خاطرات
آقای سیدرحیم میریان
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : میرشکاری، اصغر- بصیرت منش، حمید (گردآورندگان)

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 1392

زبان اثر : فارسی

آقای سیدرحیم میریان

‏304ـ ‏‏اوایلی که من توفیق پیدا کردم در خدمت امام باشم، سال 60 بود و‏‎ ‎‏امام در منزلشان یخچال نداشتند. حاج احمدآقا فرمودند: یک یخچال برای‏‎ ‎‏آقا تهیه کنید. آقای کفاش زاده رفت و یک یخچال 14فوت تهیه کرد و آورد.‏‎ ‎‏وقتی من و یکی از برادرها آن را به آشپزخانه منتقل کردیم، امام که در حال‏‎ ‎‏قدم زدن در حیاط منزل بودند گفتند: چیه؟ گفتم: یخچال، گفتند: کجا بوده؟‏‎ ‎‏گفتم: حاج احمدآقا در جریانند. امام دیگر چیزی نفرمودند و رفتند. و ما هم‏‎ ‎‏آن را به برق وصل کردیم. کمی بعد گفتیم نکند سیم آن اتصالی داشته باشد.‏‎ ‎‏تابه آشپزخانه برگشتیم، دیدم امام دوشاخ را از برق درآورده اند و روی‏‎ ‎‏یخچال گذاشته اند. از حاج احمدآقا موضوع را سئوال کردیم، گفتند امام‏‎ ‎‏گفته اند: این یخچال بزرگ است اگر یک یخچال کوچکتر باشد بهتر است. ما‏

‏بلافاصله رفتیم و یک یخچال کوچکتر تهیه کردیم و داخل حیاط بردیم و‏‎ ‎‏خدمت امام عرض کردیم اگر اجازه بدهید این یخچال بزرگ را ببریم و آن‏‎ ‎‏کوچک را بیاوریم. امام فرمودند: نه آن را نیاورید، این را هم بیایید ببرید. ما‏‎ ‎‏هم به حکم وظیفه به دستور ایشان عمل کردیم و حاج احمدآقا که قضیه را‏‎ ‎‏فهمید ناراحت شد و گفت: چرا شما یخچال را بیرون بردید؟ از طرف دیگر‏‎ ‎‏آن فردی که یخچال را از او تهیه کرده بودیم وقتی ماجرا را فهمید گفت: من‏‎ ‎‏این یخچال را نذر امام می کنم و امام هم نذر را برنمی گردانند. مطلب را به‏‎ ‎‏حاج احمدآقا عرض کردم که به امام بگویند برای این یخچال پولی داده نشده‏‎ ‎‏و نذر شخص ایشان است. وقتی حاج احمدآقا مطلب را به امام عرض کرد‏‎ ‎‏امام فرمودند: حالا که نذر است اشکال ندارد، ولی این کوچک را بگذارید و‏‎ ‎‏آن بزرگ را ببرید.‏

305ـ ‏یک روز حجت الاسلام عبداللّه نوری در بیمارستان قلب شهید رجایی‏‎ ‎‏برای من خاطره ای از قناعت امام در زندگی تعریف می کرد. ایشان می گفت‏‎ ‎‏قبل از سال 42 بود که پله های جلوی ایوان منزل امام ساییده شده بود. بنایی‏‎ ‎‏آوردند که آنها را تعویض کند. بنا گفت این کار تعدادی موزاییک و ماسه و‏‎ ‎‏سیمان می خواهد و این قدر هم خرج دارد. امام به او فرمودند: نمی شود کاری‏‎ ‎‏کرد که خرجش کمتر بشود؟ بنا هم گفت: نه، این کمترین خرجی است که من‏‎ ‎‏پیشنهاد کرده ام. امام به او فرمودند: پس من یک راهی پیش پای شما می گذارم‏‎ ‎‏تا خرج کمتر بشود. بنا گفت: بفرمایید! آقا فرمودند: آجرها را بردارید و‏‎ ‎‏زیرش را ملات بریزید و بعد آجرها را از طرفی که ساییده نشده مجدداً کار‏‎ ‎‏بگذارید. بعد با تبسم گفتند: این روش خرجش کمترنیست؟ بنا گفت: بله، آقا‏‎ ‎‏من اصلاً فکرش را هم نکرده بودم.‏


306ـ ‏یک روز سیدمرتضی خدمتکار منزل امام که مسئول خرید مایحتاج‏‎ ‎‏منزل بود یک کیلو سبزی خوردن گرفته وارد منزل شد. امام در حیاط قدم‏‎ ‎‏می زدند که دیدند او سبزی خریده است. به او گفتند سید این سبزی چقدر‏‎ ‎‏است؟ گفت آقا یک کیلو، امام فرمودند: نیم کیلو سبزی بیشتر احتیاج نداریم‏‎ ‎‏یک کیلو زیاد است. هر وقت سبزی می گیری نیم کیلو بگیر، حالا هم برو‏‎ ‎‏نصفش را بده دفتر و نصفش را بده خانم.‏

307ـ ‏امام درمصرف برق نهایت صرفه جویی را داشتند؛ مثلا وقتی که‏‎ ‎‏می خواستند نماز شب بخوانند یک لامپ 25 وات در اتاقشان روشن بود ولی‏‎ ‎‏وقتی می خواستند مطالعه کنند از لامپ 200 وات استفاده می کردند.‏

308ـ ‏امام همیشه می فرمودند که تلفن برای کارهای ضروری است، و از تلفن‏‎ ‎‏کردن برای کارهای غیرضروری خودداری کنید. همیشه به حد احتیاج چراغ‏‎ ‎‏منزل را روشن نگهدارید. امام خودشان در تاریکی به نماز می ایستادند. اگر‏‎ ‎‏چراغی اضافه روشن بود به شدت ناراحت می شدند، گویی عذاب گناهان را‏‎ ‎‏به چشم خویش می دیدند. ‏

309ـ ‏امام نسبت به اسراف خیلی حساس بودند؛ مثلاً اگر شیرآبی چکه می کرد‏‎ ‎‏تحمل نمی کردند و با زنگی که نزدیک دست ایشان بود خبر می کردند که‏‎ ‎‏بیایید این شیر را درست کنید که آب هدر نرود.‏

310ـ ‏مشهدی اکبر باغبان منزل امام نقل می کرد که یک روز من داشتم به باغچه‏‎ ‎‏آب می دادم، امام به من گفتند: این آب خوردن نباشد. گفتم: نه آقاجان این آبی‏‎ ‎‏است که از چاه می آید. گفتند: آب چاهی نباشد که مردم از آن استفاده می کنند.‏‎ ‎‏گفتم نخیر آقا آب چاهی است که مخصوص همین جا است و برای درختان‏‎ ‎‏همین جا کنده اند. روز دیگر آمدند و گفتند: حاجی خیلی از این آب‏

‏استفاده می کنی.‏

311ـ ‏امام مقید بودند که در هیچ زمینه ای اسراف نشود. اگر می دیدند چیز‏‎ ‎‏خوراکی در سطل زباله ریخته شده بسیار ناراحت می شدند و بازخواست‏‎ ‎‏می کردند که چرا خوراکی در سطل ریخته اند.‏

312ـ ‏یک روز پیش ازظهر آقا زنگ زدند. خدمت ایشان رفتم، فرمودند: چراغ‏‎ ‎‏داخل حیاط روشن است، آن را خاموش کن. گفتم چشم. چند روز بعد که باز‏‎ ‎‏چراغ روشن مانده بود امام مجدداً زنگ زدند. خدمتشان که رفتم فرمودند:‏‎ ‎‏اگر برای شما مشکل است چراغ را خاموش کنید، کلید آن را در اتاق من‏‎ ‎‏بگذارید من خودم شب ها روشن و روزها خاموش می کنم. گفتم نه آقا مشکل‏‎ ‎‏نیست. تا مدتی حواسم را جمع می کردم که مبادا چراغ در روز روشن بماند. ‏

313ـ ‏یک روز صبح که امام روی صندلی نشسته و برنامۀ دست بوسی داشتند،‏‎ ‎‏چراغ دفتر آقای رسولی و یک چراغ هم پشت حیاط منزل امام، اطراف منزل‏‎ ‎‏حاج احمدآقا روشن بود. امام به من که کنار ایشان ایستاده بودم فرمودند که بیا‏‎ ‎‏جلو، نزدیک ایشان که رسیدم با عصبانیت به من فرمودند: در منزل من و فعل‏‎ ‎‏حرام؟ در منزل من و اسراف؟ من که مثل بید می لرزیدم عرض کردم آقا چه‏‎ ‎‏شده؟ فرمودند: چند مرتبه باید بگویم این چراغ ها را خاموش کنید؛ مگر شما‏‎ ‎‏نمی دانید که اسراف حرام است؟‏

‏***‏

‏ ‏

‎ ‎