
خانهی جدید
فریبا کلهر
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.
در جنگلی زیبا، دوتا موش بودند که با هم دوست و همسایه بودند.
یکی از موشها قهوه ای بود و یکی دیگر، خاکستری.
نزدیک خانهی موشها یک انبار پر از گندم بود. دیوار انبار یک سوراخ داشت و موشها هر روز از سوراخ انبار تو میرفتند و حسابی گندم میخوردند. یک روز، خاکستری به
قهوهای گفت: «بیا برای زمستان کمی گندم به خانه بیاوریم. وقتی برف ببارد، نمیتوانیم
راه خانه تا انبار را برویم. ممکن است از سرما یخ کنیم.»
قهوه ای گفت: «من فکر بهتری دارم. ما تمام زمستان را توی انبار میمانیم. این طوری هم غذا میخوریم، هم توی برف راه نمیرویم.»
خاکستری کمی فکر کرد و گفت: «ولی من خانهی خودم را بیشتر دوست دارم. دلم نمیخواهد توی انبار بمانم.»
قهوهای گفت: «ولی من یک انبار پر از گندم را بیشتر دوست دارم!»
قهوه ای و خـاکستری، مثل همیـشه به انبار رفتند. قهوهای گندم خورد و خاکستری، گندم جمع کرد تا با خودش به خانه ببرد. موش قهوهای روی گندمها بالا و پایین میپرید و میگفت: «چه زمستان گرم و خوش مزهای!رویگندمهابازی میکنم!گندم میخورم!ورویگندمهاهم میخوابم...!»
خاکستری کیسهاش را پر کرد و گفت: «عجله کن! باید برویم.»
آنها از سوراخ دیوار انبار بیرون رفتند و به خانههایشان برگشتند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 173صفحه 4