سخنرانی
نقش مردم در حکومت و لزوم مردم گرا بودن مسئولان
سخنرانی در جمع استانداران سراسر کشور (لزوم مردم گرا بودن مسئولان)
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: صحیفه امام

پدیدآورنده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 15 آذر ‭1359

زمان (قمری) : 27 م‍ح‍رم‌ ‭1401

مکان: تهران

شماره صفحه : 379

موضوع : نقش مردم در حکومت و لزوم مردم گرا بودن مسئولان

زبان اثر : فارسی

حضار : آقایان زواره ای و میر سلیم (معاونان وزارت کشور) و استانداران سراسر کشور

سخنرانی در جمع استانداران سراسر کشور (لزوم مردم گرا بودن مسئولان)

سخنرانی

‏زمان: قبل ازظهر 15 آذر 1359 / 27 محرّم 1401‏

‏مکان: تهران، جماران‏

‏موضوع: نقش مردم در حکومت و لزوم مردمگرا بودن مسئولان ‏

‏حضار: آقایان زواره ای و میرسلیم (معاونان وزارت کشور) و استانداران سراسر کشور‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

ضعف دولت در عملکرد نامطلوب دستگاههای اجرایی

‏     من یک مطلب راجع به آقایان استاندارها که تشریف دارند و عموم استاندارها و‏‎ ‎‏عموم ادارت دولتی و عموم کسانی که در جمهوری اسلامی دست اندرکار هستند - چه‏‎ ‎‏لشکری، چه کشوری ـ ‏‏[‏‏دارم‏‏]‏‏. من از زمان احمدشاه تا حالا ـ این رژیم زمان احمدشاه ـ‏‎ ‎‏را دیده ام. اواخر آن رژیم را و زمان رضاشاه و پسرش را تمامش را تا منتهی شده به حالا.‏‎ ‎‏آن چیزی که اسباب ضعف دولت و جدایی مردم از دولت هستند آن عبارت از کیفیت‏‎ ‎‏عمل همۀ دستگاههاست؛ یعنی یک حکومتی که در یک جا می رود، در مرکز کارهایش‏‎ ‎‏را درست کرده بود و رشوه هایش را به آنهایی که باید بدهد، داده بوده، آنها هم اجازۀ‏‎ ‎‏اینکه هرکاری می خواهد بکند، داده بودند، و هرکاری در آنجا می کرد یا کسی جرأت‏‎ ‎‏نمی کرد صحبت کند، یا اگر می کرد اثر نداشت. این انحصار به آن ردۀ بالا نداشت. ‏‏[‏‏در‏‏]‏‎ ‎‏همۀ رده ها تا آخر، وضع این طوری بود. در بعضی از اوقات، در بعضی از جاها یک‏‎ ‎‏حکومتی که آن وقت می خواست برود، که حالا استاندار بوده، از فرض کنید خراسان‏‎ ‎‏می خواست یک کسی برود به حسب اختلاف درآمد در آن جا برای استاندار و برای‏‎ ‎‏حکومت، او اجاره می کرد آنجا را، تیول‏‎[1]‎‏ بود. خراسان، تیول مثلاً فلان شاهزاده بود. و‏‎ ‎‏چقدر به شاه یا به دستگاه می داد و آنجا را تیول می کرد، و بعد هم آنجا هر کاری‏‎ ‎


‏می خواست می کرد. باید آن چیزی را که داده است درآوردو مضاعف بر او، زیاد برای‏‎ ‎‏خودش و دوستانش ذخیره کند. و همین طور نظامیها، ژاندارمری مثلاً فرض کنید که‏‎ ‎‏کلانتریها اینها همه باب این باب بوده است. اگر کسی آن مسائل آن وقت را درست‏‎ ‎‏بررسی بکند و بنویسد، یک کتاب قطوری خواهد شد که چه می کردند اینها با مردم، و از‏‎ ‎‏صدر تا ذیل، وضع همین طور بود. زمان رضا شاه از باب اینکه همۀ دزدیها منحصر به‏‎ ‎‏خودش بود، انحصار دست خودش بود. حکومتها به این قدرت نبودند. زمان احمدشاه‏‎ ‎‏این طور نبود که خود آنها بتوانند همۀ برداشتها را برای خودشان بکنند. این بود که یک‏‎ ‎‏دار و دسته هایی که می فرستادند این بساط را درست می کردند. زمان رضاشاه همۀ‏‎ ‎‏دزدیها از گردنه ها رفته بود تهران. همۀ «زَلَّقی»‏‎[2]‎‏ها از همه جا متمرکز شده بود در خود‏‎ ‎‏دستگاه دولتی. و از همه بالاتر خود رضاشاه و امثال اینها. و این اسباب این شده بود که‏‎ ‎‏مردم با دستگاههای دولتی مطلقاً مخالف بودند منتها جرأت نمی کردند حرف بزنند،‏‎ ‎‏بعضی وقتها هم جرئت می کردند. من یادم است بچه بودم که حکومت خمین یک نفر از‏‎ ‎‏خانها را گرفته بود. بعد از دو ـ سه شب، سه ـ چهار شب ریختند خانها و حکومت را‏‎ ‎‏گرفتند و حبسی خودشان را بیرون آوردند و حکومت را به اسیری بردند. و اَحَدی از‏‎ ‎‏مردم هیچ، همچو نبود که چرا بگوید، خوشحال هم بودند. شاید بعضیشان منزل‏‎ ‎‏حکومت هم آمدند تتمه را غارت کردند. من شاهد قضیه بودم که آن خانه ای که‏‎ ‎‏حکومت را از آن بردند. من بچّه بودم پشت یک دری ایستاده بودم و نگاه می کردم به‏‎ ‎‏وضع آنها، که آنها حمله کرده بودند و حکومت هم مرد قلدری بود. او هم باز آن وقت‏‎ ‎‏ده تیری داشت. او هم حمله می کردو یک نفر هم ظاهراً از آنها کشته بود، لکن بعد اسیر‏‎ ‎‏شد. این وضع حکومت بود در آنجا که شرح طولانی دارد. و زمان رضاشاه را هر که‏‎ ‎‏یادش باشد می داند چه قضایا واقع شد. و زمان محمدرضا هم که همه یادتان هست. این‏‎ ‎‏اسباب این شد که دولت مقابل ملت، ارتش مقابل ملت، همه مقابل ملت بودند؛ یعنی‏‎ ‎


‏هرچه می توانستند این کلانتریها و این ارتش و این ژاندارمری و اینها هرچه می توانستند‏‎ ‎‏از مردم اَخَّاذی می کردند به زور، به اِرعاب. شاید یادتان باشد که این را گفتم، نمی دانم،‏‎ ‎‏در مطبوعات لابد نبوده. رضا خان یک وقتی که وارد شده بود در ژاندارمری، دستهایش‏‎ ‎‏را در جیبش گذاشته بود، وقتی که وارد شده بود، گفته بود می ترسم از جیبم بدزدند. این‏‎ ‎‏ممکن است که اوّلاً راه نشان دادن به آنها باشد که باید دزدید ولو از من. و ممکن است‏‎ ‎‏معرفی آنها باشد به اینکه وضع این طوری است. همۀ ملت هم دستشان در جیبشان باید‏‎ ‎‏باشد که خود اعلیحضرت ندزدد، مسئله این است.‏

عبرت گرفتن مسئولین از اوضاع رژیم سابق

‏     دولت و ملت؛ دولت و همۀ ارگانهای دولتی که شما آقایان هم در هر استانی در رأس‏‎ ‎‏هستید، باید فکر این مسائل را، این تاریخ آخر این زمانها را یک قدری مطالعه کنید ـ نه‏‎ ‎‏آن تاریخی که برای شاه نوشتند. آنها تاریخ نیستند. آنها دروغ هستند ـ مشاهده کنیدو‏‎ ‎‏کارهای اینها را ببینید و ببینید که چرا ملت از اینها جدا بود؟ چرا کارشکنی می کرد ملت؟‏‎ ‎‏من یادم است این را. شاید خیلی شما یادتان است، اینها هم خیلیهایتان یادتان است که‏‎ ‎‏وقتی این متفقین از اطراف ریختند به ایران، و زمان رضاخان ریختند به ایران، و آن مردم‏‎ ‎‏آن قدر خوف داشتند از اینها که آیا چه خواهند کرد، لکن خوشحال بودند از اینکه‏‎ ‎‏رضاخان را بردند. یکی از برکات این هجوم را با اینکه همۀ اشکالات را مردم در نظرشان‏‎ ‎‏این بود که چه خواهد شد و چه خواهند کرد، لکن این معنا مثل اینکه یک هدیه ای بود‏‎ ‎‏آسمانی برای اینها رسیده بود که رضاخان رفت. و مع الأسف آن وقت اشخاصی که خود‏‎ ‎‏ملت یک رأسی که بتواند آنها را جمع بکند نبود، که پسر رضاخان را آنها گذاشتند اینجا.‏‎ ‎‏و در صورتی که اگر آن وقت در دو ـ سه تا شهر تظاهر می شد به ضد، نمی گذاشتند او را،‏‎ ‎‏لکن هیچ کس حرف نزد. تا اینکه آن خوف سابق بود و ریخته نشده بود آن خوف. از‏‎ ‎‏این جهت مردم جرأت نمی کردند. کسی هم نبود که آنها را وادار کند به یک همچو‏‎ ‎


‏مسائلی. شاید اگر مرحوم مدرّس‏‎[3]‎‏ در آن وقت بود، آن کار را می کرد. لکن کسی نبود که‏‎ ‎‏این کارها را بکند. این قصه ها که من برای شما می گویم خیلی هم خودتان می دانید.‏

‏     این راهی است برای همۀ شماها و همۀ کسانی که دست اندرکار هستند و امور مملکت‏‎ ‎‏را می گردانند به هر جوری که هست که بفهمند که حکومتها از بالا گرفته، از رئیس‏‎ ‎‏جمهور گرفته تا آنجاهایی که در دِه، یک نفری، فرض کنید بخشدار است، اینها باید در‏‎ ‎‏خدمت ملت باشند. اگر اینها در خدمت ملت نباشند باز کم کم همان خواهد شد که در‏‎ ‎‏زمان آنها شد. حالا بدتر از آن وقت است. برای اینکه حالا مردم دیگر آن خوف را‏‎ ‎‏ندارد از هیچ کس. اینها تا آمدند خوف ایجاد کنند، یکی دو نسل بعدش شاید ثمر برسد.‏‎ ‎‏خیال نکنند که مثلاً اگر بخواهند یک نفر یا چند نفر دیکتاتوری بکنند در این نسل،‏‎ ‎‏می شود، نه نمی شود. این یک مطلبی است که اگر حالا پایه اش ریخته شد، در دو نسل‏‎ ‎‏دیگر آن وقت نتیجه گرفته می شود؛ یعنی اینها کارش را می کنند، آنها نتیجه اش را‏‎ ‎‏می گیرند. از این جهت ما باید درست همۀ ملت و همۀ استاندارها و همۀ کسانی که‏‎ ‎‏دست اندرکار هستند اینها، مواجهه با ملت این طور نباشد که در آن وقت بود که یک‏‎ ‎‏بیچاره ای اگر می خواست استاندار را ببیند نتواند تا آخر. یک کسی که به او ظلم شده اگر‏‎ ‎‏می خواست حکومت یک شهری را ببیند، فرض است که استاندار یک - فرض کن -‏‎ ‎‏ناحیه باشد، اصلاً قدرت این را نداشت همچو جرأتی به خودش نمی داد که من ببینم‏‎ ‎‏ایشان را.یک همچو چیزی نبود. نمی شد یک همچو چیزها. از این جهت عُقده ها در دل‏‎ ‎‏مردم همین طور انباشته شد تا یک وقتی که آن عُقده ها باز شد و آن کار را انجام دادند.‏‎ ‎‏ماها باید متوجّه این مسائل باشیم که حالا اینکه دست شما آقایان آمده است حکومت، و‏‎ ‎‏دست بالاتری آمده است حکومت خوی مثلاً، توجّه به این معنا باشد که باید اینها در‏‎ ‎‏خدمت مردم باشند. و به مردم حالی کنند که ما خدمتگزاریم؛ حالی کنند لفظاً، حالی کنند‏‎ ‎‏عملاً. در عمل این طور باشد که مردم ببینند که این استانداری که آمده است در اینجا،‏‎ ‎


‏آمده است خدمت کند به مردم، مشغول خدمت به مردم است. خوب، وقتی مردم ببینند‏‎ ‎‏که کسی مشغول به خدمت است دیگر دعوا ندارند با او. دعوا آن جا پیدا می شود که ببینند‏‎ ‎‏آمده است که مردم را داغ کند. آمده که با هر وسیله ای اَخّاذی کند. آمده است قدرت‏‎ ‎‏خودش را تثبیت کند. وقتی مردم دیدند که یک نفری می خواهد قدرت خودش را تثبیت‏‎ ‎‏کند، مردم با او مخالف می شوند. و حالا هم می گویند مردم، مثل آن وقت نیست که عقده‏‎ ‎‏بشود. حالا اینها عقده ها شکافته شده است. حالا دیگر اجازه نمی دهند به کسی که‏‎ ‎‏بخواهد این کار را بکند. این جز آبروریزی خود آنها چیز دیگری بار نمی آورد. آدم‏‎ ‎‏عاقل فرضاً اگر یک نفری باشد که در باطنش یک دیکتاتوری باشد ـ خوب، در شرق‏‎ ‎‏تقریباً این جور هست. خیلی، غرب هم هست. همه جا هست. انسان این جوری است ـ بر‏‎ ‎‏فرض اینکه باشد لکن باید اگر عقل دارد این را حالا ذخیره کند برای یک وقتی که اگر،‏‎ ‎‏وقت باشد، نه برای ‏‏[‏‏همه جا‏‏]‏‏ عجله نکند در کار، این عجله اسباب این است که انسان را‏‎ ‎‏از بین ببرد.‏

صلاح مسئولین و کشور در مراوده و دوستی با مردم

‏     در هر صورت من عرضم به آقایان این است که منحصر به شما هم نیست، به هر کس‏‎ ‎‏که هست این است که توجّه کنید به اینکه هم صلاح خود شماست و هم صلاح کشور‏‎ ‎‏شماست و هم صلاح ملت است که شما با مردم دوست باشید. مردم احساس کنند که اینها‏‎ ‎‏دوستهای آنها هستند که آمده اند. برای اینکه مثلاً فرض کنید که ژاندارمری مثل آن وقت‏‎ ‎‏نباشد که مردم از ترس او نمی توانستند عبور کنند نه از دست دزدها! مثل - عرض می کنم‏‎ ‎‏که - شهربانی نباشد که مردم از ترس آنها نمی توانستند اظهار بکنند که یک کسی به ما چه‏‎ ‎‏کرده است. شاید شما آن وقت در شهربانی نرفته باشید یا رفته باشید شاید هم. در این‏‎ ‎‏کلانتریها که مردم کار داشتند، عزا می گرفتند. اگر، بخواهند بروند توی کلانتری، آیا چه‏‎ ‎‏خواهد شد؟ یک مظلومی می خواهد برود آن ‏‏[‏‏ستمی‏‏]‏‏ که به او شده است، آن ظلمی که‏‎ ‎‏شده است به او بگوید، به اینها بگوید. عزا می گرفتند چطور ما برویم توی اینجا. این مثل‏‎ ‎


‏از حبس بدتر بود برای اینها. اینها یک ‏‏[‏‏وحشت‏‏]‏‏ عجیبی، یک ارعاب عجیبی کرده‏‎ ‎‏بودند. بنابراین بود که ایجاد خوف بکنند در مردم. ارعاب کنند مردم را که کسی در‏‎ ‎‏ذهنش هم نیاید که مخالفت کند. این بساط بنابراین بوده است. حالا یا تعلیم بالاترها بوده‏‎ ‎‏است یا خودشان؛ شیطنت خودشان.‏

‏     در هر صورت ما برای خاطر حفظ یک کشوری، برای خاطر استقلال یک کشوری‏‎ ‎‏که باز یک قدرتهایی نیایند دوباره در کشور ما و بخواهند چه بکنند؛ باید مردم را نگه‏‎ ‎‏دارید. هر کدام در هرجا که هستید مردم را همراه خودتان نگه دارید. و مردم را با هم‏‎ ‎‏جوش بدهید؛ یعنی صحبتهایی که می کنید، در مجالسی که مردم دارند، بروید صحبت‏‎ ‎‏کنید برای مردم و مردم را آگاه کنید که این بساطی که ـ فرض کنید ـ بعضی از روشنفکرها‏‎ ‎‏می خواهند درست بکنند، این بساط، بساطی است که اگر اشتباه کرده اند خوب، اشتباه. و‏‎ ‎‏اگر یک نقشه ای در کار هست که یک همچو کارهایی بشود، نقشه اش را به هم بزنند.‏‎ ‎‏مردم با هم باشند. آقا، مردم تا حالا در این چند سال آخر که چقدر اینها زحمت‏‎ ‎‏کشیده اند. مردم خیلی خوب اند. مردم ما واقعاً خوب اند. شاید نظیر ملت ایران در هیچ جا‏‎ ‎‏نباشد. ماها بدیم. آنها خیلی خوب اند. من گاهی در ذهنم این معنا می آید که اگر در‏‎ ‎‏آخرت ـ من خودم را می گویم ـ من جهنم بروم آن کسی که برای من یک کاری کرده، به‏‎ ‎‏خیال اینکه من آدم هستم، برای من یک کاری کرده است در بهشت باشد. می گویند‏‎ ‎‏بهشت مُشْرِف به جهنم است. می بینند آنها را. خوب من چه جواب بدهم به او؟ اینها به‏‎ ‎‏من بگویند که ما برای تو مثلاً «الله اکبر» گفتیم. تظاهر کردیم، تو جوری بودی که رفتی‏‎ ‎‏جهنم و ما برای خاطر تو بهشت رفتیم. تو خودت ملعون بودی، رفتی جهنم. این مردم‏‎ ‎‏خوب اند. این خوبها را نگه دارید. این مردم خوب را با خودتان همراه کنید. وقتی تمام‏‎ ‎‏استانها، اشخاصی که در استانداری هستند، تمام این استاندارها بنا را بر این بگذارند که‏‎ ‎‏کارهای خودشان را خوب انجام بدهند، در خدمت مردم باشند، حالی کنند به مردم که‏‎ ‎‏حکومت اسلامی، حکومت خدمت است. پیغمبر اکرم خدمتگزار مردم بود با اینکه‏‎ ‎‏مقامش آن بود ولی خدمتگزار بود. خدمت می کرد. آن قصۀ مالک اشتر را من کراراً‏‎ ‎


‏گفته ام. عبور می کرد از جایی. سردار اوّل اسلام بود. از یک جایی عبور می کرد. یک‏‎ ‎‏کسی نشناخت و یک فحشی داد. یک چیزی گفت. وقتی رد شد آن کسی که آنجا نشسته‏‎ ‎‏بود گفت؛ تو او را شناختی؟ گفت نه. گفت: مالک اشتر بود. دوید مردک، دید رفته‏‎ ‎‏مسجد، رفته مسجد نماز می خواند. رفت عذرخواهی کرد. گفت: من نیامدم مسجد الاّ‏‎ ‎‏اینکه برای تو طلب مغفرت بکنم. این یک کلمه ببینید چه می کند با قلب آن آدم.‏

حفظ پشتوانه مردمی نظام

‏     این قلبهای صافِ پاکِ مردم را نگه دارید. این کشاورزها و ـ نمی دانم ـ کارگرها و‏‎ ‎‏اینها بودند که شما را به استانداری رساندند، و الاّ شما را استاندار نمی کردند. زمان‏‎ ‎‏رضاشاه هیچ کدام شما استاندار بوده اید؟! راه نمی دادند شما را توی ادارات. این مردم‏‎ ‎‏بودند که این دولت را به وجود آوردند و این رئیس جمهور را رئیس جمهور کردند. و‏‎ ‎‏ـ عرض می کنم ـ این مملکت را برگرداندند از آن حال که یک حاکمی که وارد یک‏‎ ‎‏جایی می شد، هزار جور فساد می کرد، حالا آن جور نباشد. ما باید درست توجّه داشته‏‎ ‎‏باشیم به این مسائل، و خدا را حاضر ببینیم همه جا. در قلوب ما حاضر است، در هر‏‎ ‎‏مجلس حاضر است، ما در محضر خدا هستیم. وقتی ما در محضر خدا هستیم، بندگان‏‎ ‎‏خدا که عزیز خدا هستند، در محضر خدا ما به آنها اذیّت بکنیم؛ این جرم بخشودنی‏‎ ‎‏نیست. باید نگه داریم اینها را. اگر بخواهید کشور شما دوباره اسیر نشود و همه چیز را از‏‎ ‎‏شما نگیرند و این پنجاه سال اختناقی که بعضی از شماها یادتان هست و ده ـ پانزده سالش‏‎ ‎‏را بعضی یادتان هست، همه یادتان هست. آن اختناق دوباره به وجود نیاید. و آن ذلّتی که‏‎ ‎‏برای همه بود، برای بزرگها بیشتر بود، منتها نمی فهمیدند. اینها این قدر قلبشان ظلمانی‏‎ ‎‏شده بود که نمی توانستند ادراک کنند. من خدا می داند این مطلب هیچ از یادم نمی رود که‏‎ ‎‏وقتی دیدم یک کسی که خودش را شاه یک کشوری می داند ـ ما البته هیچ وقت او را‏‎ ‎‏نپذیرفته بودیم به اینکه این شاه است