
آن روز من، بسیار و بسیار
گلهای قالی را شمردم
تا موج خواب آمد به چشمم
خود را به دست او سپردم
در پشت کوهی رفت خورشید
شب با ستاره شد پدیدار
مرغ اذان آمد خبر داد:
آماده شو! شد وقت افطار
مادر به پیشم آمد آرا م
پیشانیام را شاد بوسید
در باغ خشکِ چهرهی ما
گلهای شاد خنده رویید
پونتیاک سان فایر
مجلات دوست کودکانمجله کودک 254صفحه 7