اختیار و کرامت انسانی

دکتر علی نقی امیری

 مقدمه

انسان در معارف اسلامی و به ویژه قرآن، به گونه ای تصویر شده که از یک طرف مورد مدح و ستایش قرار گرفته و از طرف دیگر مذمت و نکوهش شده  است. عالی ترین مدح ها و بزرگ ترین مذمت های قرآن دربارۀ انسان است؛ او را از آسمان و زمین و از فرشته برتر و در همان حال از دیو و چهارپایان پست تر شمرده است. از نظر قرآن، انسان موجودی است که توانایی تسخیر جهان و به خدمت گرفتن فرشتگان را دارد و هم می تواند به اسفل السافلین سقوط کند.[1]

از دید قرآن انسان خلیفۀ خدا در زمین است.[2] از بالاترین ظرفیت علمی برخوردار است،[3] فطرتی خدا آشنا و خداجو دارد؛[4] از وجودی دوگانه برخوردار است؛[5] موجودی  برگزیده و انتخاب شده  است؛[6] شخصیتی آزاد و مستقل دارد؛[7] امانت دار خدا است،[8]  نعمت های زمین برای او آفریده شده  است،[9] و در مجموع از جایگاه و کرامت بالایی برخوردار می باشد. در عین حال همین انسان در قرآن مورد بزرگ ترین نکوهش ها و مذمت ها قرار گرفته است؛ از دید قرآن انسان ستمگر و نادان است؛[10] ناسپاس است؛[11]  طغیان گر است،[12] عجول و شتاب گر است؛[13] تنگ چشم و ممسک است؛[14] مجادله گر  است؛[15] و حریص است.[16] حال سؤال این است که چگونه می توان یک موجود واحد  را با صفات متضاد توصیف نمود؛ چه عاملی است که می توان بر مبنای آن انسان را در هر یک از حالات فوق توجیه کرد؟ جواب سؤال فوق به اختیار انسان برگردانده شده و نقش آن در کرامت و شرافت انسان مورد بررسی قرار گرفته است.

شرافت و کرامت انسان

مروری اجمالی در متون اسلامی این مسأله را روشن می سازد که انسان در بینش الهی شرافت و فضیلت خاصی دارد و خداوند وی را بر بسیاری از مخلوقات برتری بخشیده است؛ چنان که در قرآن کریم فرموده  است:

(وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنْ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً)؛[17] ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم و به ایشان ارج  و ارزش دادیم و وسایل حملشان را در خشکی و دریا فراهم کردیم؛ [یعنی به آنها قدرتی دادیم] که در خشکی و دریا بتوانند خود و وسایلشان را از نقطه ای به نقطۀ دیگر حمل کنند و روزی های خوب و پاک به آنها دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که آفریدیم برتری دادیم.

این مقام و شرافت تا به آن جا است که انسان می تواند به مقام جانشینی خداوند در زمین برسد. خداوند هنگام خلقت آدم(ع) به ملائکه فرمود:

(وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً)؛[18] هنگامی که خدا  می خواست حضرت آدم(ع) را خلق کند، به فرشتگان فرمود که من در زمین خلیفه ای قرار خواهم داد.

از شیوۀ بیان پیداست وقتی که می گوید: «خلیفه قرار می دهم» معنایش این است که برای خودم جانشین قرار می دهم. منظور از تعیین خلیفه این است که در جهان موجودی ارزشمند را می آفریند. ارزش او به حدی است که اگر بخواهیم برای او در هستی جایگاهی قرار دهیم باید بگوییم: جانشین خداست. ملاک جانشینی هم این است که این موجود آن قدر می تواند تعالی و ارزش وجودی پیدا کند که کارهای خدایی از او صادر شود.[19]

علامه طباطبائی در تفسیر این آیه می گوید:

مقام خلافت همان طور که از نام آن پیداست، تمام نمی شود، مگر به اینکه خلیفه نمایش گر مستخلف باشد، و تمامی شئون وجودی و آثار و احکام و تدبیر او را حکایت کند، البته آن شئون و آثار و احکام و تدابیری که به خاطر تأمین آنها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده، و خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسمّا به اسمای حسنا، و متصف به صفات علیایی از صفات جمال و جلال است. و در ذاتش منزه از هر نقصی، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است.[20]

بنابراین پیشرفت های علمی و روحی انسان ها نمونه ای از تجلیات این جانشینی است که در انسان های معمولی دیده  می شود ولی مرتبۀ کامل آن فقط در معصومین(ع) ظهور می کند.[21]

اختیار، عامل کرامت انسان

بعد از مشخص شدن مقام و جایگاه بلند نوع انسان در بین سایر مخلوقات سؤال این است که منشأ چنین مقامی چیست؟ و به دلیل کدام ویژگی ها و استعدادها، انسان توانایی رسیدن به چنین مقامی را پیدا کرده  است؟پاسخ به این پرسش را باید در نحوۀ خلقت انسان و تفاوت وی با سایر موجودات جست وجو نمود.

انسان بنا به اقتضای ظرفیت وجودی خویش نسبت به آنچه که آن را موجب سعادت، مایه رشد و عامل خوشبختی می بیند، علاقمند شده و بدان دل می بندد؛ ذهن پس از این دلبستگی به کار می افتد و کیفیت تحقق این میل و جاذبه را پی می جوید و بالاخره جسم در جریان وصول به این تمایل راه تبیین شده به وسیله ادراک را طی کرده و بر بیرون از خود اثر می گذارد و در این میان، این قدرت اراده انسان است که انجام و تحقق هر مرحله یا تمام مراحل را و یا توقف حرکت در هر قسمت را امضا می نماید.[22]

انسان بر خلاف حیوان بیش از آنکه زندانی ویژگی ها و خصوصیات روحی، فکری و جسمی خود باشد، حاکم بر آنها است و قدرت تغییر یا تثبیت آنها را دارد و علاوه بر آن می تواند از طریق تصرف در اراده، احوال، افکار و اعمال دیگران، اراده و توان خویش را رشد و توسعه داده و از این طریق جایگاه خویش را متحول ساخته و توان تأثیرگذاری خود در دو جهت حق و باطل را افزایش یا کاهش دهد. او می تواند به اعلی علیین[23] صعود کند. و یا خویش را تا اسفل السافلین و تا مرحله پست تر[24] از حیوان تنزل دهد، بر خلاف سایر موجودات که تغییر در چنین دایره وسیع و جا به جایی بسیار کمتر از این حد نیز برای آنان میسّر نیست.

با توجه به وسعت امکان تغییر و تبدیل برای انسان و در مقابل محدودیت شدید، این امکان در آگاهی ها و تمایلات برای حیوان و اختلاف فاحش و روشن موجود میان انسان و حیوان در این زمینه، می توان چنین نتیجه گرفت که« وجود بیشترین توان رشد و بالاترین قدرت گسترش تأثیرگذاری بر احوال، افکار، و اعمال خود و دیگران، از جمله مهم ترین عواملی است که انسان را از سایر موجودات متمایز و این ویژگی ارزشمند را به وی مختص ساخته و همین ویژگی اساسی است که از آن به «اختیار» و یا «اراده» نام برده و وی را به عنوان «موجودی مختار» ممتاز و برتر می سازد.[25]

در همین رابطه شهید مطهری می نویسد:

انسان از آن جهت که به نیروی « عقل» و « اراده» مجهز است، قادر است در مقابل میل ها مقاومت و ایستادگی نماید و خود را از تحت تأثیر نفوذ جبری آنها آزاد نماید و بر همه میل ها حکومت کند. انسان می تواند همه میل ها را تحت فرمان عقل قرار دهد و برای آنها جیره بندی کند و به هیچ میلی بیش از میزان تعیین شده، بها ندهد و به این وسیله آزادی معنوی، که با ارزش ترین نوع آزادی است، را کسب نماید. این توانایی بزرگ از مختصات انسان است و در هیچ حیوانی وجود ندارد و همین است که انسان را شایسته تکلیف کرده است و همین است که به انسان حق «انتخاب» می دهد و همین است که انسان را به صورت یک موجود واقعاً «آزاد» و «انتخاب گر» و صاحب اختیار در می آورد.[26]

بر اساس معارف الهی، گرچه از یک طرف افعالی چون تسبیح خداوند سبحان،[27] [آن هم نه به معنای حرکت بر مبنای مشیت بلکه به وسیله بیان و نطق][28] و نیز ایمان آوردن و کفر ورزیدن، شهادت دادن و کفران کردن را به سایر موجودات، حتی جمادات[29] نسبت می دهند. اما از طرف دیگر انتخاب گری سبیل هدایت یا ضلالت، عروج به اوج عظمت و حضیض ذلت و نیز برخورداری از نعمت و برکت یا عذاب و مشقت، در دنیا و آخرت را مختص به انسان قرار می دهند.[30]

بر این اساس تمایل انسان از حالت اعتدال به پستی تا بی نهایت، یا به خوبی تا بی نهایت، فقط ناشی از کیفیت بهره برداری از غرایز و نیروی نظارت و تسلط «من» می باشد و از این جهت که هر دو معلول اختیار خواهد بود، نه به خداوند مربوط می باشد و نه به طبیعت.[31]

بنابراین توانایی انسان برای صعود به بالاترین حد کمال و رسیدن به مقامی که سایر موجودات از نیل به آن عاجزند و نیز امکان سقوط وی تا پست ترین جایگاه ها و مرتکب شدن رذیلانه ترین افعال ناشی از حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش و به عبارتی برخورداری قدرت اختیار و انتخاب می باشد؛ یعنی:

بشر مختار و آزاد آفریده شده است؛ یعنی به او عقل و فکر و اراده داده شده است. بشر در کارهای ارادی خود، مانند یک سنگ نیست که او را از بالا به پایین رها کرده باشند و تحت تأثیر عامل جاذبۀ زمین خواه ناخواه به طرف زمین سقوط کند. و مانند گیاه نیست که تنها یک راه محدود در جلو او است و همین که در شرایط معین رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه مواد غذایی را جذب و راه رشد و نمو را طی می کند. و همچنین مانند حیوان نیست که به حکم غریزه کارهایی انجام دهد. بشر همیشه خود را بر سر چهار راه هایی می بیند و هیچ گونه اجباری ندارد که فقط یکی از آنها را انتخاب کند. سایر راه ها بر او بسته نیست، انتخاب یکی از آنها به نظر و فکر و اراده و مشیت شخصی او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معین می کند... تفاوتی میان بشر و آتش که می سوزاند و آب که غرق می کند و گیاه که می روید و حتی حیوانی که راه می رود، وجود دارد و آن این است که هیچ یک از آنها کار و خاصیت خود را از میان چند کار و چند خاصیت برای خود انتخاب نمی کنند. ولی انسان انتخاب می کند، او همیشه در برابر چند کار و چند راه قرار گرفته است و قطعیت یافتن یک راه و یک کار فقط به خواست شخصی او مرتبط است.[32]  

3 ـ جلوه های کرامت انسان مبتنی بر اختیار

1ـ3ـ انسان و کرامت اختیاری

انسان از طریق بهره گیری صحیح از استعدادهای ذاتی خود می تواند به بالاترین مرتبۀ کمال که برای یک موجود ممکن، متصور است (جانشینی خدا بر روی زمین) دست پیدا کند که از آن اصطلاحاً به «کمال اختیاری» یا «کرامت اختیاری» یاد می کنند؛[33]  که چنین کمالی حتی برای ملائکه ممکن نیست. به همین دلیل در جریان خلقت انسان هنگامی که ملائکه به خداوند عرضه داشتند: آیا در زمین کسی را قرار می دهی که در آن فساد و خونریزی کند؟ خداوند در پاسخ می فرماید: (إنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ)؛[34]  من چیزی را می دانم که شما نمی دانید و این اشاره به حکمتی دارد که در خلق موجود مختار [و اهمیت کمال اختیاری] نهفته است. یعنی انسان [به عنوان جانشین خداوند] کمالاتی را نشان می دهد و اسراری را تحمل می کند که در وسع و طاقت ملائکه نیست و این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است؛ به طوری که مسأله فساد و سفک دماء(خونریزی) را جبران می کند.[35]

باید به خاطر داشت که برخورداری از قدرت اختیار، بدون آگاهی و شناخت بی معنا است و اختیار هنگامی می تواند محقق شود که اولاً دو یا چند راه در مقابل موجود مختار مطرح باشد و ثانیاً موجود مختار از این راه ها ولو به طور  فی الجمله آگاهی داشته باشد و سوم آن که قدرت انتخاب یکی از راه ها و سپس حرکت در آن مسیر را داشته باشد. در صورت فقدان هر یک از این شرایط مثلاً مطرح بودن فقط یک راه، یا نداشتن هیچ گونه آگاهی از آنها و یا نداشتن قدرت انتخاب و قدرت حرکت، انجام یک فعل اختیاری ، منتفی است.

به طور خلاصه انسان با برخورداری از اختیار و آگاهی و انتخاب راه و هدف صحیح می تواند به سعادت و بالاترین حد کمال نائل شود. پس در نظام ارزشی اسلام، محور ارزش ها، افعال اختیاری انسان است. افعال اختیاری انسان واسطه ای میان نیازها و تمایلات فطری انسان و اهداف و تمایلات مورد نظر اوست. در درون انسان نیازها و انگیزه هایی وجود دارد که به طور فطری او را به جانبی متمایل می کند، برمی انگیزاند، و تحریک می کند. برای رسیدن به آن هدف باید رفتاری را انجام دهد . رفتار اختیاری آدمی واسطۀ بین نیازها و اهداف اوست و بین این دو (رفتار و اهداف) رابطه ای منطقی وجود دارد. به همین دلیل انسان های متعالی و کامل کسانی هستند که آن هدف را به خوبی دریافته و تمامی هست و توجه خود را در همان راه صرف می کنند. استاد مطهری در این زمینه می گوید:

در آیاتی که قرآن انسان های کامل را توصیف می کند و یا از زبان انسان های کامل سخن می گوید، آنها را این طور معرفی می کند که آنها هدف زندگی را خوب دریافت کرده اند و روی همان هدف کار می کنند و گام برمی دارند؛ مثلاً از زبان ابراهیم (ع) می گوید: (إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفاً وَمَا أَنَا  مِنْ الْمُشْرِکِینَ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَای وَمَمَاتِی للهِ  رَبِّ الْعَالَمِینَ).[36]

2ـ3 ـ انسان، اختیار و کرامت هدف

در متون اسلامی با عبارت های گوناگون، به هدف و مقصد انسان اشاره شده است. در مکتب الهی اسلام، خداوند وجودی غنی بالذات و مطلق است که از هر گونه نیاز، کمبود و ... مبرّا است. لذا انسان ها و جهان آفرینش را برای پاسخ گویی به نیاز خود خلق نکرده است و این مسأله را در متون اسلامی به وفور می توان ملاحظه کرد؛ بنابراین در بحث هدف از آفرینش انسان باید مقصود و هدفی را برای انسان جستجو کرد که خداوند متعال چه هدفی را برای انسان قرار داده و آنان را به کدام سو ترغیب نموده است؟ «مسأله اینکه «غایت در خلقت انسان» چیست؟. برمی گردد به اینکه «ماهیت انسان»چیست؟ و در انسان چه استعدادهایی نهفته است و برای انسان چه کمالاتی امکان دارد؟ هر کمالی که در امکان انسان باشد باید دربارۀ آن بحث کرد [زیرا] انسان برای آن کمالات آفریده شده است».[37]

 در قرآن کریم مسأله هدف آفرینش انسان ها از ابعاد مختلفی مورد توجه قرار گرفته است، که البته بدان معنا نیست که این اهداف قابل جمع نباشند و یا یک هدف نهایی [غایی] مطرح نشده باشد؛ مثلاً در یک جا ، هدف از آفرینش را آزمایش انسان ها معرفی می کند . به این صورت که:

(الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)؛[38] او کسی است که مرگ و  زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدام  یک بهتر عمل می کنید؟

چنانکه مشاهده می شود در اینجا مسأله آزمایش و امتحان انسان ها از نظر حسن عمل به عنوان یک هدف معرفی شده و در آیه دیگری آمده است:

(اللهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنْ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً)؛[39] خداوند کسی است که هفت آسمان را آفریده و از زمین نیز مانند آن خلق کرده است و فرمان در میان آنها نازل می شود تا بدانید خداوند بر همه چیز توانا است.

در اینجا علم و آگاهی از قدرت خداوند به عنوان هدفی برای آفرینش آسمان ها و زمین و هر آنچه در آن است(از جمله انسان) ذکر شده است. در یکی دیگر از آیات، هدف از خلقت انسان ها رحمت الهی ذکر شده است:

(إلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ).[40] مگر آنچه پروردگارت رحم کند و برای همین (رحمت) آنان را خلق کرده است.

 اما اینها برخی از هدف ها است و خداوند در یکی از آیات، هدف نهایی آفرینش جن و انس را تنها مسأله عبودیت و بندگی معرفی می کند:

(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ)؛[41] جن و انس را خلق نکردم، مگر برای اینکه مرا بندگی کنند.

هدف اصلی عبودیت است و مسأله علم و دانش و امتحان و آزمایش در مسیر عبودیت قرار می گیرند و در همگی آنها اختیار نقش اصلی را ایفا می کند. حال اینکه عبودیت چیست مسأله مهمی است؛ آیا عبودیت فقط انجام مناسکی مثل رکوع، سجود، قیام و نماز و روزه است یا حقیقتی است ماورای اینها؟ در تفسیر نمونه در شرح معنای عبودیت و عبد چنین آمده است:«عبد از نظر لغت عربی به انسانی می گویند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد، اراده اش تابع ارادۀ او و خواستش تابع خواست او است. در برابر او مالک چیزی نیست...؛ به تعبیر دیگر عبودیت - آن گونه که در لغت آمده - آخرین درجۀ خضوع در برابر معبود است، بنابراین عبودیت نهایت و اوج تکامل یک انسان و قرب او به خدا است... عبودیت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیندیشد؛ جز در راه او گام برندارد و هر چه غیر او است فراموش کند، حتی خویش را».[42] «عبودیت» در آیات دیگری به صراط مستقیم یاد شده است، مانند:

 (فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ)؛[43] بندگی او (خدا) را کنید و این راه مستقیم الهی  است.

بنابراین بحث را این گونه می توان خلاصه کرد که هدف نهایی انسان رسیدن به کمال و تعالی است که البته کمال حقیقی انسان تنها در مسیر قرب الهی و در گرو بندگی و اختیار مسیر تقوا و تعبد و اطاعت از فرمان های الهی محقق می شود.

چنان که در شکل ملاحظه می شود منزلت و جایگاه انسان، نشان دهنده پتانسیل ها و استعدادهای درونی او است که برای رسیدن به کمال، زمینه و امکان محسوب می شوند و افعال اختیاری، واسطه و وسیلۀ رسیدن به هدف می باشند. و از همین جا است که نقش اختیار در رشد و کمال انسان معلوم می گردد، چرا که استعدادهای انسان به معنای واقعی و عمیق خود تنها و تنها با اصالت اختیار و انجام افعال اختیاری، جامه عمل خواهد پوشید، هنگامی که اختیاری وجود داشته باشد، مسئولیت معنا می دهد و درگیری ذهنی و عاطفی و انگیزه برای یاری رساندن، محقق می شود. طبعاً هر قدر زمینه انجام افعال اختیاری گسترده تر باشد زمینه نیل بشر به اهداف و کمالاتی که انعکاس دهندۀ «کرامت انسانی» برخاسته از کرامت اهداف هستند و خداوند برای وی در نظر داشته بیشتر خواهد بود.

3ـ3 ـ اختیار و کرامت احساس حاکمیت بر سرنوشت

مباحث عمده دربارۀ اختیار، از جهت ربط آن با قانون علیت از یک طرف و ربط آن با ارادۀ خدا از طرف دیگر است. اما در این نظریات آنچه مسکوت می ماند، حقیقت اختیار است؛ یعنی اگر چه از بُعد علیت و ارادۀ خدا به اختیار توجه شده است و اگر چه کلیاتی هم در این باره طرح گردیده، اما به ذات اختیار و اینکه فرضاً چگونه فعل اختیاری از جهتی منسوب به انسان و از جهتی منسوب به خدا است؟ چگونه اختیار از جهتی حاکم و از جهتی محکوم است، پرداخته نشده است؛ به عبارت دیگر اینکه ذات و حقیقت و ماهیت اختیار چیست و چه رابطه ای با نفس و یا دیگر کیفیات نفسانی دارد و نیز کیفیت تعریف آن، مورد لحاظ قرار نگرفته و تنها اختیار را از زاویۀ مشکلاتی که در باب علم کلام یا بعضی از قواعد فلسفی و یا قواعد اصولی داشته، مطرح شده و در پی رفع مشکل بوده اند، نه اینکه به طور جداگانه به آن پرداخته و تبیین نمایند.

در این رابطه توجه به این نکته ضروری است که برای مفهوم علیت در مورد انسان و غیر انسان باید تفاوت قائل شد، تا بتوان به این نتیجه رسید که انسان نه مجبور مطلق است و نه مختار مطلق، بلکه فعل او ترکیبی از این دو می باشد و هر فعلی که از انسان تجزیه گردد، اثر هر دو بُعد فوق را می توان در آن ملاحظه نمود. طبیعی است که وقتی دو چیز قابلیت ترکیب عینی یافته باشند، ضرورتاً هماهنگ و پشتیبان هم خواهند بود.

بنابراین تا زمانی که انسان مختار است و فعل اختیاری موضوعیت دارد، این فعل ثمرۀ مشترک دو اختیار و دو ارادۀ خدا و انسان است. در اینجا است که مفهوم واقعی اختیار به عنوان «امر بین الامرین» مشخص می گردد و قطعاً نه به معنای جبر است و نه تفویض و نه به گونه ای است که هم جبر باشد و هم تفویض. به معنای بخشی جبر و بخشی تفویض هم نیست، بلکه مفهومی ترکیبی و تقوّمی است؛ درست همان گونه که اکسیژن و هیدروژن در ترکیب، آب را نتیجه می دهند، هر فعل اختیاری انسان هم حاوی ترکیبی از ارادۀ انسان و ارادۀ خدا است که از طریق مجموعه ای از قوانین و در قالب قانون علیت جلوه می کند. نفی هر یک از طرفین مستلزم عدم انسجام در نظام فکری است، چه اینکه عدم ملاحظۀ ارادۀ حق تعالی، نفی مدیریت مستمر خداوند را نتیجه می دهد و نادیده گرفتن ارادۀ انسان، نافی حجیت و نسبت افعال به انسان می باشد.

نکتۀ لطیف در اینجا آن است که درک مفهوم و ماهیت اختیار، همانند درک از هر مفهوم دیگری، امری است از «اجمال» به «تبیین» که می تواند مراتب و درجات مختلف داشته باشد. قطعاً درک پیامبر اکرم(ص)، علی(ع) و اولیای الهی از «امر بین الامرین» یا «اختیار»، از شدت و مرتبه ای بسیار بالا برخوردار است که با درک افراد عادی قابل قیاس نیست، ولی در هر مرتبه، می تواند مبنای حجیت قرار بگیرد. علاوه بر این، توقع رسیدن به مفهومی ایجابی، قطعی و یقینی و ثابت از آن و تعریف اختیار مبتنی بر آن، توقع بی جایی است، چرا که اینجا موضع ارتباط «محدود» و «نامحدود» است و طبیعی است که «محدود» را یارای احاطه و درک نحوۀ حضور «نامحدود» نیست؛ چگونه می توان توقع داشت که توپی را در تخم مرغی جای داد؟ جز اینکه، تخم مرغ بشکند؟ اینجا محل عجز انسان از لحاظ فهم و درک، و محل احساس نیاز او به مبدأ هستی و در عین حال احساس اتصال و تعلق و کرامت انسانی است. تنها می توان به صورت سلبی توصیف کرد؛ جبر نیست، تفویض نیست؛ قطعاً از این سلب ها نوعی اطلاع ایجابی حاصل می شود، اما توصیف و تبیین آن محال است، درست همانند ذات خدا، که حضور ارادۀ خدا به معنای حضور خود او است. تا زمانی که انسان مختار است، باید احساس حاکمیت بر سرنوشت خود کند و هیچ گاه احساس طلب کاری از خداوند نداشته باشد و در همان حال باید حضور ارادۀ الهی و ضعف و ناچیزی ارادۀ محدود خود، در مقایسه با ارادۀ لایتناهی حضرت حق را، با همۀ گوشت و پوست خود و به صورت حضوری درک کند و به بزرگی و جایگاه خود در نظام خلقت پی برده، شکرگزار آن باشد.

4 ـ 3 ـ انسان، اختیار و کرامت رفتار

انسان به دلیل مختار بودن، نقشی تعیین کننده در انتخاب جهت گیری کلی و نیز هماهنگی یا ناهماهنگی خود با نظام خلقت دارد؛ بدین معنا که انسان با انتخاب محور هوا یا تقوا، جهت گیری کلی خود را برای زندگی و ساختن هویت و شخصیت خود رقم می زند؛ به گونه ای که جلوه و انعکاس این جهت گیری را می توان در ابعاد وجودی او مشاهده نمود؛ به عبارت دیگر انسان با توان گسترش تأثیرگذاری بر خود، دیگران و محیط پیرامون خود، موجب رشد خود و دیگران می شود و افزایش قدرت تحرک و گسترش جریان نفوذ اراده وی، در واقع در افزایش توان« قلبی، عقلی و جسمی» او ظهور می یابد. قلب، عقل و جسم به ترتیب منشأ و ابزار شکل گیری «امیال»، «افکار» و «اعمال» انسان و زمینه جریان یافتن اختیار و اراده او می باشد؛ بدین ترتیب که انسان با انتخاب طریق «هوا» یا «تقوا» به توان و قدرت «قلبی و عقلی و جسمی» خود شکل و کیفیت خاصی می بخشد؛ به  گونه ای که با اختیار یکی از این دو جهت دارای «قلب، عقل و جسمی» شیطانی و یا «قلب، عقل و جسمی» الهی خواهد شد و این امر به معنای اصالت داشتن اراده و اختیار در شکل بخشیدن به ساختار وجودی انسان می باشد. البته شکل و کیفیت قلب، عقل و جسم نیز بر نحوۀ اختیار و اراده، تأثیر متقابل دارد، ولی در این صورت هم در نهایت اراده است که با انتخاب جهتی خاص به سرچشمه های رفتار انسان شکل می دهد؛ منتها کیفیت و ساختار این سه منشأ به عنوان زمینه تصمیم گیری بر شدت و میزان اراده و اختیار، تأثیر خواهد داشت و تفاوت این دو در تأثیرگذاری بر یکدیگر این است که اراده و اختیار اصل بروز و ظهور و نیز سمت و سوی امیال، افکار و اعمال انسان را مشخص می کند و این ابعاد و خصوصیات هم به نوبه خود، زمینه تحقق اراده فرد واقع می شوند، به گونه ای که می توان اختیار را جهت ساز و جهت دهندۀ وجود انسانی، و آنچه شکل گرفته را زمینه ساز یا مکان ساز فرایند اختیار دانست و درست در همین جا است که کرامت یا کراهت رفتار به اختیار برمی گردد.

میل و علاقه های قلبی انسان تابع اراده و اختیار او است؛ یعنی هر فرد خودش می خواهد و اراده می کند که چیزهایی را دوست داشته باشد و از چیزهای دیگری متنفر باشد. لذا هر لحظه که تصمیم بگیرد می تواند نظام تمایلات قلبی خود را درهم بریزد و آنها را به گونه دیگری ساماندهی کند. البته گاه دل کندن از برخی امور دشوار است، اما در امکان پذیر بودن آن نباید شک کرد.

اگر حالات و تمایلات انسان، ارادی نباشد، انسان در قبال پیدایش آنها مسئول نیست و لذا فردی که مثلاً دچار تکبر است می تواند ادعا کند که این حال، ناخواسته در قلب او پیدا شده است. اما قطعاً چنین نیست و حالات و روحیات انسان، غیر ارادی نیستند. از این رو اگر فردی در میدان جنگ دچار شک و تزلزل شود همرزمانش او را به خاطر بروز چنین حالتی سرزنش می کنند؛ یعنی از او انتظار دارند که قلبی شجاع و روحیه ای بانشاط داشته باشد.

بر این اساس؛ تغییر در انسان به معنای تغییر در امور روحی ، امور ذهنی و امور جسمی اوست که به تبع تغییر در رفتارهای سه گانه وی پدید می آید؛ به بیان دیگر رشد انسان تابع رشد هماهنگ و متناسب امور روحی ، امور ذهنی و امور جسمی بوده و افزایش یا کاهش توان او به افزایش یا کاهش توان روحی، ذهنی و جسمی او بازمی گردد و این تغییرات همه تابع جهت خاصی که اختیار نموده خواهند بود؛ اگر این  جهت در راستای انتخاب «تقوا» باشد، نتیجه اش «کرامت رفتار» و چنانچه در راستای انتخاب «هوا» باشد، نتیجه اش «کراهت رفتار» می باشد.

به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که ارزش های برخواسته از انتخاب اولیه از قلب به ذهن و از آنجا به عینیت، در حقیقت یک محور و یک جهت است که چهره های گوناگون خود را به منصه ظهور می رساند و این محور ماهیتی متناسب با «هوا» یا «تقوا» دارد؛ یعنی انسان ها چه بدانند و چه ندانند و یا چه بخواهند و یا نخواهند از یک برآیند وجودی (و در قالب رفتارهای مختلف قلبی، ذهنی و عینی) برخوردارند که لزوماً همسو با یکی از این دو محور و معرف شخصیت آنها است. بدین طریق است که سرنوشت انسان رقم می خورد.

5-3- اختیار و کرامت انسان کامل

یکی از مباحث مهمی که در رابطه با انسان در معارف اسلامی موضوعیت یافته و پیرامون آن نظریات مختلفی شکل گرفته، انسان کامل است؛ انسان کامل جایگاه، شرافت و کرامت بالایی دارد ولی کرامت این کمال به فعل اختیاری او برمی گردد، چرا که انسان کامل و فلسفۀ وجودی او برای آن است که الگوی دیگران در پیمودن راه کمال، قرار بگیرد و طبیعی است که این راه و کمال باید امکان عملی پیمودن توسط انسان های مختار را داشته باشد و این تنها زمانی میسّر است که انسان کامل، با اختیار در این راه گام نهاده باشد. انسان کامل قبل از هر چیز بندۀ خدا است و بندۀ خدا کسی است که عبادت الهی را انتخاب و اطاعت از شیطان را نفی کرده است. انسان کامل، اهل تولی و تبری است و این دو جلوه ای از بروز اراده و اختیار انسان می باشد. انسان کامل شخصیتی است که به همه کمالات انسانی دست یافته و قله های بلند رشد و تعالی را با گام های استوار خویش فتح کرده است. هر استعداد و ظرفیتی که خداوند به بندگان خود عطا کرده در وجود انسان کامل به نحو تام و تمام شکوفا شده و هر فضیلت و کرامتی که برای بشر تصور شود برترین و بالاترین درجه آن نصیب انسان کامل شده است. اگر از اخلاق، سخن به میان آید انسان کامل صاحب خلق عظیم است و خوش خلقی و مهربانی او حتی بدترین دشمنان را به شگفت آورده است. اگر صحبت از علم و دانش شود انسان کامل چشمه جوشان علم و حکمت است و همه این موارد، محصول اختیار و جلوه هایی از فعل اختیاری اویند.

به اعتقاد امام خمینی (ره) انسان کامل «عبدالله» است، «عند الله» است و «ولی الله» است؛ یعنی اولاً بندۀ خدا است؛ ثانیاً نزد خدا است، یعنی مقام او مقام قرب الهی است و ولایت الهی دارد و به همین دلیل یعنی از آن باب که عبدالله و بندۀ خدا است، سبب ایجاد و بقای عالم است.[44] و این همه محصول اطاعت و دل را به خدا سپردن است.

ایشان در رابطه با مقام انسان کامل این طور می فرماید که: بدان که انسان کامل، مثال اعلای خدا و آیت کبرای او و کتاب مستبین حق و نبأ عظیم بوده و بر صورت حق آفریده شده است و با دو دست قدرت او وجود یافته و خلیفه خداوند بر مخلوقاتش و کلید باب معرفت حق می باشد و هر که او را بشناسد خدا را شناخته است. او با هر صفتی از صفات و با هر تجلی از تجلیاتش آیتی از آیات خداوند است و از زمره نمونه های بلند مرتبه و گرانقدر برای شناخت خالق می باشد.[45] امام (ره) در فرازی دیگر، از انسان کامل این گونه یاد می کند:

انسان کامل جامع تمام سلسله وجود است و دایره هستی با او کامل می گردد و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و اوست کتاب الهی. انسان کامل، ولی مطلق، صاحب مقام مشیت مطلقه است که موجودات به واسطه آن ظهور یافته اند... پس او همانند ریشه است و دیگر مخلوقات به منزله شاخه های او هستند و او بر جمیع مراتب وجود و منازل غیب و شهود احاطه دارد. پس اینها، همگی چون قشرند و او اصل و مغز آنها است، آنها صورتند و او معنای آنها، آنها ظاهرند و او باطن آنها، بلکه او هم صورت است هم معنا، هم قشر [پوست] است و هم لبّ [مغز]، هم ظاهر است و هم باطن.[46]

مصادیق انسان های کامل از آن جهت که از پس امتحان برآمده اند و عبودیت محض را انتخاب کرده اند ، به این مقام نائل آمده و حقیقت کرامت و شأن انسان را متجلی ساخته و توانسته اند خلیفۀ الهی و واسطۀ فیض و رحمت الهی و حجت خداوند در زمین گردند. اسم اعظم به حسب حقیقت عینی، همان «انسان کامل» است که خلیفه خداوند در تمام عوالم می باشد و او حقیقت محمدیه (ص) است که با عین ثابت خود با اسم اعظم در مقام الوهیت متحد است و دیگر اعیان ثابته، بلکه اسمای الهی از تجلیات این حقیقتند... پس حقیقت محمدیه همان است که در جمیع عوالم، از عقل گرفته تا هیولا، تجلی یافته و عالم به منزله ظهور و تجلی آن می باشد... و این پیکره و جسم شریف که محمد بن عبدالله (ص) نام بردار است، و از عالم علم الهی برای رهانیدن اسیران زندان طبیعت به عالم ملک نازل شده و در بردارنده و خلاصه آن حقیقت کلیه است.[47]

اما مفهوم انسان کامل علاوه بر پیامبر اکرم(ص) اهل بیت او را نیز شامل می شود؛ یعنی هر یک از امامان معصوم(ع) به نوبه خود انسان کاملند و در زمان خود، پیشوای همه انسان ها و حجت خداوند بر مردم به شمار می آیند. لذا انسان کامل در این زمان حضرت ولی عصر حجت بن الحسن(عج) می باشد. (وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ) عصر هم محتمل است که در این زمان حضرت مهدی ـ سلام الله علیه ـ باشد یا انسان کامل باشد که مصداق بزرگش رسول اکرم و ائمه هدی، و در عصر ما حضرت مهدی ـ سلام الله علیه ـ است. قسم به عصارۀ موجودات عصر، فشرده موجودات، اینکه فشردۀ همه عوالم است، یک نسخه ای است، نسخه تمام عالم همه عالم در این موجود در این انسان کامل عصاره است و خدا به این عصاره قسم می خورد.[48]

5 ـ3 ـ کراهت تحمیل و کرامت انسان

در نظام فکری اسلام، آنچه که به افعال انسان ارزش می دهد افعالی است که به اراده و اختیار خود انجام می دهد و به همین دلیل هم در برابر آنها مسئول بوده و باید پاسخ  گو باشد. رشد و کمال و تقرب انسان که هدف نهایی از افعال او است هم، ناشی از افعال اختیاری است؛ چه اینکه اساساً فلسفه خلقت و مسیر تکامل انسان بر مبنای حکمت خداوندی به گونه ای است که با موضوعیت اختیار، راه و چاه را به انسان می نماید و انبیا هم در هدایت به راه راست حجت را بر او تمام می نمایند و هیچ جبری را در پذیرش دین برای انسان جایز نمی شمارند و تنها وظیفه آنها تبیین راه رشد و راه بغی است که:

 (لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَیِّ)؛[49] در پذیرش اعتقاد، دین و حقایق،  تحمیل و اجباری نیست، چرا که رشد از تباهی، به روشنی مشخص شده است.

در نهایت خود انسان است که یا به اقتضای فطرت و عقل رفتار کرده و با انتخاب راه راست در مسیر راهیان حق قرار می گیرد و یا با انتخاب راه باطل در زمره کافران حق در می آید که:

(إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُورا)؛[50] ما انسان را به سبیل رشد هدایت کردیم، حال می خواهد شاکر باشد یا کافر.

بنابراین کسی را نمی توان به زور وادار به پذیرش معنایی کرد؛ این کار، نه شدنی است و نه مطلوب؛ نه سنت خدا بر اجبار متکی است و نه اینکه به زور می توان کسی را معتقد و ملتزم به معنایی نمود، چرا که اساساً امور قلبی، الزام بردار و قهرپذیر نیستند، بلکه هر معنایی را می بایست با میل و رغبت به کسی قبولاند. از همین رو است که حتی پیامبر گرامی اسلام که همه تلاش خود را در نجات افراد از جهالت و گمراهی به کار برده و از گمراهی آنها احساس ناراحتی می کند، از طرف خداوند مورد خطاب واقع می شود که:

(فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ)؛[51] ای پیامبر پس تذکر بده، که تو  صرفاً ، تذکر دهنده ای، و بر مردم سیطره نداری.

در سوره یونس و یوسف هم به پیامبر تذکر داده می شود:

(أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ)؛[52] آیا با تحمیل، بنای هدایت و مؤمن  نمودن آنها را داری!؟

(وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ)؛[53]هر چند که حرص و ولع در هدایت افراد، به خرج دهی، اکثریت آنان ایمان نمی آورند.

برخورد جبرمآبانه در مسائل قلبی، با ماهیت و ذات و فطرت انسان ناسازگار است و لذا مورد پذیرش به معنای واقعی قرار نمی گیرد و به محض برطرف شدن عوامل زور، اثر خود را از دست می دهد؛ چرا که اساساً تحمیل، انسانیت انسان را از او سلب می کند، ولو در جهت حق باشد و این بدان خاطر است که انسانیت انسان به اعمال ارادی اش بستگی دارد.[54] در قرآن انسان مسئول مستقیم اعمال خودش معرفی شده است. در آیات مربوط به قیامت، هرکس جواب گوی اعمال خویش و در گرو اعمال خودش است:

(کُل نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ)؛[55] (کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ).[56]

و عوض و فدیه مقبول جایی ندارد و امکان معامله، مصالحه، رفاقت و شفاعتی در این رابطه نیست:

(أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لَا بَیْعٌ فِیهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ).[57]

حتی نزدیک ترین افراد، مانند پدر و مادر و فرزندان هم حامی نیستند:

(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَاخْشَوْا یَوْماً لَا یَجْزِی وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ  وَالِدِهِ شَیْئاً).[58]

 و کسی نمی تواند باری از دیگری بردارد:

(وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وَإِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَی حِمْلِهَا لَا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْ ءٌ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی).[59]

بنابراین خداوند انسان را در انتخاب راه صحیح آزاد گذاشته، ولی به طرق مختلف و از راه های بیرونی (انبیای عظام) و راه های درونی(عقل و فطرت) او را راهنمایی می نماید که خود را در مسیر حق قرار داده و به هلاکت نیندازد.

اما در هر حال، امر و نهی خداوند به گونه ای نیست که بشر احساس جبر نموده و بتواند فعلی که انجام می دهد را به غیر نسبت دهد، چه اینکه در این صورت هیچ رشد و توسعه ای را برای او دربرندارد. فلسفه و حکمت الهی در آن است که ضمن آزاد گذاشتن فرد، حجت را بر او تمام نماید تا بتواند متناسب با فعل فرد به او پاداش مناسب و عادلانه بدهد.

به همین ترتیب در سازمان اسلامی و خدامحور هم مدیر باید نسبت به زیر مجموعه، رفتاری متناسب با نظام خلقت داشته باشد؛ به گونه ای که تلاش نماید زمینه های انجام کار درست و خیر را توسعه و زمینه های انجام کارهای بد و نادرست را محو کند؛ افراد را هم به انجام کارهای خوب تشویق و از کارهای بد نهی نماید؛ اما هیچ گاه نباید کاری کند که افراد احساس کنند که مجبور به انجام کاری هستند، بلکه در عین احساس آزادی، فعلی هماهنگ با اهداف سازمانی انجام دهند و این زمانی ممکن است که سبک مدیریت و رهبری در سازمان، تفویضی و مبتنی بر اعتماد متقابل باشد.

این اصل در مدیریت اسلامی به عنوان « اصل اعمال مدیریت بر اساس اختیار نیروها» مطرح و مبین آن است که مدیر باید فضایی را فراهم سازد که ضمن بالابردن آگاهی و اختیار افراد، آنها با میل و علاقه اقدام به رفتارهایی در مسیر اهداف مورد نظر بنمایند، و به این ترتیب عمل آنها که همسو با نظام قلبی، نظام فکری و نظام رفتاری آنها است منجر به توسعه وجودی آنها شود. تنها در پرتو چنین عمل اختیاری است که رشد و کمال و کرامت انسانی تأمین می گردد.

 سیرۀ عملی معصومان (ع) هم نشان می دهد که همواره کوشیده اند تنها افراد را در جریان امور قرار داده و شرایط را برای آنها بازگو کنند تا، بر مبنای درک خود، تصمیم بگیرند و هیچ گاه به اجبار، افراد را وادار به کاری نکرده اند، چرا که اجبار با کرامت انسانی سازگار نیست .

به عنوان نمونه می توان از داستان حضرت ابراهیم و ذبح اسماعیل نام برد: حضرت ابراهیم در خواب می بیند که فرزند خود را ذبح می کند و این رؤیای صادقه چند بار تکرار می شود و یقین می کند که فرمان الهی است و باید انجام گردد. اما حضرت ابراهیم(ع) با وجود این، فرزند را به مشورت می خواند:

(قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَی).[60]

تا نظر او را هم جویا شود و انتخاب کند، چرا که اگر چه حکم خداوندی است و پدر مأمور به انجام کاری شده است، و باید آن را انجام دهد، اما از طرف دیگر اسماعیل(ع) هم، یک انسان مختار است و حق دارد که این فرمان را بپذیرد یا رد کند. اگر پدر بدون اجازه، جبری و یا بدون آگاهی و غفلت پسر، چنین اقدامی بنماید، در واقع ممکن است تکلیف خود را انجام و از امتحان پیروز بیاید، اما در اینجا تنها خود را دیده و به فکر رشد و تکامل خود از طریق اجرای دستور الهی بوده است؛ در حالی که از رشد دیگران ـ و در اینجا از رشد اسماعیل ـ غفلت نموده است. این عمل یک طرفش ابراهیم و طرف دیگرش اسماعیل است. اسماعیل هم حق دارد که در این امتحان آزمایش شود و حضرت ابراهیم حق ندارد این فرصت را از او سلب کند. به همین دلیل موضوع را با او در میان می گذارد و اسماعیل هم که مطیع فرمان الهی است پدر را خطاب می کند که:

(قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللهُ مِنْ الصَّابِرِینَ )؛[61] گفت ای پدر، به آنچه مامور شده ای عمل کن، ان شاء الله مرا از صابرین می یابی.[62]

نمونه دیگر را می توان در برخورد امام حسین(ع) در شب عاشورا با یاران خود ملاحظه نمود. در اینجا هم امام(ع) سعی دارد که افراد با اختیار خویش قدم به صحنه  آزمایش گذاشته و از آن به عنوان یک فرصت برای رشد و کمال خود و جاودانه شدن بهره برداری کنند. به همین سبب، شب عاشورا با جمع کردن آنها از وقایع فردا یعنی کشته شدن قطعی خبر می دهد و در عین حال فرصت و زمینه انتخاب را [با خاموش کردن چراغ] برای آنها فراهم می سازد، تا با آزادی کامل صحنه را ترک کنند. نکته جالب در این صحنه آن است که امام (ع) در شب افراد را آزاد می گذارد که بروند و در روز ندا سر می دهد و یاری می طلبد (هل من ناصر ینصرنی) و این خود دال بر آن است که امام یار و یاور معین می خواهد، اما نه هر یاوری! یاوری مطلوب است که خود مرگ را انتخاب کرده و به واسطۀ آن بزرگی و کرامت یافته و بتواند در تاریخ ضرب المثل شده و پشتوانه جاوید اسلام گردد.

 

منبع: مجموعه آثار همایش بین المللی امام خمینی (س) و قلمرو دین (1) «کرامت انسان»، ج1، ص169.

 

منابع

قرآن کریم.

1. اصول مدیریت اسلامی و الگوهای آن، ولی الله نقی پور، مرکز آموزش مدیریت دولتی، 1376 .

2. آفرینش و انسان، محمدتقی جعفری.

3. المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبائی، مؤسسه الأعلمی، بیروت.

4. امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1381.

5. انسان و ایمان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1360.

6. انسان و سرنوشت، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1360.

7. بررسی شاخص های رفتاری مدیریت مشارکت جو، محمد سلیمی، پایان نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه تهران ، مجتمع آموزش عالی قم، دانشکده مدیریت ،1379.

8. پیش فرض های مدیریت اسلامی، محمدتقی مصباح یزدی، انتشارات جامعه مدرسین، 1378.

9. تفسیر سورۀ حمد، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1381.

10. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعی دیگر از نویسندگان، دارالکتب الإسلامیه.

11. تکامل اجتماعی انسان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1358.

12. شرح دعای سحر، امام خمینی، ترجمه سید احمد فهری، نشر تربیت، تهران، 1380.

13. صحیفه امام، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1378.

14. طرح جایگاه فرهنگ عمومی، بخش اول، تبیین جایگاه، مؤسـسه تحقـیقـاتـی فرهنگی مفید، گروه کارشناسی مفید، 1376.

15. مجموعه مقالات ارائه شده در چهارمین سمینار بین المللی مدیریت اسلامی، مقاله: «یک بحث بنیادین در ریشه های انگیزش»، محمدتقی جعفری، مرکز آموزش مدیریت دولتی، 1372، ص 165 ـ 176.

16. مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، انسان شناسی در قرآن، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1358.

17. مقدمه ای بر جهان بینی، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1362.

 

پی نوشت ها:

[1]. مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی( انسان شناسی در قرآن)، ص7 ـ 21.

[2]. بقره(2):30؛ انعام (6): 165.

[3]. بقره، (2): 31 ـ 33.

[4] . اعراف(7): 172؛ روم (30): 43.

[5] . سجده (32): 7 ـ 9.

[6]. طه(20): 43.

[7] . احزاب (33): 72.

[8] . احزاب (33): 72.

[9] . بقره (2): 29؛ جاثیه (45): 13.

[10]. احزاب (33): 72.

[11]. حج (22): 66.

[12]. علق (96):7.

[13]. إسراء (17): 11.

[14]. إسراء (17):100.

[15]. کهف (18): 54.

[16]. معارج (70): 19.

[17]. إسراء (17):70.

[18]. بقره (2):30.

[19]. پیش فرض های مدیریت اسلامی، ص55.

[20]. المیزان، ج1 ، ص177.

[21]. ر.ک:  بررسی شاخص های رفتاری مدیریت مشارکت جو، ص93.

[22] . ر.ک: طرح جایگاه فرهنگ عمومی،ص3 ـ 4.

[23] . رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند            بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

[24] . (إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً)؛ فرقان (25): 44.

[25] . ر.ک: طرح جایگاه فرهنگ عمومی، ص 6.

[26] . مقدمه ای بر جهان بینی، ص 162.

[27] . امام خمینی(ره) در تفسیر سوره حمد و در بیان کیفیت تسبیح موجودات می فرماید:

 «این موجوداتی که دنبال آن اسمای اعظم می آید، اینها هم واجد کمالات هستند، منتها به اندازه سهم هستی خودشان، تا برسد به همین موجودات مادی. این موجودات مادی که ما خیال می کنیم یک موجودی است که علم ندارد، اینطور نیست، ما در حجاب هستیم که نمی توانیم ادراک کنیم. همین موجودات پایین هم که از انسان پایین تر هستند و از حیوان پایین تر هستند و موجودات ناقص هستند، این جا باز هم آن کمالات منعکس است، منتها به اندازه سعه وجودی خودشان. حتی ادراک هم دارند؛ همان ادراکی که در انسان هست در آنها هم هست (وَإِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ).

آنها از این که نمی دانستند می شود یک موجود ناقصی هم ادراک داشته باشد آن را حمل کرده بودند به این که این تسبیح (تسبیح موجودات) تسبیح تکوینی است و حال آن که آیه غیر از تسبیح تکوینی را می گوید. می دانیم که اینها تسبیح تکوینی نیستند؛ یعنی یک موجودی هستند و یک علتی هم دارند. مسأله این نیست. تسبیح می کنند. در روایات تسبیح بعضی از موجودات را هم ذکر کردند که تسبیح چی هست. در قضیه تسبیح آن سنگریزه ای که در دست رسول الله(ص) بوده شنیده اید که چه می کرده . تسبیحی که گوش من و شما اجنبی از اوست نطق است حرف است اما نه به لغت ما و نه نطقش نطق ماست. اما ادراک است منتها ادراک به اندازه سعه وجودی خودش... خیلی چیز ها را انسان خیال می کند نیست اما هست و من و شما از آن اجنبی هستیم... لکن عالم پر از هیاهوست. تمام عالم زنده است. همه اسم الله است . همه چیز اسم خداست». ر.ک: تفسیر سوره حمد، ص 101 ـ 102.

[28] . علامه طباطبایی(ره) در تفسیر المیزان، ج 25، ص 195 می فرماید:

«تسبیح تمامی موجودات تسبیح حقیقی و قالی( گفتنی) است. چیزی که هست قالی بودن لازم نیست حتماً با الفاظ شنیدنی و قراردادی باشد». و در صفحات 190 و 191 می فرماید: «از کلام خدای تعالی فهمیده می شود که مسأله علم نیز رخنه کرده است. و هر یک از موجودات به مقدار حظّی که از وجود دارد، بهره ای از علم دارد. خواهی گفت از کجای کلام خدا بر می آید که همه عالمند و بهره ای از علم دارند؟ می گوییم از آیه ( قَالُوا أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ) از روی علم ، اعضای انسان گفتند: همان خدایی که هر موجودی را به زبان در آورده، ما را به زبان در آورد؛ سجده(32):21. و نیز آیه: ( فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) به آسمان و زمین گفت به طوع و یا به کره بیایید، گفتند: به طوع می آییم؛ سجده (32): 1.

و چون چنین است که هیچ موجودی فاقد علم نیست، لاجرم خیلی آسان است که بگوییم هیچ موجودی نیست، مگر آنکه وجود خود را درک می کند [البته مرحله ای از درک] و می خواهد با وجود خود احتیاج و نقص وجودی خود را که سرا پایش را احاطه کرده مهار نماید. احتیاج و نقصی که غنای پروردگار و کمال او آن را احاطه نموده است. پس هیچ موجودی نیست، مگر آنکه درک می کند که ربی غیر از خدای تعالی ندارد. پس او پروردگار خود را تسبیح نموده، از داشتن شریک و از داشتن هر عیبی منزه می دارد».

[29] . در تفسیر نمونه چنین آمده: از امام صادق(ع) نقل شده: «ما من طیر یصاد فی بر ولا بحر ولا شیء یصاد من الوحش إلاّ بتضییعه التسبیح»؛ یعنی هیچ پرنده ای در صحرا و دریا صید نمی شود و هیچ حیوانی وحشی به دام صیادی نمی افتد، مگر به خاطر ترک تسبیح.

[30]. (إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً)؛ دهر (76): 3؛ (إِنَّ اللهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ)؛ رعد  (13): 11؛ (مَا کَانَ  اللهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)؛ عنکبوت (29): 40.

. [31] ر.ک:  آفرینش و انسان، ص194 ـ 195.

[32] . مجموعه مقالات ارائه شده در چهارمین سمینار بین المللی مدیریت اسلامی، مقاله: «یک بحث بنیادین در ریشه های انگیزش»، محمدتقی جعفری، ص 165 ـ 176.

[33] . ر.ک: انسان و سرنوشت، ص38 ـ 39 .

[34] . بقره (2):30.

[35] . ر.ک: المیزان، ج1، ص30 ـ 31 .

[36] . تکامل اجتماعی انسان، ص70-77.

[37] . ر.ک:  همان، ص71.

[38] . ملک (67):2.

[39] . طلاق (65): 12.

[40] . هود (11): 119.

[41] . زمر (39): 59؛ برای تفسیر آیه و اطلاعات بیشتر ر.ک: تکامل اجتماعی انسان، ص70.

[42] . تفسیر نمونه، ج 22، ذیل آیه 56 از سوره ذاریات.

[43] .آل عمران(3): 51.

[44] . برداشتی آزاد از سخنرانی حسن رحیم پور ازغدی.

[45] . ر.ک: شرح دعای سحر، ص 91.

[46] . ر.ک: انسان کامل از دیدگاه امام خمینی، ص 45.

[47] . همان، ص 44 ـ 45.

[48]. صحیفه امام، ج 12، ص 423.

[49]. بقره (2): 256.

[50]. انسان (76): 3.

[51]. غاشیه (88): 21-22.

[52]. یونس (10): 99.

[53]. یوسف (12): 103.

[54]. ر.ک: اصول مدیریت اسلامی و الگوهای آن، ص 63.

[55]. مدثر (74): 38.

[56]. طور (52): 21.

[57]. بقره (2): 254.

[58]. لقمان (31): 33.

[59]. فاطر (35): 18.

[60]. صافات (37): 102.

[61]. صافات (37): 102.

[62] . ر.ک: اصول مدیریت اسلامی و الگوهای آن، ص63.

. انتهای پیام /*