
حلزون جواب داد: «میروم توی صدفی که پشتم دارم.»
گفت: «مرا ببر توی صدف.» خندید و گفت: «این صدف خانهی من است تو توی آن جا نمیشوی. خوب فکر کن و راهی پیدا کن.»
نزدیک شده بود. از خداحافظی کرد و رفت.
او نمیدانست چه کند. همین موقع به رسید. به گفت: « جان! وقتی از چیزی بترسی چه میکنی؟»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 222صفحه 18