نویسنده: محمد حسنین هیکل

تاریخ: 7/6/1367

کشور: مصر

منبع: روزنامه الاهرام

 

در مورد آیت ‏الله خمینی بایستی بگویم که وی بزرگترین شخصیت معروف و در عین حال ناشناخته در جهان به شمار می ‏آید؛ زیرا مردم او را می ‏شناسند و درباره ‏اش موضع‏ گیری کرده ‏اند؛ ولی زندگی و ساختار شخصیتی او پیچیده‏ تر از این نوع موضع‏ گیری ها است، از این رو آیت‏ الله موسوی خمینی یک پدیدۀ انسانی بسیار پیچیده است. من پس از اولین ملاقات با وی در نوفل لوشاتو (روز بیست و سوم سپتامبر 1978م. ) با حیرت او را ترک کردم و این در حالی بود که حدود پنج ساعت با او بودم. ابتدا از سوی اطرافیان ایشان مورد استقبال قرار گرفتم، و بعد وارد سالنی که آیت‏ الله در آن می ‏نشست، شدم. آیت ‏الله خمینی وقتی مرا دید با لبخند از جا برخاست. سپس به مدت بیش از دو ساعت با او مصاحبه کردم. آنگاه برای ادای نماز راهی محوطه ‏ای شدیم که قبلاً پارکینگ بود. همراه با بیش از دویست نفر از طرفدارانش که از مناطق مختلف جهان برای شنیدن صدای او به «نوفل لوشاتو» آمده بودند پشت سر آیت ‏الله خمینی نماز را به جا آوردیم وی پس از ادای نماز رو به روی ما نشست و برای حاضران صحبت کرد.  بسیاری از فارغ‏ التحصیلان دانشگاه های اروپا و امریکا جزء دیدارکنندگان بودند و سخنان او که بسیار متنوع بود تأثیر آشکاری بر این عده داشت.  

سپس به خانه بازگشتم و شام را در همان جا تناول کردیم. نزدیک نیمه شب که به پاریس برگشتیم، در طول راه فکرم مشغول بود و نتوانستم تصمیم قاطع بگیرم. من او را فردی خوش برخورد، سخنور و معتقد دیدیم و با او غذا خوردم. ولی با وجود این احساس کردم که قادر به اتخاذ موضع قاطعی در مورد او نیستم! بار دوم او را در قم، شهر مذهبی ایران ملاقات کردم به طرف بام منزلش که دو طبقه بود، رفتم و او را در حال پاسخ به احساسات دهها هزار نفر از مناطق دور ایران برای عرض سلام و تبریک به قم آمده بودند،  دیدم. وقتی به همراه «احمد» فرزندش به بالای بام رفتم، او برخاست و در برابر تودۀ مردم از من استقبال کرد. در حالیکه با عمامه و عبای مشکی و نعلین آبی رنگ نزدیک لبه بام روی صندلی نشسته بود بیش از یک ساعت نزد او ماندم بعد ازجا برخاست و از پلکان پایین رفته و راهی اتاق خود گردید. من هم به دنبال او رفتم و در اتاق بر روی پتویی که او بر آن می ‏نشست، نشستم. صحبت را از دوران تبعید در حومۀ پاریس آغاز کرده و به حومۀ تهران؛ یعنی قم رساندم. بعد از ظهر همان روز به تهران مراجعت کردم و در طول راه به امام فکر می ‏کردم، من او را بار دیگر در قم و در میان طرفدارانش ملاقات کرده. به حرفهایش گوش داده در هر دو ملاقات سؤالات بسیاری از او کردم که همه را بدون وقفه جواب می‏ داد. در ملاقات با او در نوفل لوشاتو پرسیدم: به چه دلیل فکر می ‏کنید که این انقلاب پیروز می‏ شود در حالی که «قیام مصدق» با شکست مواجه شد؟ او جواب داد: قیام مصدق برای نفت بود، حال آنکه قیام ما برای اسلام است. میان قیام برای نفت و قیام برای اسلام تفاوت بسیاری وجود دارد.

از او پرسیدم: سلاح دین می‏ تواند نقش توپخانه‏ ای را ایفا نماید که ستون نظام قدیم را بکوبد، اما انقلاب برای پیروزی نیاز به نیروی پیاده برای اشغال مواضع دارد. نیروی پیادۀ انقلاب همان روشنفکران، متخصصان، دانشمندان و کارشناسان و غیره هستند. من از این جهت نگران هستم. انقلاب ممکن است پایه‏ های نظام قدیم را در هم بشکند اما ساختن نظام جدید بر ویرانه ‏های نظام قدیم مسأله دیگری است؟ پاسخ داد: اسلام وقتی که از فرزندانی روشنفکر، کارشناس و محقق برخوردار باشد هرگز نابود نمی شود. از او سؤال کردم: ولی در این زمینه روحانیان نقش رهبری را ایفا می ‏کنند و من نمی ‏دانم که چطور آنها خواهند توانست در مسائل اقتصادی، سیاست های بین‏ المللی، مشکلات عصر فضا و تکنولوژی و غیره اظهار نظر نمایند؟

جواب داد: آیا همه آنانی که درکشورهای غربی حکومت می‏ کنند در تمامی زمینه ‏هایی که بدان اشاره کردید، تخصص دارند؟ در اینجا به او گفتم که شما توانستید یک امتیاز به نفع خود بگیرید. آنگاه سایۀ خنده بر لبهای همیشه ذکر گویش نمایان گردید.

. انتهای پیام /*