سخنرانی
تحول بزرگ روحی ملت ـ حس تعاون و شجاعت مردم
سخنرانی در جمع مسئولان جهاد سازندگی (تحول روحی ملت)
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: صحیفه امام

پدیدآورنده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 13 ش‍ه‍ری‍ور ‭1358

زمان (قمری) : 12 ش‍وال‌ ‭1399

مکان: قم

شماره صفحه : 405

موضوع : تحول بزرگ روحی ملت ـ حس تعاون و شجاعت مردم

زبان اثر : فارسی

حضار : ناطق نوری، علی اکبر (نماینده‌ امام در جهاد سازندگی) ـ مسئولان ستاد مرکزی جهاد

سخنرانی در جمع مسئولان جهاد سازندگی (تحول روحی ملت)

سخنرانی

‏زمان: 13 شهریور 1358 / 12 شوال 1399‏‎[1]‎

‏مکان: قم‏

‏موضوع: تحول بزرگ روحی ملت ـ حس تعاون و شجاعت مردم ‏

‏حضار: ناطق نوری، علی اکبر(نماینده امام در جهادسازندگی) ـ مسئولان ستاد مرکزی جهاد‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

تحول عظیم روحی ملت

‏     ‏‏من کراراً این مطلب را گفته ام که این نهضت یک تحولاتی آورده است که آن‏‎ ‎‏تحولات، تحولات روحی و انسانی است که در نظر من بسیار اهمیتش بیشتر از این‏‎ ‎‏پیروزی در مقابل شاه سابق و قدرتهای بزرگ است. در ظرف یک مدت کوتاهی، ملت‏‎ ‎‏ما متحول شد، به حسب نوع، از یک حالی به یک حالِ مقابل او.‏

‏     یک طور تحول این بود که همه مُشاهِدش بودید؛ می دیدید که در یک وقتی ملت ما‏‎ ‎‏طوری بود که اگر یک پاسبان می آمد در بازار، مثل بازار تهران که بزرگتر بازار ایران‏‎ ‎‏است و می گفت که «4 آبان» است و باید بیرق بزنید، علاوه بر اینکه خوب عمل‏‎ ‎‏می کردند، برای خودشان اصلاً حق این معنا را قائل نبودند که بگویند نه! اصلاً یک‏‎ ‎‏همچو چیزی مطرح نبود؛ بی چون و چرا عمل می کردند؛ همین ملتی که از حرف یک‏‎ ‎‏پاسبان تخلف را برای خودش مطرح نمی دید، در ظرف مدت کوتاهی همین ملت‏‎ ‎‏ریخت در خیابان و گفت ما اصل سلطنت را نمی خواهیم! این تحول، یک چیز بزرگی‏‎ ‎‏است، کوچک نیست. یک آدمی که، یک بازاری، که از یک پاسبان خوف داشت، یا‏‎ ‎‏یک مثلاً صاحب منصبی که می آمد و چند تا ستاره روی دوشش بود، همه از آن پرهیز‏‎ ‎‏می کردند و می ترسیدند، این بچه ها و بزرگها و زنها و مردها ریختند در خیابانها و اساس‏‎ ‎‏مسئله را، اصل «شاهنشاهی» را گفتند نمی خواهیم. یعنی آنی که 2500 سال با قدرت‏

‏حکومت کرده بود بر ملت، آن را زیرش زدند و جلو هم زدند و عمل هم کردند و پیش‏‎ ‎‏هم بردند. این تحول روحی یک تحولی بود که اعجاب آور و هیچ نمی شد اسمی روی‏‎ ‎‏این گذاشت، الاّ اینکه تحولی بود که با دست خدا انجام گرفت؛ یعنی هیچ بشری قدرت‏‎ ‎‏این معنا را ندارد که روحیۀ یک جمعیتی آن هم یک جمعیت سی و پنج میلیونی، با‏‎ ‎‏عقاید مختلف، با روحیه های مختلف، از بچۀ کوچولویشان بگیرد تا پیرمرد توی‏‎ ‎‏مریضخانه هایشان، این یک همچو تحولی در او پیدا بشود. بشر نمی تواند این کار را‏‎ ‎‏بکند. این کاری بود، تحولی بود، که خداوند تبارک و تعالی در آن اراده داشت.‏

گرایش همۀ اقشار به سازندگی کشور

‏     ‏‏یک تحول دیگری که از این لطیفتر است تحول انسانی است که پیدا شد. شاید سابق‏‎ ‎‏همچو چیزی نبود که دکترها و تحصیلکرده ها و عرض بکنم که اشخاصِ «نازک‏‎ ‎‏نارنجی» به اصطلاح ما و اینها یک وقتی فکر این بیفتند که بروند گندم درو کنند! خانمها‏‎ ‎‏به فکر این اصلش نمی افتادند که یک وقت بروند توی صحرا و کمک کنند به این‏‎ ‎‏کشاورزها و زحمت بکشند و عرق بریزند و عشقبازی کنند با گندم و جو و زمین. این‏‎ ‎‏یک تحول لطیفی بود که در ایران پیدا شد که حتی ایرانیهای اروپا هم یک دسته آمدند‏‎ ‎‏اینجا، از اروپا هم یک دسته آمدند پیش من، گفتند ما آمدیم برای همین سازندگی. من‏‎ ‎‏به آنها گفتم که شما البته نمی توانید مثل کشاورزها بروید به آن طور فعالیت کنید؛ لکن‏‎ ‎‏این را بدانید که رفتن شما، از اروپا آمدن و رفتن شما به جامعۀ کشاورزی، قدرت‏‎ ‎‏کشاورز را چند برابر می کند و حالا به شما دارم عرض می کنم که البته آنها کاردیده و‏‎ ‎‏کارورزیده هستند و شماها قدرت اینکه مثلاً آن قدری که آنها می توانند عمل بکنند‏‎ ‎‏ندارید؛ اما این معنا هست که وقتی کشاورز دید که دکتر و تحصیلکرده و مهندس و‏‎ ‎‏عرض بکنم اینها آمدند، زنهای محترم، مردهای محترم، آمدند در آنجا به ایشان کمک‏‎ ‎‏می کنند، قدرت آنها چند برابر می شود. این قدرت می آورد و این عمل، عمل بسیار‏‎ ‎‏شریفی است؛ و این تحول هم تحول لطیفی است که به غیر دست خدا کسی دیگر‏

‏نمی تواند داشته باشد، نمی تواند این را انجام بدهد؛ این تحولات روحی، تحولات‏‎ ‎‏انسانی، تعاون، که در ایران پیدا شده است. یکی از دوستان من می گفت که در آن‏‎ ‎‏روزهایی که تظاهرات بود ـ زمان طاغوت ـ و آن تظاهرات شدید بود ـ دو قصه را برای‏‎ ‎‏من نقل کردند، یکی از آنها را یادم هست کی نقل کرده، یکی هم کس دیگری نقل کرده‏‎ ‎‏ـ آن که از دوستان من بود نقل کرد گفت که من داشتم در همین خیابانها که داشتند عبور‏‎ ‎‏می کردند و مردم تظاهر می کردند، می رفتم، دیدم یک پیرزنی یک کاسه ای دستش‏‎ ‎‏است، یک مقدار هم پول توی آن کاسه هست، دستش ‏‏[‏‏هم‏‏]‏‏ این طور. در ذهنم آمد که‏‎ ‎‏خوب، این فقیر است و مردم به او ‏‏[‏‏کمک خواهند کرد‏‏]‏‏ وقتی که رفتم نزدیک، دیدم که‏‎ ‎‏این پیرزن بسیار محترم می گوید که امروز تعطیل است بازارها و پول خرد ممکن است‏‎ ‎‏پیدا نشود و بعضیها احتیاج داشته باشند که تلفن کنند، من این را نگه داشته ام که هر که‏‎ ‎‏بخواهد تلفن کند بیاید از این بردارد. این یک کاری است که آدم ابتدایی، خیال می کند؛‏‎ ‎‏خوب، یک چند قِران باشد؛ اما این خیلی لطافت روح می خواهد. ‏

ستایش از حس تعاون و شجاعت ملت

‏     ‏‏این یک انقلابی است که خدا کرده است و من روی این انقلابهای روحی و این حس‏‎ ‎‏تعاونی که در ملت ما پیدا شده است و آن شجاعتی که در ملت ما پیدا شد و این علاقه ای‏‎ ‎‏که من ادراک می کنم، حتی همین امروز، هر روز تقریباً من مواجه با یک همچو چیزی‏‎ ‎‏می شوم، دیروز یک دسته ای از خانمها، محترمات، اینجا بودند، یکی اصرار می کرد که‏‎ ‎‏شما بگذارید که ما برویم کردستان. من گفتم آخر شما؟! نه ‏‏[‏‏مشکل‏‏]‏‏ کردستان حل‏‎ ‎‏می شود، لازم نیست شما تشریف ببرید. یکی گرفته بود جلوی من، تا آنجا آمد یکیشان‏‎ ‎‏دنبال من، که شما دعا کنید من شهید بشوم. گفتم من دعا می کنم که شما ثواب شهید را‏‎ ‎‏ببرید و خدمت کنید. اینها یک تحولاتی است که پیدا شده است. صدر اسلام با یک‏‎ ‎‏همچو روحیه ای که شهادت را می خواستند. آن طور پیشرفت کردند در نیم قرن تقریباً‏‎ ‎‏معمورۀ دنیا را، دنیای متمدن آن وقت را، فتح کردند. و الاّ عددشان، یک عده ای بودند‏

‏حجازی و نه فنون جنگی به آن معنای مدرنش را که روم و ایران می دانستند،‏‎ ‎‏می دانستند؛ نه ابزارش را داشتند. ابزار که هیچ نداشتند؛ یعنی هر چند نفرشان یک شتر؛‏‎ ‎‏هر چند نفرشان یک شمشیر، یک بندی از لیف خرما درست کرده بودند، شمشیر را با‏‎ ‎‏آن بند بسته بودند اینجا! لکن روح، روح الهی بزرگ بود. آن روحی بود که وقتی نیزه را‏‎ ‎‏ـ آن در یک جنگی بود ـ آن مخالف گذاشت به شکم آن و فشار داد؛ این دید که‏‎ ‎‏خواهد مرد، با این فشار داد خودش را از توی نیزه، یک نیزه توی شکمش رساند؛‏‎ ‎‏خودش را، او را هم کشت، خودش هم مرد! یک همچو روحیه، یک همچو روحی، یا‏‎ ‎‏مثلاً به قلعه های بزرگ وقتی که می رسیدند، کشته می دادند برای بالا رفتن، نیزه ها را زیر‏‎ ‎‏یک سپر می گذاشتند، سپر رویش، یکی رویش می نشست می رفت بالا؛ اگر کشته هم‏‎ ‎‏می شد ـ که می شد ـ تا در را باز می کرد‏‏[‏‏ند‏‏]‏‏. این روحیه، یک روحیه ای است که روحیۀ‏‎ ‎‏الهی است. در ملت ما هم پیدا شده است، الحمدلله  ‏‎]‎‏ ‏‏یک تن از حاضران: ان شاءالله خدا به شما‏‎ ‎‏عمر هزار ساله بدهد.‏‏]‏‏ و به همۀ ملت ان شاءالله عمر با برکت، که هزار سال که نمی شود، لکن‏‎ ‎‏برکت هزار سال را. ان شاءالله ، ملت ما این برکت را داشته باشد عمرشان، همان طوری که‏‎ ‎‏این برکت بود که سلطنت 2500 ساله را ‏‏[‏‏برانداخت‏‏]‏‏ این محتاج به هزار سال فعالیت بود‏‎ ‎‏تا یک سلطنت 2500 ساله را ‏‏[‏‏از بین‏‏]‏‏ ببرند. این برکت بود؛ این برکتی بود که خدای‏‎ ‎‏تبارک و تعالی به شما ملت مسلمان مؤمن داد ـ و من دلخوشیم به این تحولات است.‏

وحدت کلمۀ ملت هدیه ای الهی

‏     ‏‏یعنی همان وقت که من پاریس بودم و بعضی از این مسائل را ـ البته تمامشان را آنجا‏‎ ‎‏شنیدم؛ یعنی بیشترش را ـ بعضی از این مسائل را در پاریس می شنیدم و مِنْ جمله این بود‏‎ ‎‏که یک نفری که رفته بود گردیده بود و به دهات اطراف ما، دهات کَمَره، دهات خُمین،‏‎ ‎‏دهات جاپَلَق، آنجاها رفته بود، به من گفت که من در آن دهات که رفتم، صبح همان‏‎ ‎‏وقتی که بحبوحۀ تظاهرات و اینها بود گفت: صبح که می شد، در هر دهی آخوند ده جلو‏‎ ‎‏می افتاد، مردم عقبش تظاهر می کردند و ایشان گفت به من در فلان جا، در قلعۀ حسن‏

‏فلک ـ آن قلعۀ حسن فلک‏‎[2]‎‏ را من رفتم می دانم کجاست؛ پهلوی کوهی است که به آن‏‎ ‎‏کوه الوند می گویند، آن غیر الوند همدان است، الوندی است مال خمین است، آنجا یک‏‎ ‎‏قلعه ای است مثلاً به اندازۀ چند مقابل این عمارتها، ده بیست تا خانوار شاید داشته باشد ـ‏‎ ‎‏گفت حتی آنجا، گفت من آنجا که رفتم، دیدم مطالبی که در آن قلعه مردم آنجا‏‎ ‎‏می گویند همانی است که در تهران می گویند! من آنجا در ذهنم آمد که مسئله مسئلۀ‏‎ ‎‏بشری نیست؛ مسئله مسئلۀ الهی است و این پیش می برد. وقتی مطلب، توجه از جانب‏‎ ‎‏ماوراءالطبیعه و غیب باشد، این ملت پشتیبان غیبی دارد و با پشتیبان غیبی، شما پیش‏‎ ‎‏بردید؛ و الاّ ابزاری دست شما نبود. حالا چهار تا تفنگ دست پاسبانهای ما هست. اینها‏‎ ‎‏غنیمت جنگی است، و الاّ کِی داشتند اینها را. آنی که در بین ملت ما بود «الله اکبر» و‏‎ ‎‏ایمان بود؛ فریاد «الله اکبر» و ایمان بود، و او پیش برد.‏

‏     برادرها! حفظ کنید این ‏‏[‏‏ایمان‏‏]‏‏ را؛ خواهرها! حفظ کنید این ‏‏[‏‏ایمان‏‏]‏‏ را. تا این سنگر‏‎ ‎‏الهی، این دژ محکم خدایی، هست شما پیروزید؛ نه دمکراتها به شما غلبه خواهند کرد و‏‎ ‎‏نه کمونیستها. همۀ اینها دفن خواهند شد. لکن به شرط اینکه این روحیه ای را که خدا داده‏‎ ‎‏است و این وحدت کلمه ای را که از جانب غیر به شما هدیه شده است، این امانت را‏‎ ‎‏حفظش کنید. الآن این یک مسئله ای است که پیش ما امانت است؛ و باید حفظ کنیم، و‏‎ ‎‏وقتی که توجه این باشد که ما برای خدا این کار را می کنیم، این هم باز در پاریس مکرر‏‎ ‎‏اتفاق می افتاد، که اشخاص دلسوز، اشخاصی که هواخواه بودند، اینها به من کراراً‏‎ ‎‏می گفتند که نمی شود، حالا که نمی شود باید یک جوریش کرد که مثلاً به تدریج پیش‏‎ ‎‏برود؛ و قدم بقدم مثلاً پیش برویم و بعضی هم از اینجا پیغام می دادند به من که قدم بقدم‏‎ ‎‏پیش برویم. حالا انتخابات را درست کنیم؛ بعد از انتخابات هم، یک مجلس خوبی‏‎ ‎‏درست بکنیم و بعد از مجلس خوب و کذا، و کم کم. من به بعضیشان گفتم به اینکه این‏‎ ‎‏نهضتی که الآن پیدا شده است و همۀ مردم بزرگ و کوچک الآن توی خیابان دارند‏

‏فریاد می زنند، اگر این نهضت خاموش بشود، شما دوباره می توانید یک همچو نهضتی‏‎ ‎‏درست کنید؟ نه! پس قبول دارید که نمی شود. شما می توانید یک همچو قولی بدهید و‏‎ ‎‏همچو اعتقادی پیدا کنید که این آقای «آریامهر» به قول خودش عمل می کند؛ و آمده‏‎ ‎‏است می گوید که ملت، علمای اعلام، ای مراجع عظام، من اشتباه کردم! شما احتمال‏‎ ‎‏نمی دهید این معنا را که فردا همین آدمی که آمده است می گوید «علمای اعلام»، فردا باز‏‎ ‎‏همان قُلْدُر باشد و قلمهای شما را بشکند؟ جواب نداشتند دیگر. گفتم حالا که ما این‏‎ ‎‏نهضت را درست کردیم و این را هم از اینها می دانیم که اگر اینها قدرت پیدا بکنند تمام ما‏‎ ‎‏را از بین خواهند برد، حالا ما باید عمل بکنیم.‏

عمل به تکلیف الهی

‏     ‏‏و عمدۀ مطلب این است که ما یک تکلیفی داریم، ما مکلفیم، خدا به ما تکلیف کرده‏‎ ‎‏است، که با این مخالفین اسلام و مخالفین ملت اسلام معارضه کنیم، یا پیش می بریم، یا‏‎ ‎‏نمی بریم. اگر پیش بردیم، که الحمدلله هم به تکلیفمان عمل کرده ایم و هم پیش بردیم، و‏‎ ‎‏اگر هم مُردیم و کشته شدیم، به تکلیفمان عمل کردیم، ما چرا بترسیم؟ ما شکست‏‎ ‎‏نداریم. شکست برای ما نیست، برای اینکه از دو حال خارج نیست؛ یا پیش می بریم، که‏‎ ‎‏پیروز هم شدیم. یا پیش نمی بریم، که پیش خدا آبرومندیم. اولیای خدا هم شکست‏‎ ‎‏می خوردند. حضرت امیر در جنگ معاویه شکست خورد، این حرف ندارد، شکست‏‎ ‎‏خورد. امام حسین ـ سلام الله علیه ـ هم در جنگ با یزید شکست خورد و کشته شد. اما‏‎ ‎‏به حسب واقع پیروز شدند آنها. شکستْ ظاهری، و پیروزی واقعی بود. اگر ماها هم که‏‎ ‎‏برای خدا می خواهیم کار بکنیم، شکست هم بخوریم، تکلیف را عمل کردیم؛ و به‏‎ ‎‏حسب واقع هم پیروزی با ما خواهد شد.‏

هر انقلابی، دست به گریبان مشکلات بسیاری است

‏     ‏‏این را عرض می کنم برای اینکه به شما عرض کنم که من می دانم که الآن گرفتاری‏‎ ‎‏زیاد است. نه برای شما؛ نه برای گروه شما؛ برای همۀ گروه ها. شما وارث یک مملکتی‏

‏هستید که 2500 سال به آن ظلم شده است. و آن این است که شما خودتان مُشاهِد‏‎ ‎‏بودید، ده ـ پانزده سالش را شاید شماها یادتان است، از اول آمدن رضاخان به سر کار تا‏‎ ‎‏حالا من یادم است، شما هیچ کدام یادتان نیست، از آن وقتی که آن وارد شد به تهران و‏‎ ‎‏کودتا کرد تا حالا که اینجا نشسته ام، مسائل یادم است؛ یعنی مشاهد بودم، شماها هم‏‎ ‎‏زمان محمدرضا را یادتان است و خرابیهایی را که این بیشتر کرد و از سایرین، این دو پدر‏‎ ‎‏و پسر هر دو خیانت کردند. اما خیانتهای این بیشتر از خیانتهای او بود. خرابکاری این‏‎ ‎‏بیشتر از خرابکاری او بود. ما وارث یک همچو مملکت خراب ‏‏[‏‏هستیم‏‏]‏‏ از همه جهت:‏‎ ‎‏اقتصادش یک ‏‏[‏‏جور خراب‏‏]‏‏ خوب، دنبال هر انقلابی آشفتگی است. این قابل تعرّض‏‎ ‎‏نیست. یک رژیم بخواهد تغییر بکند، آن هم یک همچو رژیمی، آن هم به دست مردم،‏‎ ‎‏نه به دست یک نظامی که روی نظم کارهایش انجام می دهد، نه کودتا، کودتا نبود. آنها‏‎ ‎‏می خواستند کودتا بکنند. خوب، البته می دانید که در این شبهای آخری، که ما تهران‏‎ ‎‏بودیم، قضیۀ کودتا بود و کشتن همه، لکن خدا نخواست. و همانهایی که می خواستند با‏‎ ‎‏دست آنها کودتا کنند همانها هم برگشتند! و خدا برگردانده است. شما غافل نشوید از‏‎ ‎‏این. شماالآن افغانستان را ملاحظه کنید، افغانستان الآن چند ماه است گرفتارند مردم ـ‏‎ ‎‏خداوند ان شاءالله که نجاتشان بدهد ـ برای این است که طرفشان، که عبارت از این مرد‏‎ ‎‏فاسق است، می کوبد آنها را با طیاره و با توپ و تانک. یکی از عنایاتی که خدای تبارک‏‎ ‎‏و تعالی به شما کرد و به ما کرد، اینکه اینها را خدا یک خوفی در دلشان وارد کرد که‏‎ ‎‏متشبّث به آن اسلحه ها نشدند؛ منصرفشان کرد. آن طور نبود که فانتومها را بیاورند بالای‏‎ ‎‏سر تهران و چه بکنند. بعضیهایشان هم که گفته بودند، اطاعت نکردند از آنها. چنانچه‏‎ ‎‏آنها قوای انتظامیشان را به کار انداخته بودند و تهران را سرکوب کرده بودند، حالا شما‏‎ ‎‏اینجا مجتمع نبودید؛ ما هم نبودیم. این یکی از معجزاتی بود که خداوند اینها را‏‎ ‎‏منصرفشان کرد از این اگر هم به ذهن یکیشان آمد، یا ترسید و نکرد. اگر هم دستور داد،‏‎ ‎‏طرف ترسید و نکرد؛ یا طرف برای خاطر خدا نکرد. این هم یکی از چیزهایی بود که در‏‎ ‎‏این نهضت واقع شد و امری بود ماوراءالطبیعه؛ مثل افغانستان نشد.‏


امیدواری و شجاعت در مواجهه با مشکلات

‏     ‏‏در هر صورت این را می خواستم عرض بکنم به شما که شجاع باشید. در گرفتاریها که‏‎ ‎‏می آید، پابرجا باشید. مأیوس هیچ وقت نشوید. دولت اگر چنانچه نمی تواند به آن‏‎ ‎‏اندازه ای که، من تصدیق می کنم که دولت مشغول کار است، کار خیلی هم کردند، این را‏‎ ‎‏هم به خود آقایان گفته ام. به آقای بازرگان و دیگران گفته ام که شما کار می کنید و عرضه‏‎ ‎‏نمی کنید؛ دیگران کار نمی کنند و می گویند. دیگران کار نمی کنند، فریادش را می زنند!‏‎ ‎‏اینها خیلی کار کرده اند، اما عرضه نمی کنند. چند دفعه تا حالا من به آنها ‏‏[‏‏گفتم‏‏]‏‏ آقا، شما‏‎ ‎‏این پاکسازی را خوب عرضه کنید؛ آن خانه سازی را عرضه کنید؛ آن امداد را که دارید‏‎ ‎‏در همه جا می کنند و می کنید عرضه کنید به مردم. این چیزهایی که تا حالا شده است‏‎ ‎‏بگویید. فقط در تمام این مدت یک روز آقای هاشمی،‏‎[3]‎‏ ـ سلّمه الله تعالی ـ در مدرسۀ‏‎ ‎‏فیضیه شمرد، پنجاه تا تقریباً، یا سی تا، چند تا شمرد، یکی یکی، که این کارها تا حالا‏‎ ‎‏شده است. خوب، این را باید در روزنامه ها بنویسند، صدایش را درآورند، که مردم‏‎ ‎‏نیایند از ما سؤال کنند که آقا این چیزی که در «صد‏‎[4]‎‏» ریخت، خوردید یا عمل شد؟‏‎ ‎‏نگویند مردم که خوب، مردم آن چیزی که در صد ریختند الآن خرج شده، تمام شده؛‏‎ ‎‏باز هم احتیاج است. ولی عَرضه نمی کنند. باید عَرضه کنند، عمل کردند؛ اما این قدر‏‎ ‎‏اشکالات در کار است که به این زودی نمی شود درستش کرد. یک مملکت آشفته ای را‏‎ ‎‏به این زودی نمی شود اصلاحش کرد. این پافشاری لازم دارد، باید مأیوس نشد. در این‏‎ ‎‏قضیۀ کردستان بعضی از آقایان محترم به طور یأس آمیزی و بعضی از سران به طور‏‎ ‎‏یأس آمیزی با من تماس می گرفتند ـ حتی این روزهای آخر ـ که چنانچه با اینها وارد‏‎ ‎‏مذاکره نشویم؛ چه خواهد شد و چه خواهد شد، از دست ما خواهد رفت. به ایشان گفتم‏‎ ‎‏اشتباه می کنی ‏‏[‏‏بگذارید کار‏‏]‏‏ به اتمام برسد مقصود من این است که هیچ وقت یأس را در‏‎ ‎‏قلب خودتان وارد نکنید. یأس از جنود شیطان است؛ امید از جنود خداست. همیشه‏

‏امیدوار باشید. پشتوانۀ شما، خدا و اسلام است. کسی که پشتوانه اش اسلام است از چه‏‎ ‎‏بترسد؟ با یک اشاره همه تمام می شود. اتکال کنید به خدای تبارک و تعالی، اتکال کنید‏‎ ‎‏به قرآن و اسلام، و پیش بروید. اینکه یک کسی، مثلاً فرض کنید، سردی با شما می کند،‏‎ ‎‏همراهی با شما نمی کند، اینها چیز مهمی نیست؛ خدا همراه شماست؛ ولو حالا با شما‏‎ ‎‏یک قدری هم فرض کنید سردی می کنند، یا یک قدری همراهی نمی کنند، یا دلجویی‏‎ ‎‏نمی کنند.‏

در راه حق نهراسید

‏     ‏‏کار وقتی برای خدا باشد، دیگر انسان خوف از چیزی ندارد. حضرت علی بن الحسین‏‎ ‎‏ـ سلام الله علیه ـ در آن بحبوحه که بود و چه می شد، راجع به اینکه همه حاصل مُقدَّر‏‎ ‎‏است که باید کشته بشوید، این طور نقل می کنند اهل منبر که عرض کرد به امام ـ علیه‏‎ ‎‏السلام ـ که أَوَلَسْنَا عَلَی الحَقِّ؟‏‎[5]‎‏ ما بحق نیستیم؟ فرمود: چرا. گفت: پس چرا بترسیم از‏‎ ‎‏مُردن: فَإِذاً لا نُبَالی بِالمَوتِ.‏‎[6]‎‏ وقتی ما بحقّیم، ما بحقّیم. هیچ اشکال در این نیست که ما‏‎ ‎‏بحقّیم، ما در مقابل باطل ایستاده ایم.‏

‏     باطل عبارت است از رژیم سلطنتی جابر. و شما مسلمان متعهد در مقابل یک همچو‏‎ ‎‏رژیمی و در مقابل دستجاتی که تأیید او را می کردند که ابرقدرتها بودند و سایر قدرتها،‏‎ ‎‏شماها بحقّید ـ وقتی شماها بحقّید، از اینکه با ما ‏‏[‏‏فلان‏‎ ‎‏]‏‏همراهی نمی کند چه باکی.‏‎ ‎‏خوب، من که بحقّم، من تکلیفم را دارم عمل می کنم، حالا شما با من موافقت کنید،‏‎ ‎‏نخیر مخالفت کنید، ده تا هم فرض کنید که چوب لایِ چرخ بگذارید، من کارم را دارم‏‎ ‎‏انجام می دهم. رسیدم به آن کاری که انجام دادم، دو تا چیز بردم: یکی ثواب خدا، یکی‏‎ ‎‏رسیدن به مطلب. نرسیدم، ثواب خدا سر جای آن هست، شکست توی کار نیست. شما‏‎ ‎‏ملت شکست نمی خورید ان شاءالله ، و به پیش می روید، و ان شاءالله همۀ این مشکلات‏

‏تمام خواهد شد.‏

‏     البته راجع به این قضیه ای هم که آقا گفتند و اینها ، من عصر این آقایان می آیند اینجا‏‎ ‎‏با ایشان صحبت می کنم.‏

‏     امیدوارم که همه موفق باشید، مؤید باشید؛ همه از جنود امام زمان ـ سلام الله علیه ـ‏‎ ‎‏باشید، و در دفتر آنها اسم شما را بنویسند.‏

‎ ‎

  • - در صحیفۀ نور، تاریخ 12 / 6 / 58 درج شده است.
  • - قعله حسن فلک، قلعه ای در نزدیکی خمین با چند خانوار جمعیت.
  • - آقای اکبر هاشمی رفسنجانی.
  • - حساب شماره 100 امام، برای کمک به امر خانه سازی و مسکن.
  • - «آیا ما بحق نیستیم؟!»
  • - «پس در این هنگام از مرگ نمی هراسیم». المناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 95. تاریخ الطبری، ج 5، ص 408.