آن شب، شب تولّد مسیح بود. جشنهای سال نو در آن سال با همۀ سالهای دیگر فرق می‏ کرد. جشن تولّد مسیح در دهکدۀ ما، یک جشن درست و حسابی بود؛ یک جشن معنوی! دور درخت کاج شب کریسمس جمع شده بودیم که زنگ در به صدا درآمد. به همدیگر نگاه کردیم. این وقت شب کسی را نداشتیم که زنگ بزند. خواستم بروم و در را باز کنم که پدر گفت: «نه، من خودم می‏ روم!»


مادر به من اشاره کرد و من هم به دنبال او راه افتادم. در را که گشود، مردی با چند شاخه گل و یک جعبه شیرینی پشت در ایستاده بود. مرد با خوشرویی سلام کرد و گفت: «اینها را از طرف آیت الله خمینی آورده ‏ام. ایشان تولد حضرت مسیح پیغمبر(ص) را به شما تبریک گفتند و از اینکه ممکن است حضورشان در دهکده موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهی کردند!»


پدر حیرت زده ایستاده بود و چیزی نمی‏ گفت. من هم غافلگیر شده بودم. یعنی او تا این اندازه به فکر مردم بود! مرد می ‏خواست برود.


پدر شیرینی و گل را گرفت و گفت: «از جانب ما از ایشان تشکر کنید!»


مرد که رفت، پدر به داخل آمد و در را بست. جلو رفتم و گلها و شیرینی را از دستش گرفتم و به سمت اتاق برگشتیم.


مادر پرسید: «چه کسی بود؟» قبل از اینکه پدر چیزی بگوید، به خود جرأت دادم و گفتم: « امسال از طرف مسیح برایمان هدیه فرستاده ‏اند؛ گل و شیرینی!»


پدر بی‏ آنکه چیزی بگوید، به سمت اتاق خودش رفت و چند لحظۀ بعد صدای هق هق گریه‏ اش را شنیدم! گویی چیزی در درونش شکسته بود و برای اولین بار می‏ دیدم که بلند بلند گریه می ‏کرد. پدر دگرگون شده بود!


منبع: روزی که مسیح را دیدم؛ ص 15 - 16

. انتهای پیام /*