گفتار اول: ذکر


«ذکر» یکی از مراحل سیر الی اللّه  و چه بسا مهم ترین مرحلۀ سلوک باشد که: مَن تَعَلَّقَ بالذکر فَقَد تَعَرَّضَ للسیر.[1]


و گفته اند: ذکر، بیرون آمدن است از میدان غفلت به صحرای مشاهدت.[2]


و نیز فرموده اند: ذکر، به مثابۀ ملاحظۀ محبوب است و قَصر نظر بر جمال او از دور.[3]


و از این رو است که سالکان الی اللّه  «نفی خواطر» را مرحله ای مقدّم بر «ذکر» دانسته و  گفته اند: وقتی ملاحظۀ محبوب روا است که چشم از غیر بالمرّه پوشیده شود؛ چه محبوب غیور است، و از غیرت آن است که چشمی که او را دید، روا ندارد که دیگری را ببیند، و هر دیده که از او روی برداشته و به دیگری نظر کند، کور کند. و اگر رد و بدل در آن جا مکرّر شود، به مثابۀ استهزا باشد و مطلوب چنان قفایی بر طالب زند که نه سر جوید و نه کلاه.[4]


«غیرتش غیر در جهان نگذاشت...»


خدای رحمان می فرماید: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِالرَّحْمَٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَریِنٌ».[5]


و کسی که قرین شیطان شد، نمی تواند همنشین رحمان گردد؛ که فرمود: «أنا جلیس من ذکرنی». البته این بدان معنا نیست که تا خواطر نفی نشود، ذکر میسر نگردد؛ بلکه با کمک یار می توان اغیار را از بارگاه دوست بیرون کرد؛ که فرمود: «إنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإذَا هُمْ مُبْصِرُونَ».[6]


گفتار دوم: مراتب و انواع ذکر


در لسان اهل سلوک، «ذکر» بر چهار گونه است: خیالی، نفسی، سرّی و ذاتی. هر کدام نیز اقسامی دارد؛ مانند: قالبی، خفیّ، اثباتی، ثبتی، جمعی، بسطی و... که تفصیل آن در این مختصر نمی گنجد. اما فی الجمله، مراد از ذکر خیالی، ذکر لفظی است. و مراد از ذکر نفسی آن است که علاوه بر آن که ذکر بر زبان یا قلب جاری می شود، به معنای آن نیز توجه شود. ذاکر در ذکر سرّی، ذکر را نه بر زبان جاری می کند و نه بر قلب مرور می دهد، بلکه در قلب خود ناظر و متوجه به ذکر می باشد؛ مثلاً اگر ذکر «اللّه » را بر قلب مرور دهد، ذکر خفیّ خواهد بود؛ و اگر متوجه لفظ«اللّه » در قلب باشد، بدون مرور آن، ذکر سرّی است.


در ذکر ذاتی، ذاکر به مذکور، بدون تعیّن به اسم یا صفتی خاص، و مجرد از جمیع آثار و لوابس، توجه  می کند.[7]


در کتاب شریف رسالۀ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم  دربارۀ ذکر کلامی آمده است: اهل فن اطلاق ذکر بر آن نکنند و آن را «ورد» خوانند و به قالبی آن مطلقاً اعتنایی نیست.[8]


مراد از ذکر قالبی آن است که فقط بر زبان یا قلب جاری گردد، بدون آن که به معنای  آن  توجه شود. حضرت امام خمینی رحمه الله در این باره نظر دیگری دارد و تمام انواع و مراتب ذکر را واجد آثار خاصی می داند و می فرماید: گر چه ذکر حق و تذکر از آن ذات مقدس، از صفات قلب است و اگر قلب متذکر شد، تمام فوایدی که برای ذکر است، بر آن مترتّب می شود، ولی بهتر آن است که ذکر قلبی متعقّب به ذکر لسانی نیز گردد... . معلوم می شود که ذکر نطقی و زبانی که از تمام مراتب ذکر نازل تر است نیز مفید فایده است؛ زیرا که اولاً زبان در این ذکر به وظیفۀ خود قیام کرده ـ گر چه قالب بی روحی باشد ـ و ثانیاً این که ممکن است این تذکر پس از مداومت و قیام به شرایط آن، اسباب بازشدن زبان قلب نیز  شود.[9]


حضرت امام (س) نه تنها ذکر لسانی را غیرمفید نمی داند، بلکه حتی برای ذکر لسانی و قلبی، تأثیر و تأثّر متقابل قائل است و به نقل از پیر و مرشد خود می فرماید: شیخ عارف کامل ما، جناب شاه آبادی ـ روحی فداه ـ می فرمودند: شخص ذاکر باید در ذکر، مثل کسی باشد که به طفل کوچک که زبان باز نکرده، می خواهد تعلیم کلمه را کند؛ تکرار می کند تا این که او به زبان می آید و کلمه را ادا می کند. پس از آن که او ادای کلمه را کرد، معلم از طفل تبعیت می کند و خستگی آن تکرار برطرف می شود و گویی از طفل به او مددی می رسد. همین طور کسی که ذکر می گوید، باید به قلب خود که زبان ذکر باز نکرده، تعلیم ذکر کند. و نکتۀ تکرار اذکار آن است که زبان قلب گشوده شود.[10]


چنان که ملاحظه می شود، در مشرب عرفانی امام (س) گرچه مطلوب نخستین، ذکر قلبی است، ولی این امر هیچ گاه به انکار اثرات ذکر لسانی نمی انجامد. در این مشرب، زبان و قلب هر کدام متذکر شوند، به وظیفۀ خود قیام کرده اند؛ زبان بر قلب تأثیر می گذارد، و از آن نیز تأثیر می پذیرد. با این حال نازل ترین مراتب ذکر، ذکر لسانی است و افضل مراتب ذکر، آن است که اقالیم سبعۀ ظاهریه و ممالک باطنیه مفتوح به ذکر حق باشند.


گفتار سوم: کامل تر بودن ذکر ضمایر نسبت به اسماء و صفات


ضمیر اشاره بیش ترین دلالت را بر ذات مورد اشاره دارد؛ زیرا اسماء و صفات به دلیل اشتراکشان، احتمال اشتباه در آن ها بیش تر است. به علاوه، اسماء و صفات با واسطه به ذات می رسند و حاکی از اسم یا ویژگی ذات هستند، نه خود آن. ابن عربی در این باره می گوید: لکنّها [ضمایر، اشارات و کنایات] أقوی فی الدلالة من الأعلام؛ لأنّ الأعلام قد تفتقر إلی النعوت؛ وهذه لا افتقارلها.[11]


وقتی گفته می شود: من، تو و او مستقیماً و بدون احتمال اشتباه، حکایت از ذات مورد اشاره خواهد داشت؛ به خلاف وقتی که گفته می شود علی، حسن، یا گفته می شود کریم، صبور و... در این موارد، علاوه بر احتمال اشتباه، حکایتی از ذات نیست، بلکه به نام و وصف ذات اشاره می شود. اما در کامل تر بودن ضمیر غایب، متکلم یا مخاطب بین اهل ذکر اختلاف است؛ اکثر عارفان معتقدند ضمیر غایب «هو» کامل ترین دلالت را بر ذات دارد و برترین ذکر است؛ برخی ضمیر مخاطب «أنت» و برخی دیگر ضمیر متکلم «أنا» را برتر می دانند. شبستری نیز معتقد به یکسان بودن ضمایر است و می گوید:


 جز از حق نیست دیگر هستی الحق                           هو الحق گوی و گر خواهی انا الحق


 و نیز:


 جناب حضرت حق را دویی نیست                               در آن حضرت من و ما و تویی نیست


من و ما و تو و او هست یک چیز                                      که در وحدت نباشد هیچ تمییز


 لاهیجی در شرح گلشن راز در تفسیر بیت اخیر می گوید: یعنی من و ما و تو و او، بی مایی و تویی و اویی، یک چیز و یک ذات و یک حقیقت است؛ چرا که در مرتبۀ وحدت، این اعتبارات، همه برخاسته و تمییز مرتفع گشته است و غیریت را در او راهی نیست:


 تویی تو نمود اویی اوست                             انا و انت عین نحن و هوست[12]


شیخ اکبر محیی الدین، ضمن بیان اعتقاد اهل اللّه  مبنی بر این که لفظ «هو» کامل ترین لفظ است، اعتقاد خود را مبنی بر برتری ضمایر متکلم بیان کرده است.[13]


گویندۀ لفظ «أنا» از خود حکایت می کند و ذاکر «أنا» خود، مذکور است. شبستری می گوید:


 انا الحق کشف اسرار است مطلق                    به جز حق کیست تا گوید انا الحق


 این عقیده موافق مضمون حدیث شریف قرب نوافل است که مطابق آن، ابان بن تغلب از امام محمد باقر علیه السلام نقل می کند قال  علیه السلام: «لمّا اُسْرِیَ بِالنبیّ صلی الله علیه و آله قال: یا رَبِّ ما حالُ المؤمنِ عندک؟ قال: یا محمّدُ وَ ما یَتقرَّبُ إلیَّ عبدٌ مِن عبادی بشیءٍ أحبّ إلیَّ ممّا افترَضتُ علیه؛ و إنّه یتقرّب إلیَّ بالنافلةِ حتّی اُحِبَّهُ، فإذا أحبَبتهُ کنتُ إذاً سمعَهُ الذی یسمع به، و بصرَه الذی یُبصرُ به، و لسانَه الذی ینطقُ به، و یدهُ التی یَبطِشُ بها؛ إنْ دَعانی أجَبْتُه، و إنْ سألَنی أعطَیْتُه».[14]


اهمیت و قدر و منزلت این حدیث شریف به حدّی است که اکثر عرفا در جای جای مطالب خود بدان استناد نموده اند و از جمله حضرت امام خمینی رحمه الله حدیث مزبور را یکی از احادیث «اربعین حدیث» خود قرار داده است و می فرماید: پس منتهای قرب نوافل، فنای کلی و اضمحلال مطلق و تلاشی تام است؛ و نتیجۀ آن «کنتُ سمعه الذی یسمع به...» است. و پس از این فنای تام و محو کلی و محق مطلق و صعق تمام، گاه شود که عنایت ازلیه شامل حالش شود و او را به خود آورد و ارجاع به مملکت خودش فرماید و حالت صحو از برای او دست دهد... و توان قرب نوافل را فنای اسمائی دانست و قرب فرایض را فنای ذاتی، و بنابراین، نتیجۀ قرب فرایض، محو مطلق شود.[15]


پس ذاکر لفظ شریفۀ «أنا» گر چه به ظاهر فرد است، اما به حکم «کنتُ لسانه الذی ینطِق به» خدای رحمان ذاکر حقیقی است؛ مذکور نیز هم او است؛ و اتمّ ذکر آن است که ذکر و ذاکر و مذکور یکی باشد؛ «وَ لَذِکْرُ اللّه  أکْبَرُ»، ذکر «اللّه »، ذاکر «اللّه » و مذکور نیز «اللّه »، ولا یذکر اللّه  إلاّ اللّه.


گفتار چهارم: کلمۀ شریفۀ «هو»


شیخ اکبر محیی الدین دربارۀ ذکر «هو» می گوید: ذکر «هو» اتمّ اذکار است و برای خواصّ از عرفا است.[16]


حضرت امام خمینی (س) عظمت ذکر «هو» را ضمن شرح حدیث مشهور حضرت سجاد علیه السلام دربارۀ سورۀ توحید و آیات نخستین سورۀ حدید، بیان می کند. مطابق این حدیث شریف، از حضرت سجاد علیه السلام دربارۀ توحید سؤال شد، آن حضرت فرمود: «إنّ اللّه  ـ عزّوجلّ ـ علم أنّه سیکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون، فأنزل اللّه  تعالی «قُلْ هُوَ اللّه  أحَدٌ»[17] و الآیات من سورة الحدید إلی قوله «وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»[18]؛ فمن رام وراء ذلک فقد هَلَک».[19]


امام خمینی (س) خاضعانه خود را «فارس این میدان» نمی داند و تفسیر سورۀ توحید و آیات اول سورۀ حدید را از حوصلۀ خود خارج و «فی الحقیقه، دخول در آن» را «خروج از وظیفه» می شمارد؛ ولی از آن جا که «میسور» در سنّت عقل به «معسور» ساقط نگردد، به اجمال و اشاره برخی دریافت های خود را در این باره بیان می کند:


در این مقام که اکنون هستیم ـ که مقام تفسیر سورۀ شریفۀ توحید است ـ «بِسْمِ اللّه» آن را می توانیم متعلّق به کلمۀ شریفۀ «قُلْ»بگیریم... «هُوَ» و این کلمۀ شریفه اشاره به مقام هویّت مطلقه است من حیث هِیَ هِیَ، بدون آن که متعیّن به تعیّن صفاتی، یا متجلّی به تجلیات اسمائی باشد، حتی اسماء ذاتیه که در مقام احدیّت اعتبار شود. و این اشاره، از غیر صاحب این قلب و دارای این مقام ممکن نیست، و اگر مأمور نبود به این که نسب حق را ظاهر کند، متفوّه به این کلمۀ شریفه ازلاً و ابداً نمی شد. ولی در قضای الهی حتم است که نبیّ ختمی صلی الله علیه و آله اظهار این اشاره فرماید؛ و چون در جذبۀ مطلق باقی نبود و مقام برزخیت را دارا بود، فرمود: «اللّه أحَدٌ».[20]


مطابق دریافت حضرت امام از «قُلْ هُوَ اللّه أحَدٌ»[21]، «هو» ضمیر شأن و قصه نیست که از اهمیت جملۀ پس از خود حکایت کند؛ بلکه خود واجد اهمیتی بیش از جملۀ بعدی است و خود مقول قول می باشد. وجود مقدس محمد مصطفی صلی الله علیه و آله با توجه به مرتبه شان در قوس صعود، در سورۀ مبارکۀ انعام مکلف به ذکر کلمۀ شریفۀ «اللّه » است؛ که فرمود: «قُلِ اللّه ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ».[22]


و در سورۀ مبارکۀ توحید مکلف به ذکر کلمۀ شریفۀ «هو» است؛ که «قُلْ هُوَ اللّه  أحَدٌ».[23] نظر امام رحمه الله دربارۀ مشارٌالیه «هو» در کتاب چهل حدیث اندکی متفاوت از دیدگاهش در کتاب شریف سرّ الصلاة است. آن حضرت در کتاب سرّ الصلاة دربارۀ مشارٌالیه «هو» سه احتمال داده است: و آن اشاره است به مقام ذات یا غیب هویّت یا اسماء ذاتیه.[24]


در حالی که در کتاب چهل حدیث تصریح می کند که: این کلمۀ شریفه اشاره به مقام هویّت مطلقه است مِن حیث هِیَ هِیَ ؛ بدون آن که متعیّن به  تعیّن صفاتی یا متجلّی به تجلیات اسمائی باشد؛ حتی اسماء ذاتیه که در مقام احدیّت اعتبار شود.[25]


در این جا مشارٌالیه «هو» را تنها هویّت مطلقه می داند:


منقطع عنها آمال العارفین، تزلّ لدی سرادقات جلالها أقدام السالکین؛ محجوب عن ساحة قدسها قلوب الأولیاء الکاملین... و قیل بالفارسیة:


 عنقا شکار کس نشود دام بازگیر                               کانجا همیشه باد به دست است دام را[26]


 دریافت امام (س) از مورد اشارۀ «هو» که غیب هویّت است، منطبق بر کلام معصومان علیهم السلام می باشد. صدوق ـ علیه الرحمه ـ در کتاب شریف توحید به نقل از امام جعفر صادق علیه السلام حدیثی از امام محمد باقر علیه السلام نقل می کند که:


«و "هو" اسمٌ مکنّی مشارٌ إلی غائب. فالهاء تنبیه علی معنی ثابت؛ و الواو إشارة إلی الغائب عن الحواسّ، کما أنّ قولک "هذا" إشارة إلی الشاهد عند الحواسّ؛ و ذلک أنّ الکفّار نبّهوا عن آلهتهم بحرف إشارة الشاهد المدرک، فقالوا: هذه آلهتنا المحسوسة المدرکة بالأبصار؛ فأشِر أنت یا محمّد! إلی إلهک الذی تدعو إلیه حتّی نراه و ندرکه و لا نأله فیه.


فأنزل اللّه  تبارک و تعالی «قُلْ هُوَ اللّه أحَدٌ»؛[27] فالهاء تثبیت للثابت؛ و الواو إشارة إلی الغائب عن درک الأبصار و لمس الحواسّ؛ و أنّه تعالی عن ذلک، بل هو مدرک الأبصار و مبدع الحواسّ».[28]


بنابراین به نظر می رسد سخن حضرت امام رحمه الله در کتاب چهل حدیث که مورد اشارۀ «هو» را مقام هویّت مطلقه می داند، صائب تر و با حدیث امام محمد باقر علیه السلام مطابقت بیش تری داشته باشد.


اکنون مقایسه کنید آن دریافت از مقام رفیع «هو» را که «منقطع است از آن اشاره و آمال عارفین، و مبرّا از اسم و رسم، و منزّه از تجلّی  و ظهور است»[29]، با آن برداشت عارف نمایان که «هو» را نه ذکر لسانی، بلکه ورد قالبی محضی نموده اند و با آن بازاری گرم کرده اند.


مقایسه کنید آن ادراک ناب را که چون محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله «از افق کثرت و تعیّن منسلخ شد» و «به قدم عشق و محبت، رفض غبار کثرت اسماء و صفات و تعیّنات کرد» می تواند «به مقام تجلّی به فیض اقدس، در مقام غیب هویّت وحدت صرف» بگوید: «هو»،[30] و آنان که ترجمانی از «هو»، بسان «هُم» و «هُنّ» ارائه دادند و یا ضمیر شأن و قصه دانستند؛ در حالی که عارف کامل، مرحوم شاه آبادی ـ رضوان اللّه  علیه ـ محور و مدار سورۀ توحید را کلمۀ شریفۀ «هو» می داند و می فرماید:


«هو» برهان بر شش اسم و کمال دیگری است که در سورۀ مبارکۀ توحید پس از این کلمۀ مبارکه ذکر شده؛ زیرا که ذات مقدس چون «هو» مطلق است ـ که اشاره به صِرف وجود است ـ مستجمع جمیع کمالات اسمائیه است، پس «اللّه » است؛ و چون صِرف وجود به حقیقت بسیطه دارای جمیع اوصاف و اسماء است و این کثرت اسمائی، وحدت ذات مقدس را منثلم نکند، «أحد» است؛ و چون صرف را ماهیت نیست، «صمد» است؛ و چون صرف را نقص حاصل نشود و از غیر حاصل نشود و تکرر بر آن ممتنع باشد، «والد» و «مولود» نیست و «کفوی»  ندارد.[31]


گفتار پنجم: «هو» و اسم اعظم


پیرامون حقیقت اسم اعظم و مصادیق آن، آراء مختلفی وجود دارد. برخی به لفظی بودن اسم اعظم اعتقادی ندارند و بر این باورند که اسم اعظم متعیّن به اسم خاصی نیست، بلکه هر اسمی از اسماء حسنای الهی که با حالت انقطاع کامل مورد التجا قرار گیرد، همان اسم با آن حالت، اسم اعظم خواهد بود.


در مقابل، برخی به لفظی بودن اسم اعظم معتقدند و برای آن مصادیقی ذکر می کنند: طایفه ای معتقدند اسم اعظم در حروف مقطّعه ـ که در اوایل برخی سوره های قرآن آمده است ـ پنهان است و دعای حضرت امیر علیه السلام و ندای آن حضرت به کلماتی مانند «یا کهیعص، یا حمعسق» را دلیلی بر مدعای خویش می دانند. سعد بن طریف از اصبغ بن نباته نقل می کند: ما کان علی علیه السلام فی قتال إلاّ نادی: «یا کهیعص».[32]


برخی اسم اعظم را لفظ جلاله «اللّه » می دانند و به احادیث متعددی که در این باره ذکر شده است استناد می کنند؛ از جمله حدیثی که از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمود: «کنتُ أدعو اللّه  سبحانه سنة عقیب کلّ صلاة أن یعلّمنی "الاسم الأعظم". فإنّی ذات یوم قد صلّیتُ الفجر، فغلبتنی عینای و أنا قاعد؛ فإذاً أنا برجل قائم بین یدی، یقول لی: سألتَ اللّه  تعالی أن یعلّمک "الاسم الأعظم"؟ قلت: نعم. قال: قل: "اللّهمّ إنّی أسألک باسمک اللّه  اللّه  اللّه  اللّه ، الذی لا إله الاّ هو، ربّ العرش العظیم". قال: فواللّه  ما دعوتُ بها لشیءٍ إلاّ رأیت نجحه».[33]


طایفه ای دیگر، اسم اعظم را «هو» می دانند؛ اینان نیز به احادیث متعددی در این باره استناد می جویند؛ از جمله این حدیث مشهور از امام عارفان امیرمؤمنان علی علیه السلام که صدوق رحمه الله در توحید نقل می کند: عن امیر المؤمنین علیه السلام قال: «رأیتُ الخضر فی المنام قبل بدر بلیلة، فقلت له: علّمنی شیئاً أنصر به علی الأعداء. فقال: قل "یا هو یا من لا هو إلاّ هو". فلمّا أصبحتُ قصصتُها علی رسول اللّه. فقال لی: یا علی! علمتَ الاسم الأعظم. فکان علی لسانی یوم بدر».[34]


حضرت امام (س) گرچه کلمۀ شریفۀ «هو» را اشاره به مقام هویّت مطلقه می داند و والاترین مقام را برای آن قائل است، به قسمی که قلوب اولیا و کاملین و حتی انبیا را از ساحت قدس آن محجوب می داند، [35] اما در جای جای نوشته های عرفانی اش کلمۀ شریفۀ «اللّه » را موصوف به صفت اعظم می کند و عبارت «اسم اللّه  الأعظم» را فراوان به کار می برد و در کتاب شریف سرّ الصلاة در تفسیر سورۀ توحید می فرماید: پس «هو» اشاره به مقام غیب شد؛ چنانچه در حدیث نیز وارد است و «اللّه » به مقام اسماء کمالی و واحدیّت، که مقام اسم اعظم است. و از «أحد» تا آخر سوره، اسماء تنزیهیه است. پس سورۀ شریفه، نسبت حق است به جمیع مقامات و تواند که «هو» اشاره به ذات مِن حیث هو باشد؛ و «أحد» اشاره به اسماء ذاتیه باشد؛ والعلم  عنده.[36] 


کتاب نامه


قرآن کریم.


1. بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403 ق.


2. ترجمۀ رسالۀ قشیریه، ابوالقاسم قشیری، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1361 ش.


3. التوحید، شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه قمی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی.


4. توضیح (شرح فارسی بر کلمات قصار بابا طاهر عریان)، ملا سلطان محمد، سازمان چاپ خواجه، 1363 ش.


5. رسالۀ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، سیدمهدی بن سیدمرتضی طباطبائی نجفی، مقدمه و شرح سیدمحمدحسین حسینی طهرانی، انتشارات حکمت، 1360 ش.


6. سرّ الصلاة، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1369 ش.


7. شرح چهل حدیث، امام خمینی، مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1368 ش.


8. شرح گلشن راز، محمّد لاهیجی، مقدمۀ کیوان سمیعی، انتشارات سعدی، 1374 ش.


9. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، قم، منشورات کتابخانۀ آیة اللّه  مرعشی نجفی، 1404 ق.


10. الطریق الی اللّه  تعالی، محیی الدین عربی، دمشق، مطبعة نضر، 1411 ق.


11. الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، ترجمه و شرح سیدهاشم رسولی، دفتر نشر فرهنگ اهل البیت.


12. مصباح الهدایة الی الخلافة والولایه، امام خمینی، مقدمه و ترجمه سیداحمد فهری، چاپ بهرام، 1368  ش.


منبع: امام خمینی و اندیشه های اخلاقی عرفانی، ج4، مسلم خلفی، ص 199-209





[1] از کلمات قصار بابا طاهر عریان؛ ر.ک: توضیح، ص 90.  [2] ترجمۀ رسالۀ قشیریه، ص 348.  [3] رسالۀ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص 165.  [4] همان، ص 165 ـ 166.  [5] زخرف (43): 36. [6] اعراف (7): 201. [7] برای آشنایی بیش تر ر.ک: رسالۀ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص 172 ـ 192. [8] همان، ص 188. [9] شرح چهل حدیث، ص 292.  [10] همان، ص 292 ـ 293.  [11] الطریق الی اللّه  تعالی، ص 93.  [12] مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ص 375.  [13] الطریق الی اللّه  تعالی، ص 93.  [14] کافی، ج 4، ص 54 ـ 55 ، ح 8.  [15] شرح چهل حدیث، ص 591 ـ 592.  [16] الطریق الی اللّه  تعالی، ص 94.  [17] اخلاص (112): 1.  [18] حدید (57): 6.  [19]  کافی، ج 1، ص 123 ـ 124، ح 3.  [20] شرح چهل حدیث، ص 652 ـ 653.  [21] اخلاص (112): 1.  [22] انعام (6): 91.  [23] اخلاص (112): 1.  [24] سرّ الصلاة، ص 93.  [25] شرح چهل حدیث، ص 652.  [26] مصباح الهدایه، ص 13.  [27] اخلاص (112): 1.  [28] التوحید، ص 88.  [29]  شرح چهل حدیث، ص 653.  [30] ر.ک: سرّ الصلاة، ص 93.  [31] شرح چهل حدیث، ص 654.  [32] شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 5، ص 176.  [33] بحار الانوار، ج 90، ص 233.  [34] التوحید، ص 89.   [35] ر.ک: مصباح الهدایه، ص 13.  [36] سرّ الصلاة، ص 93 و 94.  



. انتهای پیام /*