
اما گفت:«دیدید؟ نوکمتمام شد. من دیگر یک نوک تیز نیستم.»
همین موقع جلو آمد و گفت:
«دوست من! کار من همین است که هر وقت نوک تو تمام شد، تو را بتراشم.»
بعد شروع به تراشیدن نوک کرد.
کمی بعد دوباره نوک تیز شد.
و و گفتند: «آفرین !آفرین !»
و و ،کنار نشستند و به او گفتند:
«ما همه دوستان تو هستیم. و وقتی دوستان کنار هم باشند، همهی کارها درست انجام میشود!»
خندید و گفت: «باز هم میخواهم خط بکشم و همه چیز بنویسم!»
همه خندیدند و مشغول کار شد.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 173صفحه 19