مجله خردسال 173 صفحه 4
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء – مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 173 صفحه 4

خانهی جدید فریبا کلهر یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود. در جنگلی زیبا، دوتا موش بودند که با هم دوست و همسایه بودند. یکی از موش­ها قهوه ­ای بود و یکی دیگر، خاکستری. نزدیک خانه­ی موش­ها یک انبار پر از گندم بود. دیوار انبار یک سوراخ داشت و موش­ها هر روز از سوراخ انبار تو می­رفتند و حسابی گندم می­خوردند. یک روز، خاکستری به قهوه­ای گفت: «بیا برای زمستان کمی گندم به خانه بیاوریم. وقتی برف ببارد، نمیتوانیم راه خانه تا انبار را برویم. ممکن است از سرما یخ کنیم.» قهوه ­ای گفت: «من فکر بهتری دارم. ما تمام زمستان را توی انبار می­مانیم. این طوری هم غذا می­خوریم، هم توی برف راه نمی­رویم.» خاکستری کمی فکر کرد و گفت: «ولی من خانه­ی خودم را بیشتر دوست دارم. دلم نمی­خواهد توی انبار بمانم.» قهوه­ای گفت: «ولی من یک انبار پر از گندم را بیشتر دوست دارم!» قهوه ­ای و خـاکستری، مثل همیـشه به انبار رفتند. قهوه­ای گندم خورد و خاکستری، گندم جمع کرد تا با خودش به خانه ببرد. موش قهوه­ای روی گندم­ها بالا و پایین می­پرید و می­گفت: «چه زمستان گرم و خوش مزهای!رویگندمها­بازی میکنم!گندم میخورم!ورویگندمهاهم میخوابم...!» خاکستری کیسه­اش را پر کرد و گفت: «عجله کن! باید برویم.» آن­ها از سوراخ دیوار انبار بیرون رفتند و به خانه­هایشان برگشتند.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 173صفحه 4