کمال انسان و انسان کامل

دکتر علی نقی امیری

مقدمه

یکی از ویژگی های اساسی انسان غایت گرایی و حرکت به سمت هدف مطلوب است. این هدف به عنوان کمال و قدم نهادن در فضایی بهتر و بهتر از قبل، دائماً در برابر انسان قرار دارد. توجه به بحث کمال و ویژگی های آن، شیوه دستیابی به کمال و نیز ویژگی های انسان کامل از جمله مواردی است که هر کس بخواهد از انسان بحث کرده و به تبیین چیستی و حقیقت او بپردازد، به ناچار باید از این امور بهره جوید.

اهمیت بحث کمال موجب شده تا این مسأله از دیرباز مورد توجه اندیشوران و صاحب نظران مکاتب مختلف قرار گیرد و در بسیاری از علوم، اعم از فلسفه، اخلاق، عرفان، انسان شناسی و روان شناسی به تناسب اهداف و موضوعات هر علم، جلوه هایی از بحث کمال انسان و انسان کامل مطرح شود. این بحث حتی در ادیان زرتشت، یهود و مسیحیت نیز رواج داشته و معرفی انسان کامل و شیوه های به کمال رسیدن انسان یکی از اهداف این ادیان به شمار می آمده است.

به هر یک از فرهنگ ها، آیین ها، مذهب ها و مکتب های فکری و فلسفی که بنگریم ردپایی از بحث انسان کامل می یابیم. هم بودا و کنفوسیوس سخن از انسان کامل به میان آورده اند و هم عیسی(ع) و محمد(ص). هم زرتشت از انسان متعالی به نیکی یاد می کند و هم افلاطون و ارسطو، هم نیچه و مارکس به شناخت انسان برتر پرداخته اند و هم متصوفه و عرفا.[1]در جهان غرب نیز بحث کمال انسان و انسان های کاملی که بتوانند نقش الگو و راهنما را ایفا کنند، همواره مطرح بوده است. اگر چه امروزه برخی از اندیشوران غربی، نگران کم رنگ شدن این نوع مباحث در آن دیارند:

هر عصری به جز عصر ما الگو و آرمان خاص خود را داشته است. فرهنگ ما (غرب) همه این الگوها، قدیسان، قهرمانان، رادمردان، جوانمردان و عارفان را وانهاده است. تقریباً همۀ آنچه که برایمان مانده است، انسان کاملاً سازگار و بی   مشکل است.[2]

با این حال، سخن گفتن از بحث کمال، دشوار به نظر می رسد، زیرا مفهوم کمال و تعیین مصادیق واقعی آن از دیدگاه مکاتب مختلف فکری و فلسفی، متفاوت است و هر یک در این باره به گونه ای سخن گفته اند. گو آن که تمامی اختلافاتی که در مورد تعریف انسان و ویژگی های اصلی او وجود داشت دوباره در این بحث آثار خود را نمایان ساخته و به طرح آراء و ایده های گوناگونی در زمینه معرفی مفهوم کمال و انسان کامل منجر شده است.

مفهوم کمال

هر کاری که انسان انجام می دهد، نمی تواند خالی از هدف خاصی باشد. همه اهداف و اغراض مستتر در افعال و رفتار انسان ریشه در جلب منافع و دفع ضرر دارند و انگیزه حرکت او هم نوعی بیم و امید به آثار حاصل از هر یک نسبت به هدف و مقصد او می باشد.

وقتی گفته می شود هر نوع حرکت انسان برای جلب منفعت و یا دفع ضرر است، این امر در واقع مبین این است که فرد با جلب منفعت به دنبال کسب نوعی افزون خواهی و با دفع ضرر در پی رهایی از نوعی کمبود و نقص می باشد. به عبارت دیگر انسان در هر وضعیتی که قرار دارد، همیشه طالب آن است که در وضعی بهتر و بالاتر از آن قرار بگیرد و به نوعی «کمال» و رهایی از نقص برسد.

اکنون به بررسی تفاوت بین مفهوم کمال و مفاهیم مشابه می پردازیم: الف. کمال و تمام: کمال از نظر لغت به معنای کامل شدن و رفع نقص و کمبود است. بین کمال یافتن و تمام شدن تفاوت است. شهید مطهری در این زمینه در عباراتی می فرمایند:

هر شیئی که دارای چند جزء است وقتی همه اجزایش در کنار هم قرار گیرند «تمام» شده است؛ مثلاً کارخانه سازنده اتومبیل باید این محصول را تمام کند و در اختیار مشتریان خود قرار دهد. اما «کمال» نوعی تغییر کیفی است که انسان را از یک درجه به درجه بالاتر می رساند؛ مثلاً جنین که در رحم مادر است پس از تولد، تکامل پیدا می کند و آن گاه که بزرگ شده و علم و دانش فرا می گیرد به کمال بیشتری دست می یابد.[3]

وقتی شیء در جهت افقی به حد آخر خود برسد می گویند تمام شد و هنگامی که شیء در جهت عمودی بالا رود می گویند کمال یافت. پس وقتی می گویند عقل یک نفر کامل شده یعنی قبلاً هم عقل داشته، اما حال عقلش یک درجه بالاتر آمده است.[4]

ب. کمال و بود: در کمال، همیشه نوعی «بود» واقعی یا غیر واقعی مطرح است؛ مثلاً وقتی یک هندو به عنوان یک فعل ارزشی، غذای کمتری خورده و لذاتی را ترک می کند، علت کار خویش را بر اساس ادراکاتش (توهم یا استدلال) بر محور نوعی کمال بیان می کند؛ بدین معنا که وضعیت فعلی خود را نوعی نقص و کمبود می داند و با معرفی یک مرتبه بالاتر از «بود» و ترسیم وضعیتی مطلوب در رابطه با آن، فعل اخلاقی فوق را زمینه و ابزار رسیدن به «بود جدید» معرفی کرده، بین آثار و لوازم ناشی از تحقق فعل و تحقق وضع مطلوب، نسبت تساوی قائل است.

ج. کمال و قرب الهی: هر کس در حرکت خود به دنبال کمال مطلق است و جلب و دفع ضرر و به عبارتی بیم و امید حاکم بر حرکت و رفتار او بر اساس مفهومی که از کمال مطلق دارد، تعیین و تعریف می گردد و از آن به عنوان رفتار خوب و متناسب با کمال تعبیر می شود. در اسلام زیر بنای فعل انسان و ملاک و معیار جلب منفعت و دفع ضرر و «بیم و امید» حاکم بر حرکت او، رضایت حضرت حق و تقرب به کمال مطلق می باشد و به همین دلیل، هدف خلقت در اسلام تقرب الهی و گام نهادن در وادی نزدیک شدن به کمال مطلق معرفی شده است.

د. کمال و تعبد: اگر هدف نهایی انسان کمال و تقرب وی به سمت باری تعالی است، طبعاً برای رسیدن به این مقصد انسان باید در مسیری گام نهد که به این مقصود منتهی شود و این به معنای همت در انتخاب و انجام اعمال و رفتارهایی هماهنگ و متناسب با این غایت و نیز پرهیز از افعال و اعمالی است که با آن هدف در تعارض است. درک صحیح از باارزش بودن عملی، مستلزم شناخت نسبت آن با کمال مطلق و میزان تأثیر آن در تقرب می باشد و چنین امری نیازمند اشراف و احاطه کامل بر فلسفه خلقت انسان، ماهیت و ابعاد وجودی و نیز روند تکاملی اوست. قطعاً چنین اطلاع و احاطه ای برای انسان به صورت عادی میسر نیست و به همین دلیل بعثت انبیا و نزول وحی جهت آوردن احکام و تعالیم رشد و کمال ضرورت یافته است. بر همین مبناست که ملاک کار نیک و پسندیده و متناسب با کمال در اسلام، هماهنگی با احکام الهی است، چرا که احکام الهی بر اساس مصالح و مفاسدی که ارتباط منطقی و علّی و معلولی با کمال و نقص دارد، وضع گردیده اند و بسته به ضرورت و نسبت تأثیر آنها در رشد و کمال بشر و تقرب وی به آستان ربوبی، به مراتب مختلف واجب، مستحب، مباح، مکروه و حرام دسته بندی شده اند.

بنابراین اگر فردی در کاری که انجام می دهد، از طرفی به حسن فاعلی کار توجه داشته و نیت خود را برای خداوند خالص گرداند و از طرف دیگر سعی کند در توان خود، این نیت را در شکل و قالبی خدا پسندانه به منصه ظهور برساند، چنین فعلی و عملکردی مصداقی از «عبادت» تلقی می گردد و این گونه عمل نمودن تنها راه عملی تقرب الهی و کمال است. از این رو در قرآن کریم فلسفه خلقت «عبادت» و پرستش حق تعالی ذکر شده است: (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ) و (إِنَّ اللهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ  فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ ).[5]

نظریات مختلف دربارۀ تکامل انسان

از آنجا که نظریات تکامل، مربوط به انسان و نحوۀ تغییرات در اوست، قطعاً نوع نگاه و درک از ماهیت انسان و به خصوص ابعاد وجودی او، نقشی به سزا در ارائه نظر در این خصوص دارد؛ کما اینکه نظریات مختلفی هم که سعی در تبیین کمال انسان را دارند، لزوماً مبتنی بر پیش فرضی در این مورد می باشند.

یکی از اصول مهم و مؤثر در این مبحث، توجه به ابعاد وجودی انسان می باشد، چرا که انسان موجود پیچیده ای است و شخصیت او ابعاد و وجوه گوناگونی دارد که نگاهی جزئی نگر و تک بُعدی نمی تواند همه حقیقت هستی او را بازگو نماید و تصور درستی از او ارائه دهد.

نظام وجودی عالم

با این همه، انسان شناسی جزئی از جهان شناسی است و بررسی ابعاد وجودی او باید هماهنگ و در راستای شناخت از هستی و جهان بینی باشد، چه اینکه هر عمل انسان متکی بر نوعی جهان بینی است. هدف هایی که فرد در تعقیب آن است، راه و روش هایی که در این مسیر طراحی می کند، باید و نباید هایی که در پی رعایت آنهاست، مسئولیت هایی را که می پذیرد و ... همه به منزله نتایج لازم و ضروری دیدگاه و جهت گیری کلی او نسبت به هستی است و جهان بینی او در واقع تعبیر و تفسیر او از جهان و انعکاس این تفسیر بر رفتارهای وی و تعیین کننده سمت و سوی حرکت اوست. بر اساس اعتقادات و معارف اسلامی در نظام هستی، به طور عمده وجود سه عالم را به ترتیب ذیل می توان قائل شد:

الف. عالم ماده: مجموعه امور مادی تحت عنوان «عالم ماده» تلقی گردیده که خصوصیت عمده آن اتصاف به دو بُعد وجودی زمان و مکان می باشد. بر اساس تنوع مصادیق و اجزاء و عوامل مطرح در این عالم و یا براساس مقایسه آن با عوالم دیگر، نام های دیگری هم بر آن نهاده شده است، مانند: عالم طبیعت، عالم ملک، عالم عین، عالم جسمانی، عالم ظاهری، عالم مادون و... .

ب. عالم ماوراء ماده: در جهان بینی اسلامی، هستی منحصر به ماده نیست، بلکه علاوه بر امور مادی، امور غیر مادی هم موضوعیت دارد که به مجموعه آنها عالم ماوراء ماده گفته می شود. خصوصیت عمده و غالب این عالم حاکمیت و عدم تقید به بُعد زمان و مکان می باشد. بر مبنای تنوع مصادیق و اجزای مطرح در این عالم و نیز مبتنی بر مقایسه آن با عوالم دیگر، نام ها و عناوین دیگری هم برای آن ذکر کرده اند، مانند: عالم آخرت، عالم غیب، عالم معاد، عالم معقول، عالم معنا، عالم ملکوت، عالم روح و ... .

ج . عالم بین العالمین: از آنجا که عالم ماده در هر حال با عالم ماوراء ماده مرتبط بوده و بین آنها خلأ وجود ندارد، به مجموعه ای که بین این دو عالم تحقق می یابد و لازمه تبدیل این به آن و بر عکس است، «عالم بین العالمین» گفته می شود. تفکیک ناپذیری و ارتباط تنگاتنگ و متقابل ابعاد مادی و غیر مادی موجب گردیده تا ویژگی ها و صفات این عالم ممزوجی از ابعاد مادی و غیر مادی باشد. گاهی از این عالم به عالم برزخ، عالم مثال، عالم ربط و ... هم یاد شده است.

نظام وجودی انسان

براساس جهان بینی اسلامی خلقت انسان امری هماهنگ با هستی است و لذا خصوصیات، ویژگی ها و ابعاد وجودی او نیز مستقل و منتزع از نظام هستی، قابل تجزیه و تحلیل نیست. به همین دلیل و متناسب با تقسیم مجموع هستی به سه عالم مثال و عالم طبیعت برای انسان نیز سه بُعد وجودی «قلب»، «عقل» و «جسم» مطرح گردیده است.[6]شهید مطهری در کتاب عدل الهی به نوعی به این سه بُعد وجودی انسان اشاره دارند:

اساسی ترین شرط سلامت قلب، تسلیم بودن در مقابل حقیقت است. تسلیم سه مرحله دارد: تسلیم تن، تسلیم عقل و تسلیم دل. زمانی که دو حریف با هم نبرد می کنند و یکی از طرفین احساس شکست می کند در این گونه تسلیم ها معمولاً حریف مغلوب، دست های خود را به علامت تسلیم بالا می  برد و از ستیز و جنگ باز می ایستد و در اطاعت حریف در می آید؛ یعنی هر طوری که حریفش فرمان می دهد عمل می کند در این نوع از تسلیم، تن و جسم تسلیم می شود اما فکر و اندیشه تسلیم نمی گردد بلکه مرتباً در فکر تمرد است.

مرحله دیگر تسلیم عقل و فکر است. قدرتی که می تواند عقل را تحت تسلیم درآورد قدرت منطق و استدلال است، در اینجا از زور بازو کاری ساخته نیست. هرگز ممکن نیست که با کتک زدن به یک دانش آموز فهمانید که مجموع زوایای مثلث برابر با دو قائمه است، قضایای ریاضی را با استدلال باید ثابت کرد و راهی دیگر ندارد. عقل را، فکر و استدلال تسخیر و تسلیم می کند. سومین مرحله تسلیم، تسلیم قلب است. حقیقت ایمان تسلیم قلب است، تسلیم زبان یا تسلیم فکر و عقل اگر با تسلیم قلب توأم نباشد، ایمان نیست. تسلیم قلب مساوی است با تسلیم سراسر وجود انسان و نفی هرگونه جحود و عناد.[7]

ابعاد وجودی انسان

الف. قلب: یکی از مهم ترین ابعاد وجودی انسان، «قلب» اوست. که دو معنای ظاهری و باطنی برای آن قابل طرح است. معنای ظاهری قلب شامل همان قطعه گوشت صنوبری شکل است که درون سینه و در قسمت چپ انسان قرار دارد.

اما معنای باطنی و حقیقی قلب ـ که معمولاً در متون اسلامی چنین معنایی مورد نظر است ـ بخش پنهانی و غیر ملموس وجود انسان است که اغلب روح یا نفس نامیده می شود. در این معنا قلب مفهومی نسبتاً دقیق و پیچیده ای دارد.

قلب انسان لطیفه ای است که واسطه بین ملک و ملکوت یا عالم دنیا و آخرت است، یک وجهه و چهره آن به عالم دنیا و ملک است که به وسیله آن، مسائل این عالم را تعمیر کند و یک وجهه آن به عالم آخرت یا غیب و ملکوت است که به وسیله آن مسائل عالم آخرت و ملکوت را اصلاح نماید. پس قلب به منزلۀ آینۀ دورویی است که یک روی آن به عالم غیب است و صور غیبیه در آن منعکس شود و یک روی آن به عالم شهادت است و صور ملکیه دنیایی در آن ظاهر شود.[8]

در قرآن کریم از قلب سلیم،[9] قلب غافل، قلب قسی،[10] قلب هدایت شونده، قلب سخت تر از سنگ، قلب مطبوع و مهر خورده،[11] آرامش قلوب با یاد خدا،[12] نزول سکینه  بر قلب مؤمنین،[13] مهر زدن بر قلب کفار و متکبرین،[14] قلوبی که نمی فهمند،[15] کورشدن  قلب ها،[16] زنگار گرفتن قلوب،[17] گمراهی قلوب،[18] خشوع قلبی،[19] بیماری قلب،[20] و  فاصله شدن خداوند بین انسان و قلب او[21] و ... سخن به میان آمده است که البته این ویژگی ها برای قلب ظاهری قابل پذیرش نیست و تنها با همان معنای باطنی قلب سازگار است.

ب. ذهن: یکی دیگر از ابعاد وجودی انسان، که در کنار قلب وجود او را تکمیل می کند، ذهن است که مرکز تعقل و تفکر بوده و محل آن مغز انسان می باشد. مغز انسان بین 1400 تا 1500 گرم وزن دارد و از 10 میلیارد یاخته تشکیل شده است و ظرفیت برقراری ارتباطات یاخته ای آن10100 می باشد. در عظمت پتانسیل و ظرفیت مغز جهت برقراری ارتباطات یاخته ای همین بس که به این واقعیت توجه شود که تعداد اتم های عالم مساوی80 10 می باشد و نیز توجه شود که کلیه پیشرفت هایی که بشر امروز به آن دست یافته، تنها نتیجه استفاده از یک درصد از ظرفیت بالقوه مغز اوست و از همه مهم تر اینکه این نتایج از طرف کسانی طرح گردیده که تنها مغز را و انسان را امری مادی تلقی کرده اند؛ در حالی که اگر انسان در چهارچوب اصول موضوعه اسلامی و در کنار روح و قلب که می تواند به مبدأ فیض متصل گردد، قرار گیرد، آن وقت باید ظرفیت وجودی او را هزاران برابر دانست.

ج . جسم: جسم که شامل کلیه اعضا و جوارح و حواس پنج گانه است، نیز یکی دیگر از ابعاد وجودی انسان است که با بودن و سلامتی آنها، انسان کامل بوده و در صورت فقدان هر یک از آنها، انسان قسمتی از توانایی های خود را از دست می دهد. ولی در این صورت هم، لزوماً بدان معنا نیست که از کمال و رشد واقعی باز بماند.

نظام رفتاری انسان

هر یک از اجزا و بخش های وجودی انسان همانند یک ابزار، انسان را بر انجام یک سری فعالیت ها توانا می سازد. فعالیت ها و رفتارهای مختلف انسانی هماهنگ و متناسب با ابعاد وجودی اوست. بر این اساس انسان دارای سه نوع فعالیت است که یک دسته آنها را به وسیله قلب، دسته دوم را به کمک ذهن و دسته سوم را توسط جسم خویش انجام می دهد. در واقع فعالیت ها و رفتارهای انسان شامل فعالیت های روحی، فکری و جسمی است که هر یک به منزله مجموعه ای خاص از عملکرد انسان بوده و بر روی هم تأثیر و تأثر داشته و در نهایت منجر به نظام رفتاری خاصی می گردند. با توجه به ابعاد وجودی انسان، می توان نظام رفتاری او را شامل سه نظام فرعی «امیال، افکار و اعمال» دانست.

الف. نظام امیال

نظام امیال، حاصل مجموعه رفتارهای قلبی ـ روحی است که بسته به ماهیت هر رفتار و نحوۀ ارتباط آن با سایر فعالیت های قلبی، نوعی خاص از نظام حساسیت ها و تعلقات را شکل می دهند و نسبتی از تفاوت انسان ها از همین زاویه است.

قلب انسان از توانایی های خاصی بهره مند بوده و قادر به انجام فعالیت هایی است که ذهن و جسم هرگز قادر به انجام آنها نبوده و قدرت آن را نخواهد داشت. از میان همه فعالیت ها و کارهایی که قلب می تواند انجام دهد، مهم ترین آنها، قدرت و توانایی قلب در ارتباط گرفتن با عالم ملکوت و درک پیام ها و آثار غیبی مربوط به این عالم است. به همین جهت از قلب همیشه به عنوان وسیله ای برای ذکر و یادآوری عظمت حضرت حق یاد شده است.

رفتارها و فعالیت های قلبی انسان موجب ایجاد و پیدایش یک سری وابستگی های روحی یا به عبارت دیگر تعلقات قلبی می شود که این تعلقات در زندگی انسان نقش مهمی را ایفا می کنند و در مجموع «نظام امیال» او را شکل می دهند. البته امیال هر فردی متناسب با نوع فعالیت ها و رفتارهای خود اوست. هیچ انسانی وجود ندارد که نظام امیال نداشته باشد. هر کسی به هرحال نظامی از حب و بغض و نظام قلبی خاص خود را دارد.

انسان ها از لحاظ بُعد قلبی با یکدیگر تفاوت دارند و این تفاوت تنها محدود به همان بخش از وجود انسان نمی ماند بلکه سایر ابعاد وجود او را نیز به گونه ای تحت تأثیر قرار می دهد، ریشه این تفاوت به اختلاف در جهت گیری تمایلات، باز می گردد.

ب. نظام افکار

بخش دیگری از وجود انسان را بُعد ذهنی یا عقلی او تشکیل می دهد. ذهن انسان، بر خلاف قلب که مرکز احساسات و تمایلات است، ابزار درک، فهم، سنجش، محاسبه، مطالعه، تعقل و تفکر است و با بهره گیری از قوای حافظه، خیال، فهم و فکر، فعالیت می کند. لذا بُعد ذهنی انسان شامل افکار، اندیشه ها، اطلاعات و آگاهی های اوست؛ یعنی آنچه که می داند (دانش ها) و آن گونه که فکر و تعقل می کند (نگرش ها و روش ها) در این بُعد جای می گیرند. این بُعد از وجود انسان رکن مهمی از شخصیت اوست و معمولاً افراد همان گونه که از لحاظ بُعد قلبی و نوع تمایلات با یکدیگر فرق دارند، از لحاظ بُعد ذهنی و نحوه دانش ها و نگرش ها نیز با هم متفاوت هستند. بخشی از این تفاوت ها ناشی از سطح کمی دانش و نیز حوزه های تخصصی آنهاست؛ مثلاً عده ای در فلسفه، گروهی در اقتصاد و برخی در طب درس خوانده اند. بخش دیگری از این تفاوت به نوع نگرش آنها باز می گردد. اینها همه بیانگر اهمیت و پیچیدگی بُعد ذهنی است و لزوم مطالعه بیشتر در این بخش از وجود انسان را یادآوری می کند. اگر ویژگی های بُعد ذهنی انسان به خوبی شناخته شود در مباحث بعدی می توان از شاخصه های صحت این بُعد و نحوه به کمال رسیدن آن صحبت کرد، زیرا همان گونه که تمایلات انسان، برخی ارزشمند و بعضی ضد ارزش است، افکار انسان نیز ممکن است صحیح یا غلط باشد و بخشی از کمال انسانی به صحت، سلامت، جامعیت و کارآمدی افکار او باز می گردد.

ج . نظام اعمال

نظام رفتار و یا نظام اعمال انسان عبارت  است از: رفتارهای عینی، کنش های ظاهری، حرکات، عملکردها و سایر موضع گیری ها. اثر فعالیت های جسمی و نظام اعمال انسان ایجاد قدرت و توانایی جسمی بیشتر و همچنین پیدایش مهارت و تجربه خاص است که این مهارت و تجربه بر سرعت و دقت او در انجام کار می افزاید. بنابراین همان طور که فعالیت های قلبی موجب پیدایش تعلقات و فعالیت های ذهنی موجب پیدایش «ادراکات» می گردد، فعالیت های جسمی نیز موجب پیدایش توانایی های جسمی و مهارت و تجربه می گردد.

البته باید توجه نمود که اعمالی در نظام رفتار و نظام اعمال جای دارند، که از وصف ارادی بودن و آگاهانه بودن برخوردار باشند، چرا که اعمال و رفتار غریزی و غیر ارادی زیر مجموعه این نظام قرار نمی گیرند.

هماهنگی و انسجام در نظام رفتاری انسان

سه نظام امیال، افکار و اعمال، هر یک در محدوده ای خاص و متمایز با دیگری، به منزلۀ یک نظام و یک سیستم، قسمتی از وجود انسان را شکل می دهد، اما از آنجا که هیچ انسانی در عینیت، بدون قلب، فکر یا حس نیست و توأماً هر سه را با هم دارد، قطعاً سه نظام منبعث از آنها نیز در آن واحد وجود دارد و ارتباط آنها امری ضروری است. به عبارت دیگر، می توان نظام رفتار انسان را شامل سه نظام فرعی «نظام تعلقات»،«نظام ادراکات» و «نظام محسوسات» دانست که بر اساس محور و جهتی خاص و در ارتباط متقابل با هم، ماهیت و شخصیت واقعی انسان را منعکس می سازد.

بنابراین، سه نظام فرعی رفتار انسان، یعنی تمایلات، افکار و رفتار او، مانند اجزای یک مجموعه با هم در ارتباط بوده و بر هم تأثیر می گذارند. آشنایی با نحوۀ ارتباط و تعامل این سه بُعد، ما را در شناخت بهتر حقیقت انسان یاری خواهد کرد.

نقطه آغازین حرکت انسانی در قلب شکل می گیرد و انگیزه و توانِ لازم برای هر فعالیتی در این بخش از وجود انسان پدید می آید. پس از این مرحله ، ذهن به برنامه ریزی می پردازد و با تفکر و تأمل و جمع آوری اطلاعات لازم، نقشه و چهارچوب کلی حرکت را طراحی می کند و در نهایت اعضا و جوارح انسان با بهره گرفتن از آن پتانسیل قلبی و در چهارچوب این برنامه  ذهنی، به حرکت و فعالیت می پردازند.

با این حال ارتباط بین ابعاد وجودی انسان با یکدیگر همیشه یک جانبه و یک سویه نیست تا از قلب آغاز شده و پس از عبور از کانال ذهن به مرحله عینی و عملی برسد، بلکه گاه انجام برخی افعال موجب بروز اندیشه ها و حالات جدید می شود و قلب و ذهن را تحت تأثیر قرار می دهد.

در منابع دینی نیز هر کجا که از ارتباط ابعاد وجودی انسان با یکدیگر سخن به میان آمده بر حاکمیت قلب و نقش محوری بُعد قلبی در سعادت یا ضلالت انسان تأکید شده است. برای مثال پیامبر گرامی اسلام(ص) می فرمایند:

در بدن انسان عضوی است که اگر آن صالح و سالم باشد همه اعضا [به تبع آن] سالم و صالح می شوند و اگر آن فاسد شود همه فاسد می شوند، و همانا آن قلب است.[22]

حاکمیت اراده بر نظام رفتاری انسان

انسان به دلیل مختار بودن، نقشی تعیین کننده در انتخاب جهت گیری کلی و نیز هماهنگی یا ناهماهنگی خود با نظام خلقت دارد؛ بدین معنا که انسان با انتخاب محور هوا یا تقوا، جهت گیری کلی خود را برای زندگی و ساختن هویت و شخصیت خود رقم می زند؛ به گونه ای که جلوه و انعکاس این جهت گیری را می توان در ابعاد وجودی او مشاهده نمود؛ به عبارت دیگر، انسان با توان گسترش تأثیرگذاری بر خود، دیگران و محیط پیرامون خود، موجب رشد خود و سایرین می شود و افزایش قدرت تحرک و گسترش جریان نفوذ اراده وی در واقع در افزایش توان «قلبی، عقلی و جسمی» او ظهور می یابد. قلب، عقل و جسم به ترتیب منشأ و ابزار شکل گیری «امیال»، «افکار» و «اعمال» انسان و زمینه جریان یافتن اختیار و اراده او می باشند. بدین ترتیب که انسان با انتخاب طریق «هوا» یا «تقوا» به توان و قدرت «قلبی، عقلی و جسمی» خود شکل و کیفیت خاصی می بخشد؛ به گونه ای که با اختیار یکی از این دو جهت، دارای «قلب، عقل و جسمی» شیطانی و یا «قلب، عقل و جسمی» الهی خواهد شد و این امر به معنای اصالت داشتن اراده و اختیار در شکل بخشیدن به ساختار وجودی انسان می باشد.

انگیزه در نظام رفتاری انسان

بسته به سمت و سوی اختیار بشر و محور کلی که اراده بر آن استوار می شود (هوا یا تقوا)، نظام رفتاری انسان جلوه گاه بروز انگیزه هایی همرنگ، همسو و هماهنگ با آن محور می گردد به گونه ای که هیچ فعالیت و رفتار اختیاری و حتی غیر اختیاری انسان نیست که رنگ و صبغه ای از آن جهت گیری کلی بر چهره نداشته باشد، به همین دلیل می توان تفاوت نهایی حرکات و رفتارها و در نهایت شخصیت انسان ها را ناشی از تفاوت نظام انگیزشی و نیت حاکم بر آن دانست.

قطعاً میزان تأثیر اراده در شکل دهی و هماهنگ سازی نظام های رفتاری انسان، بی ارتباط با سهم تأثیر هر یک از آنها در تعیین وجود آدمی نیست؛ بدین معنا که طلب شامل و اختیار اولیه که منشأ انگیزه حرکت در انسان است، قبل از هر امری، بر نظام امیال و تعلقات انسان تأثیر گذاشته، نظام حب و بغض وی را شکل می دهد و در مرتبه بعدی سایر نظام ها را متأثر می سازد. به همین دلیل است که در مقایسه و درک تفاوت انسان ها، کمتر به امور ظاهری رفتار آنها، تکیه شده و سعی بر آن است که عوامل روحی و ذهنی که منجر به آنها گردیده جست وجو شود.

بر این اساس، عامل اصلی و مؤثر در کیفیت عملکرد و رفتار انسان، انگیزه و جلوه های مختلف آن در شکل نظام حب و بغض انسان می باشد. البته به دلیل ارتباط سیستمی حاضر در ابعاد وجود انسانی، افکار و اعمال او هم نقشی مهم در رفتار او دارند. ولی این افکار و اعمال قبل از هر امری متأثر از جهت گیری حاکم بر نظام تعلقات و در یک کلام ویژگی ها و خصائص روحی و روانی فرد هستند.

تأثیر متقابل رفتارهای سه گانه بر شخصیت انسان

هر یک از رفتارهای روحی، ذهنی و جسمی انسان، صرفاً به وسیله قلب یا ذهن یا جسم به تنهایی صورت نمی گیرد. بلکه در انجام هر کدام از این فعالیت ها یا رفتارها، هر سه منشأ قلب، عقل و جسم دخالت دارد. لکن در پیدایش هر یک از این آثار، به تناسب، یکی از منشأهای سه گانه، بیشترین نسبت تأثیر را داراست؛ بدین معنا که در انجام فعالیت با منشأ قلب، عقل و جسم دخالت دارند. اما به دلیل سنخیت و تناسب خاص این فعالیت با منشأ قلب، قطعاً قلب نسبت به دو منشأ دیگر در شکل گیری آن دارای سهم بیشتری است. کما اینکه در انجام فعالیت ذهنی، عقل نقش حساس تری را نسبت به قلب و جسم ایفا می کند. به همین ترتیب در انجام فعالیت عینی، جسم نسبت به دو منشأ دیگر از بیشترین تأثیر برخوردار می باشد. این تحلیل مبتنی بر ملاحظه ارتباط میان ابعاد سه گانه وجود انسان، یعنی «قلب، عقل و جسم» و عدم تفکیک انتزاعی آنها و به عبارتی براساس نگرش به انسان به عنوان یک کل واقعی صورت گرفته و به طور خلاصه مبین این ا ست که نظام های رفتاری انسان در آن واحد متأثر از ابعاد وجودی انسان می باشند، ولی در هر فعالیت و بسته به ماهیت آن، یکی از سه منشأ مؤثرتر از سایرین بوده و به لحاظ تأثیر بیشتر آن در شکل گیری فعالیت، به تناسب منشأ مؤثرتر، نام گذاری می گردد.

معرف های شخصیت انسانی

در تجزیه و تحلیل پیچیدگی های وجود و رفتار انسانی و نیز در کاوش پیرامون کیفیت ارتباط میان ابعاد وجودی انسان و اراده او می توان نتیجه گرفت که گرچه اراده بر تمامی ابعاد و امور وجودی انسان حاکم است و امور انسانی متأثر از آن هستند، لکن این تأثیر و تأثر نیز یکسان و همگون نیست، بلکه میان اراده با قلب و ذهن در مقایسه با جسم، پیوند و ارتباطی قوی تر و بیشتر برقرار است و بر عکس تأثیر امور قلبی و ذهنی بر اراده فراگیرتر و تأثیر امور جسمی و حسی بر آن کمتر و محدودتر است. به همین ترتیب میان اراده با قلب در مقایسه با ذهن پیوند و ارتباطی قوی تر و بیشتر برقرار است و بر عکس تأثیر امور قلبی بر اراده فراگیرتر از تأثیر امور ذهنی بر آن است.

بر این اساس تغییرات قلب پیش از آنکه تکوین و قوانین ثابت طبیعی باشد، از تحولات ارادی انسان متأثر می شود و در مقابل بیش از سایر امور تحقق اراده های نو را تسهیل و یا تضییق می نماید. پس از تغییرات قلبی، این نقش را تغییرات ذهنی بر عهده دارند و در خدمت تأثیر و تأثرات قلبی قرار گرفته، زمینه حصول و تحقق یا مانع جریان اراده می شوند. در مقابل، جسم و قوای حسی، نوعاً منطبق بر نظام تکوین و هماهنگ با قوانین طبیعی تغییر نموده و این تغییرات به میزانی بسیار محدودتر نسبت به امور قلبی و ذهنی، از اراده متأثر می شوند و به همین نحو وسیله و ابزاری ساده تر و یا مانعی جزئی تر در جریان عینی اراده به حساب می آیند. در همین راستا است که اشتراکات در امور جسمی میان انسان با سایر موجودات بسیار بیشتر از شباهت ها و اشتراکات میان امور قلبی و ذهنی او با آنهاست. بدین معنا که در زمینه امور قلبی میان انسان با سایر مخلوقات این جهان به ندرت تشابهاتی را می توان بر شمرد و اشتراکات در امور ذهنی بسیار محدود و منحصر به فردند. در حالی که امور جسمی و تغییرات جسم انسانی جز در مواردی محدود و مشخص، با حیوانات مشترک و مشابه است؛ به خصوص اگر او طریق غیر الهی را گزیده و تغییرات روحی و ذهنی خویش را تابع تغییرات جسمی خود قرار داده باشد.

بنابراین، زمانی که تغییرات جسمی انسان بررسی می شود و از رشد و ضعف نیروی عضلانی وی سخن به میان می آید، از آن رو که این تغییرات نوعاً غیر ارادی و به اقتضای امور تکوینی صورت می گیرد، لذا دستاورد مفید و تکیه گاه مناسبی در معرفی انسان به عنوان مخلوقی متمایز از سایر موجودات به دست نمی دهد. اما آن گاه که تغییرات و تأثیر و تأثرات قلبی و ذهنی او مورد بررسی واقع شود، انسان را دارای ویژگی ها و خصوصیات ممتازی می یابیم که سایر موجودات یا به کلی از آن محرومند و یا جز در حدی بسیار اندک بهره ای از آن ندارند و لذا می توان گفت که شخصیت انسان را باید عمدتاً در خصوصیات قلبی و ذهنی او جست وجو نمود تا در ویژگی های جسمی وی و به تعبیر دیگر، تغییرات جسم موجب پیدایش ضعف یا قوت در شخص انسان می شود و این تغییر بر قوای روحی و فکری او به نسبتی محدود تأثیر می گذارد ولی هرگز شخصیت و انسانیت او را مورد خدشه قرار نمی دهد.

نظریات در باب تکامل انسان

با توجه به ابعاد وجودی و نظام رفتاری انسان، و اصیل شمردن هر بعد و تأکید بر رشد و کمال انسان، چهار نظریه در باب تکامل انسان مطرح شده است:

الف. تکامل قلبی

گروهی از انسان شناسان با محور قرار دادن قلب و بعد روحی انسان، رشد و تکامل برای انسان را در تکامل روحی و روانی او خلاصه کرده اند و تکامل و رشد انسان در سایر ابعاد را قابل منحل شدن در این بخش می دانند.

طرفداران این نظریه، عمدتاً عرفا و متصوفه و اشراقیون هستند. اینان معتقدند هر کس باید به صورت فردی راه کمال را بپیماید و نادرستی آن را پیدا کند؛ به عبارت دیگر یافت و دریافت قلبی و درونی ملاک درک است و روش رسیدن به حقایق هم تهذیب نفس و اشراق می باشد. به همین دلیل گاهی از این نظریه تکامل به «تکامل عرفانی» هم تعبیر می گردد.

مباحث عرفانی بر محور عشق و محبت دور می زند. از دید عرفا، عشق نه تنها انسان را به کمال می رساند، بلکه کمال عالم هستی و تک تک اجزای آن نیز مرهون عشق و جاذبه ای است که در آنها نهفته است.

عرفا جوهرۀ انسان و «من» حقیقی هر کس را آن چیزی می دانند که از آن تعبیر به قلب یا دل می کنند. دل مرکز عشق، احساس و خواست انسان است، همان گونه که عقل مرکز اندیشه، تفکر و حساب گری است. عرفا، برای عقل ارزش زیادی قائل نیستند، به دل خیلی بها می دهند و عشقی که در این دل هست را مهم می شمارند.

عشق عارف، عشقی است که اولاً: در انسان اوج می گیرد تا به خدا می رسد و معشوق حقیقی عارف فقط خداست. ثانیاً: عشقی که عارف می گوید منحصر به انسان نبوده و در همه موجودات، جریان دارد. اصلاً حقیقت، عشق است و آنچه غیر از عشق می بینی مجاز است.[23]

ب. تکامل عقلی

گروهی دیگر از نظریه پردازان و انسان شناسان با محور قرار دادن عقل و بُعد ذهنی انسان، رشد و کمال برای انسان را در تکامل عقل و اندیشه او جست وجو می کنند.

طرفداران این نظریه عمدتاً فلاسفه و حکما هستند. اینان معتقدند که رشد و توسعۀ وجودی انسان، در توسعه و تکامل قوۀ عاقله و اندیشۀ اوست. به همین دلیل گاهی از این نظریه به «تکامل فلسفی» هم تعبیر می گردد.

نگاهی که فلاسفه به کمال دارند بی ارتباط با سایر نظرات و دیدگاه هایشان نیست. آنها کمال را همان گونه معنا می کنند که انسان و حقیقت انسان را معنا کرده اند. حقیقت انسان از نظر فلاسفه، عقل و قوه عقلانی اوست؛ یعنی نیرویی که انسان به وسیله آن می اندیشد و حقائق جهان هستی را درک می کند. لذا کمال انسان نیز به کمال همین قوه و نحوه تغییراتی است که در حوزه فکر و اندیشه صورت می گیرد.

ج . تکامل عملی

گروهی دیگر از نظریه پردازان و انسان شناسان با محور قرار دادن حس و جسم و بُعد ظاهری و فیزیکی و مادی انسان، رشد و کمال او را هم محصور در ابعاد ظاهری می دانند. در این نظریه این حواس هستند که از جمله ابعاد اصلی و ذاتی انسان تلقی شده و ابعاد عقلی و روحی به تبع آن شکل می گیرند و ماهیت خود را مدیون حواس و عمل متناسب با آنها هستند.

طرفداران این نظریه عمدتاً دانشمندان علوم تجربی و یا حسّیون می باشند. کسانی که در پیش فرض خود در مورد جهان هستی، وجود را منحصر به ماده می دانند، به انسان هم که می رسند، جز ماده و احیاناً ماده ای پیچیده از انسان تصور دیگری ندارند. به همین دلیل، کمالی که برای انسان ترسیم می کنند. در نهایت پیمودن مراحل مختلف ماده و رسیدن به مراتب پیچیده آن است؛ در حالی که در تکامل قلبی و عقلی، پیش فرض طرفداران، مخلوق بودن هستی و انسان و نیز دو بُعدی بودن (جسم و روح) انسان است. بر اساس این نظریه، انسان ها حواس خود را به کار گرفته و دست به اقدام و عمل می زنند و همین عمل زیر بنای تکامل آنها قرار می گیرد. اگر انسان ها دست به کاری نمی زدند، نه تنها به شناختی نمی رسیدند، بلکه قادر به زندگی هم نبودند. انسان در تجارب روزانه خود هر چه را که برایش در مبارزه علیه طبیعت ضروری بوده، فرا گرفته است و در جریان عمل است که با پدیده های پیرامون خود روبه رو می شود و به تدریج به سر منزل شناخت و تکامل راه می یابد.

د. تکامل ولایی

نظریه تکامل ولایی، ضمن نقد سه نظریۀ قبلی و به ویژه با توجه به اینکه هر یک از اینها، در واقع تکامل انسان را از یک بُعد دیده و سایر ابعاد را مغفول عنه قرار داده اند، تلاش بر آن دارد که نظریه ای ارائه دهد که در عین پوشاندن نارسایی های نظریات پیشین، نقاط قوت آنها را هم داشته باشد.

نقد نظریه های تکامل

الف. نقد نظریه تکامل عملی

نظریه تکامل عملی با واقعیت و حقیقت انسان سازگار نیست، چرا که بخشی مهم از وجود انسان، یعنی بُعد غیر مادی آن را نادیده گرفته است. علاوه بر این، و بر فرض نادیده گرفتن این نقص، تنها به تکامل جسمی و مادی که بُعدی از وجود انسان است پرداخته و در واقع نوعی جزئی نگری است.

ب. نقد تکامل عقلی

در خصوص نظریۀ تکامل عقلی یا فلسفی که از طرف فلاسفه مطرح شده هم از مجموع سخنان فلاسفه می توان چنین نتیجه گرفت که دیدگاه آنها ناقص بوده و ناظر به همه کمالات انسانی نیست بلکه تنها برخی از کمالات انسانی را مورد توجه قرار می دهد، زیرا همان گونه که قبلاً بیان شد انسان دارای سه بُعد تمایلات قلبی، تفکرات عقلی و رفتارهای عملی است و کمال واقعی انسان منوط به رشد هماهنگ این سه بُعد وجودی او با یکدیگر است. لذا تغییراتی که تنها در یک بُعد از وجود انسان، مثلاً عقلی یا قلبی، صورت می گیرد اگر چه ممکن است بخشی از کمال را برای انسان به ارمغان آورد اما قطعاً زمینه ساز تحقق همه مراتب کمال نیست و نمی تواند کمالی جامع و فراگیر را نتیجه بدهد.

انسان کامل فلاسفه، انسان ناقص است، نه انسان کامل، یعنی تنها قسمتی از کمال را دارد، زیرا فلاسفه برای عقل اصالت قائل شده و همه کمالات انسان را در کمال عقلی او جست وجو کرده و سایر جنبه های کمال را نادیده گرفته اند.

ج. نقد تکامل قلبی

همین طور در ارتباط با نظریۀ تکامل قلبی یا عرفانی هم توجه به این نکته ضروری است که مکتب عرفان هم مانند فلسفه تنها یک بعد از وجود انسان، یعنی قلب و روح او را مورد توجه قرار داده و دو بُعد مهم دیگر، یعنی بُعد عقل و رفتاری انسان را به فراموشی سپرده است. به هر حال اگر حقیقت انسان از سه بُعد قلبی، عقلی و رفتاری؛ تشکیل شده، باید تلاش کرد تا نقش هر سه بُعد را در تکامل لحاظ نمود و در قالب یک نظام، جایگاه هر یک از این عوامل را معین کرد.

استاد شهید مطهری در نقد نظریۀ عرفا دربارۀ انسان کامل به بیان برخی آثار و لوازم منفی این دیدگاه پرداخته و ضرورت نگاه جامع تر به مسئلۀ تکامل را یادآور شده اند.

از نگاه استاد، تک بُعدی نگری عرفا سبب شده تا آنها از نقش عقل و فعالیت های عقلی و عملی در تکامل انسان غافل شوند، بلکه برخی از آنها به تحقیر عقل پرداخته و گاه تا حد بی اعتبار دانستن عقل پیش رفته اند. در حالی که اگر قلب و شور و عشق باطنی در تکامل انسان مؤثر است، عقل و تفکر و سنجش و محاسبه نیز به نوبۀ خود برای موفقیت انسان لازم است و لهذا تهذیب و تزکیه نفس هرگز نمی تواند بهانه ای برای ترک تحصیل و تحقیق و مطالعه و دانش اندوزی به شمار آید. بلکه عشق ورزیدن، تفکر کردن و رفتارهای عینی و عملی صحیح، هر سه در کنار یکدیگر زمینه ساز رشد و تکامل انسان است.

تئوری قرب و بُعد و تکامل[24]

یکی از مبانی نظریۀ تکامل ولایی، تئوری قرب و بعد است. مبتنی بر این تئوری آنچه که در تکامل انسان نقش اصلی را ایفا می کند. «تولی و تبری» است. انسان موجودی است مختار که نسبت به جهت گیری کلی خود، لزوماً باید موضع گیری نماید. انسان دو مسیر و دو محور در پیش دارد و به ناچار باید در یکی از آن دو مسیر قرار بگیرد و قرار می گیرد. یکی حق و دیگری باطل. انسان نمی تواند بی تولی و بی تبری باشد؛ انسان در هر حال یا تولی و ولایت حق را می پذیرد و از باطل برائت می جوید و یا بر عکس. انسان یا خدا را می پرستد و یا خود را. انسان یا عبودیت دارد و یا انانیت، یا اهل فجور است و یا اهل تقوا.

مبتنی بر جهان بینی الهی از یک طرف انسان موجودی است مختار و مسئول که باید جواب گوی افعال خود باشد و از این طریق می تواند زمینۀ تصرف و تأثیرگذاری در عوالم سه گانه حیات انسان و حیات اجتماعی را فراهم سازد و بتواند مبتنی بر جهت گیری های خود، از طریق عالم معقول عالم مثال را متأثر سازد و از طریق عالم مثال به تعریف در عالم محسوس نائل آید و به همین ترتیب ابعاد وجودی و نظام رفتار خود را متناسب با اختیار اولیه متأثر سازد. و از طرف دیگر انسان متأثر از مشیت الهی و قوانین و سنن حاکم بر تاریخ بشری است که تحت ارادۀ حضرت باری تعالی است و هیچ موجودی را یارای گریز و فرار از آن نیست.

جمع این دو نگرش در جهان بینی الهی را می توان در قالب تئوری «قرب و بعد» مطرح نمود که براساس آن انسان مختار و فعال به میزانی که به ذات احدیت معرفت و آگاهی بالاتری را کسب کند و به مقام والای عبودیت و بندگی خداوند نائل آید، به همان میزان بر عوالم سه گانۀ درونی خویش تسلط یافته و محیط بیرونی خویش و جامعه و تاریخ را هم می تواند تحت تأثیر افعال ارادی خود قرار دهد و بر عکس به هر میزان که در عالم مکدر و ظلمانی به دور از کمال حق ره بپیماید، این ظلمت، افعال وی را در درون و بیرون، متشتت ساخته و دوام تاریخی از وی سلب می شود.

نحوۀ تأثیرگذاری انسان بر اساس تئوری قرب و بعد در نمودار زیر ترسیم شده است:

تبیین تکامل ولایی

الف. عبودیت

محور نظریۀ تکامل ولایی، «عبودیت» است:

وقتی گفته می شود هدف از آفرینش انسان عبادت است، بعضی گمان می  برند که منظور از آن صرفاً انجام اعمال و مناسکی است که به نام دعا تحقق می پذیرد مانند نماز، روزه و اذکار گوناگون. اما آیا حقیقت عبادت و پرستش همین است؟ مسلماً نه، چه آنکه دعا و نیایش جزیی از عبادت به شمار می روند. طبق جهان بینی قرآن هر حرکت و عمل مثبتی که از انسان صورت می گیرد به شرط آن که به انگیزه قرب ربوبی و براساس ارزش ها و تکالیف الهی باشد، عبادت است. خلاصه هدف آن است که همه کارها و اعمال و رفتار انسان، الهی شود؛ یعنی انسان به مرحله ای برسد که حتی خوردن، خوابیدن و زنده ماندن و مردنش همه و همه برای خدا باشد.[25]

ب. انانیت

خودپرستی به معنای پیروی از میل و خواهش های نفسانی و بی اعتنایی به حق و حقیقت است. یک فرد خودپرست همواره به دنبال هوا و هوس های خویش است و تنها به آمال و آرزوهای خود فکر می کند. از این رو با هر امری که با میل و طبعش سازگار نباشد مخالفت می کند و از هرچه که به سختی و تلخی آمیخته باشد پرهیز می نماید. برای افراد خودپرست هیچ چیز دشوارتر از عبادت پروردگار و سجده در پیشگاه خداوند متعال نیست، زیرا این کار، نوعی مخالفت با هوای نفس و کوچک  شمردن آن است.

در مرام خودپرستی، هوای نفس انسان جایگزین پروردگار و محور و مدار عالم می شود. لذا همه چیز با هوای نفس محک می خورد و تمامی امور با میل و خواهش های نفسانی سنجیده می شود. خودخواهی دارای درجات و مراتب مختلفی است که بالاترین مرتبه اش خودپرستی است. اگر با این صفت زشت مبارزه نشود به تدریج شدت می یابد و به حدی می رسد که نفس اماره را معبود قرار می دهد و به پرستش او مشغول می شود. خداوند متعال درباره چنین فردی می فرماید: (أَرَأَیتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ[26] آیا ندیدی کسی که هوای  نفس خویش را خدای خود قرار داده است. پس می توان نتیجه گرفت که خودپرستی ام الفساد و ریشه همه رذایل است.[27]

ابزار کمال

ابزار کمال چیست و انسان بر چه پایه و اصلی می تواند به کمال برسد؟ در این باره، بسته به دیدگاه های مختلف در مورد تکامل انسان و پیش فرضی که راجع به حقیقت انسان دارند، ابزارهای مختلفی برای کمال او مطرح می گردد.

ابزار کمال در نظریۀ تکامل عقلی

از آنجا که از دیدگاه فلاسفه، ذات و جوهر انسان همان عقلش است و به عبارتی از میان ابعاد وجودی او اصالت با عقل است و غیر از عقل هر چه هست، خارج از ذات و در حکم وسیله و زمینه و اغراض است و در واقع «من» حقیقی انسان به قوۀ تفکر و استدلال او برمی گردد، قطعاً کمال او هم منوط به کمال عقل اوست. بر همین اساس است که فلاسفه ابزار کمال انسان را روی آوردن به برهان و منطق دانسته و همگان را به تفکر و تعقل دعوت می کنند. از نظر آنها، اگر انسان بخواهد به مقام انسان کامل برسد باید با پای منطق و با ابزار استدلال و قیاس و صغرا و کبرا چیدن و فکر کردن قدم در این راه نهد. در این صورت پایان راه آن است که انسان تبدیل به جهانی از اندیشه و فکر می شود[28].

ابزار کمال در نظریۀ تکامل قلبی

از دیدگاه عرفا، «من» انسان را عقل و فکر او نمی سازد بلکه عقل و فکر یک ابزارند و «من» حقیقی هر کسی آن چیزی است که از او به دل تعبیر می شود. مقصود از دل هم یعنی مرکز احساسات و خواست ها. عارف برای احساس و برای عشق، که قوی ترین احساس ها در انسان است، ارزش و اهمیـت زیادی قائل است. عشق عارف عشق الهی است و معشوق او خداست و دل یعنی همان مرکز عشق الهی.

در این صورت طبیعی است که کمال انسان در گرو تکامل بُعد ذاتی او، یعنی دل و قرار دادن او در مسیر رشد و ترقی می باشد. به همین دلیل است که عارفان برای ایجاد تحول در انسان، او را به مراقبت از دل و اصلاح و تهذیب نفس فرا می خوانند. به اعتقاد عرفا، راه رسیدن به کمال علم و سواد و صغرا و کبرا و مقدمه و نتیجه و استدلال نیست، بلکه توجه به دل است.

ابزار کمال در نظریۀ تکامل عملی

در نظریۀ تکامل عملی که گاهی تکامل مادی، جسمی و حسی هم تعبیر می شود، بُعد جسمی و حسی انسان اصیل شمرده می شود و جزء ابعاد ذاتی تلقی می گردد و سایر ابعاد، وجودی زمینه ای و ابزاری و یا تبعی دارند. آنچه که اساس شکل گیری افکار و روحیات انسان می شود به حواس انسان و به تبع آن به تجربه و رفتارهای ظاهری و قابل مشاهده برمی گردد که در مراتب بعدی منجر به چهره های پیچیده تری گردیده و سایر ابعاد وجودی انسان را می سازد.

ابزار کمال در نظریۀ تکامل ولایی

بر اساس نظریۀ تکامل ولایی، ابزار کمال «تولی و تبری» است. «تولی به ولایت الهی» و «تبری از ولایت غیرالهی».

«تولی» در لغت به معنای دوستی همراه با تبعیت است، البته تبعیتی که آگاهانه و عاشقانه باشد و هدف مشخصی را دنبال نماید.

تولی (یا تولا) از جمله کلید واژه های اندیشه دینی، به ویژه در مذهب امامیه است. منظور از «تولی» نوعی ارتباط عاطفی است که در یک زمینه فکری مشترک میان افراد برقرار می گردد. البته طرفین این ارتباط هم سطح نیستند. بلکه یکی در موضع ولایت، رهبری و سرپرستی و دیگری در موضع پذیرش، تبعیت و رهبری شدن است. در ضمن عاطفه از شناخت جدا نیست، بلکه هم در تکوین شناخت مؤثر است و هم در پیدایش خود از شناخت تأثیر می پذیرد. بر این اساس منظور از تولی، معنای وسیعی است که بر سر سپردگی مبتنی است. به عبارت دیگر تولی نوعی دل سپردگی مبتنی بر سرسپردگی است که نه تنها وجه سیاسی و عاطفی را شامل می شود، بلکه تمام وجوه اندیشه و عمل انسان را تحت تأثیر قرار می دهد.

کاربرد تولی و ریشه های آن در متون اسلامی نشان می دهد که این واژه به خودی خود دارای بار ارزشی نیست و در هر دو مورد تولای حق و تولای باطل به کار رفته است.

بنابراین تولی به ولایت الهی، به معنای تسلیم شدن در برابر اراده الهی و چنگ زدن به ریسمان محبت اوست. این محبت و دل سپردگی و سرسپردگی، اصل و اساس تکامل انسان است و بر پایه آن دست یافتن به همه مراتب کمال امکان پذیر می شود.

تولی به ولایت الهی هنگامی به نحو کامل تحقق می یابد که با تبری و بیزاری از ولایت طاغوت همراه باشد. زیرا ولایت الهی در ولایت طاغوت، همواره در نقطه مقابل و متضاد یکدیگرند و خروج از ولایت طاغوت، مقدمه ورود به ولایت الهی است.

تکامل و انسان کامل

ضرورت وجود انسان کامل

انسان کامل، الگوی عینی و عملی کمال است. انسان پس از آگاهی از وجود انسان کامل است که شوق دست یافتن به کمال در جان او پدید می آید و اطمینان حاصل می کند که راه کمال پیمودنی است و آن اهداف والا، تحقق یافتنی است، چرا که انسان کامل همچون دیگر افراد بشر یک انسان است و روح، جسم، اراده، فطرت، میل، عشق و انواع نیازهای مادی و جسمانی دارد، اما در عین حال به بالاترین مقامات آسمانی دست یافته و آنچه را که در وهم و خیال دیگران نمی گنجد را دارا شده است. «اگر ما انسان کامل اسلام را نشناسیم قطعاً نمی توانیم یک مسلمان تمام و کامل باشیم و به تعبیر دیگر، یک انسان ولو کامل نسبی از نظر اسلام باشیم.[29]

بنابراین هدف از شناخت انسان کامل، حرکت به سوی او و الگو پذیری از شخصیت والای اوست. زیرا هر چه که ما به انسان کامل نزدیک تر شویم رشد و کمال بیشتری یافته و حقیقت انسانی را به نحو کامل تری دارا شده ایم.

صاحب نظران در زمینه معرفی انسان کامل سخنان بسیاری گفته اند و هر یک به تناسب علم و معرفتی که از مقامات او کسب کرده اند گام هایی را برای زدودن پرده از چهره این شخصیت آسمانی برداشته اند. البته همۀ آنها در پایان اعتراف کرده اند که انسان کامل را آن گونه که هست، نشناخته اند و از هنر و توان لازم برای وصف این مقام والا برخوردار نبوده اند.

انسان کامل در نظریات تکامل

الف. انسان کامل بر اساس نظریۀ تکامل قلبی

از دیدگاه عرفا انسان کامل کسی است که به حق رسیده و به لقاء الله پیوسته است؛ به گونه ای که تنها او را می بیند و جز او نمی یابد. انسان کامل خود را محوری در حق می داند که به مقام قرب  الهی رسیده و کثرات را در او منحل می بیند. همه چیز را جلوه حق تعالی و تجلی حضور او می بیند. از نظر عرفا گسترش و اشراف نورانی «من انسانی» بر جهان هستی و قرار گرفتن «من» در جاذب کمال مطلق که به لقاءالله منتهی می شود، شرط تکامل انسان است. این عرفان که مسیرش «حیات الهی معقول» و مقصدش، قرار گرفتن در جاذبۀ کمال مطلق به لقاء الله است به قرار گرفتن در شعاع جاذبیت او منتهی می گردد. عرفان الهی هیچ چیز حقیقی را از عالم هستی اعم از آنکه مربوط به انسان باشد یا غیر انسان، حذف نمی کند، بلکه همۀ عالم را با یک عامل ربانی درونی، صیقلی می نماید و شفاف می سازد و انعکاس نور و رحمت الهی را در تمامی ذرات و روابط اجزای این عالم نشان می دهد.

ب. انسان کامل بر اساس نظریۀ تکامل عملی

از دیدگاه تجربیون و طرفداران تکامل عملی، انسان کامل کسی است که همۀ نیازهای او به طور کامل ارضا گردد و قطعاً همۀ تلاش انسان ها به صورت فردی و جمعی فراهم کردن زمینه های جواب گویی به این نیازهاست. بر اساس دیدگاه  مادی نیازهای انسان همگی جلوه ها و مراتب مختلف ماده هستند و ارضای آنها هم نتیجه ای متناسب با آن در پی دارد.

ج. انسان کامل بر اساس نظریۀ تکامل عقلی

از دیدگاه فلاسفه، ذات و جوهر انسان همان عقلش است و غیر از عقل هرچه هست خارج از ذات انسان بوده و حکم وسایل و ابزار را دارد. به همین دلیل انسان کامل کسی است که این بعد ذاتی در او به مرحلۀ کمال رسیده باشد. انسان کامل یعنی انسانی که از لحاظ عقلی و قدرت اندیشه و تفکر به بالاترین درجۀ ممکن رسیده باشد و بتواند حقیقت هستی را تجزیه و تحلیل نماید.

د. انسان کامل بر اساس نظریۀ تکامل ولایی

انسان کامل و فلسفۀ خلقت

طرفداران نظریۀ تکامل ولایی و به ویژه امام خمینی(ره) بر این اعتقادند که غایت جهان، «انسان کامل» است؛ یعنی اصولاً جهان خلق شده تا کارخانۀ انسان سازی باشد. بر این اساس سایر امور در حکم ابزار و زمینه، مقدمه و بهانۀ این هدف اصلی اند. به نظر امام خمینی(ره)، اگر در جهان خلقت امکان وجود و پرورش و تحقق انسان کامل نباشد، کل خلقت عبث بوده و مصحح نمی یابد و فاقد حکمت است و در یک چنین فرضی پوچ گرایی می تواند موضوعیت یابد. علاوه بر این سؤال هایی مانند اینکه: «چرا انسان و جهان خلق شده است؟ چرا زندگی به این نحو است؟ چرا انسان باید بمیرد؟ چرا به دنیا آمده ایم؟...» بی جواب می ماند. تنها بر اساس نظریۀ انسان کامل و امکان تحقق نظری و عملی و مصداقی اوست که می توان جوابی منطقی برای سؤال های فوق و توجیه مسائل خلقت پیدا نمود. بنابراین هدف از خلقت جهان، خلقت انسان و هدف از خلقت انسان هم تحقق انسانیت کامل و به فعلیت رسیدن استعدادهای اوست. انسان کامل سبب ایجاد عالم و نیز بقای آن است. علت ایجاد و بقای عالم، وجود انسان کامل است.[30]

چون نظام هستی برای رسیدن به کمال خلق شده است و این هدف، نه تنها برای کل نظام که برای تک تک اجزاء و ذرات عالم هستی مطرح است، شایسته است محور مناسبی برای تحقق این امر انتخاب شود که رهبری حرکت این کاروان بزرگ به سمت هدف را بر عهده گیرد و مظهر اراده ربوبی مبنی بر هدایت کل مخلوقات شود. لذا انسان کامل، نه فقط حجت الهی بر انسان ها، بلکه امام و پیشوای همه اجزاء و ذرات جهان هستی بوده و عالم در سایه وجود او نظم و نظام یافته و حرکت منسجم خود به سوی کمال را دنبال می کند. این جایگاه ویژه سبب شده تا در روایات تأکید شود که اگر انسان کامل وجود نداشته باشد زمین و زمان بر هم خواهد خورد. چنان که امام علی(ع) می فرمایند:

«لو بقیت الأرض بغیر امام لساخت»؛[31] اگر زمین از پیشوای آسمانی خالی شود اهل خود را فرو می برد.

مقام انسان کامل

انسان کامل شخصیتی است که به همه کمالات انسانی دست یافته و قله های بلند رشد و تعالی را با گام های استوار خویش فتح کرده است. هر استعداد و ظرفیتی که خداوند به بندگان خود عطا کرده و در وجود انسان کامل به نحو تام و تمام شکوفا شده و هر فضیلت و کرامتی که برای بشر تصور شود برترین و بالاترین درجه آن نصیب انسان کامل شده است. اگر از اخلاق، سخن به میان آید انسان کامل صاحب خلق عظیم است و خوش خلقی و مهربانی او حتی بدترین دشمنان را به شگفت آورده است. اگر صحبت از علم و دانش شود انسان کامل چشمه جوشان علم و حکمت است. در همت و قدرت انسان کامل همین بس که بار سنگین سرپرستی بشر، بلکه مسئولیت خطیر هدایت کل جهان، بر دوش های استوار او نهاده شده است و در عظمت و قداست انسان کامل همین بس که هر خیر و خوبی و زیبایی که در هر کجا یافت شود جلوه ای از شعاع نور اوست و هر شر و بدی و زشتی که در هر کجا پدید آید نشانه ای از دوری و بی کرامتی و بی حرمتی به اوست به اعتقاد امام (ره) انسان کامل «عبدالله» است، «عندالله» است و «ولی الله» است؛ یعنی اولاً: بندۀ خداست، ثانیاً: نزد خداست، یعنی مقام او مقام قرب الهی است و ولایت الهی دارد و به همین دلیل یعنی از آن باب که عبدالله و بندۀ خداست، سبب ایجاد و بقای عالم است.[32]

ایشان دربارۀ مقام انسان کامل می فرمایند:

بدان که انسان کامل، مثال اعلای خدا و آیت کبرای او و کتاب مستبین حق و نبأ عظیم بوده و بر صورت حق آفریده شده است و با دو دست قدرت او وجود یافته و خلیفه خداوند بر مخلوقاتش و کلید باب معرفت حق می باشد و هر که او را بشناسد خدا را شناخته است. او با هر صفتی از صفات و با هر تجلی از تجلیاتش آیتی از آیات خداوند است و از زمره نمونه های بلند مرتبه و گرانقدر برای شناخت خالق می باشد.[33]

مصداق انسان کامل

انسان کامل در هر زمان یک مصداق بیشتر ندارد و آن همان شخصیتی است که واسطه بین خالق و مخلوق و حجت خداوند بر روی زمین است. این شخصیت والا مقام کسی جز معصوم(ع) و امام و پیشوای همه مردم نیست. البته هر گاه از انسان کامل به نحو مطلق سخن به میان می آید، منظور پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد(ص) است که برترین آفریدگان خداوند و الگوی همه انسان ها، از ابتدا تا انتهای تاریخ است.

اسم اعظم به حسب حقیقت عینی، همان انسان کامل است که خلیفۀ خداوند در تمام عوالم می باشد و او حقیقت محمدیه ـ صلّی الله علیه و آله ـ است که با عین ثابت خود با اسم اعظم در مقام الوهیت متحد است و دیگر اعیان ثابته، بلکه اسمای الهی از تجلیات این حقیقتند.

... پس حقیقت محمدیه همان است که در جمیع عوالم، از عقل گرفته تا هیولا، تجلی یافته و عالم به منزله ظهور و تجلی آن می باشد ... و این پیکره و جسم شریف که به محمد بن عبدالله ـ صلّی الله علیه و آله  ـ نام بردار است، از عالم علم الهی برای رهانیدن اسیران زندان طبیعت به عالم ملک نازل شده و در بردارنده و خلاصه آن حقیقت کلیه است.[34]

اما مفهوم انسان کامل علاوه بر پیامبراکرم(ص) اهل بیت او را نیز شامل می شود؛ یعنی هر یک از ائمه معصومین (ع) به نوبه خود انسان کامل هستند و در زمان خود، پیشوای همه انسان ها و حجت خداوند بر مردم به شمار می آیند. لذا انسان کامل در این زمان حضرت ولی عصر حجت بن الحسن (عج) می باشد.

لوازم عملی اعتقاد به انسان کامل

نتیجۀ عملی اعتقاد به انسان کامل از دیدگاه امام خمینی(ره)، و هدف اصلی تحقق هر چه بیشتر انسانیت کامل (همان عبودیت خدا و ولایت الهی) آن است که معتقد به آن، لزوماً باید همه چیز را مقدمه، ابزار و وسیلۀ حصول به آن بداند. مبتنی بر این پیش فرض، نگاه به جهان، نگاه به جامعه، نگاه به ابعاد مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصاد، حکومت، تکنولوژی و غیره، نگاهی است خاص که از آن اصل موضوع رنگ می پذیرد و به آنها جهت می دهد؛ یعنی همگی اینها در پرتو آن هدف اصلی تعریف و تبیین می شوند. بر مبنای این تفکر هم باید به سراغ علم و تکنولوژی و تولید رفت؛ اما اینها هیچ گاه خود آن گونه که در دیدگاه های مادی و سکولار مطرح است، هدف نیستند، بلکه ابزار و وسیله اند برای اینکه انسان کامل تحقق عینی بیابد و از این طریق جامعه کامل هم موضوعیت می یابد. در جامعۀ کامل همه چیز در خدمت کمال انسان و انسانیت و بندگی خداست.

در تفکر امام(ره)، انسانیت فدای پیشرفت مادی ـ حتی فدای امنیت ـ هم نمی شود. اگر در جایی انسانیت در خطر بود، امنیت را باید زیر پا گذاشت، امنیت وقتی ارزش دارد که در خدمت انسانیت باشد. ثروت و قدرت و علم و آزادی و دموکراسی و غیره همه وسیله اند و نه هدف. این تفکر در سیرۀ عملی حضرت امام(ره) هم مشاهده شد؛ یعنی آنجا که انسانیت به خطر افتاده، از هیچ چیز نهراسیده و به دفاع برخاسته اند. براساس پذیرش این نظریه راجع به انسان و انسان کامل، هرگز نمی توان با نیروهای استکباری سازش نمود و نسبت به سرنوشت انسان ها بی تفاوت بود، بلکه روش مبتنی بر آن جهاد تا پیروزی یا شهادت است، آن هم برای انسان سازی و نه برای تسلط بر انسان ها و دنیاداری.

فرآیند تکامل انسان

بحث فرایند یا مراحل تکامل، بحث نسبتاًٌ دقیق و پیچیده ای است که محور اصلی آن، سیر تکامل انسان و منازل و مراحلی است که هر فرد برای رسیدن به کمال باید طی کند. هر دیدگاهی راجع به تکامل انسان، ضمن تبیین نظری این امر، تلاش دارد تا از جنبۀ عملی هم، مراحل و مراتبی که منجر به تحقق انسان کامل می شود را فرا روی انسان قرار دهد.

فرایند تکامل بر اساس دیدگاه تکامل عقلی

از دیدگاه فلاسفه چون حقیقت انسان را عقل او تشکیل می دهد، تکامل انسان به کمال عقل نظری و عملی اوست و مراحل تکامل نیز شامل منازلی است که در این مسیر وجود دارد. چنان که بوعلی سینا می نویسد:

سعادت حقیقی هنگامی برای انسان حاصل می شود که انسان به کمال قوه نظری و عملی نایل گردد. کسی که در قوای سه گانه شهویه، غضبیه و تدبیریه، حالت میانه روی را رعایت کند و در نتیجه فضایل عفت، شجاعت و حکمت را که جامع فضایل دیگرند دارا باشد به فضیلت عدالت که جامع این سه است آراسته می گردد و این کمال قوه عملی است و کمال قوه نظری نیز به آن است که صورت کامل و نظام معقول انسان مرتسم گردد و انسان به عالم عقلی مبدل شود.[35] فرایند تکامل بر اساس دیدگاه تکامل قلبی

از دیدگاه بسیاری از عرفا منزل اول سیر و سلوک انسان، توبه یا یقظه (بیداری)[36] نام دارد؛ یعنی مسافر راه کمال، ابتدا باید به فکر توبه و تدارک گذشته های ناشایست خود باشد و گام نخست این مسیر را با اشک دیده و ندامت قلبی بردارد.

مقامات عرفانی بر اساس بیان ابونصر سراج در کتاب اللمع فی التصوف هفت چیز است: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توکل و رضا. البته برخی از عرفا «یقظه» را اولین مقام از مقامات عرفانی ذکر کرده اند که همان بیداری دل از خواب غفلت و آگاه شدن او به وظایف و تکالیف خود است.

عارف بعد از طی این مراحل و ریاضت و مجاهده در این مسیرها، در هر مسیر به یک منزل می رسد این منازل را باید گام به گام و مرحله به مرحله، زیر نظر پیر مرشد و راهنمای طریقت، یکی پس از دیگری طی کرد تا به مقصد نهایی کمال مطلوب رسید. البته بدیهی است که شخص تا منزل اول را نپیماید نمی تواند وارد منزل دوم شود.[37]

گروه دیگری از عرفا مراحل سلوک انسان را به گونه ای دیگر طرح کرده و مراحل این راه را شامل چهار مرحله «تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا» دانسته اند:

کمال از نظر بزرگان اهل معرفت عبارت از آن است که سالک و مسافر با هدایت شخصی کامل از راه تصفیه، تجلیه و شهود، از مراتبی عبور کرده و از حد محسوس و معقول گذشته انواری از تجلیات اسمایی نصیب او شود. همچنین در پرتو نور تجلی ذات احدی محو و فانی، به بقای احدیت و به جمیع اسماء و صفات الهی متحقق شود پس از آن که سالک مسافت طولانی را طی کرد و فاصله میان بنده و حق سبحانه را از راه تصفیه، تجلیه، نفس خواطر و خلع لباس صفات بشری پیمود، اخلاق و اعمال خود را تعدیل کرد، به مبدأ هستی نزدیک شد و به اصل و حقیقت بار یافت، سیر الی الله و فی الله او، تمام و از خود محو و فانی شد و به بقای احدی نایل آمد لایق مقام خلافت الهی می شود.[38]

فرایند تکامل بر اساس دیدگاه تکامل ولایی

بر پایه این اندیشه که مبنای کمال، تولی به ولایت الهی و تبری از ولایت شیطان است.(فَمَنْ یکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیؤْمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی)[39] مراحل کمال انسان به گونه  دیگری غیر از آنچه که فلاسفه و عرفا گفته اند ترسیم می شود:

 در برنامۀ قرآن برای به کمال رسیدن انسان، تنها رسیدن به مرتبۀ عقل مستفاد و دانش محض نیست، آن گونه که فلاسفه می گویند یا تنها انسان مهذب و پاکیزه دل نیست آن گونه که عرفا می گویند اگر چه این دو را دارد. انسان قدرتمند یا ابرمرد نیچه هم نیست. اگر چه انسان کامل اسلام، در برابر دشمن هم قوی است. انسان مورد نظر روان شناسان هم نیست؛ یعنی انسانی که از آرامش روانی برخوردار باشد و معنایی برای زندگی بیابد، اگر چه اسلام معناجویی و معنایابی را نیز شرط کمال می داند. انسان بی«من» مدفون شده در مکتب مارکسیسم نیز نیست که فقط به جامعه بیندیشد، اگر چه انسان قرآن جامعه اندیش هم هست.[40]

البته این اندیشه نیز تفکر عقلی و تزکیه قلبی را لازم می داند، اما اولاً: عوامل تکامل را منحصر به این امور ندانسته و برای اعمال و رفتار انسان نیز نقش و جایگاهی ویژه قائل است و بهینه سازی رفتارها را هم ضروری می شمارد. ثانیاً: تأکید می کند که خود برنامه تهذیب و تفکر انسان نیز باید بر پایه تولی به ولایت الهی باشد و به تبع رهنمودهای دینی تنظیم گردد، زیرا هر نوع تفکر و تهذیبی انسان را به کمال نمی رساند بلکه تفکر مبتنی بر تولی است که سعادت آفرین است و تزکیه برای خدا و در راه خداست که کمال ساز است. لذا کسی که از نور ولایت بی بهره است حتی اگر سالیان طولانی به تفکر و تهذیب و چله نشینی بپردازد معنای کمال را درک نخواهد کرد، بلکه چه بسا که همین اعمال موجب سقوط و گمراهی بیشتر او شده و حجاب و ظلمت او را شدیدتر می نماید. به طور کلی اگر انسان خود را به قلعۀ امن ولایت معصومین نرساند و زمینه های پرتو افشانی خورشید وجود آنان بر سرزمین جانش را فراهم نسازد هرگز از مکر و حیله شیطان در امان نمانده و راه سعادت نخواهد برد. بی شک بهترین راه شناخت مراحل کمال، مراجعه به کتاب و سنت است، در این باره احادیث فراوان دیگری وجود دارد که مراتب ایمان را بیان کرده است و مراحل رشد و کمال انسان را تشریح می نماید. برای مثال امام صادق(ع) می فرمایند:

ایمان مانند نردبانی است که ده پله دارد و مؤمنین پله پله بالا می روند. لذا کسی که در پله دوم است نباید به آن که در پله اول است بگوید: تو هیچ ایمانی نداری، تا برسد به دهمی (که نباید به نهمی این حرف را بزند) پس تو کسی را که از خودت پایین تر است از دایره ایمان خارج ندان تا آن که از تو بالاتر است تو را از این دایره خارج نداند و هرگاه کسی را دیدی که یک درجه پایین تر از توست با ملایمت او را به سوی خودت بکشان و چیزی را که طاقت ندارد بر او تحمیل نکن و زیر این فشار طاقت فرسا او را نشکن، زیرا هر کسی مؤمنی را خرد کند جبرانش بر او لازم است.[41]

در حدیث دیگر امام رضا (ع) به بیان درجات اسلام، ایمان، تقوا و یقین پرداخته و می فرمایند:

همانا دین فقط اسلام است و ایمان یک درجه بالاتر از آن است و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و یقین یک درجه بالاتر از تقواست و میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است و یقین عبارت از توکل بر خدا، تسلیم بودن، راضی شدن به قضای خدا و واگذاشتن کارها به خداست.[42]

در حدیثی دیگر آمده است: «خداوند عزوجل ایمان را هفت قسمت کرد: نیکوکاری، راستی، یقین، رضا، وفاداری، علم، بردباری»[43] و در سخنی دیگر فرموده اند: «شما به درجه صالحین نمی رسید مگر آنکه معرفت پیدا کنید و معرفت به دست نمی آورید مگر اینکه تصدیق کنید و نمی توانید تصدیق کنید مگر آنکه تسلیم شوید».[44] (یعنی تسلیم، تصدیق، معرفت و صلاح، مراتب رشد معنوی انسان هستند).

در این نگاه، مبنای کمال انسان عبودیت است و راه و رسم عبودیت و بندگی، پیروی از معصومین و تسلیم شدن در برابر ولایت آنان است؛ همان گونه که خود آنها فرموده اند: «بنا عبد الله، بنا عرف الله، لولانا ما عبد الله»؛[45] خداوند به وسیله ما عبادت می شود و  به وسیله ما شناخته می شود، اگر ما نبودیم هیچ گاه خداوند عبادت نمی شد.

اگر انسان با انگیزه عبودیت در مسیر تولی به ولایت معصومین(ع) حرکت کند، پس از برداشتن هر گام خود را به آنها نزدیک تر می بیند و هستی خویش را بیشتر در ولایت آنها منحل می سازد، تا آنجا که پس از مدتی جز به سرور و فرح آنها شاد نمی شود و غیر از مصائب و مشکلات آنها حزن و اندوه دیگری ندارد، بلکه بالاتر از این به مقامی دست می یابد که جان خویش را نثار راه آنان می کند. همان گونه که قرآن کریم می فرمایند: (النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ[46] پیامبر خدا به مؤمنین از جان آنها سزاوار تر است.

بر این اساس، مراحل کمال انسان به مراتب همدلی، هم فکری و همراهی او با معصومین(ع) باز می گردد و هر چه که انسان در این مسیر پیش رود وجود او نورانی تر می شود. در این میان یکی از کامل ترین برنامه های سلوک، تلاش برای درک ابتلائات و مصیبت های ائمه(ع)، به ویژه حضرت سیدالشهداء(ع) است که انسان را زودتر و آسان تر به مقصد می رساند.[47] با این همه نباید فراموش کرد که پذیرش ولایت معصومین(ع) و اخلاص در پیروی از آنان، مقامی نیست که به آسانی به دست آید و هر کس بتواند بر بلندای آن گام بگذارد، چنان که خود آنها نیز قبلاً از دشوار بودن امر خبر داده اند:

«إنّ أمرَنا صعب مستصعب لا یحتمله إلّا ملک مقرب أو نبی مرسل أو عبد امتحن الله قلبه للإیمان»؛[48] همانا امر ولایت ما بسیار سخت و دشوار است و جز فرشتگان مقرب الهی، یا پیامبران آسمانی یا بندگان مؤمنی که خداوند قلب آنها را به ایمان امتحان کرده است، کسی را یارای پذیرش آن نیست.

منابع

قرآن کریم.

1. سیری در سلوک عارفان، محسن ابراهیمیان، نشر معارف، قم، 1382.

2. هستی و هبوط (انسان در اسلام)، حمید پارسانیا، دفتر نشر معارف، قم، 1383.

3. شرح چهل حدیث، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران 1371.

4. صحیفه امام، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1379.

5. التعلیقات علی شرح فصوص الحکم، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366.

6. انسان کامل (دو رساله از شیخ محی الدین ابن عربی)، گل بابا سعیدی، انتشارات دکتر سلمانی، تهران، 1378.

7. خصال، شیخ صدوق، انتشارات اسلامی، قم، 1368.

8. مقالات برگزیده همایش تربیت در سیره و کلام امام علی(ع)، علم الهدی، معاونت پژوهش آموزش و پرورش، تهران، 1380.

9. افق های کمال، سید محمد حیدر علوی نژاد، بوستان کتاب، قم، 1382.

10. المحجة البیضاء، محسن فیض کاشانی، انتشارات اسلامی، قم، 1368.

11. سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، عبدالله نصری، انتشارات دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، 1378.

12. فلسفه حکمت انسان، عبدالله نصری، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، 1379.

13. به سوی روان شناس بودن، آبراهام مزلو، ترجمة احمد رضوانی، آستان قدس رضوی، مشهد، 1372.

14. انسان کامل، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران،1370 .

15. مجموعه آثار، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، 1371.

16. آشنایی با قرآن، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، 1375.

17. عدل الهی، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، 1364.

18. امام شناسی، سید مهدی میرباقری، مؤسسه فرهنگی فجر ولایت، تهران، 1385.

19. صبر جمیل، سید مهدی میرباقری، دفتر فرهنگستان اسلامی، قم، 1385.

20. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی.

21. مبانی روان شناسی از دیدگاه اسلام، تقی ژاله فر، انتشارات نیکان کتاب، تهران، 1382.

22. نهج البلاغه، شرح و ترجمه فیض الاسلام.

23. انسان کامل از نگاه امام خمینی(ره) و عارفان مسلمان، محمد امین صادقی ارزگانی، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1383.

24. انسان شناسی (انسان کامل)،یحیی کبیر، انتشارات مطبوعات دینی، قم، 1384.

25. امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی(ره)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1381.

26. آرای دانشمندان مسلمان در تعلیم و تربیت و مبانی آن، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، قم، 1377.

27. مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، محمد فیاض لاهیجی، مقدمه کیوان سمیعی، انتشارات سعدی، تهران، 1371.

28. المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبایی، انتشارات اسلامی، قم،

1368.

 منبع: مجموعه آثار همایش بین المللی امام خمینی (س) و قلمرو دین (1) «کرامت انسان»، ج1، ص125.

پی نوشت ها


[1] . سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، ص 270.

[2] . به سوی روانشناس بودن، ص 22.

[3] . مجموعه آثار، ج 7، ص 257.

[4] . انسان کامل، ص 10.

[5]. مریم (19): 36.

[6] . البته باید توجه داشت که هر یک از این واژه‏ها با تعابیر دیگری هم مطرح شده که علی رغم تفاوت اندک آنها در این نوشته همگی به صورت مترادف به کار برده می‏شوند. بر این اساس قلب مترادف با دل، نفس، روح و سایر مفاهیمی است که نسبت به جنبه غیر مادی انسان به کار می‏رود. عقل نیز با واژه‏هایی چون ذهن، فکر، درک و هر آنچه که مربوط به نظام ادراکی انسان می‏گردد، مترادف است. به همین ترتیب جسم مترادف است با تن، کالبد، حواس، سلسله اعصاب و هر آنچه که مربوط به جنبه فیزیکی بدن باشد.

[7]. عدل الهی، ص 315.

[8]. ر.ک: شرح چهل حدیث، ص 399-400.

[9]. شعراء (26): 89.

[10] . بقره (2): 74.

[11]. بقره (2): 18.

[12] . رعد (13): 28.

[13]. فتح (48): 4.

[14]. غافر (40): 35.

[15]. اعراف (7): 179.

[16]. حج (22): 46.

[17] . مطففین (83): 14.

[18]. صف (61): 5.

[19]. حدید (57): 16.

[20]. بقره (2): 10.

[21]. انفال (8): 24.

[22]. نهج الفصاحه، ص 529.

[23] . ر.ک: انسان کامل، ص 167.

[24] . اساس این تئوری بر مبنای برداشتی از کلام امام خمینی(ره) در یکی از سخنرانی‏هاست که مضمونی قریب به این جمله دارد که: عالم محسوس در آتش عالم مثال می‏سوزد. عالم مثال در آتش عالم معقول می‏سوزد و عالم معقول در فراق او (الله).

[25] . ر.ک:‏ فلسفه خلقت انسان، ص 82.

[26]. فرقان (25): 43.

[27]. ر.ک: خودسازی، ص95.

[28] . انسان کامل، ص 175.

[29] . همان، ص 15.

[30] . برداشتی آزاد از سخنرانی آقای رحیم پور ازغدی.

[31] . نهج البلاغه، حکمت 147.

[32] . برداشتی آزاد از سخنرانی آقای رحیم‏پور ازغدی.

[33] . امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی(ره)، ص 21.

[34] . همان، ص 44 – 45 (پاورقی) .

[35] . الهیات شفاء، ص 423، به نقل از: آرای دانشمندان مسلمان در تعلیم و تربیت و مبانی آن، ج 1، ص 277.

[36] . ر.ک: منازل السائرین .

[37] . سیری در سلوک عارفان، ص61 .

[38] . مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ص288.

[39] . بقره (2): 256.

[40] . افق‏های کمال، ص291.

[41] . اصول کافی، ج3، ص76.

[42] . همان، ج 3، ص87.

[43] . همان، ص 70.

[44] . همان، ج1، ص 182.

[45] . همان، ج1، ص 145.

[46] . احزاب (33): 6.

[47]. برای آگاهی بیشتر در زمینه سلوک بر پایه محبت و ولایت ائمه(ع) ر.ک: صبر جمیل.

[48] . اصول کافی، کتاب الحجّة.

. انتهای پیام /*