکن آن روزها و ساعت ها تصمیم به بازگشت به ایران گرفت و علی رغم کارشکنی های بختیار و نامساعد بودن فضای امنیتی و همچنین علی رغم توصیه بسیاری از نزدیگان مبنی اسقاط حکومت به دست مردم و تأمین کامل امنیت، با اطمینانی خاص که نشأت گرفته از تلألو نور توحید در وجودش بود، قاطعانه تصمیم بر بازگشت به ایران گرفتند. در حالی که ملت ایران با چشمانی منتظر و قلبی نگران لحظه به لحظه منتظر آمدن امام بودند.

روایت صادق طباطبایی از شرط امام برای پذیرش رئیس شورای سلطنت

روایت صادق طباطبایی از شرط امام برای پذیرش رئیس شورای سلطنت

مرحوم صادق طباطبایی در خاطرات خود به چگونگی پذیرش رئیس شورای عالی سلطنت به وسیله امام اشاره کرده است.

دوم بهمن به پاریس رفتم...

دوم بهمن به پاریس رفتم...

سید محمود دعایی از یاران امام که مسئولیت امور بستگان را در نجف به عهده داشت، از عنایت خاص امام به خودش و گریه ای که از سر شوق کرد، روایت کرده است.

اولین باری که حاج قاسم سلیمانی با نام امام خمینی آشنا شد

اولین باری که حاج قاسم سلیمانی با نام امام خمینی آشنا شد

شهید قاسم سلیمانی در زندگی نامه خود نوشتش نوشته است: «سال ۵۶ برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم ... بعد از زیارت به دنبال باشگاه ورزشی می گشتم. چشمم به یک زورخانه در نزدیکی حرم افتاد. یک جوان خوش تیپی که آقاسیدجواد صدایش می کردند، تعارفم کرد. با یک لُنگِ ورزشی وارد گود شدم ... سیدجواد از من سوال کرد: «بچه کجایی؟» گفتم: «کرمان.» اسمم را سوال کرد. به او گفتم. ... اصرار کرد هر روز عصر به باشگاه آن ها بروم ... روز بعد همراه سیدجواد جوان دیگری هم آمده بود که او را حسن صدا می زدند ... سه تایی روی یکی از میزهای ورزشی نشستیم. سیدجواد سوال کرد: «تا حالا نام دکتر شریعتی را شنیده ای؟» گفتم: «نه، کیه مگه؟» سید بدون واهمه خاصی توضیح داد: «شریعتی معلّمه و چند کتاب نوشته. او ضدّ شاهه.» ... دوستش حسن به سخن آمد. سوال کرد: «آیت ا... خمینی رو می شناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «تو مقلّد کی هستی؟» گفتم: «مقلّد چیه؟» و هر دو به هم نگاه کردند ... سید و دوستش توضیح مفصلی درباره مردی دادند که او را آیت ا... خمینی معرفی می کردند

صفحه 17 از 59 < قبلی | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | بعدی >