
قاشق جلو رفت و محـکم به لبهی بشقاب کوبید. بیشتر ماکارونیها، توی سفره پخش شدند. چنگال گفت: «ای بد جنس! حالا به تو نشان میدهم!» بعد، با دندانههای درازش به قاشق حمله کرد.
لیوان که نمیخواست آنها بلایی سر هم بیاورند جلو پرید ولی قبل از آن که بتواند کاری کند، افتاد و لب بلوریاش شکست. ماست همینطور شل و بیحال نشسته بود. راستش هروقت دعوا میشد آن قدر میترسید که از حال میرفت. وقتی لب لیوان شکست، فریاد زد: « بس کنید! ببینید چه بلایی سر سفره آوردید؟! حالا کدامتان کار لیوان را انجام میدهید؟»
قاشق و چنگال آرام شدند. ماست گفت: «اگر قاشق نمیتواند ماکارونی بردارد، چنگال هم به درد ماست نمیخورد. بهتر نیست هرکدام کار خودتان را بکنید؟» چنگال از سفره بیرون رفت و گفت: «نگاه کن! این ماست شل و بیحال از ما
عاقلتر است. من دنبال دستمال میروم تا بیاید و
سفره را تمیز کند.»
قاشق گفت: «صبر کن! من هم میآیم.» بعد، دوتایی رفتند.
بیچاره لیوان بلور با لب شکسته کنار بشقاب ایستاده بود و نمیدانست چه کار کند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 222صفحه 6