
هستهی آلبالو توی خانهاش چرت میزد. گاهی هم خانهاش را که یک آلبالو بود بو میکشید و بعد دوباره چرت میزد. یک دفعه صدایی آمد. صدای تق تق آمد. هستهی آلبالو سه چهـار تا خمیازه کشیـد و گفـت: «کیه، چه خبر شده؟» اول صدای یک عطسه آمد. بعد هم دو تا سرفه، آخر سر هم یک صدای کوچول موچول آمد که: «منم مورچه زرده، خیس خیسم... بیام تو؟»
هستهی آلبالو گفت: «توی باران، مجبوری از خانهات بیرون بیایی؟»
بعد همان طور که چرت میزد، بلند شد تا در را باز کند. اما هرچه گشت در خانهاش را پیدا نکرد. هستهی آلبالو گفت: «آهای مورچه زرده، در خانهام نیست!»
بعد با خودش فکر کرد: «شاید خانهام اصلا در ندارد.» و دوباره دراز کشید و گفت: «مورچه زرده، اگر پیدایش کردی آن را هل بده و بیا تو.» بعد شروع کرد
به چرت زدن. مورچه زرده که از سرما شاخکهایش میلرزید، دور آلبالو را
گشت. اما هرچه گشت درش را پیدا نکرد.
مورچه زرده گفت: «بیچاره خانهاش در ندارد...» بعد هی عطسه کرد و هی سرفه کرد، آخرش هم افتاد و غش کرد.
هستهی آلبالو وسط چرت زدن یاد مورچه زرده افتاد و گفت: «آهای، چی شد مورچه زرده! در خانه را پیدا کردی؟»
اما هرچه صبر کرد جوابی نشنید.
هستهی آلبالو نگران شد و گفت: «آهای مورچه
زرده با تو هستم، کجایی؟» اما باز هم جوابی نشنید.
خواب از سرش پرید. با خودش گفت: «نکند بلایی سرش آمده باشد؟»
هستهی آلبالو از جایش بلند شد. خودش را به دیوار خانهاش کوبید.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 203صفحه 4